آبجي نازنين (۳)

1024
Share
Copy the link

قسمت قبلسلام دوستان امروز يكي ديگه ازخاطره هامو براتون مينويسم كه براي من بسيارهيجان انگيز بود.اونروز هم كسي خونمون نبود بجز نسترن كه توي حال خوابيده بودو منونازنين هم توي اتاقامون بوديم ،البته اونروزنازنين يه جوري بود،خيلي سكسي لباس تنش كرده بوديعني يه دامن كوتاه پوشيده بودولي شورت پاش نبود و وقتي راه ميرفت بوي كسش توي فضا ميپيچيد حتي نسترن هم بهش شك كرده بود ساعت حدوداي دوبعدازظهربود كه نازنين اومدتوي اتاقمو ديد من روي زمين درازكشيدم،منم تانازنينو ديدم جاخوردم چون بعيد بود وقتي نسترن ياهركس ديگه اي خونه باشه ونازنين بخواد باهام سكس كنه،ولي نازنين حشري ترازاين حرفابودو دقيقا براي همين اومده بودوچون نسترن هم خواب بودبراش بهترين فرصت بود، ازطرفي نازنين فقط بايه شورت اومده بودتوي اتاقم وهمين براي حشري كردن من كافي بود وقتي چشمم به پستوناش افتاد بااون كسش كه انگارنسبت به هميشه تپل تر به نظر ميرسيدديگه هوش از سرم رفت .نازنين داشت بانازوعشوه ميومد طرفم ووقتي قدم برميداشت پستوناش شديدا تكون تكون ميخوردند طوريكه يه دستشو برده بود زيرشون ونگهشون داشته بود ولي جلوي لرزيدن رونهاي چاقشو نميتونست بگيره وباهرقدمش هزاران لمبر توي روناش ميافتاد كه آدمو ديوونه ميكرد،باهمون وضع اومد بالاي سرم وايسادو باناز واداي مخصوص خودش گفتمهران مياي منو بخوري ،منم كه هميشه آماده بودم گفتم همينجا يابريم اونور (نازنين هميشه تواتاق خودش باهام سكس ميكرد براي همين بهش گفتم بريم اونور يعني اتاق خودش) نازنين هم كه معلوم بود خيلي عجله داره دستشو دراز كرد طرف منو گفتپس زودباش بريم تانسترن بيدار نشده .دستشو گرفتموبلندشدم و پاورچين پاورچين رفتيم تواتاق آبجيم.وقتي وارد اتاقش شديم بلافاصله لباسهاي منو دراورد وهمينطوركه داشت كارشو ميكرد من دوتادستامو گذاشته بودم روي پستوناشو ميماليدم بعد ديدم آبجي نازنين درازكشيدرو زمين وشورتشو دراوردو پاهاشو بازكردو لاي كس پشمالوشو نشون دادو گفتبيابخور منم رفتم نشستم بين پاهاشو دوتادستامو گذاشتم روي رونهاش ونازش ميكردم بعد صورتمو بردم روي كسش كه نازنين بادستاش لاشو بازكردو منهم بازبونم يه ليس اساسي به چوچولش زدم كه آبجيم آه بلندي كشيدو گفت مهران همونجارو خيلي بخورباشه گفتمهرچقدربخواي ميخورمش عزيزم ،توهركاري بخواي برات ميكنم ،نازنين كم كم داشت ديوونه ميشدوصداي آه ونالش داشت اتاقو برميداشت، ديگه براي ليسيدن كسش لازم نبود زبونمو بالاپايين كنم خودنازنين سرمو بادوتا دستاش گرفته بودو كسشو ميماليد به زبونم كه اين كارش خيلي حال ميداد، وقتي كمرشو بلند ميكرد كه كسشو بماله به زبونم ناخوداگاه صورتم لاي پاهاش گم ميشد اما نازنين براي ارضاشدن همه كار ميكرد، صورتم ديگه خيس خيس شده بودولي نازنين بدون وقفه كسشو ميماليدبه صورتم وديگه مهم نبود كجا ميماله . شهوت پایان وجودشو گرفته بود ودائم كمرش بالا پايين ميشد و هي ميگفتبخور،همشو بخور،ليس بزن مهران جونم ،زبونتو بكن توكس آبجيت كه داره ميميره ومنم چون نميتونستم حرفي بزنمو لاي پاهاي چاقش گيركرده بودم فقط با شدت هرچه تمامتر كس وكونشو ليس ميزدم كه ديدم كمرشو گذاشت زمينو بلند شد نشست وبه من گفتبرو روي ميزم دستمال بردارو صورتتو تميزكن يه متكا هم بيار،صورتمو پاك كردمو يه متكا اوردم دادم آبجي نازنين كه گفت به روبخواب ومتكارو بزار زير كونت ، همينكارو كردم كه باعث شدكيرم بياد بالاو نازنين بلندشد و اومد كيرمو روبه بالا نگه داشت و آروم آروم نشست رو كيرم ووقتي ديد تا ته رفته شروع كردبه عقب جلو كردن و بالاپايين شدن ،اينكارو بالذت انجام ميدادو ميگفتداداشي دوست داري؟ گفتمخيلي خوبي نازنين خيلي ميخوامت ونازنين ميگفت كجامو دوست داري گفتم كستو پستوناتو ،ديدم دستاشوبرد روي پستوناشو جمعشون كردو اورد جلوي صورتمو همونطوركه روي كيرم عقب جلو ميكرد گفتبخورشون مهران مگه نميگي پستونامودوست داري پس بتركونشون منم دستامو بردم روي سينه هاشو اول با نوكش ور رفتم كه نازنين طاقت نياوردو به زور پستونشو كرد تودهنمو فشارداد ،وقتي اينكارو ميكرد پستونش همه صورتمو ميگرفت كه مجبوربودم كمي صورتمو اينوراونور كنم كه راه نفسم بازبشه. همينطور كه كيرم توي كس نازنين بودو پستوناشو ميمكيدم ديدم بدنش شل شدو ولو شد روي من، فهميدم ارضاشده و ديگه كارتمومه .نازنين لباشو اورد بغل گوشمو يه بوس كوچولو كرد و گفتداداشي منو ببخش اگه اذيتت ميكنم گفتمعاشقتم نازنين هروقت توبخواي منم ميخوام حالا بلندشو تانسترن بيدارنشده من برم تواتاقم، همينكه نازنين ازروم بلندشد ديدم نسترن دروباز كردويهو وارد اتاق شدو مارو كه لخت لخت بوديم نگاهي كردوباعصبانيت گفتچكارميكرديد؟ هيچكدوم جرأت حرف زدن نداشتيم ،نسترن اينبار عصباني تر پرسيدگفتم چكار ميكرديد؟ يا بهم نشون ميدين كه باهم چكارميكردين ياشب كه پدر اومد همه چيزو بهش ميگم.نازنين هم تااين حرفوشنيد يه لبخند زدو روبه نسترن كردوگفتباشه قربون ابجيم برم چراعصباني ميشي ،داشتيم بامهران اداي خانم وشوهرارو درمياورديم اگه توهم ميخواي ببيني باشه ايندفعه صدات ميكنم تا بياي ببيني كه نسترن نرمتر شدوگفتقول ميدي، نازنين هم گفتبه شرطي كه تو هم قول بدي به باباايناچيزي نگي باشه نسترن گفت باشه .واينطوري شدكه نسترن هم اومد قاطي ما وتاچند وقت سه نفره سكس ميكرديم … .مرسي كه خاطرمو خونديد فقط قسمت بعدي خاطراتمو به نام آبجي نسترن مينويسم .باي

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *