آرزوی بچگی (۱)

396
Share
Copy the link

شاید همه شما. تو فامیل کسی رو داشته باشید که از روی بچگی و یا شهوت روشون. حس داشته باشید نمیدونم شاید منم همینطور بودم اما حسم هیچوقت نسبت به خانم داییم عوض نشدما نزدیک هفت سال همسایه دیوار به دیوار بودیم. اون جوون بود و من خیلی بچهچند وقتی گذشت داییم و خانم داییم بخاطر مشکلاتشون با ما خونشون رو عوض کردن. (البته واسه ما ی دروغ عجیب از. رفتنشون گفتن. که. خب معقولانه نبود) از هموم موقع هم رابطه ما به کل باهم بخاطر مشکلی که داشتیم. قطع شد. البته من با خانم داییم خوب بودم چند. وقت بعد رفتن اونا. داییم افسردگی شدید گرفته بود و بستری شده بود. همه فامیل زنشو مقصر میدونستن. و اعتقاد داشتن اون ی زن. بی مسئولیته واقعا هم همینطور بود. چون بچه هاش اصلا بهش وابستگی نداشتن و البته اتو هایی که دست. فامیل داده بود از بی اطلاع مسافرت رفتن تا. داشتن دوست پسر که حتی وقتی میخواست مارو قانع کنه که بیگناهه سوتی میداد و ارضاع بد تر میشد خب اون ی زن. خیلی خوشگل با قد بلند. و سی ساله بود از این ها بگذریم … ی روز وقتی. با دوستام بودیم از خانم داییم سوال کرن. و چیکار میکنه و اینا. کنجکاو شدم که چرا میپرسن و این حرفا که فهمیدم. دوست پسر سابق خانم داییم تو محله ما بوده و اون دوستام میخواستن از من حرف بکشن و به اون شخص برسونن خلاصه من فهمیدم اون شخص کیه و رفتم پیشش از قضا چند باری باهم. سالن رفته بودیم و تا حدودی اشنا بودیمرفتم پیشش و ازش سوال کردم و اونم جوابمو داد و چن تا عکس هم به من نشون داد که با هزار التماس ازش گرفتم پیش خودم حس میکردم ی مدرک علیه خانم داییم پیدا کردم و میتونم ثابت کنم که به داییم خیانت کرده و. کل فامیل رو از دستش راحت کنم. اما تا خواستم کاری کنم. شنیدم بازم داییم بستری شده. و من دست نگه داشتم. خواستم اول برم پیش خود خانم داییم و ازش توضیح بخوام و اگه شد. خیالی که چند سالی تو سرم بود رو بهش برسم رفتم خونشون و سلام علیک کردیم. خودش تنها بود. و بچه هارو بخاطر شرایط پدرشون فرستاده بود شهرستان تا. بویی از اوضاع پدرشون نبرن ( داییم اون موقع چون مریض بود کارایی کرده بود که بهتر بود بچه ها نباشن ) خلاصه. واسم چای اورد و نشستیم باهم و. درد و دل که اره اینم شانس منه و این حرفا. که من سر حرفو باز کردم عکسارو نشونش دادم. اولش جا خورد ولی بعد. خودشو جمع کرد و گفت اینا رو از کجا اوردی. و اگه میخوای ابروی فامیلیتون بره عکسارو به هر کس میخوای نشون بده اولش فکر کردم که راست میگه اگه عکسا پخش شه ابرو خودمون میره . پس گفتم بزار بعد مدت ها ی امتحان بکنم. ببینم شاید به مقصد خودم رسیدم. بهش گفتم. من. چند سالیه نو فکرتم و ازت خوشم میاد و این حرفا که پوست خند و چشماش رو واسم درشت کرد و گفت اینارو چرا به من. میگی من شوهر دارم پاشو برو بیرون. منم ترسیدم و سریع. پاشدم برم. اما موقع رفتن بهش گفتم به خاستم فکر کن اگه قبول نکنی عکسا رو میدم دست عموی بزرگم تا هم طلاقتو بگیرن هم ابروت بره چون ما با مریضی داییم و کارایی که وقتی مریض میشه انجام میده ابرومون رفته. و اگه ثابت بشه خیانت کردی واسه خودت بد تر میشه. اگه نظرت مثبت بود بهم زنگ بزن سه روز وقت داری. اونم گفت گمشو برو بیرون تا نزدم بمیری. زدم بیرون و مستقیم رفتم خونه فردای اون روز دیدم گوشیم زنگ خورد خانم داییم بود گفت بیا خونمون اما به شرطی که اول پیش خودم عکسارو پاک کنی بعد. هر کاری. خواستی انجام میدم منم که جا خورده بودم فکر نمیکردم اصلا قبول کنه از. طرفی هم اولین بارم بود رفتم خونشون یکم. خجالت کشیده بودم اومد نشست. پیشم. لباساش خیلی قشنگ بود عکسا رو طبق قرارمون پاک کردم و. چشمام قرمز شد. زد زیر گریه زاری و خواهش که از امروز و عکسا کسی چیزی نفهمه. منم قول دادم بهش. که هیچوقت کسی چیزی نمیفهمه. بغلش کردم. سرش رو شونه هام بود چشماسو پاک کرد و بلندش کردم رفتیم اتاق اولش روم نمیشد اخه من پسر خوبه فامیل بودم و. خودمم باورم نمیشد همچین کاری بکنماما دلو زدم به دریا. انداختمش رو تخت. و شروع کردم به لب گرفتن ازش مشخص بود رضایت نداره اما باهام. همراهی میکرد شروع کردم به خوردم گردنش. بی قراری میکرد. لباساشو که در اوردم افتادم به جون سینه هاش میبوسیدمشون و. میخوردم و چون بلد نبودم. اصلا خوب کار نمیکردم اما انگار اون برعکس من حرفه ای بود شلوارشو در اوردم و افتادم به جون بدنش. از طرفی عذاب وجدان داشتم. از طرفی هم. خوشحال بودم که به. ارزوی بچگیم رسیده بودم. پاهاشو انداختم رو هم و اروم شروع کردم به کردنش. اونم اهو ناله. میکرد و من سینه هاشو میمالیدم سعی میکردم خوب باشم و از فرصتم استفاده کنم. بعد چن دقیقه تلمه زدنم ابم اومد بلند شدم. بعد تمیز کردن هم دیگه. بغلش کردم و لباشو. بوسیدمانگار سیر نشده بودم خواستم بازم شروع کنم که گفت دیگه بصهواسه امروز قبول کردم و زدم بیرون خوشحال بودم اما نمیدونستم این تازه شروع ماجراست……… دوستان اگر دوست داشتید بگید ادامش رو هم بزارماگر غلط املایی داشتم به بزرگی خودتون. ببخشید نوشته رضا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *