دانلود

احتیاج نیس پول بم بدی فقط بم کوس بده

0 views
0%

را بلند نمیشی پس
-باو مشتی بیخیال بزار سیگارمون رو بکشیم
-گوه نخور بیا وسط نمیبینی داره چطوری نگات میکنه؟بسه دیگه پسر چقد مثبت بازی در میاری.بیا باهاش برقص تورش کن .جووووون چ بدنی هم داره تخم سگ
-عه.خوبه پس برو تو کارش دیگه.
-ن مث اینکه از تو کاری بر نمیاد برم مال خودمه پس .خاک
-برو اردی تورو خدا ولمون کن

اوضاع مالیم بد نبود.ن از اونایی ک مال باباشونه.از بچگی کار کرده بودم.مث سگ.ولی از وقتی ی مغازه تو بازار گیرم اومد دیگه نونم تو روغن بود.خوب در میاوردم
اسمم سامانه.28 ساله . از اونایی ک ظاهرو ب هر چی ترجیح میدن.ب هرچی ک فکرشو بکنی.اهل خلافای بزرگ نبودم .اخرش ی نخ سیگار بود .ن گل ن حشیش ن مشروب و هیچی دیگه.
محسن بابام بعد از جدا شدن از مادرم رفت با دختر عموش ازدواج کرد و من دیگه نتونستم تو خونه باشم.از خونه زدم بیرون .فقط 22 سالم بود ک شبا توی کارگاه کفاشی توی باغ سپهسالار میخوابیدمو همونجا هم کار میکردم.انقدر کار کردم تا دو سال بعدش ی کارگاه زدمو خودمو یکم کشیدم بالا.خدا بمون نگاه کردو چرخ کاسبیمون چرخیدو تونستم ی مغازه تو بازار بگیرمو از کارگاه داری بیام بیرون و برم تو کار فروش.چند باری هم زمین خوردم اما هی گذشت.سخت بود ولی گذشت.
از وقتی یادم میاد کار میکردم .حتی قبل از بیرون زدن از خونه.بخاطر همین نمیتونستم مث دورو بری هام عشقو حال کنمو دوس دختر داشته باشم.ولی حالا ب جایی رسیده بودم ک دیگه حسی ب دختر نداشتم.منزوی.منزوی .منزوی
از دار دنیا ی رفیق ب نام اردشیر داشتم ک اردی صداش میکردم.عشق من بود.هر غلطی داشتیم با هم میکردیم.اونم اوضاع مالی خوبی داشت ولی برعکس من هر شب رو یکی بود.قشنگ داشت عشق میکرد با زندگیش.اما من فقط کار میکردم همین.مهمونی باشه میریم .نباشه نمیگیریم .کی از رقصیدن بدش میاد اخه.ی شب تو یکی از همین مهمونی ها بود ک من با ی فرشته آشنا شدم.ی فرشششته ی ب تمام معنا.
اردی بم زنگ زد ک بریم برای ی مهمونی .طرف از دوستای خودش بود ک مهمونی رو گرفته بود ما هم نه نگفتیم.مث همیشه ی تیپ خوب زدمو خودمو تروتمیز کردم ک بریم ی شب عشق کنیم با زندگی.
-ساس
-تخم سگ منو اینطوری صدا نکن مگه میخاری
-ن جون داداش قصد اذیت کردنتو ندارم ولی.جدی پسر تو نمیخوای از این حالت خودت در بیای.میای اینجا ک برقصی بخوری بزنی بکشی بکنی .تو فقط میشینی و میکشی.چی بشه ی قری بدی.باباجون من زندگی 2 تا قطب داره .مثبت منفی.همچی جفته.باید با یکی رل بزنی پسر.28 سالته دوروز دیگه پیر میشی و از زندگیت هیچی نفهمیدی.
-اهان مث تو باشم خوبه ک هر شب با ی جنده بخوابم.هنو اشکای مونیکا رو یادم نرفته.چطوری زجه میزد جلو من وقتی فهمید بهش خیانت کردی .بد بدخت 3 بار خود کشی کرد
-اون خر بود.قرار نیس تا دو ماه با یکی بودی دل ببندی ک .من ی چیزی میخوام.اونم سوراخه سوراخ.هر کی داد حله.منم پایم.بعدشم اون قضیه دیگه تموم شده .انقد همش نزن.نمیخواد مث من باشی.چون نمیتونی مث داداشت مخ بزنی.ولی حد اقل دست ب کار شو دیگه.
-دست ب کار شم ک چی؟
-ساسان چرا نمیفهمی.شاید دلیل همین افسردگی تو تنهایی هات باشه ک حتما هست.بیا امتحان کن با یکی ی رابطه شروع کن شک نکن بهتر میشه حالت.ن فقط بخاطر سکس .کلی میگم پسر
-نمیدونم .واقعا نمیدونم.
-من بهت میگم بدون.تنهایی .دردت همینه ک نمیخوای در بیای از توش .حالا خود دانی.من برم ک جیگرطلای من داره چراغ سبز نششون میده.جوووون اومدم عشقم
-تو ی مریض جنسی ای

نشسته بودم اتاق عقبی مهمونی ک صدا کمتر برسه بم.ی نخ سیگار دستم بودو داشتم فکر میکردم ب گذشتم.
مونیکا دوست دختر ادی بود.فوق العاده خوشگل و جذاب ولی احساسی و کم عقل.بی شعور با این ک قبول داشت اردی اونو فقط برای سکس میخواست اما بازم عاشقش شده بود.بعد ک فهمید اردی با کس دیگه هم هست با گریه و زاری جدا شد ازش.از وضعیتش خبر چندانی نداشتم ولی میدونستم ک 3 بار خودکشی کرده .با قرص.ک البته معلومه فقط برای این بوده ک اردشیر اونو ببینه و موفق هم نبوده
همینطور تو فکر بودم ک ی دفه ب فکر مادرم افتادم.اما چرا.
همیشه میشنیدم ک قدرت تفکر و بویایی رابطه خعلی قوی با هم دارن.بی دلیل نیست ک یهو ب فکر مادرم افتادم .ی بویی توی اتاق میومد ک برام خعلی اشنا بود.یاد خعلی وقت پیشم افتادم .وقتایی ک از سر کار میومدم خونه و مادرم برام غذا درست میکرد.وقتایی ک بغلش میکردم.بوسش میکردم .نگاهش میکردم.لعنت ب تو بابا.حتی وقتایی ک میزدیش هم یادم اومد.وقتایی ک بهش تهمت میزدی.ب پاک ترین زن زندگی من.
از فضای مهمونی ب کلی خارج شده بودم.غرق بودم توی یادگاری های مادرم ک تو ذهنم هک شده بود.لحظه ای ک رفت از پیشم.لعنت ب اون تصادف لعنتی.لعنت ب اتاق عمل.لعنت ب بیمارستانو هرچی ک هست.لعنت ب مرگ.
بدون اینکه ک خودم متوجه دورو برم باشم چشام خیس شده بود.واقعا من جز کارم هیچ چیزی تو زندگیم ندارم.اگه همین فردا اردی ول کنه منو و بره رسما تکو تنهام.تنها.
پشت سرم حضور یکی رو حس میکردم .چشام بسته بود اما حرکت دست هاشو روی شونه هام حس میکردم ک داشت ب سمت پایین میومد
-تو فکری پسر.نیومدی مهمونی ک ی گوشه بشینی و فکر کنی.میتونم کمکت کنم ؟
-ن .ممنون .درست شدنی نیس.یاد مادرم افتادم .اون دیگه بر نمیگرده پیشم.نمیدونم چرا یادش افتادم یهو.
اومد و روی مبل کنارم نشست.
-چ بد.ولی فکر کنم انقد بزرگ شدی ک نیازی نداشته باشی بش.درسته؟
-نیاز ندارم .ولی دلم تنگ میشه.راستی خانوم .اسم اتکلنتون چیه؟
-باربری لندن.چطور مگه؟
-بیخود نبود ک ب فکر مادرم افتادم.همیشه همین بو رو میداد.
-اگه میخوای مخمو بزنی این روش قدیمی شده .یکم ب روز باش پسر
-ن من اهلش نیستم.بلدم نیستم.ولی واقعا بوی مادرم رو میدین.بعدشم فکر کنم ک یکم سنتون بیشتر از من باشه.
-اره من سی چهل سال سنمه.ولی هیچی از دخترای جوون کم ندارم.میبینی ک
توی همین حین اردشیر از توی جمع صدام میزد ک بیام وسط.زنی ک کنارم بود دستمو گرفتو منو برد توی جمعیت تا برقصیم
بهش میخورد ک سیو پنج شیش سالش باشه .قیافش معلوم بود ک زنه ولی واقعا جذابو خوب مونده بود.با لباس جیگری تنگی ک پوشیده بود معلوم بود از نظر بدنی هم چیزی کم نداره .همینطور ک میرقصیم من فقط بوش میکردمو فلش بک میزدم ب قبل.ی لحظه حس کردم ک دارم با مادرم میرقصم.چند ساعتی رو توی مهمونی واقعا با هم خوش گذروندیم.مهمونی رو ب اتمام بود ک اردشیر بم گفت بهتره بریم ک فردا کلی کار داریم.
رفتم سمت اون زن .میخواستم صداش کنم
-ببخشید عه
-رویا.اسمم رویاس
-ببخشید رویا.راستش میخواستم ی چیزی بهت بگم
-جان
-امشب برام ی شب فوق العاده بود .خعلی وقت بود ک از این شبا نداشتم.مرسی ک ساختیش.
-ب خودت سخت نگیر.زندگی ارزششو نداره.سعی کن بیشتر تو لحظه باشی و ازش لذت ببری
-در هر صورت ممنون
اردی با نگاهش داشت فوق میداد بم.معلوم بود ک ازم میخواد شمارشو بگیرم اما من فقط ازش خداحافظی کردمو رفتم.
سوار ماشین شدیم ک
-واقعا ک ساسان.ریدی.احمق چرا نگرفتی شمارشو
-ول کن اردشیر.تو چرا انقد دیر اومدی بیرون .
-دسشویی بودم.جواب منو بده .میگم چرا نگرفتی.مث اینکه نمیخوای تغییر کنی ن؟؟حله داداش ب تخمم اصلا.بمیر تو تنهایی های خودت
-امشب شب خوبی بود.حال داد.ولی بزار بمیرم تو تنهایی های خودم.ولی واقعا زن خوبی بود.شاید ی بار دیگه دیدمش …

در خونه رو باز کردم.خسته.لباسمو در اوردم و روی مبل ولو شدم.ی خونه مجردی داشتم توی هفت حوض.طبقه چهارم .ی پنجره رو به میدون 57 داشت ک حال میداد کنارش بشینی و سیگار بکشی.معمولا هم نور زیادی تو خونه روشن نبود.کنترل تلوزیون رو برداشتمو گفتم بزار ی چیزی ببینم.حوصلم سر رفت رفتم ی قهوه بخورم.
حوصلم سر رفت رفتم پی اس بازی کنم
حوصلم سر رفت رفتم سیگار بکشم
حوصلم حوصلم حوصلم حوصلم ن .
داشتم خودمو گول میزدم .باید قبول میکردم ک فکر منو مشغول کرده بود اون زن.رویا .مث ی رویا بود برام واقعا.وقتی ک اولین بار بوشو حس کردم.کنار همون پنجره نشستمو سیگار میکشیدم .بهش فکر میکردم .واقعا چرا انقد بهش فکر میکنم.چرا ؟
تا فردا شبش ک برگشتم خونه کلا تو فکر بودم.ینی من ب اون زن حس پیدا کرده بودم؟؟به زن؟
ن غیر ممکنه.من با دخترش کنار نمیام چ برسه ب زن.خوشگل بود خوش اندام بود فقط جذبم کرد.حسی بینمون نیس.ی شب خوب بود ک تموم شد .همین.از این شبا زیاده.
ن پسر.تو کلی مهمونی رفتی.کلی مهمونی رفتی چرا تو اونا هیچ اتفاقی نیوفتاد.تو اون زنو دوس داری.شک نکن.
یک هفته تمام توی همین فکرا بودمو کلی روم تاثیر گذاشته بود ک چرا باید انقد بهش فکر کنم.بالاخره دلو زدم ب دریا و ب اردی زنگ زدم
-چی میگی ساس
-سلام.برنامه چیزی نداریم؟؟؟
-اووو.چ گوه خوردنا.مهمونی باز شدی رفیق.ن کم کم داری راه میوفتی.فک کنم زنه کار خودشو کرده.کون خوبی بود ها.بد چیزی نیس
-زر نزن اردشیر.میتونی اوکیش کنی از کسی شمارشو بگیری بگی بیاد ببینمش؟
-اتفاقا اخر هفته برنامس.اونم هست کلا .پایه همچی هست.میاد .ببینش خودت باهاش اوکی شو دیگه.فقط نرینی.
-حله داش دمت گرم میبینمت پس

کلی اشتیاق داشتم برای اخر هفته و اون مهمونی ک میخواستم ببینمش.دل تو دلم نبود.بهش فکر میکردم تپش قلب میگرفتم.واقعا دوسش داشتم ن؟
با این ک دوتا کمد پر از لباس داشتم رفتم لباس خرریدم تا ب بهترین شکل ممکن برم پیشش ک نگه ن.برای اولین بار میخواستم شانسمو امتحان کنم.شاید قراره تنهایی هام تموم شه .
با کلی دغدغه و فکرو خیال بالاخره اخر هفته رسید و من و اردی رفتیم برای مهمونی

توی جمع نشسته بودیم و میگفتیم میخندیدیم.حالم خوب بود چون میخواستم ببینمش.چشام ب در بود ک ببینم کی میاد تو.ی لحظه کل دنیا برام ساکت شد.
در باز شد
ی فرشته ب تمام معنا.اون رویا بود واقعا هم رویا بود.ی لباس مجلسی جذب قرمز پوشیده بود.با ی لاک قرمز جیغ ک با رنگ لباسش ست شده بود.موهای بلند بلوند .لخت.فوق العاده بود لعنتی.بدن خارق العاده ای داشت.سینه های برجسته ک فقط ی زن میتونه داشته باشه و ی باسن برامده .منو دید.ی لبخند کوچیک زدو اومد سمتمون.
-سلام اردی .سلام سامی خوبی؟
-سسسلام رویا جان .حالت چطوره.چقد خوشششگل شدی لعنتی
-مرسی ممنون .
اومد کنارم نشست.یکمی با هم حرف زدیم.دستمو گرفت و رفتیم وسط با هم رقصیدیم .داشت ی شب فوق العاده دیگه برام رقم میخورد.منو کشوند تا دم میز بار تا یکمی مشروب بخوریم.من مشروب خور نبودم اما بخاطر رویا چند تا پیک خوردم
سرم داغ شده بود.میفهمیدم دورم چ خبره اما تو حال عادی نبودم.رویا هم بد تر از من حالش اوکی نبود.دسشتو گرفتم و کشوندمش سمت ی اتاق دیگه ک خلوت تر از جاهای دیگه بود ولی بازم دید داشت.ناخداگاه چسبوندمش ب دیوار .بدنمو بهش نزدیک کردم دستاسو گرفتمو بازش کردم .خودمو هی بیشتر بهش میچسبوندمو صورتمو ب گردنش نزدیک میکردم.بازدم نفسامو میکشیدم روی گردنشو میدیدم ک داره اروم اروم آه میکشه .نوک زبونمو آروم کشیدم روی گلوش ک صدای اه کشیدن ارومش بیشتر شد.از روی گلوش زبونمو کشیدم روی گوشش و با نوک زبونم لاله گوشش رو لمس میکردم.دستمو بردم دور کمرش چسبوندم ب خودم .همینطور ک با دستم ب کمرش فشار میاوردم زبونمو کشیدم روی لپ هاشو رسوندم ب لباش.لبامو روی یک سانتی متری لباش نگه داشتم.جفتمون داشتیم نفس نفس میزدیم.ی لبخند ملیح از روی تحریک شدنش زد ک برای من چراغ سبز بود.یهو لبامو چسبوندم ب لباشو محکم میکشون میزدم.همینطور ک داشتم لباشو میخوردم دستمو بردم پایین تر از کمرشو داشتم کونشو لمس میکردم.وای مث پر قو بود.نرمو خوش فرم.اروم اروم دوتا دستامو گذاشتم روی کونشو داشتم فشارشون میدادم و لباشو میخوردم.یکمی گذشت ک دیگه مشروبه بیشترین تاثیر خودشو گذاشته بودو من بدجوری تحریک شده بودم.ی پاشو اوردم بالا و گرفتم تودستمو کیرمو تا جایی ک میتونستم ب کوسش نزدیک میکردمو از روی شلوار میمالیدم بهش و همینطور لباشو میخوردم ک
-اوه اوه اوه.ببین اینجا چ خبره .سامی جونمون بالاخره دست ب کار شده اونم چ جورش
خودمو زود ازش جدا کردمو شروع کردم ب مرتب کردن پیرهنم با صورتی ک پر رژ لب شده بود
-لعنت ب تو اردی.همیشه کارت همینه
-ن داداش کاری ندارم باهاتون ک راحت باشین.فقط خواستم بگم اگه افتادین ب کره خوری بیاین ک الان تموم میشه غذا ها
-باشه برو گمشو
ب رویا نگاه کردم.هنوز از روی تحریک شدنش داشت اروم اه میکشید و صدای نفس زدنشو میشنیدم.دوباره لبامو چسبوندم بهشو ی لب محکم ازش گرفتمو از هم جدا شدیم تا مرتب کنیم خودمونو.من موندم تو اتاق تا رژ لب هارو پاک کنمو اونم رفت سمت توالت.برگشتم توی مجلس.رفتم ی چیزی برداشتمو شروع کردم ب خوردن .اما خبری از رویا نبود.مث اینکه رفته بود.جالب تر اینکه خبری از اردشیر هم نبود.ی لحظه شک کردم ک نکنه با اردشیر در ارتباطه .توی همین فکرا بودم ک دیدم اردشیر اومد
-کجا رفته بودی؟رویا کو؟
-برو باو تو هم شانس نداری بخدا .زنگ زدن بهش مث اینکه حال مادرش اوکی نبود زود رفت سمت خونشون.ازم خداحافظی کرد گفت بهت بگم معذرت میخواد
-وای خدایا .اردی من ک شمارشو نگرفتم ازش چیکارش کنیم
-ای خاک عالم تو اون سرت .دو ساعت داشتی کوسو کونشو یکی میکردی نگرفتی ازش شمارشو.حالا میخوای چ گوهی بخوری؟
-نمیدونم.این دفه مگه چطوری پیداش کردیم دوباره هم پیداش میکنیم.
-باو احمق دیگه مهمونی نداریم.تمون شد محرمو صفره کی مهمونی میگیره؟.میان هممونو میکنن پشت میله ها اونجا باید مهمونی بگیریم عه
-ای وای.قشنگ ریدم
ی لحظه انقد حالم بد شد ک پاهام شل شد و نشستم روی مبل.یکمی موندیم توی مجلسو زدیم بیرون .
-راستی اردشیر.چیزی از من نگفت؟؟؟نگفت دوس داره با من باشه یا ن؟شمارشو نداد
-ن داداش هیچی نگفت.مث اینکه حال مادرش اصلا خوب نبود.فقط رفت
-بزن کنار تو این پارکه بشینیم ی نخ سیگار بکشیم .
روی اولین صندلی پارک نشیتیم و من نخ سیگارمو روشن کردم.
-لعنت ب این سانس.دیگه نمیبینمش تا دو ماه دیگه.معلوم نیس تو این دو ماه با کسی اوکی شه نشه اصلا منو یادش بیاد یا ن
-دیگه ریدی داداش من باید بیشتر تلاش میکردی شمارشو بگیری
-اره واقعا اشتباه کردم .حیف شد.حالم خیلی کیریه اردی
-ساس یادته بهت گفتم تو هیچ وقت نمیتونی مث من باشی و مث من مخ بزنی؟
-اره خوب.چطور؟
-میخوام بهت بگم ک ی مدرک دارم برای این حرفم.
-الان وقت خود نمایی و گوه خوری نیس ول کن تا نریدم بهت
-بیا.این شمارشه.وقتی داشت میرفت ازش گرفتم گفتم امیر میخواد باهات اوکی شه.حالا بازم بگو میخوام برینم بهت.نمیدونم دیگه تو رفاقت چیکار باید برات بکنم
-واهااااااای خدایا.اردی لعنت ب تو.تو بهترین رفیق دنیایی پسر.من عاشششششششششقتم مرد.
اون لعنتی شمارشو گرفته بود.انگار کل دنیا برام روشن شد.انگار دنیارو بهم دادن.شمارشو ازش گرفتمو اولین کاری ک کردم سیو کردم توی گوشیم.ب چ نامی.
رویا هام
من عاششششقش شده بودم.خعلی زود ولی احساس ارامش میکردم وقتی ک باهاش بودم.دیگه وقتش بود ک باهاش حرف بزنمو بگم بهش علاقه دارمو میخوام باهاش رابطه داشته باشم.رفتم سمت خونه گفتم الان ک اصلا نمیشه زنگ زد یا حتی پیام داد .حال مادرش خوب نیس .ی چند روزی گذشت ک اردی بم زنگ زد و بهم گفت ک بهش زنگ زدم یا ن .منم گفتم ن .گفت ک وقتشه و باید بهش پیام بدم بگم ک میخوامش.
دلو زدم ب دریا و چون روم نمیشد باهاش حرف بزنم پیام دادم بهش
-سلام خوبی رویا.سامی ام.حال مادرت بهتر شده؟
-به به سلام سامان جان.اره بهتره خدارو شکر.تو خوبی ؟چی شد پیام دادی
سر صحبتم باهاش باز شد .یکمی بهش پیام دادمو بعدم بهش زنگ زدم .کلی حرف زدیم از خودمون گفتیم تا اینکه یکمی باهاش راحت تر شدمو خواستم ک بهش بگم دوسش دارم.با ی لحن ترسیده و با لرز بهش گفتم ک ازش خوشم اومده و میخوام ک اگه دوس داره باهم باشیم.
وقتی ک داشتم بهش میگفتم کل صورتم خیس عرق شده بود.فکر میکردم ک قبول کنه چون هم ظاهری خوب بودم هم وضعیت مالیم خوب بود.اما در کمال ناباوری بهم گفت ک الان نمیتونه تصمیم بگیره و بیشتر هم میلی ب شروع رابطه بام نداره اما میخوااد منو ببینه .
وقتی ک اینطوری گفت کل بدنم یخ زد.حس میکردم ک برای اولین بار شکست عشقی خوردم و حال اصلا خوبی نداشتم.یکمی دیگه با هم حرف زدیمو بعدشم قطع کرد و من موندمو ی دنیا غمی ک رو سرم خراب شده بود.تو این بین اردی هم زنگ زد بم منم ماجرارو بهش گفتم و قول داد ک با رویا حرف بزنه اما اصلا منو اروم نکرد.اونشب یکی از بد ترین شبای زندگیم بود.بیشتر از قبل .صد برابر بیشتر از قبل احساس تنهایی میکردم.هنوز ب دستش نیاورده بودم ک از دستش دادم.ی شب انقدر حالم بد بود ک ب اردی زنگ زدم بیاد خونه .اومد یکمی با هم حرف زدیم و سعی کرد منو اروم کنه و گفت ک اگه اون نشد هزارتای دیگه هستن.اما من حواسم پیش رویا بود.حتی یکی دو بار هم سعی کرد ک منو با کسای دیگه اشنا کنه اما نتونستم کنار بیام.دیگه بیشتر از همیشه از همه سرد شده بودمو برگشته بودم ب همون جایی ک بودم .با ی قلب سرد تر.
روی تخت دراز کشیده بودمو داشتم ب سقف نگاه میکردم ک گوشیم زنگ خورد
رویا بود.
از جام پریدمو سریع صدامو صاف کردم و با کلی استرس گوشی رو جواب دادم
با هم ی قرار گذاشتیم ک همدیگه رو ببینیم و با هم حرف بزنیم .اما تاکید کرد ک رابطه ای نمیتونه بینمون شکل بگیره .قبول کردم ک ببینمش.جمعه همون هفته .باغ فردوس .کافه ویونا
من واقعا دوسش داشتم و نمیتونستم بهش نه بگم .اما از ی طرفم ب خودم میگفتم ک اون اگه نمیخواد وارد رابطه باشه پس چرا باید برم ببینمش.از ی طرفم میگفتم شاید مشکل خونوادگی داره ک حل شدنیه و میتونیم با هم باشیم.ب هر چیزی فکر میکردم جز اونی ک واقعا بود.
دم در ورودی باغ دیدمش.مث همیشه خوشتیپ.ی مانتوی سرمه ای با ی شال سفید ک ی ست عالی ب وجود اورده بود با هم.نزدیکش شدمو بهش سلام کردم.بعد از یکم حالو احوال پرسی وارد کافه شدیم تا با هم حرف بزنیم
-ببین سامان.من اون چیزی نیستم ک تو فکر میکنی.ما هیچ وقت نمیتونیم با هم باشیم.من دوست دارم واقعا پسر خوبی هستی اما نمیتونم باهات باشم
-چرا خوب؟چرا فقط میگی ن .دلیلش رو نمیگی؟؟بهم بگو شاید بتونیم حلش کنیم
-حل شدنی نیس.چون من مال کسی نیستم
-ینی چی .مگه من میخوام تورو ب اسارت ببرم
-ببین سامان بزار ی چیزی رو بهت بگم .نمیخواستم بگم اما نمیزاری.من بچه پایین شهرم.جنوبی ترین جایی ک از تهران میشناسی.فکر نکنی مث خودت وضع مالیم خوبه.34 سالمه و مطلقه ام.تو 26 سالگی ازدواج کردمو بعد 6 سال از شوهرم جدا شدم .تنها با مادرم زندگی میکنمو بابامم فوت شده .ینی هیچ کس رو جز مادرم ندارم.
-پس خرجت رو چطوری در میاری
-قضیه همینجاس سامان.من …
ما نمیتونیم با هم باشیم خواهش میکنم ادامه نده
بلند شدو از کافه بیرون رفت .
با قدمای تند از در کافه بیرون رفتو داشت ب سمت خروجی باغ میرفت.رفتمو دستشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم.
-بهت میگم حرف بزن.اصلا تا نگی نمیزارم بری
عصبی شدو دستمو کشیدو رفت بیرون
-رویا خدا شاهده تا نگی نمیزارم بری.باید بم بگی تا بفهمم چرا منو نمیخوای
رو ب من کرد.ی لحظه چشماشو بست .حس کردم ک بغض کرده.
-کی میگه من تورو نمیخوام.اخه کی از ی پسر پولدار بازاری بدش میاد؟ کی از ی پسر خوب ک دوسش داره بدش میاد .اونم یکی مث من ک هیچ تکیه گاهی نداره.اونم یکی مث من ک همه فقط به چشم وسیله نگاهم میکنن.چرا نمیخوای بفهمی سامی.من ی جنده شدم.من ی هرزه ام.من ی زن خرابم ک لیاقت احساس تورو نداره .
-چی داری میگی تو .جلوی دهنتو بگیر.
حالش خوب نبود.بزور کشوندمش تا توی ماشین و ارومش کردم تا بتونه حرف بزنه
-از وفتی ک از شوهرم جدا شدم گرفتن جلوی خودم ک با کسی سکس نکنم ی طرف قضیه بود.اما نداشتن پول برا چرخوندن زندگیم ی داستان دیگه بود.مادرم با حقوق برجی 400 هزار تومنی ک از بابام میگرفت تو خرج خودشو بیماری هاش مونده بود چ برسه ب خرج من.هر جا رفتم کار کنم بم ب چشم ی خراب نگاه میکردن.نمیزاشتن کار کنم .نمیزاشتن لعنتی ها.منم چاره ای جز فروختن خودم نداشتم.من خراب شدم سامی.من خراب شدم.تو هفته شاید با سه چهار نفر سکس کنم برای پول.کارم اینه چون لازمش دارم.من ی جنده شدم.تو نمیتونی عاشق ی جنده بشی.نمیتونی.
حس ی ادمو داشتم ک صد بار چالش آب یخ رو روش امتحان کردن.ینی واقعا من عاشق ی جنده شده بودم؟؟؟؟
اگر اونی ک دوسش داری بزاره بره ی دردی داری ولی اینکه باشه و تو نتونی باهاش باشی خعلی بد تره.ب زور جلوی اعصاب خوردی خودمو گرفتم.هیچی نگفتمو رفتم سمت خونه.هرچی بهش اسرار کردم راضی نشد ک برسونمش.در خونه رو باز کردم .رفتم روی مبل نشستمو مث دیوونه ها فقط ی جا رو نگاه میکردم
من عاشق شده بودم.واقعا عاشق شده بودم .اما عاشق ی هرزه .بین ی دوراهی بد گیر کرده بودم ک باهاش بمونمو وقتمو پای یکی مث اون بزارم یا تنهایی رو انتخاب کنم.تو همین فکرا بودم ک روی همون مبل خوابم برد.

-کدومشو دوس داری
-اون ابیه .خیلی خوشششگله
-دوس داری داشته باشیش؟
-اره ولی پول ندارم.درضمن خیلی هم گرونه نمی ارزه
-بیا بریم تو ببینیمش حالا
-ن دیوونه میگم خیلی گرونه بیا بیرون.بیا بیا عه.وای خدایا این چ احمقیه

از اون لباس خوشش میومد.براش خریدم.قیمتش مهم نبود.ارزش اون برام خیلی بیشتر از پول ی لباس بود.اون رویام بود.رویاهام بود.حس ارامشم بود.
بعد از اون باری ک توی باغ فردوس دیدمشو اون حرفارو بم زد 24 ساعته بهش فکر کردم .انقدی ک دیگه ب هیچ چیزی جز اون فکر نمیکردم .نمیدونستم میتونم باهاش کنار بیام یا ن .اینکه قبلا سکس داشته ی چیز طبیعی بود برام.اما اینکه این کارو برای پول انجام داده باشه رو نمیتونستم باهاش کنار بیام.از ی طرفم همش ب این فکر میکردم ک اون برای خودشو مادرش .برای خوردو خوراکشون اینکارو کرده.چاره ای جز این نداشته.باید میکرده.وگرنه چطوری میخواسته حتی شکم خودشو سیر کنه.واقعا قدرت اینو نداشتم ک تصمیم بگیرم بمونه پیشم یا ن .اما میدونستم اگه بگم اره آینده سختی داریم.
ی مدتی ک گذشت فهمیدم واقعا نمیتونم بدون اون باشم.کل فکرمو گرفته بود.تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم و اگه شرایطمو قبول کرد باهم بمونیم.
روزی ک دیدمش خوشگل تر از همیشه شده بود.عوضی انگار میدونست ک میخوام باهاش اوکی باشمو میخواست بیشتر دلمو ببره.با هم رفتیم ی کافه توی ولیعصرو حدود سه چهار ساعت با هم حرف زدیم.ی پسر 3 ساله داره ک کلا پیش پدرش زندگی میکنه .هر چی از دلیل طلاق گرفتن ازش پرسیدم بهم جوابی نداد و فقط میگفت ک تقصیر شوهرش بوده.هفته ای 2 تا حتی 6 بار سکس میکرده و بخاطرش پول خوبی در میاورده .اما ب چ قیمتی.با هم در مورد هر چیزی حرف زدیم .حتی ب شوخی ازش درباره ایدز هم پرسیدم ک با کیف زد تو صورتمو واقعا از دستم ناراحت شد.با هم کلی حرف زدیم .بهش گفتم ک میخوام باهاش بمونم و میتونم بهش تضمین بدم ک کل خرج زندگیشو بهش بدم.ولی در عوض فقط باید با من باشه و هم نیاز های منو برطرف کنه و هم فقط من نیاز های اونو برطرف کنم.بهش گفتم ک دیگه حق نداره با کسی سکس کنه و حتی حرف بزنه .بجاش هر وقت ک خواست میتونه با من باشه و منم در مقابل هر خرجی ک داشته باشه رو بهش میدم.ی چند ساعتی در مورد همین چیزا صحبت کردیمو سعی کردم اصلا نشون ندم ک چقدر بهش وابسته شدمو دوسش دارم.اخرشم بم گفت ک باید فکر کنه و اگه جوابش مثبت بود بهم خبر میده.تا نزدیکای محدوده خونشون رسوندمشو از هم جدا شدیم.برگشتم سمت خونه .ی حس خوبی داشتم.فکر میکردم ک جوابش مثبت باشه چون دیگه میشناسمشو با شناختی ک ازش دارم بهش پیشنهاد دادم.کلی هم راه مناسب جلوش گذاشتم.یکی دو روزی گذشتو من دیگه انتظار داشتم بهم زنگ بزنه و خبرشو بم بده.اما کماکان زنگ نزده بود
سه چهار روز از قرارمون گذشت اما کماکان زنگ نزده بود .جمعه بود.منم خونه بودمو مغازه نرفته بودم.ساعتای 3 اینا بود ک یکی زنگ خونه رو زد.تعجب کردم.چون من کسی رو نداشتم ک بیاد خونمون.با خونوادم رابطه خوبی نداشتمو فکرنمیکردم ک اونا باشن.با هر فکری ک بود رفتم ک درو باز کنم
-رویا ؟؟؟؟
-نکنه میخوای جلو در وایسم بهت جوابمو بدم؟؟؟
اومده بود سمت خونمون.درو براش باز کردمو تا بیاد بالا زود یکم خودمو مرتب کردم .خدارو شکر خونه همیشه مرتب بود.در اتاق رو باز کردو کفشاشو در اوردو وارد خونه شد.
-به به .چ خونه تمیزی داری اقا سامان.فکرشو نمیکردم انقد مرتب باشی.
-تو اول بگو ادرس اینجارو از کجا پیدا کردی.
-از اردشیر گرفتم.مث اینکه خبردار شده بود ما با هم حرف زدیم.منم بهش گفتم میخوام ببینمش ادرس خونتو ازش گرفتم.

نشست روی مبل و منم روبروش نشستم.ی قهوه براش ریختمو شروع کردیم ب صحبت کردن.بم گفت ک با شرایطی ک گذاشتم مشکلی نداره ولی باید قول بدم ک سر حرفام هستم.منم بهش تضمین دادم ک تا وقتی ک با من باشه مشکل مالی نداره.از لحن برخورداش و حرف زدنش معلوم بود ک میتونیم با هم بمونیم.منم از اینکه اومده بود خونم خوشحال شده بودم.اومد کنارم نشست و خودشو نزدیک تر کررد بهم.منم از فرصت استفاده کردمو بالاخره شالشو از سرش در اوردمو بهش گفتم ک میتونه راحت باشه.میخواست یکمی اذیت کنه و مانتوش رو در نیاورد اما خودشو بیشتر نزدیک کرد بهم.طوری ک دیگه چسبیده بودیم ب هم.سرشو اروم گذاشت رو شونمو منم دستمو گذاشتم روی گردنشو داشتم لمسش میکردم.همینطور ک دستم روی گردنش بود لبمو اروم اروم کشیدم روی صورتشو بردم روی لباشو اروم لباشو بوس کردم.چند تا بوس از روی لباش کردمو شروع کردم ب خوردنشون.خودمو جا بجا کردمو و رویا رو هم با فشار لبام روی لباش ب عقب کشیدم.طوری ک دراز کشیده بود و با کمرش تکیه داده بود ب دسته مبل.منم اوومدم روش و با ی ولع زیاد لباشو میک میزدم.دستمو بردم پشت گردنشو ب سمت لبام فشار میدادم.یکمی شل شده بودو پاشو ب سمت بدنم فشار میداد.دیگه وقتش بود ک مانتوشو در بیارم.اروم اروم دستمو بردم سمت دکمه های مانتوش

دونه دونه بازشون کردم و از تنش در اوردم.ی تیشرت صورتی زیرش پوشیده بود بای شلوار کش جذب مشکی.تیشرتش ب طرزی جذب بود ک سینه هاش داشت پارش میکرد.وقتی برجستگی سینه هاشو دیدم ناخداگاه دستم رو گذاشتم روش و شروع کردم ب فشار دادنش

سینه های فوق العاده ای داشت.یکم بعدش دوتا دستام روی ممه هاش بودو داشتم فشار میدادمشون.صدای آه کشیدنش بالاخره در اومدو با شنیدنش من بیشتر تحریک شدم.دیگه کاملا روی مبل دراز کشیده بودو منم روش بودمو داشتم با دستام ممه هاشو میمالیدم.دیگه تحریک شده بودو من میتونستم تیشرتشو در بیارم.بلندش کردمو تیشرتش رو از بدنش در اوردم.خدای من.سینه هاش ب حدی خوش فرمو برجسته بود ک کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد.از روی سوتین سفیدش یکمی مالیدمشو بعد از اون سوتینش رو باز کردم .اما نزاشت بهشون دست بزنم.

بلند شد از جاش و افتاد روی من و حالا من بودم ک روی مبل دراز کشیده بودم.با سینه هاش یکمی روی صورتم مالید و خیلی زود تیشرتی ک تنم بود رو دراورد.از روی لبام تا روی شکمم رو بوس میکردو پایین میرفت.تا رسید ب شلوارم.شلوارمو از توی پام در اوردو فقط شرت پام بود.بزرگی کیرم از زیر شرت هم حواسشو جلب کرد.با دست روی شرتم میکشیدو آه میکشید.منم ک دیگه کامل راست کرده بودم صدام داشت کم کم در میومد.شرتمو از پام در اوردو کیرمو گرفت تو دستاش
-اااهههه سامان چ کیری داری .این میخواد بره تو دهنم؟
-اره دیگه.باید ساک بزنی برام.بکنیش تو دهنت کیر کلفتمو
ی لیس از پایین کیرمو روی تخمام زد تا نوک کیرم و بعد از اون از پایین کیرم شروع ب خوردن کرد.لباشو کشید روش و اورد بالای کیرم.اروم اروم کیرمو میکرد توی دهنشو ب جایی رسید ک تا ته رفت تو دهنت.شروع کرد ب ساک زدن و سرشو بالا پایین میکرد روی کیرم.بلند شدمو رو مبل نشستمو اونم جلوم زانو زدو داشت کیرمو خوب ساک میزد.دستمو بردم توی موهاشو با دستام سرشو بالا پایین میکردمو هی کیرمو تا ته توی دهنش نگه میداشتم تا بره تو حلقش.عوضی ی ساک زن حرفه ای بود و یدونه دندون نمیزد.کیرمو چند دیقه ای ساک زدو من دیگه حشری شده بودم.بلند شدمو اونم بلندش کردم.گرفتمش تو بغلمو گذاشتمش روی میز.شلوارشو از پاهاش در اوردم.پاهاشو باز کردم تا کوسشو براش بخورم.ی لیس زدم روی کوس خوردنیش ک دیگه جیغش در اومده بود

با نوک زبونم روی کوسش و لمس میکردمو اونم بیشتر حال میکررد.سرمو با دستش فشار میداد سمت کوسشو منم با زبونم داشتم چوچول کوسشو لیس میزدم.یکمی گذشت ک دیگه صداش در اومده بودو ازم میخواست ک کیرمو بکنم تو کوسش

منم پاهاشو گذاشتم روی شونه هامو کیرمو گذاشتم دم سوراخ کوسش.سر کیرمو میمالیدم روی کوسشو اون التماس میکرد ک بسه و کیرمو بکنمش تو کوسش.کیرمو اروم اروم فشار دادم توی کوسشو همینطور فشار میدادم توش.انقد فشار دادم تا کیرم تا ته رفته بود توی سوراخ کوسشو دیگه وقتش بود ک جلو عقبش کنم.شروع کردم ب جلو عقب کردن کیرم تو کوسشو یکمی ک گذشت این کارو باسرعت بیشترو محکم تر انجام میدادم.خیلی تحریک شده بودم و چون سکس انچنانی نداشتتم میترسیدم ک آبم بیاد و همچی خراب شه .کیرمو در اوردمو یکمی کوسشو خوردم .فهمیده بود ک میترسم ابم بیاد.بلند شد.فکر کردم ک ناراحت شده اما رفتو از توی کیفش ی قرص سوپر کینگ دول در اورد.
ی لبخند بهم زدو گفت ک از قیافم معلوم بوده زیاد سکس نداشتم.ی بارم خودم بهش گفته بودم ک مث اردی حرفه ای نیستم .ی ده بیست دیقه ای با هم حرف زدیمو لبای همو خوردیم تا قرصه اثر کنه و دوباره کارو شروع کردیم.دستاشو گذاشت روی همون میزو خم شد سمت من .کونشو قمبل کردو داد سمت بالا.منم ی چند تا زدم روی کونشو کیرمو دوباره توی سوراخ کوسش فرو کردم.دستاشو از پشت گرفتمو محکم کیرمو فرو میکردم توی کوسش.تند تند جلو عقب میکردمو کل بدنش با کوبیدن کیرم تو کوسش تکون میخورد.خم شدم روش و سینه هاشو گرفتمو باسرعت بیشتر کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم.داغ داغ بودمو دیگه خیلی از کارام دست خودم نبود.برشگردوندم رو ب خودمو بردمش چسبوندمش ب دیوارو مث اون مهمونی ی پاشو بلند کردمو گرفتم تو دستمو کیرمو دوباره توی کوسش فرو کردم.بغلم کرده بود کاملو در گوشم آه میکشیدو تقاصا میکرد ک تند ترو بیشتر فرو کنم کیرمو تو کوسش.منم هر چقد ک میتونستم کیرمو میکوبیدم ب بدنشو میکردم تو کوسش.ی چند دیقه ای همینطور کیرم تو کوسش بود ک از تو کوسش در اوردم.انداختمش روی مبل و خودم رفتم پشتش خوابیدم.از پشت بغلش کردمو کیرمو کردم تو کوسش.پاهاشو اوردم بالا و با دستم گرفتمش.کیرمو تند تند جلو عقب میکردمو دیگه کم کم داشت صداش در میومد ک تمومش کنم.منم هر جقد ک بیشتر میگفت بیشتر تحریک میشدمو تند تر میکردم تو کوسش.تا جایی ک دیگه ازم خواهش میکرد تمومش کنم.منم سریع تروو محکم تر کیرمو تو کوسش فرو میکردم .داشت آبم میومد ک بهش گفتن بلند شه و جلوم زانو بزنه.اونم همینکارو کردو منم از جام بلند شدمو بعد از یکم مالیدن کیرم ی آه بلند کشیدمو ابمو ریختم روی سینه هاشو کیرمو کردم تو دهنش .سرشو تا جایی ک میشد فشار دادم سمت کیرم.از شدت بی حالی افتادم روی مبل و رویا همچنان داشت کیرمو برام ساک میزد تا دیگه از راستی در اومدو اونم بیخیال شدو اومد کنارم .

تو این فکر بودم ک ی کاری کنم بهش خوش گذشته باشه .پس دست ب کار شدمو بلندش کردم بردمش دوباره روی میزو پاشو باز کردم . انگشتامو کردم توی کوسشو شروع کردم ب تکون دادنشون توی کوسش تا ازضا شه.بعد از جند دیقه ای ک تکون دادم بالاخره ارضا شدو بیشتر از قبل شروع ب آه کشیدنو صرو صدا کردن کرد.بعد از ارضا شدنش بغلش کردمو بردمش روی تخت.بعد از چند دیقه حرف زدن و حرفای احساسی ب هم توی بغل هم خوابمون برد.

بعد از یکی دو ساعت از خواب بیدار شدیمو هر دو ی دوش گرفتیمو لباسامونو پوشیدیم.بدون شک یکی از بهترین روزای زندگیم بود و واسه منی ک خیلی سکس نداشتم بهترین سکس زندگیم بود.بعد از این ک لباسامونو پوشیدیم یکمی با هم حرف زدیمو منم بعدش سوار ماشینش کردمو تا نزدیکی خونشون رسوندمش.بهش گفتن ک اگر پولی چیزی خواست میتونه بهم بگه و منم بهش میدم.بعد از اون روز دیگه رابطه خوبی با هم داشتیمو حد اقل دو روز یک بار همدیگه رو میدیدیم.تا بعد از اون سکس دو هفته با هم سکس نکردیم تا سکس بعدیمون. اما کل تهرانو با هم زیر پا گذاشتیم.ی روز بیرون بودیمو میخواستم برای هفته بعدش خوشحالش کنم.چون هفته بعدش اولین ماهگرد رابطمون بود.بردمش سمت دربندو رفتیم توی ی رستوران ک نهار بخوریم.
-رویا ی سوال ازت بپرسم؟
-جان دلم
-تا الان راصی بودی از رابطمون .خوشحال بودی توش .پشیمون نشدی از قبول کردن پیشنهادم؟
-نه .برای چی باید ناراضی باشم

-کلی پرسیدم .میخواستم ببینم اگه جیزی هست بهم بگی ک یوقت مشکل بینمون ب وجود نیاد
-ن عزیزم همچی خوبه
-پس بزار بهترش کنم.هفته دیگه سه روز بازار تعطیله .از طرفی ماهگرد رابطمون هم هست .میخواستم ک اگه اوکی باشی ی سفر سه روزه با هم بریم شمال.چطوره؟
-واههای سامی تو چقد ماهی.معلومه ک اره .بریم کلی خوش بگذرونیم باهم .خدایا مرسی ک بالاخره روی خوب زندگی رو هم نشون دادی

خوشحال بودم ک خوشحاله و لذت میبره از با هم بودنمون.بهم گفت ک میاد با هم بریم اما بهتره بریم قبلش لباس بخریم.منم قبول کردم ک با هم بریم و هم ی چرخی بزنیم برا لباس هم همدیگه رو ببینیم.دو سه روز بعد از اون روزی ک رفتیم دربند قرار گذاشتیم ک بریم برای خریدش.
توی ی پاساز داشتیم چرخ میزدیم ک دیدم ی لباس توجهشو جلب کرد.قیمتش رو زده بود 350 هزار تومن.برای منی ک برجی پونزده شونزده تومن در میاوردم چیزی نبود ولی برای اونی ک سر پناهی تا قبل از من نداشت خیلی زیاد بود.دیدم خوشش میاد منم گفتم بریم تنت کن.تنش کردو من توی چشماش خوشحالی رو میدیدم.از اون لباس خیلی خوشش میومد اما چون فکر میکرد خودش قراره حساب کنه یا من خوشم نمیاد از اینکه حساب کنم نمیخواست بخره.بعد از این ک از تنش در اورد رو ب مغازه دار کردو
-خانوم خیلی ممنونم ولی …
-مبارکتون باشه .ایشالا ب شادی بپوشین.حساب شد
اومده بودم بیرون مغازه و منتظر بودم ک بیاد بیرون.
-سامی چرا حساب کردی بهت گفتم گرون بود میخواستم خودم بدم عه.
-مث اینکه بهت گفتم من کمکت میکنم ن؟دوس داشتم این لباستو بهت بدم.دیدم خوشت اومده گفتم باید مال توباشه.
-تو بهترین مرد دنیایی بخدا.مرسی عشقم.
سرشو فشار میداد روی سینم.با هم یکمی قدم زدیمو ی چند تا لباس و کفش دیگه گرفتیمو سوار ماشین شدیم ک برسونمش.نزیکای خونشون بودیم ک همونجای همیشگی وایساادم
-راستی رویا تو نمیخوای خونتونو بم نشون بدی؟
-چیزی نداره ک دیدنی باشه اما اگه دلت میخواد باشه.از این سمت برو

وارد ی محله ای شده بودیم ک اصلا جای مناسبی نبود.کوچه های تنگ شلوغ توی پایین شهر.بالاخره سر کوچشون رسیدیمو بهم گفت ک جلو تر نریم تا براش توی محل بد نشه.
-رویا جان.اینو بگیر پیشت باشه (ی کارت بانکی با نام سامان سزاوار)
-برای چی باید داشته باشم اینو؟
-ی کارت بانکیه وصله ب حساب خودم.تا سقف سه تومن توی ماه میتونی برداشت کنی ولی سعی کن

زیاد ولخرجی نکنی ک کلاهمون تو هم تره خخخخ.
-نگران نباش من خانوم قانع و بسازی ام.مرسی عزیزم بابت امروز .بابت کل این روزایی ک پیشم بودی.
-فقط یادت باشه ک ما ها ب هم چ قول هایی دادیم.یادت نره
-چشم.میبینمت .برم ساکمو جمع ونم ک بهترین سفر عمرم تو راهه
-مراقب خودت باشی.

از هم جدا شدیمو منم برگشتم سمت خونه.ی حس خوبی داشتم ک تونسته بودم راضی نگهش دارم.از نظر مالی هم فکر میکردم ک مشکلی نداره و میتونه شرایطشو بهتر کنه.تو این فکر بودم ک توی سفرمون چطور خوشحالش کنم.اما چون عقدنامه نداشتیم نمیتونستیم بریم هتل یا هر جای دیگه ای.تو همین فکر ها بودم ک یاد علی بجه محلمون افتادم ک اصالتا مازندرانی بودو فکر میکردم ک میتونه جایی روبرامون اوکی کنه.

ادامه دارد…

Date: December 14, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *