ازدواج اجباری با عشقی پایدار …

2463
Share
Copy the link

سلام حضور پایان دوستان عزیز سایت داستان سکسی . حکایت من فقط یه داستان سکسی نیست حکایت کل زندگی من در نیمه دوم یعنی این 7 سال ازدواجم هست که با چه بدبختی هایی یه سکس اتفاقی برام شد مادر فرزندم و خانوادم چکار کردن …اردیبهشت سال 90 بود تازه یه پراید مدل 87 خریده بودم که پایان زندگیم ماشین شده بود و حس کردم دنیا مال من است ازبس ندیدبدید بودم تازه گواهی نامه گرفته بودم و اولین ماشین و خریده بودم تا هم عشق کنم باهاش و صفا کنم هم بشه منبع درامدم و بتونم با مسافر کشی زندگیم و بگذرانم از آنجا که جوانی با حال بودم و حال به مسافرمیدادم و ترانه های شیک و صدای بلند ضبط ماشین سبب شده بود خیلی از جوانان روستا چه برای مسافرت چه شهرها برای کارشان منو دربست میکردن با اینکه درامدم فقط کفاف ضروریات روزمره بود اما دلم شاد بود . درطول چند سال اخیر که وارد جوانیم شده بودم با چندین دختر دوست بوده بودم و مثل خیلی از شماها منم عاشق بودم اما هرکدام زودگذر و یا مدتی شهوت بود و رفت و درین زمان عاشق دختر داییم لیلا شده بودم و از انجا که دیگه همه فامیلان هم باخبر شده بودن و خودم هم باورم شده بود که لیلا همسر آیندم هست دیگه مثل دوست دخترها باهاش رفتار نکردم و برنامه داشتیم تا یکی دو ماه اخیر خواستگاری و عقد کنان انجام بدیم …صبح زود من پا میشدم و به کار میرفتم یه روز اول صبح بکار رفتم چند سرویس مسافر جابه جا کردم و حدود ساعت 9 صبح بود که یه دوستی دارم پیشم امد و بهم گفت دو ساعت دربست میخوام ولی بین خودمان بمانه و جریان ازش پرسیدم که گفت راستش میخوام ساعتی زهرا دختر فلانی را بیارم که مارا کنار کوه ببری و هرچه بخوای بهت میدهم ( زهرا دختری در روستامان بود که دیگه همه اهل محل ازش خبردار بودن که خوراکش عشق و عاشقی هستش و قرار با خیلی ها گذاشته ) اول خواستم قبول نکنم اما حرفی بهم زد که دلم و برد . گفت من باهاش سکس میکنم و بعدش به بهانه ای دور میشم و تو برو تو ماشین سکس باهاش کن این حرفش شهوت را بالا برد و این کیر تقریبا کوچک من هم مدتی بود آبی نشده بود و در خشکسالی بسر میبرد به هرحال پذیرفتم و دقایقی بعد دوستم را سوار کردم و راه افتادیم و طبق قرارش با زهرا جلوتر از ایستگاه مانده بود و انجا هم ایستادم و سوار شد . منطقه ما همش کوهستانیست و از روستا تا کنار کوه و طبیعت کمتر از یه ربع راه است از یه جاده خاکی رفتم تا که جایی خوب و امن پیدا کردم و من از ماشین پیاده شدم و دویست سیصد متر دورتر شدم حدود بیست دقیقه گذشت که دیدم دوستم پیاده از ماشین شده و منم برگشتم و تا منو دید با اشاره گفت من رفتم و منم مستقیم رفتم درب عقبی ماشین و باز کردم و داخل رفتم زهرا شرطش پوشیده بود و داشت سوتین مشکیش میپوشید با اینکه کمی حرف رد و بدل شد اما قانع شد با من هم باشد و شروع به لب گرفتن ازش شدم با اینکه زیاد برام لذت نداشت چون تا چند دقیقه قبلش با یکی دیگه بوده است اما شهوت نمیپرسه و منم شروع به لب و بوسه ازش کردم سینه هاش بزرگ بودن ازبس دستکاری شده بودن با اینکه دختری حدود 22 ساله بود اما سینه هاش بزرگ بودن بدنش خیلی داغ بود و تقزبا هم خسته شده بود بهم گفت زود باش کارتو بکن بهت قول میدهم یه روز دیگه باهات باشم و دست برد و سوتین نیمه بازش را دراورد و سپس شرطش کشید پایین یه کس تپل باد کرده داشت که نگاهش هم آدمی را ارضا میکرد چه رسد به اینکه بخوای کیرت و فرو کنی داخلش …کمرش خیلی باریک بود کون سفید زیبایی داشت و منم شلوارم و دراوردم و بدون اینکه پیراهن و شرط را دربیارم کیرم را که شق شده بود اما کوچکه و اندازش حدود 9 سانت هست شهوتم خیلی آمپر جسبانده بود و کون زهرا هم قنبل برام زده و اوج لذت برام بود ازم خواست سریع کونش بذارم اما دیدن کس تپلش که اینگار یه تپه کوچک بود داشت دیوانم میکرد گفتم باشه فقط بذار کمی به چوچوله کست بمالم و کیرم و به دهانه کسش مالیدم خیلی داغ بود به زور خودمو کنترل کردم وگرنه کیرم و تا اخر فرو میکردم کسش اما نمیشد کیرم را هرگز نتونستم از روی کسش بردارم و او هم هی عجله بهم میانداخت که دیرش شده است هوش و هواسم اصلا درین دنیا نبود فقط دوست داشتم چشمهام و ببندم و کیرم و به کسش بمالم در عالمی لذت وارتر از عالم مستی بودم و این دنیا را فراموش کرده بودم که صدایی در هوا پیچید که من و زهرا را چو برق فشار قوی اینگار گرفته سرمان را بلند کردم هردومان ترس و لرزه فقط داشتیم و وای خدا حالا چه کنیم قیافه سه تا مامور بالای سرمان بود حالا هرچه کردم و گفتم که نمیشه نوشت ولی ساعتی اصرار کردم بیفایده بود نگاه کردم شاید دوستم بیاید اما او دو پای دیگه قرض کرده بود و فرار کرده بود و حتی به مامورین گفتم که دوستم این دختر اورده و …. اما حرفم خنده دار بود انها منو در حالیکه کیرم لای کس دختره است گرفته ان … من و زهرا را سوار تویوتا کردن و یکی از مامورها ماشین مرا اورد و به پاسگاه رفتیم از خدا فقط مرگ و میخواستم دو ساعت بعدش در حضور خانواده هامان عقد من و زهرا در پاسگاه انجام شد بدترین لحظه من دیدن عمویم بود که قرار بود به تازگی دامادش شوم اما ای داد از دست این کیر لعنتی وقتی راست بشه مگه فکر و خیال میذاره برات …با مهریه ای سنگین ما عقد کردیم پدرم و داییم با پدر و برادر زهرا حرف زدن که کاریست شده و بذار در روستا آبرومان نره تا اینکه مراسم سوری براشان بگیریم انها نمیدانستن که دوستم با ما بوده و همه چی و میداند … به هرحال پنهانکاری بیفایده بود و در کمتر از سه روز پایان روستا از قضیه با خبر شدن و دیگه سری برای بلند کردن نداشتم خواستم خودکشی کنم که دلش و نداشتم و شبانه با دامادمان به پیش خواهرم رفتم و دو هفته از روستا دور بودم و پدر و مادرم تلفنی به خواهرم گفته بودن که با من حرف بزند و اینکه عروسی که محاله براش بگیرم بیاد دست دختره را بگیرد و چند روز به شهری برود همان عروسی و ماه عسلش باشد و اما من قانع نبودم گفتم باید طلاقش برام بدین اما 2 هزار سکه طلا مگه شوخیست درین دوهفته حتی تماس تلفنی هم با زهرا نگرفته بودم تا اینکه بهش پیام دادم و برام نوشت که خانوادش چقدر آزارش میدهن و آنروز برادر و داییش تا حد مرگ کتکش زده ان و ….کمتر از یک ماه از روز ماجرا گذشته بود دیگه راهی برام نمانده بود باید فکر عروسی میبودم گرچه برام رنگ شادی نداشت اما مجبور شدم و باید دست زهرا را میگرفتم و از دیارمان بروم نمیتونم اینجا زندگی کنم و با این خیال که شهری غریب میرمو مدتی بعد زهرا را قانع میکنم که توافقی ازهم جدا شویم …پرایدم را که روزی پایان شادیم بودم فروختم پدرم مبلغی پول به خواهرم داده بود که بهم داد و دوتا بلیط اتوبوس برای تهران گرفتم و نزدیک 7 عصر من و دامادمان درب خانه پدر زهرا رفتیم و اورا سوار کردم یه ساک دستش بود و هیچکس در روز عروسیش بدرقه اش نمیکرد و با چشمان اشکبارش سوار شد و به شهر کوچک نزدیکی روستا رفتیم و منتظر حرکت اتوبوس شدیم ساعت 9 شب بالاخره حرکت کرد و ساعت 8 صبح به تهران رسیدیم با هم هیچ حرفی نزدیم اما باید فعلا فکر اسکان درین شهر غریب باشیم و کم کم حرف بینمان رد و بدل شد و با هم تصمیم گرفتم امروز و دنبال کار بگردیم و شب هم به حرم امام خمینی میریم که پول هتل ندهیم به هرحال ساعتها سپری شد روزنامه نیازمندیهای تهران در دستم بود و به حرم امام رفتیم تا شب و انجا باشیم چندین جا برای کار کردن را در روزنامه تیک زدیم اما من کاری میخواستم که هردومان کنار هم باشیم و کار کنیم البته هدفم این نبود که او هم پول دربیاورد چون هیچ اعتمادی بهش نداشتم نخواستم تنها بمانه و به هرحال شب اول در حرم بودیم حدود ساعت 11 سب بود که در دلش و باز کرد و گفت میخوام باهات حرف بزنم گفتم حوصله ندارم میخوام بخوابم تا اینکه شروع به گریستن کرد گفتم باشه بگو که اشکش و پاک کرد و بلند شد و رفت یه قران اورد و امد کنارم نشست دستم و گرفت و با دست خودش روی قران گرفت و گفت درین مکان متبرک با حضور این قران خدا توبه میکنم که تا ابدالعمر جز با محرم خودم هرگز اجازه نخواهم داددست نامحرم بهم بخورد و بحق این قران و بحق ابروی فاطمه زهرا قسم یاد میکنم هرگز بهت خیانت نخواهم کرد و …. که بیشتر ادامه نداد و شروع به گریستن کرد نمیدانم چه حسی بهم دست داد ولی اینگاری هرچه داره میگه مثل روز برام روشنه که حقیقت دارن و خیلی دلم براش سوخت هی گریه زاری میکرد دوست داشتم بخاطر البته دلسوزی نه عشق اری دوست داشتم سرش را روی سینه ام قرار بدم اما درینجا ممکن نیست تا ساعت 2 و 3 شب خواب نداشتیم و زهرا از خیلی بدبختی های زندگش گفت و گفت درسته منو با دوستت دیده ای و ازدواجمان چنین شکل گرفت اما بیا از سر تقصیراتم بگذر بیا مدتی بهم فرصت بده اگه ازم کوچکترین چیزی دیدی سوکند بخدای متعال مهریه ام حلالت کنم و طلاق میگیرم … بعد ساعتها حرف که من فقط گوش میدادم و زهرا میگفت دیگه خوابیدم تا روزی جدید را آغاز کنیم …یک ماه گذشت تا که اولین حقوق را هردومان گرفتیم و کارمان در فروشگاه بزرگ پوشاک بود و شبها هم در همان جا میخوابیدم و خانمها قسمت خودشان و آقایان قسمت خودشان بودن و جالب بود در طول یک ماه اول ازدواجمان جز پنجشنبه ها و جمعه ها که ساعتی تو پارک بودیم دیگه با هم نبودیم و شبها جدا ازهم بودیم درین یک ماه خیلی خیلی زهرا را دید میزدیم که با مشتری چگونه است اما خدارا گواه میگیرم اینگار این خانم فرشته شده بود نه لباس بی حجابی میپوشید نه دنبال چیزی بود و برام جالب بود که حتی یک وعده از نمازش غافل نمیشد و کم کم دلم داشت بهش علاقه نشان میداد و روزبه روز زهرا بهتر و با شخصیتتر میشد …6 ماه گذشت در کرج یه خانه بسیار کوچک فقیرانه را کرایه کرده بودیم و از سمساری ها وسایل خانمان را چیدیم و یک ماه اول که در تولیدی شب جدا از هم افتادیم حالا 5 ماه است که خانه خودمان هستیم و زهرا تماکان انسان و با ایمان است به قسمش پایدار و به عهدش با من وفادار است و اکنون با عشق صبح خیلی زود باید بریم سوار مترو شویم و به تهران برای کارمان برسیم اکثر شبها باهم سکس داریم و خیلی شادمان هستیم اینگار خداوند یاورمان شد و درین مدت جز چند بار که خواهرم و چند بار کادرم بامن تلفنی حرف زدن دیگه کسی به یاد ما نیست و زهرا بیچاره حتی خودش به مامانش زنگ زد اما این بی رحم تا فهمید زهراست گوشی و قطع کرد و اما درسته کسی نداریم ولی خدا هست … درطول چند سال هر دومان سخت جان کنیم و تلاش کردیم تا اینکه زهرا حامله شد و دیگه او سر کار نمیرفت …زندگی گذشت و گذشت در بهار 95 پسر عزیزم ابوالفضل که زهرا نذر کرده بود نامش ابوالفضل بگذارد به دنیا امد شادی بزرگی نصیبمان شده بود و خدای بزرگ را نخست بخاطر همسرم و سپس پسر خوشگلم سپاس میگفتم و حالا کلی زندگیمان بهتر شده بود از کرج نقل مکان به تهران کردیم و یه خانه متوسط را رهن کردیم و کلی وسایل نو خریدیم و به زندگیمان راضی بودیم …اکنون مرداد ماه 97 است من و زهرا داشتیم از کامپیوتر خانه داستانهای سکسی را میخواندیم که با هم تصمیم گرفتیم حکایتمان را بنویسم درین حدود 7 سال که خداوند این خانم خوب را بهم هدیه داد هرگز اشتباهی ازش ندیده ام و این بوده که به وحدانیت خدا قسم منم به همسرم وفادار مانده ام و هرگز حتی فکر نگاه به نامحرم هم ندارم . الان از زندگیم راضی هستم و ایشالا بتونم صاحب خانه بشم که اولویت اصلی ما خرید خانه هست و بعدش ایشالا ماشین بخریم و خدا با ماست ایشالا …7 سال است از دیارمان امده ایم درین مدت فقط دو بار خواهرم و دامادمان که کار داشتن تهران امده بودن به ما سر زدن دیگه کسی جویای حال ما نیست همین چند شب پیش با هم بحث کردیم که بریم به دیار خودمان سر بزنیم اما باز منصرف شدیم و به فضل خدا روزگاری با وضعی میرم که همه ببینن خدا کمک حالم بوده و زندگیم بخوبی گذشته است …دیگه الان باید پایان نوشتن کنم چون زهرا دیگه ول کن نیست از بس دستش روی کیرم مالیده و میگه دارم اتیش میگیرم بیا بریم اتاق خواب …شرمندم از همه شما عزیزان که اولا طولانی شد و دوما نگارش ضعیف است و به بزرگواری خودتان ببخشید نوشته سعید

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *