از زبان عشق

0 views
0%

قبل از داستان لازمه که چند نکته رو ذکر کنم۱.موضوع این داستان گی هست و کسانی که دوس ندارن نخونن.مرسی،اه.۲.این داستان بجز کاراکتر‌هاش،تماما تخیلیه.۳.این داستان از زبان کسیه که نویسنده بهش علاقه داره و هنوز بش نرسیده.۴.اسم ها بخاطر حفظ آبروی افراد و مورد تهاجم دست های مبارک مردم قرار نگرفتن عوض شدن.۵.داستان فاقد موضوعات سکسیه و اگه برای جق تشریف آوردید جای اشتباهی اومدید.و اما داستان اصلیمیخاستم تو بغلم بفشارمش اون لعنتی جذاب رو…نمیدونم چطور این یک سال رو دووم آورد بدون من.ولی اون اوایل قیافش خیلی داغوون شد؛بیچاره.بزارید از اول ماجرا رو تعریف کنممن اسمم بنیامینه؛برای اولین بار تو دبیرستان دیدمش.امیر من.سال اولی بودیم و هردو یه رشته رو انتخاب کرده بودیم.از همون موقع نظرم یکم بهش جلب شد اما غرورم اجازه نمیداد که زیاد بهش خیره بشم.گذشت و ما خیلی صمیمی تر شدیم اما بخاطر دلایل الکی یک سال باهم قهر بودیم.تمامشم تقصیر من بود.کاش انقد مغرور نبودم و زودتر این مسخره بازیا رو تمومش میکردم.بالاخره بعد از یک سال طلسم قهر رو شکستم و هردو به زندگی عادی برگشتیم.من همش فکر میکردم که این پسر خیلی عجیب به نظر میاد اما وقتی واقعیت رو فهمیدم دیدم که خیلی عجیب تر از اونی بود که فکرشو میکردم.چند وقت بود که میخاست چیزی رو بهم بگه و داشت برای این کار زمینه سازی میکرد.من زیاد این کارش رو جدی نمیگرفتم و فک میکردم قراره دوباره با حرفای پوچ و بی معنیش اعصابم رو بهم بریزه.شهریور ۹۷بالاخره تصمیمشو گرفت که بهم بگه اون حرفی رو که دو ماه بود داشت براش برنامه ریزی میکرد.اواخر شهریور بود که باهم قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون.صبح خیلی غمگینی بود و هوا هم فضا رو بدتر کرده بود.اول کمی درمورد همجنسگرایی و فرقش با همجنسبازی و لواط برام توضیح داد که خداییش تا اون موقع فک میکردم هیچ فرقی ندارن و همه شبیه لواطن.منم قبول کردن همجنسگرایی رو به سختی پذیرفتم تا حرفشو ادامه بده(اخه من یکم مذهبیم).یکم که عاشقی رو با همجنسگرایی قاطی کرد حرفایی گفت که شوکه شدم.امیربنیامین،من عاشقتم و بهت علاقه دارم.یک ساله که میخام بهت بگم ولی میترسم.دوس دارم از این به بعد فراتر از دو تا رفیق باشیم.دوس دارم زوج همدیگه باشیم.بنیامینداداشم این چه حرفیه تو میزنی.من تو رو رفیق صدا میکنم،نمیخام بچه کونی من باشی.امیربهت که گفتم من همجنسگرام نه همجنسباز.دنبال سکس باهات نیستم فقط میخام همونجوری که من عاشقتم تو هم عاشقم باشی.درست حدس زدید.اون روز کذایی برجک های امیر با شنیدن نه از طرف من بدجور ویران شدن.رفت دم یه دکه و چند نخ سیگار برا خودش گرفت و دود کرد.اولین باری بود که سیگار کشیدنش رو میدیدم.خودش قبلا بهم گفته بود که از سیگار متنفره.فهمیدم که بدجور حالش داغوونه.برای دلگرم کردنش و جلوگیری از اینکه کار احمقانه ای نکنه بهش گفتم که رفاقتمون بخاطر این حرفش سرد نمیشه و تازه قوی تر هم میشه و همینطور قول دادم که بعدا درمورد پیشنهادش فکر کنم و ازش یه مهلت چند ماهه گرفتم.شبش عذاب وجدان داشتم.این پسر یک سال بود که به من علاقه مند بود و من اینطور اون رو از خودم روندم.درمورد حرفایی که بش گفتم هم خیلی عذاب وجدان داشتم.من اگه بیست سال هم به پیشنهادش فکر میکردم باز هم جوابم منفی بود چرا ازش فرصت خواستم برای فکر کردن؟پاییز ۹۷مدرسه ها شروع شدند و ماهم سال آخر دبیرستان رو سپری میکردیم.برای اینکه نزارم فکر کنه رفاقتمون از بین رفته خودمو خیلی بهش نزدیک کردم.کاری کردم که همه به رفاقت ما حسودیشون میشد.برام مهم نبود دیگران چجور درمورد من و امیر فکر میکنن.تنها چیزی که اهمیت داشت سلامتی روحی و جسمی بهترین رفیقم بود.اواخر پاییز بود که روابطمون به بیشترین حد خودش رسید.یکم حس گناه کردم که دارم کاری میکنم فکر کنه منم بهش علاقه دارم.از همجنسگرا بودن متنفر نبودم ولی دوس نداشتم که همجنسگرا باشم.کم‌کم داشتم میفهمیدم دلیل رفتار‌های عجیب امیر رو.وقتایی که تو خیابون بودیم و بقیه دوستامون دختر دید میزدن و اون اندام یک دختر براش تحریک کننده نبود و نظرشو جلب نمیکرد.ای رفیق همجنسگرای ناز من.الان واقعا درکت میکنم.زمستان ۹۷خونشون بعضی وقتا خالی بود و من تو اون اوقات معمولا میومدم و تنهاییش رو پر میکردم.اما رفتارهای عجیبی ازش میدیدم.همش سعی داشت فاصله بین من و خودش رو کم کنه.نه برای سکس کردن چون میدونستم همچین آدمی نیست.فکر میکنم از روی تنهایی و برای اثبات کردن عشقش به من اینکارا رو میکرد.همیشه تو بغلم بود یا سرشو میزاشت رو پاهام و چشاشو میبست یا صورتمو میبوسید.با این کاراش منم داشتم کم‌کم بهش علاقه پیدا میکردم.یروز بعد از اعمال همیشگیش و آروم شدن تو بغل من دیدم که چشماشو بسته و با لبایی غنچه شده آروم داره به سمت لبای من میاد.من هم داشتم کم‌کم به سمت اون پیش روی میکردم که یهو تو مغزم زمان وایستاد.به کارای خودم و اون فکر میکردم که دوباره اون عقاید مسخره ام خوشون رو نمایان کردن.کاش هیچوقت از رفیق قبلیم ضربه نمیخوردم که الان این پسر و خودم رو سردرگم نکنم.با خودم فک کردم که این پسر رفیقمه و رفیقا باهم اینکارا رو نمیکنن که زمان به حالت عادی برگشت.خیلی آروم جوری که ناراحت نشه و با خنده پسش زدم.چشماش رو باز کرد و من رو درحال پس زدش خودش دید.تو چشماش ناراحتی مطلق رو دیدم.لامصب بدجور چشماش آدمو فریب میداد.به جبران این ناراحتی ایندفه من چشمام رو بستم و به سمت لباش حجوم بردم.با دیدن همکاری اون آرامش واقعی رو،بعد از یک سال و نیم که از اون ماجرای تلخ میگذشت،حس کردم.لباش نه خوشمزه بود نه بدمزه؛اصن مزه خاصی نداشت،فقط مزه آرامش میداد.چشمام رو که باز کردم روی تخت بودیم و پنج شیش دقیقه ای گذشته بود.لب بازی رو تموم کردیم و شروع کردیم به گپ زدن.بعد از اون ماجرا تصمیم گرفتم پایان عقاید مزخرفمو تغییر بدم.میخاستم بی اعتمادی ها رو از بین ببرم.پس بهش پیام دادم و حس اون لحظم رو براش توصیف کردم و بهش چیزی گفتم که نزدیک بود همون لحظه سکته خوشحالی بزنه.درخاستشو بعد از گذشت چهار ماه قبول کردم.بعد از اون درگیر یک حس آرامبخش شدم.چقد خوب بود حس آرامش با کسی که دوسش داری.مسکن من شده بود اون لعنتی جذاب.گاهی اوقات که اعصابم داغوون بود و کفری بودم از روزگار،میرفتم پیشش تا قرص اعصابم رو از داروخانه لباش بخرم.درسته که به سکس باهم فکر نمیکردیم اما لخت و عریان تو بغل هم عشقبازی میکردیم و با بوسه های عمیق بدن همدیگه رو مهمون میکردیم تا به هم بفهمونیم چقد عاشق همدیگه ایم.من معتاد این عشق زیبا شدم و یک بار دیگه مزه زندگی رو چشیدم.زندگی در کنارش مثل بودن در سپری نفوذ ناپذیر در برابر گلوله های آتشین دشمنه.ای کاش عشق پاک این پسر رو زودتر قبول میکردم و شکی بهش نداشتم.دوستان خیلی ممنون که محبت کردید و وقت با ارزشتون رو صرف خوندن این داستان کردید.دوباره هم میگم این داستان تخیلیه و از زبان کسی که عاشقشم ولی هنوز نمیدونه روایت شده.اگه کم و کاستی بود باید به بزرگی خودتون ببخشید چون دومین تجربه نوشتنم بود.نوشته Mr.Binam

Date: آوریل 22, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *