اسمم مادر است

0 views
0%

بعد از نظافت راه پله ها با تنِ خسته و دردِ کف پاهام که بی نهایت عذابم میداد داشتم به دستای خانم خوشبختی که پولای نو و درخشونو از تو کیفش جدا میکرد نگا میکردم. انقد خسته بودم که کمرم تیر میکشید و نفسم بالا نمیومد. خانوم خوشبختی پولا رو گرفت سمتم و با لبخند و روی گرم همیشگیش گفت بفرمایین خانوم بیات، خسته هم نباشین.لبخند بی جونی زدم و گفتم ممنون و پولا رو گرفتم و مشغول گذاشتن تو کیفم شدم که با اکراه گفت راستی خانم بیات…گفتم بله؟ یه پاکت شیک و قشنگ هم محترمانه و با دو دست به سمتم دراز کرد و با یه لحن خجالتی و در عین حال شیطنت آمیز گفت ببخشین دیگه تو رو خدا، اینم یه عیدی از طرف اعضای مجتمع به شما، مقدار ناچیزیه و بازم به بزرگواریتون ببخشین. بفرمایین ناقابله.دستمو با طمأنینه دراز کردم و پولو گرفتم، لبخند جون دارتری زدم و گفتم این چه حرفیه، ازتون خیلی ممنونم، خیر ببینین خدا ازتون راضی باشه…از هم خدافظی کردیم و بعد از مرتب کردن چادرم از مجتمع اومدم بیرون، اون روز هوا سردتر از همیشه بود. نوک سینه هام سفت شد و حس میکردم عرق بدنم داره خشک میشه. سوار آژانسی که منتظرم بود شدم و راه افتاد. نمیتونستم با اتوبوس برگردم چون دیر میشد و بچه هام تو خونه تنها بودن. کسی هم نبود مراقبشون باشه نه پدر نه مادر نه شوهر هیچکی نبود. اقوام هم که هیچ. اصلا سمت ما نمیومدن که حالا بخوان ازمون مراقبت کنن. سالی یه بار همو نمیدیدم چه برسه به یه زنگ. احتمالا الان مشغول تعطیلات عیدشون بودن…آخ انقد خسته بودم، انقد خسته بودم که دلم میخواست به صندلی تکیه کنم و بخوابم. انقد هم خسته بودم که به چیزی فکر نمیکردم. خیلی چیزا بودن که باید بهشون فکر میشد ولی گذاشتم تو خونه.از شیشه به خیابون های شلوغ پلوغ و مردم و بساط فروشنده ها که محصول اصلیشون آجیل بود نگا میکردم و بوی عودی که تو ماشین جا مونده بود رو گاهی با نفس عمیق به ریه هام منتقل میکردم. فردا نه پس فردا عید بود. اما هی میگفتم کاش دو ماه دیگه بود.تا برسم دلم هزار راه رفت، با اینکه بهشون زنگ زدم بازم نگران ماهان و بارانم بودم. پسرم کلاس دوم ابتدایی بود و دخترم کلاس اول.وقتی رسیدم هر دو بهم سلام کردن. ماهان فیلم میدید و باران با عروسکش مشغول بازی بود. نفس راحتی کشیدم و دغدغه ی اصلیم رفع شد. امروز هم به خیر گذشت. تا چند روز دیگه هم که خودم بودم و…چشمم به کتری و قوری رو اجاق که ازشون بخار بیرون میزد افتاد و ناخواسته گفتم آخ…چه صحنه ی دلپذیری. میدونستم کار دخترمه، همیشه تا بیام برام چای دم میکرد.بدون اینکه لباسامو عوض کنم رفتم نشستم پیش بخاری و با چند فنجون چای نفسی تازه کردم. پرسیدم ناهار خوردن؟ که دخترم گفت از شام دیشب گرم کردن و ناهار خوردن. سهم منم گذاشتن. تلویزیون تبلیغات شد، یه اهنگ نوروزی و آجیل و غذاهای مختلف و حال و هوای عید و…با دیدنشون اون چیزایی که باید بهشون فکر میکردم یادم افتاد. بازم دغدغه ها اومدن سراغم…رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم. بعد نشستم رو تختم.اون مجتمع آخرین کار قبلِ سال جدید بود. تا هفتم برج بعد کاری نداشتم، بدتر از اون پس اندازی نداشتم، بدتر تر از اون هم هنوز برای عید خریدی نکرده بودم یعنی نمیشد خریدی کرد. با روزی 25 هزار تومن چه پس اندازی میشد کرد؟ پنج تومن فقط پول آژانسم میشد.نه آجیلی نه مرغی نه برنجی نه شیرینی نه… داشت گریه زاری ام میگرفت. باید چیکار میکردم؟ چجوری واسه عید این همه خرید میکردم؟ به پسر خالم که رابطه مون کمی بهتر بود همون یه روز پیش زنگ زدم ازش یه مقدار پول قرض خواستم که گفت نداره، تنها دلخوشیم اون بود اونم گفت نه.اون روز با اون عیدی، 80 تومن داشتم، با مقدار پولای قبلی میشد صد و مقداری. خب این پولو خرج چی میکردم؟ یه کیسه برنج و دو تا مرغ؟ یا یکی دو کیلو آجیل و چند پاکت شیرینی؟ یا…یارانه هم که نصف بیشترش مال سوپری محله بود. به خاطر قرض.لعنت به پولایی که تو دست و بالن ولی نمیشه هیچ کاری باهاشون کرد. این اولین عیدی بود که دلِ خوشی ازش نداشتم. اولین عیدی که داشت کلافم میکرد. واقعا باید چیکار میکردم؟ هیچ ایده ای نداشتم.دراز شدم گوشیمو دستم گرفتم و فیلتر شکنو روشن کردم. هدفم سایت سایت داستان سکسی بود.چند وقتی بود اتفاقی باهاش آشنا شدم و یه اکانت برا خودم ساختم. گهگاهی آنلاین میشدم و داستانی میخوندم و با کامنت های اعضاش میخندیدم. الان هم سعی داشتم با دور شدن از دنیای واقعی و پیوستن به دنیای مجازی، یه کم ذهنمو مرتب کنم.چند تایی از داستانا رو خوندم و یه کمم با نظرات اعضاش حال و هوام عوض شد، بعدش ناخواسته صندق پیام هامو باز کردم و با یه عالمه پیام از یه عالمه تر آدم مزاحم رو به رو شدم. دوست شیم؟ ، سلام خوبی؟ ، دوس داری بلیسمت؟ ، سلام شرایطت چیه؟ ، من فلانی هستم قدم فلان وزنم فلان شغلم فلان…این وسط چشمم به یکی از پیاما افتاد. اسم کاربریش ترغیبم کرد پیامشو باز کنمسلام، اول خدمتتون عرض کنم به هیچ وجه قصد مزاحمت و لاس زدن و اینا رو ندارم، من سهراب هستم همشهری خودتون. پروفایلتون رو خوندم و دیدم ننوشتید که دنبال چیزی هستید یا نه، اومدم شانسمو امتحان کنم و بگم اگه مایل هستید تا یه برنامه واسه فردا بزاریم. احترام و دوستی بینمون از همه چیز برام مهمتره، خواهان یه رابطه ی کاملا محترمانه و بی حاشیه و دردسر هستم. امیدوارم حرفام واضح باشه، بابت هر سکس ینی در اصل بابت هر دفعه ارضا شدن هم(چه یه ساعت طول بکشه و چه دو مین)400تومن پرداخت میکنم حالا سر پول هم به توافق میرسیم اگه تمایل داشتید. اگه داشتید تا بریم تلگرام و اونجا بیشتر آشنا بشیم. منتظر جوابتون هستم…حس میکردم در واقع از طرز حرفاش میشد فهمید که آدم حسابیه. اما هر چی که بود فقط میتونستم تو دلم یه کلمه بگم متاسفم. نه به اون بلکه به همه.صفحه رو بستم و گوشیو گذاشتم کنار. چشامم بستم. انقد خسته بودم که ناهار نخورده خوابم برد…دم غروب وقتی بیدار شدم دسشویی داشتم. یه کم چشامو مالیدم و به خودم اومدم، رفتم تو هال سری تو خونه چرخوندم ببینم بچه ها کجان، بارانو صدا زدم و از تو اتاقشون جوابمو داد، بعد پرسیدم داداشت کجاست؟گفت نمیدونم.یه کم تعجب کردم و چشمم رفت سمت در هال. سایه ی ماهان و یه دستشو از پشت در میدیدم. انگار دست به پشت به در چسبیده بود.نزدیکتر رفتم و کم کم بوی کباب به مشامم رسید.به یه قدمی در که رسیدم، دیدم از حیاط همسایه مون دود بلند میشه. یه دود خوشبو، دود کباب. تو هوا پخش میشد و احتمالا تا چند کوچه اونطرف تر هم میرفت. جوری کنار در وایسادم که ماهانو میدیدم اما اون انگار نمیدونست من اومدم. همونطور که حدس میزدم به درِ هال تکیه کرده بود، داشت به دود نگا میکرد. چند لحظه یه بار آب دهنشو قورت میداد و با حسرت و نا امیدی تو صورت و صداش؛ نفس عمیقی میکشید. یه چیزی تو وجودم شروع به چرخیدن کرد، یه حس بد. تو همه ی تنم پیچید و وقتی زیر لب گفت خوشبحالتون…مزه ی دهنِ خشکم عوض شد و پشتِ دلم لرزید. یه حالی بهم هجوم آورد مثه حالت تهوع.خوشبحالتون… خوشبحالتون…بغض راه نفس هامو بست و گلوم یه درد عجیبی گرفت. اگه یه بار دیگه این حرفو تکرار میکرد قطعا گریه زاری میکردم. انقد تحت تاثیر قرار گرفتم که میخواستم همسایه رو نفرین کنم اما مگه اونا تقصیری داشتن؟ مگه میشد مردم بخاطر ما زندگی نکنن؟خودمو کنترل کردم و آروم آروم چند قدم به عقب برداشتم، میخواستم ماهان نفهمه که اینجا بودم. به اندازه لازم که رفتم عقب به دروغ سر و صداهایی کردم و ماهان متوجه اومدنم شد و سریع برگشت.سخت بود حرف بزنم. خیلی هم سخت تر بود که خودمو به اون راه بزنم و ادای ندونسته ها رو درآرم. یه لبخند مصنوعی زدم و پرسیدم اونجا چیکار داری مامان؟اومد تو و رفت سمت مبل های کهنه و نشست رو یکیشون و گفت هیچی.هیچ چاره ای جز اینکه خودمو به اون راه بزنم نداشتم. مثلا میگفتم غصه نخور عزیز دلم الان میرم میگیرم؟ نگران نباش نمیزارم حسرت بکشی؟ بعید بود. البته میشدا، میشد یه کاری از دستم بر بیاد ولی عاقلانه و صلاح نبود.رفتم دسشویی و اونجا اشکام میخواست بریزه ولی اجازه ندادم. برگشتم تو خونه. دستامو شستم و سیب زمینی ها رو رنده کردم و مواد کوکو رو آماده کردم.همه رو که سرخ کردم چیدمشون تو یه ظرف و بچه ها رو صدا زدم باران؟ ماهان؟ زود باشین شام حاضره.سفره رو چیدم و وقتی اومدن غیضی به سفره کردن و ماهان هم مودبانه و هم با اعتراض گفتیعنی روزای عیدم نمیشه یه چیز خوب بخوریم مامان؟ اههه…حرفشو به دل نگرفتم، حرف پسر کوچولومو به دل نگرفتم چون هنوز کوچیک بود و درک درستی از شرایط نداشت. اگه بزرگ بود صدسال اینو تو روی مامانش نمیگفت. به علاوه میدونستم که همین چند لحظه پیش بوی کباب بهش خورده و بیشتر درکش کردم.باران هم که مثل همیشه دوستْ خانمش یعنی عروسکشو بغل کرده بود و با نگاهاش به ماهان یه جورایی حرفشو تایید میکرد. همیشه که عرق خجالت رو پیشونی جمعه نمیشه گاهی یه لبخند مصنوعی رو لب جمع میشه. جگر گوشه هام، جگر گوشه های عزیزم داشتن جگرمو میسوزوندن. لبخندم یه لبخند از رو بی عاری بود وگرنه که واقعی نبود این لبخند این لبخند از صد تا گریه زاری هم بدتر بود. چاره چیه؟ بازم خودمو به اون راه زدم و بحثو بردم سمت شوخی و با لحن تند ولی به شوخی ای گفتم چه حرفا…، بشینین بخورین و خدا رو شکر کنین، خیلیا هستن الان آرزشون این غذاست. بدویین ببینم…سرشونو انداختن پایین و رفتن نشستن سر سفره.ناهار که نخوردم و الانم با این اتفاقات داشت اشتهام کور میشد. سهم هرکدومو بهشون دادم و مشغول خوردن شدیم.باران یه لقمه خودش میخورد و یه کوچولو به عروسکش میداد ماهان هم که همچنان سرش پایین بود. اما یه کم بعد حین جویدن لقمش گفت مامان؟لقمه رو قورت دادم و گفتم جانِ مامان؟با خجالت و تته پته گفت قرارمون یادت رفته؟چشمامو ریز کردم و گفتم+کدوم قرار عزیز دلم؟-چیز دیگه، گفتی عیدی…نگاهی به باران کردم، یه جوری داشت نگام میکرد که انگار حرف داداشیشو کاملا میدونست.بازم پرسیدم چه قراری؟که باران به جای اون جواب داد منظور داداشی گوشی لمسیه مامان، از این ساده خوشش نمیاد، گفتی عیدی برا اون موبایل میخری و برا منم لباس یادت رفته مگه؟گاهی وقتا آدم خودشم میفهمه که رنگش زرد شده. و منم اینو حس کردم. یه لحظه فکرم رفت اما سریع خودمو کنترل کردم و گفتم آها عیدی رو میگین…تا خواستم فکری کنم با سوالاشون ریختن سرم که میخری برامون؟ مادر حرف بزن دیگه تو رو خدا، بگو که میخری، ها؟ بگو دیگه لطفا میخری مگه نه؟ مادر تو رو خدا…التماسشون و اون ناله ی تهِ صداشون عین بنزین بود رو قلب آتیشم. عین نمک روی زخم. چند تا شد این قوزها؟ قوزِ بالا قوزِ بالا قوز شد. هی بد بیاری، هی دردسر. چیکار میکردم سرشون داد میزدم میگفتم نه؟ یا با لحن گرم ازشون میخواستم فعلا حرفشو نزنن؟ ازشون میخواستم رویاهاشونو عقب بندازن؟با لحن معمولی ای گفتم فعلا نه.که هر دو با هم گفتن اههههه مامان. تو رو خدا دیگه…بازم التماساشون ریخت سرم و اونقد سر و صدا کردن که بالاخره صبرم لبریز شد و داد زدم عه بسه دیگه، پررو نشین غذاتونو بخورین.خیلی تو ذوقشون خورد. خیلی. حتی ترسیدن هیچوقت اینطوری سرشون داد نزده بودم. بلافاصله از کارم پشیمون شدم و خواستم با لحن گرمی جبران کنم و گفتم معذرت میخوام، ولی تقصیر خودتونه دیگه، حالا غذا رو بخورین گشنه نمونین. بخورین فداتون بشم ببخشید یه لحظه عصبی شدم. بخورین.هیچکدوم به حرفم گوش نکردن و فقط با اخم سرشونو انداخته بودن پایین.بازم گفتم غذا بخورن که هر دو با عصبانیت گفتن نمیخوریم ، و بلند شدن و رفتن تو اتاقشون.چشمامو بستم و از سر تاسف سری واسه این وضعیت تکون دادم. رسما داشتم عقلمو میباختم. سرمو تو دستام گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.سفره رو جمع کردم و بازم رفتم تو اتاقم. نشستم جلوی میز آرایشم و آرزو کردم که ای کاش یکی بود، یه تکیه گاه، یه همراه، یه فریادرس، یه مرد که من بهش تکیه کنم و گوشه ای از این سختی ها رو به دوش بگیره. خسته بودم انقدر تنهایی جنگیدم. تنهایی جنگیدن سخته، از همه طرف زخم میشی. اما اگه یکی بود، با هم زخم میخوردیم و حداقل متحمل زخمای کمتری میشدم. مهمتر از اون واسه ادامه دادن زخمامو مداوا میکرد. عادلانه نبود که تنهایی بجنگم، و ناعادلانه تر این که خودمم خودمو مداوا کنم…دوباره رفتم سایت. بی هدف.ناخواسته پیامامو باز کردم و باز چِشَم به پیام سهراب خورد. باز مرورش کردم.یه چهار و دو تا صفر همش میومد جلو چشمام. تازه این قیمت از طرف سهراب بود نه من.فکر کردم. دو دو تا… دو دو تا… که این پول میتونه از این فاجعه که اسمش عید بود نجاتم بده. خیلی به کارم میومدا، خیلی خوب بود این. موقتا از دردسر دور میشدم.اما بعد اخمی کردم و با خودم گفت چی؟ یعنی چی این حرف؟ یعنی من برم… نه نه نه امکان نداره. چی میگی این حرفا چیه؟ واااا چی شد یهو؟خواستم دکمه ی برگشتو بزنم که یه صدای ساکتی بهم گفت خره فقط یه دفس، دنیا که به آخر نمیرسه، پولو بگیر و از این وضع خفت بار خلاص شو بابا، یه بار خوار شدن بهتر از این همه خوار شدنه. بسه دیگه…کادر پاسخ رو کلیک کردم و دکمه ی س رو به قصد سلام فشار دادم اما بلافاصله وایسادم.قلبم داشت مثه همون شب چهارشنبه سوری که تو دست پسرم ترقه ترکید میزد و قفسه ی سینه ام داغ کرده بود. گرمم بود و ابروهام میخاریدن. سوالات به مغزم هجوم آوردن که چیکار داری میکنی؟ این کارا این حرفا چیه یهو از کجا اومدن؟ میخوای قبول کنی؟ تو آینه نگا کردم و از خودم پرسیدم خودتی؟یه پلک محکم زدم و دوباره یه چهار و دو تا صفر… و دوباره کادرو کلیک کردم… و بازم دوباره… اینبار بعد از بستن پنجره ی سایت دو قطره اشک از چشای پر از اشکم سُر خوردن پایین و شونه هام بالا پایین شد؛ از سر این وضعیت و آشفتگی ذهنی گریه زاری کردم. از ته دل و بی صدا. واقعا خودمم حالیم بود داشتم چیکار میکردم؟ یعنی تا این حد هم پیش رفتم؟ حس میکردم بیچاره ترین آدم دنیام. حس میکردم از رو این مانع که بپرم مانعِ بعدی منتظرمه.سرمو که بلند کردم بازم خودمو تو آینه دیدم. زنیو دیدم که هیچوقت از نگا به آینه هراسی نداشت ولی حالا شرمش میشد. داشتم خانم تنها و بی کسیو میدیدم که خیلی محتاج پوله اما تنها راهِ به دست آوردنش دل زدن به یه دریا آتیشه. آب دماغمو بالا کشیدم و زیر چشمامم پاک کردم. از خودم پرسیدم اگه دل ندی میخوای چیکار کنی؟ نه آخه میخوای چه خاکی تو سرت بریزی؟ خب جواب بده ببینم میخوای چیکار کنی؟ میخوای جادو کنی؟ نه نمیتونی. میخوای توکل کنی؟ نکن که جوابی نمیگیری. میخوای صبر کنی؟ نکن که قطره قطره آب میشی. فقط باید این دل و این بدن رو به آتیش بزنیفقط یه دفعس تو الان مثه اون مریضی هستی که سر تا پاش درد داره اما جرات نمیکنه سوزن بزنه بیا یه بار درد بکش و از همه دردا خلاص شو…زمان گذشت. خیلی فکر کردم.رفتم سایت و به سهراب پیشنهاد صد تومن بیشترو دادم. تیری بود که اگه به هدف میخورد خوب میشد اگرم نمیخورد بازم من برنده بودم. که قبول کردهنوزم باورم نمیشد قبول کردم و خواستم حسابمو پاک کنم اصن… اصن به خودم بد و بیرا بگم و موهامو بِکَنَم… ولی بازم منطقم میگفت این کارو نکن.البته بازم افکار و احتمالات دست از سرم برنداشتن؛ اگه این آدم دبه مبه بزنه؟ اگه دروغی باشه؟ اگه اصلا تله مله یا همچین کوفتی باشه؟ اگه واقعا بخواد لاس بزنه؟ سر کاری باشه؟نفس عمیقی کشیدم و بیخیال این افکار شدم. دیگه نمیکشیدم دیگه داشت میترکید. با بیخیالی گفتم هر چه باداباد…رفتیم تلگرام و اونجا واسه اولین بار سهرابو دیدم که چه شکلیه. یه مرد چشم ابرو مو مشکی با خط رویش هفتی شکل و چارشونه و خوشتیپ که تو کت و شلوار تنش میدرخشید و لبخندش دو تا پرانتز خوشگل دو طرف لباش مینداخت. قیافه شو که دیدم هم یه جورایی خوشحال شدم که حداقل قراره با این مرد سکس کنم و هم بیشتر پی بردم که مرد خوبیه. در واقع از رو ظاهرش میشد گفت مرد خوب و محترمیه.بیشتر که حرف زدیم یه کم از خصوصیاتشو فهمیدم.به نظر مرد خونگرم و در عین حال مغروری بود. خونگرمیش رو منم تاثیر گذاشت و به شوخی ازش پرسیدم چند روز قبل از عید میخوای سکس کنی؟ مگه کار و زندگی نداری آخه؟خندید و گفت من که هیچکسو ندارم، فقط خودمم، کاملا تنها. بعدشم سکس که زمان نمیشناسه، همیشه میشه کرد، ضمنا به این سکسا عادت ندارم، شاید دومین باریه که سمت سکس پولی میام.با سهراب حس راحتی میکردم. حسم میگفت خیلی آدم با جنبه و حتی قابل اعتمادیه. هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با یه مرد از یه سایت سکسی این حرف ها رو بزنم. حتی یه درصد احتمالشو نمیدادم.بعد از کلی حرف زدن و آشنایی بیشتر، ازم عکس خواست. گفتم بله؟گفت میخوام ببینم نانازت ارزش پولی که میخوام بدمو داره یا نه؟ من نباید ناراحت میشدم از این طرز حرف زدنش. من مثلا یه فاحشه بودم مگه نه؟ مگه غیر از این بود؟ چه انتظاری میتونستم داشته باشم؟ خودم قبول کردم پس گله نداشت.طوری که بحث گنده نشه با مثلا عشوه گفتم فردا ببینش اگه پسندت نشد اونوقت بگو…حالم از خودم به هم خورد. در واقع هر چی پیش میرفتیم حالم خراب تر میشد از این نقش بازی کردنا.با خنده گفت باشه پس، فردا هم میبینیم هم…واسه فردا ساعت دو قرار گذاشتیم.با چه رویی که معلوم نبود ولی بلند شدم و رفتم در اتاق بچه ها، تا قبل از اینکه من برم صدای خنده شون میومد ولی تا درو باز کردم اخم کردن و بی صدا به منچ بازیشون ادامه دادن. فهمیدم هنوزم قهرن و نمیخوان هیچ روی خوشی بهم نشون بدن.یه لبخند زدم و با ذوق و طعنه گفتم عه منچه؟ میدونستین هیچکی تو این بازی حریف من نمیشه، ها؟میدونستم ماهان چقد لجبازه و همین الان میگه بیا با هم بازی کنیم. واسه همین تحریکش کردم. یه پوزخند زد و بدون اینکه نگام کنه گفت حریف من که نمیشی…گفتم ها؟ چی گفتی؟ نه واقعنی من این بازیو خیلی بلدم ماهان، هیچکی حریفم نمیشه مادر جون.بالاخره رو بهم شد و با حرص گفت خب اگه راس میگی بیا بازی.خودش بودرفتم نشستم و با کُر کُری خوندنامون تاس انداختیم و بازی کردیم. تو چند مرحله شکست خوردم و اونا هم هی به روم میخندیدن و میگفتن ها چی شد پس؟ میگفتی کسی حریفم نمیشه که.ماهان هی میخندید و مسخرم میکرد منم آخرش لپشو با عصبانیتی ساختگی کشیدم و گفتم بس کنه. سرشونو گرفتم و بهشون فهموندم سر بزارن رو پاهام.این کارو کردن و منم شروع کردم به نوازش موهاشون. چه حس خاصی داشتم از اینکه که تونستم دلشونو به دست بیارم. تحمل اینو داشتم که همه ی دنیا باهام قهر کنن ولی این دو تا فسقلیو نه.از اونجا که پشتم به یه جا گرم بود گفتم اومممم پس عیدی میخواین ها؟از بالا دیدم که چطور با تعجب به هم نگا میکنن. یه لبخند زدم و گفتمخیله خب؛سریع نیم خیز شدن و با نفسای حبس شده و با زبون بی زبونی داد زدن این خیله خب یعنی چی؟ یعنی تمومه یعنی قبول؟ادامه دادم قول میدم تو همین چند روز آینده بخرم براتون.با خنده و جیغ داد بلند شدن و بعد از بال بال زدن ها و هورا هورا گفتناشون، پریدن تو بغلم و قربون صدقه هاشون شروع شد، بوسم میکردن بوم میکردن و میگفتن مرسی مادر جون تو بهترین مادر دنیایی.ای کاش همیشه میتونستم بهترین مادر دنیا باشم…بعد از خودم جداشون کردم و گفتم در ضممممن شیکماتونو واسه فردا شب آماده کنین که قراره کُللللی کباب بخوریم…با هم داد زدن آخخخ جووون…. کباااااااب…گاهی میگفتم اگه این دو تا نبودن چقد شرایط بهتر میشد، چقد دردسرام کمتر میشد فقط خودم بودم. اما بعد میگفتم اگه اینا هم نبودن من چیکار میکردم؟ از تنهایی بیشتر دق مرگ میشدم.روز بعد رفتم حموم و خودمو آماده کردم. بعد از مدت ها داشتم با یه تیپ متفاوت میرفتم بیرون، یه آرایش ملایم کردم؛ رژ قهوه ای روشن به لبام زدم که به رنگ پوستم خیلی میومد. ریملو تو مژه هام چرخوندم و چشام قشنگتر شد. بی چادر، با یه تیپ امروزی تر آماده ی رفتن شدم. مدت ها بود که دیگه به خودم نمیرسیدم. انقد غرق زندگی بودم که خودمو یادم میرفت. بچه ها از این وضعم تعجب کردن و پرسیدن کجا میرم و گفتم تو خونه بمونن که برم خرید. هر چقد گفتن ما هم میایم امکان نداشت قبول کنم. به هیچ وجه نمیشد. آخه جایی که میرفتم جای خودمم نبود چه برسه به اونا…آدرسو از سهراب گرفتم و راه افتادم.وقتی درو باز کرد لبخند به لب سلام داد. بوی ادکلن تندش به سرعت تو فضای جلو در پخش شد و یه نفس عمیق کشیدم. داشت با حالت خاصی سر تا پامو بر انداز میکرد و من شرمم میشد. هیچوقت فکر نمیکردم جلو یه مرد وایسم و خیلی دقیق انداممو دید بزنه.از خودم پرسیدم مطمئنی میخوای بری داخل؟ مطمئنی پشیمون نمیشی؟ مطمئنی که مطمئنی؟سهراب دستشو جلو صورتم چرخوند و با لبخند پرسید هییییی؟ بفرمایید داخل.یه لبخند کوچیک زدم و سلام کردم. رفتیم تو و چشمم به خونه ی نقلی و مردونش افتاد. یه خونه با سلیقه ی کاملا مردونه. ولی در کل خیلی شیک و تو دل برو بود.همونطور که میرفت تو آشپزخونه با یه شیطنت خاص گفت به کلبه ی درویشی ما خوش اومدی.لبخندی زدم و بعد با دستش مثلا یه لیوان ساخت و همونطور که ادای نوشیدنو در میاورد محترمانه گفت چای؟ آب؟ چی میل داری؟یه کم گیج شدم. خب یعنی نمیدونستم اینجور معامله ها خیلی سریع انجام میشن یا تو انجامش عجله ای نیست مثلا یه کم وقت میگذرونن و بعد سکس؟ یا…به هر حال باید تحمل میکردم و در واقع تصمیم گرفتم با قوانین سهراب پیش بریم.محترمانه گفتم آب بیاره و رفتم نشستم.سهراب هی جوری رفتار میکرد که حس غریبی نکنم ولی خدا میدونست چقد استرس داشتم و چقد محتاج اون آبی که گفت بودم. بیقرار کف یه پامو آروم میزدم زمین و آب دهنمو هی قورت میدادم. در ادامه میخواست چی بشه؟ تا یه کم بعد ما تو چه وضعیتی بودیم؟ تقریبا سر تا پای روحم میلرزید و شاید اگه این وضع ادامه میداشت محتوای معدمو میریختم بیرون. دیگه راه برگشتی هم نبود. راه ها رو بستم. مطمئن نبودم که اگه بهش بگم نمیخوام و میخوام برم، با روی خوش بدرقم کنه. ترس داشتم چون احتمالش زیاد بود که حتی واسه تلافیِ وقتِ تلف شده اش به زور کاری باهام بکنه و…با لبخند اومد سینیو گذاشت رو میزعسلی و نشست کنارم. لیوانو برداشتم نصف آبو یه نفس خوردم و یه کم از رژم رو لیوان موند. حالم بهتر شد. سهراب اون یه شاخه موی سرم که تو صورتم بود رو بین انگشتاش گرفت و کنارش زد و گفت تو چقد زیباییتعریفش یه لحظه اون احساسات خاصی که این چند وقته تو دلم ته نشین بود رو به هم ریخت. ته دلمو لرزوند. سرمو انداختم پایین و گفتم مرسی.فضا برا من خیلی سنگین بود اما اون مثه اینکه مشکلی نداشت. یه طرف صورتمو تو دست کلفت و محکمش گرفت و گفت تو چقد خجالتی ای ببینمت.به چشماش نگا کردم و گفتم نه نیستم.واسه ثابت کردن حرفم دستمو با لرزش و استرسِ تو دلم گذاشتم رو رونش و آروم بردم سمت بین پاهاش و اونم به دستم که تا یه ثانیه دیگه جای حساسشو میگرفت نگا میکرد؛ با یه کجخند و یه ابرویی که برده بود بالا. گرفتمش و آروم از رو شلوار راحتی نرمش چنگش زدم که اونم باز با شاخه موی سرم بازی کرد. یه کم مالیدمش و حس میکردم داره کمی سفت میشه. حین مالیدنش به پشتی مبل تکیه داد و با لبخندِ کنج لباش گونه مو نوازش کرد.بیشتر راست و سفت شد و داشت اون قسمت از شلوارشو میبرد بالا و پفش میکرد. کاش میشد هی اینجوری ادامه بدم ولی نمیشد، باید پیش میرفتم، اما میشد سریع پیش برم که حداقل زودتر تموم شه…کمر شلوارشو گرفتم و کشیدمش پایین. اونم یه لحظه از رو مبل بلند شد و شلوارو تا مچ پاهاش کشیدم پایین. نیمه راست بود و خشک و کاملا تمیز. با یه کلاهک صورتی رنگ. وقتی گرفتمش بازم ته دلم به هم ریخت، بازم احساساتم دستمالی شد؛ در واقع شهوتم. گرم بود و در عین سفید بودن نرم. یه لحظه پایان سکس های گذشته ام برام تداعی شد. شبایی که با همسرم گذروندم. انقد گرم بود که دستم گرماشو حس میکرد. چند بار که بالا پایینش کردم سهراب یه آهِ نه انقدر با احساس؛ کشید و بازومو گرفت، و پیش آبش از سوراخش بیرون زد و ناخواسته با کف دستم پاک شد، چسبناک بود و کم کم حالت کف مانندی پیدا کرد. دیگه کامل قد علم کرد و سهراب با آره ‘ آره راستش کن هاش پرسید به نظرت من ایدز دارم؟ یا هر مریضی دیگه ای؟جوابم مشخص بود. لبخندی زد و گفت منم ایمان دارم زنی مثه تو ایدز یا هر مریضی دیگه ای نداره.منتظر حرف آخرش بودم و ادامه داد میشه بی کاندوم…؟ اگرم بخوای دارما ولی کاندوم نباشه دوس دارم، میشه لطفا؟هر چقد تلاش میکردم نمیشد خلاف میل سهراب عمل کنم و انقد با وجود قرارمون برام محترم بود که دوس نداشتم دلشو بشکنم. دوس نداشتم تو روش بزنم. جوابی ندادم ولی باید میفهمید سکوت علامت رضایته. بلند شدیم لباسامونو کندیم چشم ازم بر نمیداشت و با دیدن هیکلم میدیدم که دندوناشو به هم فشار میده و وحشی شده. منم با دیدن هیکل عضلانی اون رضایتم بیشتر شد. و با دیدن کیر کاملا راستش حالم عوض شد و بازم ته دلم لرزه افتاد. سخته که تمایل نداشته باشی ولی هی میلت بازتر شه.من یه مورچه بودم؛ مثه مورچه ای که رنج و زحمتشو تا بالای یه صخره میبره و تو لحظات آخر باد هر دوشونو میندازه پایین، تلاشای منم بیهوده بود. هر چقد تلاش میکردم متاثر و تحریک نشم بیهوده بود و با یه نگا به اندامش از بین میرفت. داشتم تحریک میشدم. بعدِ این همه مدت این همه نداشتن رابطه این همه تنهایی این همه بسته بودن درِ شهوتم محال بود متاثر نشم. درسته شبا تو خواب ناخواسته ارضا میشدم اما این به معنی جبران شدن نیازای جنسیم نبود. جلوش زانو زدم، با یه دست گرفتمش و تا نزدیکِ تهشو بردم داخل دهنم. داغ بود و ته حلقمو گرم کرد، در عین سفتی هم نرم بود. بدون هیچ مزه ی خاصی. لبامو دورش محکم کردم و عقب جلو کردم. تا کلاهکش در میاوردم و تا ته حلقم میبردمش و اونم کم کم صدای کلفتش شنوا شد. از پایین نگاش کردم چشاشو بسته بود و آه میکشید. آه، آه، مثه دیوونه ها…کم کم رو به سقف شد. منم سرعت ساک زدن رو بیشتر کردم و تقریبا تا تهشو میفرستادم تو و عوق میزدم اما معنیش این نبود که بدم میاد.ترشحاتم زیاد شده بود. انقد زیاد که تا حدودی سُر میخورد لای رونام و قلقلکم میداد. نفسام سنگین شده بود و دلم و همه ی تنم میخواست. دیگه گُر گرفته بودم، دیگه نمیشد تلاشی کرد، دیگه از دست رفتم.بلند شدم رو مبل به پشت افتادم و دستامو انداختم زیر زانوهام. پاهامو کامل باز کردم و با نگا به کُسم نزدیک شد و مثل حریصا قربون صدقش رفت. وقتی با انگشت شستش لبه هاشو دایره ای مالید، شکممو دادم تو و آه کشیدم. داشت با روح و روانم بازی میکرد انگار انگشتش نه فقط اونجا که همه ی وجودمو یه قلقلک لذت بخش میداد. وقتی ازم تعریف میکرد خواسته یا ناخواسته دوس داشتم، خوشم میومد وقتی تعریف میکرد و یه جور اعتماد به نفسی میگرفتم. کیرشو گذاشت رو کُسم و آروم سابید روش، قلقلکی روو و توی کُسم راه افتاد و بازم آه کشیدم. لبامو به هم مالیدم و چشمامو بستم. از نقطه ضعفام بود این حتی شاید اگه ادامه میداد التماسش میکردم بفرسته توش. انقد این کارو کرد و انقد مالید و انگشت کرد بهم که دستام سست شدن و پاهام خواستن از دستم بیوفتن دیگه چشامم داشتن بی حال میشدن. یه آن فرستاد توم و اینطوری انگار جون گرفتم؛ پاهامو محکمتر گرفتم و چشامم باز کردم. نصفشو کرد داخل و روم خم شد، تا همین اندازه کافی بود و شاید اگه بیشتر میرفت دردم میگرفت، از سکس آخرم خیلی وقت بود که میگذشت و ظرفیتشو نداشتم. دستاشو دو طرفم ستون خودش کرد و اینطوری کیرشم تا آخر وارد شد. حسش کردم که چطوری زیر دلمو یه پیچ دردناک و لذت بخش داد و گرمیش گرمم کرد آه و آخم مخلوط شد و زیر زانوهامو تو دستام چنگ زدم و آروم گفتم آروم . گفت جون و شروع کرد به عقب جلو. نفسای گرمش تندتر و تندتر شد و همشون رو صورتم پخش میشدن. وقتی نوک سینه ی چپمو تو دهنش کرد و مکیدش و ته ریشش سوزن سوزنم کرد، آهِ مثه غره ای کشیدم و رفتم تو یه فضای عجیب، حالم تغییر کرد، انقد شهوتم رفته بود بالا که میخواستم اصن جیغ بزنم و بگم بکَنَدِش، گازش بگیره میک بزنه لیسش بزنه، بو کنه صدا دار بو کنه همون کارایی که دیوونه وار دوس داشتم…بعد از گذاشتن پاهام رو شونه هاش و ضربه زدن های اون مدلیش داگ استایل رو هم انجام دادیم و فکر کنم سرخم کرد انقد با دستای قویش سیلی زده بود روی باسنم، وقتی هم تو اون پوزیشن روم خم شد و گردنمو چند بار بوس کرد زیر لب کلمات بریده بریده ای گفتم که خودمم معنیشونو نمیفهمیدم. اینبار به پهلو و به زحمت رو مبل دراز شدم و مثه همون حالتی که به پشت بودم، اومد روم و وقتی خواست بیاد نفساش صدادار شد و با آه و نعره های کلفتش رو یه لپ کونم خالی کرد و اون قسمت از کونمو گرم کرد. خیلی تو سکس پخته بود سهراب. دو بار ارضا شدم و انگار رو زمین نبودم.کم کم حالمون بهتر شد و وقتی خودمو پاک میکردم و اونم لباساشو تنش میکرد گفت مرسی، خیلی لذت بردم.یه لبخند بی جون و بیحال و بی روح زدم و چیزی نگفتم. چند دقیقه گذشت، من همچنان تو حال و هوای این رابطه بودم. حس میکردم یه چیز خیلی سنگین نه از رو دوشم که از درونم برداشته شده، حس میکردم مثل یه بادکنک سبک شدم، نفسام داشتن منظم میشدن و حرارت بدنم داشت جاشو به یه سرمای خفیف میداد.لباسامو همونجور نشسته پوشیدم و بعدش موهامو با کش بستم.صدای شمردن تراول ها توجهمو جلب کرد. تراول های نو و تمیز و مرتب. وقتی گرفت سمتم به پولا خیره شدم. دیگه خبری از حال و هوای چند دقیقه قبل نبود. در مقابل چی اینا رو گرفتم؟ در مقابل چیزی که یه خانم اونو ارزشمندترین داراییش میدونه. دیگه کار از کار گذشت و این آبی که ریخت با سحر و جادو هم به حالت اولش برنمیگشت. من ارزشمندترین داراییمو فروختم…پولا رو گرفتم و بلند شدم شالمم سر کردم. حالم خوب نبود، به سهراب که سفیدی چشماش سرخ شده و موهاش به هم ریخته بود گفتم سرویس کجاست؟نشونم داد و رفتم یه آب سرد به صورتم زدم. آرایشمو که درست کردم اومدم بیرون. حال و هوام مثه آدمای رفتنی بود.با تعجب پرسید میری؟ بمون حالا.میموندم چیکار میکردم؟مثه آدمی که دیگه هیچ چیزی واسه باخت نداره گفتم نه میخوام برم، تو هم لطفا دیگه نه زنگ بزن و نه پیام بده، فقط همین بار بود دیگه تموم شد…هر چی پرسید چت شد یهو هیچی نگفتم. هر چی صدام کرد هر چی پرسید، هیچی. بی اعتنا به حرفاش از خونه زدم بیرون. پاهام میلرزید و به زحمت از اونجا دور شدم.تو تاکسی حس میکردم جای زبون و ته ریش و فشار دست و بین پاها و رونا و همه جای سهراب روم مونده، شالاپ شالاپ ها هنوز تو گوشم بود، عقب جلو شدن سینه هام هنوز جلو چشام بود، نوک سینه هام هنوزم رطوبت داشتن و بین پاهام هنوزم نبض داشت. سرمو به شیشه چسبیدم و به خودم بغل زدم. دلم میخواست به حال خودم گریه زاری کنم. دلم برام میسوخت که انقد راحت خورد شدم. اشکام که ریخت راننده که انگار از آینده دیده باشه پرسید حالتون خوبه خانوم؟دست کشیدم زیر چشام و سری بالا پایین کردم.تو این وضعیت مهمترین کاری که باید میکردم چی بود؟ رفتم سر قبر شوهرم. نه واسه دردل و گریه زاری و زاری، نه واسه نشستن، پنج شنبه به اندازه کافی پیشش بودم، فقط رفتم ازش عذرخواهی کردم. همین. گفتم منو ببخشه.بعدش رفتم خرید؛آجیل، هفت سین(به جز سبزه که باران تو خونه کاشته بود)مرغ و برنج، شیرینی، میوه، همه چی خریدم و انقد زیاد بودن که راننده تاکسی بهم کمک کرد و گذاشتیمشون دم در خونه.بچه ها وقتی درو باز کردن از تعجب دهانشون باز موند.وقتی رفتیم تو ریختن سر خریدا و همون اول کار دلی از عزا درآوردن. خوشحالی از همه جاشون مشخص بود و خیلی دلنشین بود، ولی خوشحالی من به دلم نمینشست، خوشحالی من از سر علاقه به دست نیومده بود، خوشحالی من یه لکه ی ناراحتی رو دامنش داشت، خوشحالی من پیشم منفور بود.رفتم یه دوش گرفتم و اون چه که تو خونه ی سهراب به یاد داشتم رو پاک کردم. از حافظم و تنم. صدای کلفت و نعره هاش، نفس هاش رو سینه هام، آب دهنش رو نوکشون، جای دستاش، گرمای بدنش که هنوزم تو بدنم بود، همه رو…وقتی هم که اومدم بیرون، خودمو خوب پوشوندم و زغال و منقل و مرغا و سیخ و گوجه و همه رو با کمک هم آماده کردیم و یه کباب دلپذیر رو سفره چیدیم.گاهی میدیدم که وقتی به کبابشون نگا میکنن آب دهنشون میچیکه رو سفره و این حالمو بدتر میکرد.تو گلوم گیر میکرد وقتی پسرمو میدیدم که چقد با عجله و چقد مثل اونایی که له له میزنن، کبابشو میخوره. یا دخترم که مثل قحطی زده ها…سفره مون پاک نبود، سفره مون با پولی که به دل بشینه چیده نشده بود، سفره مون پر بود ولی جای رضایت من توش خالی بود. اما مهمتر از همه ی اینا شرمنده نشدن من بود. اینکه تونستم بچه هامو راضی نگه دارم.حین اینکه شوخی میکردن و با هم میخندیدن رو بهشون گفتم منو ببخشن.گفتم ببخشید اگه دارم ثمره ی تن فروشیمو به خوردتون میدم عزیزانم، ببخشید اگه سفره ی عیدمون قراره مبارک نباشه، فدای سرتون که خوشحالیتون نتیجه عذاب های منه، راضی ام اگه من ذره ذره آب میشم تا شما ساخته شین، قول میدم تا بتونم اجازه ندم حسرت بکشید، قول میدم هیچوقت شرم نداشته باشید از اینکه مادر صدام کنید، قول میدم…دخترم رو به پسرم گفت-بگو ببینم، چه دعایی میخوای بکنی واسه فردا سر سفره هفسین ها؟پسرم که داشت تلاش میکرد غضروفو با دندون از استخون جدا کنه گفت-الان دعا نمیگن که، سر سفره میگن-خب مام الان نمیخوایم دعا کنیم که، فقط بدونیم-آخه دعا رو سر سفره میگن خله، به بقیه نمیگن که.-عه حالا بگو دیگه توام-نمیگم اگه دوس داری خودت بگو.-باشه نگو اصن، اوووومممم خب مـَـَـَـَـَن… دعا کنم مادر زودتر برام عیدیمو بخرهلبخند زدم و گفتم حتما میخرم مادر جان.ماهان نوشابه ی تو لیوان و سر کشید و بعد از یه آرُقِ گنده گفت والا من میخوام دعا کنم همیشه کباب بخوریمشکمشو مالید و انگشت کرد و ادامه داد مثه امشب، با باران بلند بلند خندیدیم. بلند و بعدِ مدت ها از تهِ دل.رو بهم شدن و گفتن پس دعای تو چیه مامان؟ باید بگی توام ها. میخوای چی دعا کنی؟دعای من؟ چی میتونست باشه؟ دعای من…من دعاهای زیادی داشتم. تصمیم گرفتم یکیشونو بگم.یه نفس عمیق کشیدم، به چشای منتظرشون نگا کردم، یه لبخند زدم و گفتمدعا میکنمهر وقت روزای عید میاد، هیچ پدر و مادری شرمنده ی جگر گوشه شون نشن…نوشته مسیحا

Date: آگوست 13, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *