اشتراک متفاوت

311
Share
Copy the link

همیشه تفاوت هایم را با اطرافیانم میفهمیدم میدانستم وبا آنها کنار آمده بودم احتمالا او هم مثل من…اینبار اما تفاوت هایمان هم کمی متفاوت بود.همه ماجرا از همان روزی شروع شد که میخواستم پایان کنم این حس متفاوت بودن را…روزهای زیادی را با این حس متفاوت بودن طی کرده بودم اما تصمیم گرفتم این روز را متفاوت از پایان آن روزها شروع کنم … دیگران مثل من من را نمیدیدند. دیگرکمتر میشد با دختر ها صمیمی باشم… یعنی دیگر حوصله صمیمی شدن را نداشتم از وقتی فهمیدم و فهمیدند خطرهای این صمیمیت ها را… تنها کسی که این روزها میتوانسستم تحملش کنم و میتوانست تحملم کند مهسا بود… دوست از دوران دبیرستان تا حالا…مهسا هم با دختر های دیگر تفاوت زیاد داشت اما شبیه به من هم نبود همین رمز پایداری دوستی یا خیلی چیز های دیگر بین ما بود…وقتی حرف از خیلی چیزها میزنم میتوانید خیلی چیزها برداشت کنید… هر چیز که دوست دارید برداشت کنید شاید خیلی برداشت هایتان هم درست باشد و…من که از برداشت های شما خبر ندارم.اما اصلا قید این را بزنید که فکر کنید میخواهم تا آخر داستان در مورد مهسا حرف بزنم…مهسا دوست خوبی بود اما هیچوقت نتوانست بیشتر از یک دوست باشد مثل من که هیچ وقت بیشتر از یک دوست برای مهسا نشدم اصلا همین است که هنوز هم میتوانیم همدیگر را تحمل کنیم… حتی آن چیزهای دیگر که شاید برای خیلی ها خارج از دنیای دوستی های معمول دخترانه باشد هم برای ما دقیقا در همین دنیا بود..مهسا میتوانست مرا ببوسد و میگذاشت که ببوسمش… مهسا می آمد که همدیگر را در آغوش بگیریم و در آغوش هم شیطنت ها میکردیم… من برای مهسا برهنه میشدم و مهسا را برای خودم برهنه میکردم…اما هیچوقت مهسا نسبت به پسر ها بی تفاوت نبود و من هیچ وقت برای مهسا جایگزین هیچکدام از دوست پسرهایش نمیشدم… مهسا هم هیچوقت نمیتوانست برای من جایگزین هیچکدام از دختر های رویایی من باشد…حالا دیگر ماه ها بود که مهسا هم…تصمیم گرفتم که دیگر فراموش کنم تفاوت هایم را و مبارزه کنم با متفاوت بودنم…اولین روز متفاوت از دنیای تفاوت های من با دیگران …داخل کمد لباس ها چشمم به مانتو بلندی که حتی یک بار هم با میل و علاقه نپوشیده بودمش افتاد… کیف لوازم آرایش بی مصرف گوشه اتاق… به کفش پاشنه دارکنار جاکفشی… به خودم دختر قد بلند و سبزه با چشم ابرو های مشکی رژ لب تیره مانتو شال وشلوارو کفش سیاه… انگار میخواستم برای خودم ختم بگیرم…مهسا دنبال من آمده بود اما تنها نه با یکی دیگر از آن پسر هایی که هیچوقت نه من از آنها خوشم می آمد و نه آنها از من… برای رفتن به…. چه اهمیتی دارد؟؟؟؟؟؟اینبار چقدر طولانی شد مقدمه… مقدمه رسیدن به کسی که هیچوقت مقدمات رسیدنش به من را نگفت. نه او گفت و نه من پرسیدم…اصلا از اینجا به بعد را یادم نمی آید…از اینجا تا آنجا که بی اختیار شماره خودم را در گوشی تلفنش ذخیره کردم… و لبخند متفاوتی که در چهره معصوم و کودکانه اش ظاهر شد…اولین شماره ای که به پسری دادم و اولین شماره ای که از دختری گرفت.اولین نگاه مشترک ما… اولین خاطره مشترک ما … اولین حس مشترک ما…لبخند مشترکمان به دنیای متفاوت ما با دیگران…. پسری که چهره پسرانه نداشت و دختری که دخترانه رفتار نمیکرد… اولین لبخند…اولین تماس…اولین قرار…اولین بوسه…اولین رابطه حقیق ما… نه او شبیه دختر های رویاهای من بود و نه من شببیه پسر های رویا های او… زندگی مشترک متفاوت ما… ما که هرکدام اندام روحیات دیگری را داشتیم…گاهی اوقات لباس های یکدیگر را در خانه میپوشیدیم… اگر دختر مییشد زیباتر از من بود و اگر پسر بودم … این را من نباید بگویم … ای کاش میشد دیگران هم مارا همان جور ببینند که ما همدیگر را میدیدیم … دیدند وقتی من مهران شدم و مهران مینانوشته Yasamant

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *