اولین سکس، خارج از ایران…

0 views
0%

سلاماول باید یه توضیحی بدم که چرا توی متن ، من اسمی از خودم نمیارم ؟ شرمنده که اسممو نمینویسم . داستانِ بدون اسم شاید براتون گیج کننده باشه ولی اگه بخوام با یه اسم دیگه داستانو براتون تعریف کنم برای خودم مسخره میشه . نکته دوم اینکه متنو محاوره ای نوشتم . پس ممکنه فکر کنید که نحوه ی نگارشم غلطه یا بی سوادم … در ضمن برداشت آزاد . امکان داره فحش بدین که توی زندگی من تاثیری نداره . ممکنه باورم کنید که بازم تاثیری نداره … من فقط یه بخشی از زندگیمو نوشتم که روی دلم مونده بود به کسی بگم که اصلا منو نشناسه …ماجرا بر میگرده به سال 2015 که من حدودا 25 ساله بودم . ماه های اخر دانشگام بود و سربازی رو هم به دلایلی قبل دانشگاه رفته بودم . شدیدا به این فکر بودم که از ایران برم (مثل همه ی هم دانشگاهیامون) . شهری که من توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم ، یه شهر کوچیک تو شمال کشوره که 90 درصد مردمش حداقل یه نفرو خارج از ایران دارن . ما هم همینطور بودیم … من همزمان با دانشگاه مدرک آیلتس رو هم گرفته بودم و حدودا یه ماه شدیدا تحقیق میکردم که کجا برام راحت تره ؟ امکانات کجا بهتره ؟ خب بیشترین مبالغی که من به عنوان دستمزد برای برنامه نویسی میدیدم رو هلندی ها پیشنهاد میدادن . ولی خب از جهتی اقامت گرفتن تو هلند آسون نبود و در ضمن برای زندگی تو هلند باید هلندی هم یاد میگرفتم که خودش به تنهایی دردسر بزرگی بود . خلاصه یه مدت گذشت و تصمیم این شد که برم کانادا پیش داییم . پذیرش شدن تو کانادا هم سخت بود . اما خب چون من داییم تو کانادا زندگی میکرد و دخترش تبعه کانادا بود باز برام راحت تر بود . و علاوه بر این ، چون یه دفعه هم به آلمان سفر کرده بودم ، این تایید شدن توسط سفارت آلمان هم بهم کمک میکرد که تایید صلاحیتم برای گرفتن ویزا (حالا هر کشوری) راحت تر شه. با داییم صحبت کردم و تصمیم این شد که یه دوره برنامه نویسی رو آنلاین بگذرونم که بتونم تو کلاسای حضوری کارآموزیِ با حقوق توی شرکتی که داییم بهم معرفی کرده بود ، شرکت کنم (من از 16 سالگی برنامه نویسی میکردم و تو دانشگاه هم نرم افزار میخوندم). این دوره رو تموم کردم و آزمونشو دادم . دوره حضوری دو ماه بعد ازمون بود . خلاصه کنم حدود 45 روز طول کشید تا من ویزای کوتاه مدت (زیر نود روز) بگیرم که البته در مقایسه مدت کمی بود . ویزا رو گرفتم و تقریبا چند روز بعدِ سینزده به در راهی شدم . یه توضیحی هم باید در مورد خانواده داییم بدم که در واقع ما بهشون میگیم سازمان ملل داییم و خانوادش توی اتاوا زندگی میکنن . داییم آلمان درس خونده و اونجا توی دانشگاهشون با خانم داییم که مهاجر لهستانی محسوب میشده ازدواج کرد . بعد از تموم کردن دانشگاه با هم رفتن کانادا و دخترشون اونجا به دنیا اومد . چند بار هم البته این بین ایران اومدن بگذریم . بعد از جهانگردی به لطف تحریم های هواپیمایی رسیدم کانادا حدودا یازده یا دوازده صبح به وقت کانادا بود . داییم برام یه تاکسی اینترنتی گرفته بود که منو مستقیم برد خونشون (خودش بیمارستان سر کار بود) . وقتی رسیدم خونشون خانم داییم خیلی با مهربونی و مهمون نوازی به سبک ایرانی ها اومد استقبالم . قبلا هم اومده بود خونه ما (یه توضیحی بدم که زنداییم حدودا سی و چهار پنج سالش بود . خیلی مهربون . و سفید مثل برف . واقعا مثل برف . ما خودمون شمالی هستیم و تقریبا سفیدیم ولی رنگ پوست زنداییم هر بار که میدیدمش منو تعجب زده میکرد. جوری که انگار باره اوله میبینمش). دختر داییم ولی منو نمیشناخت چون فقط یک سالش بود رفتیم تو و نشستیم سوغاتی هاشونو دادم و دیگه مشغول شدیم به گفت و گو و حال احوال پرسی و البته بازی کردن با دختر دایی گلم (من عاشق بچه هام ، البته نه به سبک حاج آقا طوسی . گذشت . شب حدودا ساعت هفت داییم اومد و دوباره حال و احوال و اینا … صبح فردا وقتی پاشدم داییم رفته بود سر کار . ساعت حدودا 1 بعد از ظهر بود چون دیشبش زیاد خوابم نبرد دیر پاشدم . دوره حضوری از دو روز دیگه شروع می شد . لباسمو پوشیدم که برم یه چرخی بزنم یکم زبانمو محک بزنم و شهرو یه نگاهی بکنم . اومدم طبقه پایین . زنداییم روی مبل نشسته بودم و دختر داییم هم طبقه بالا تو اتاقش بود . بهش سلام کردم . جواب نداد . داشت انگار هذیون میگفت ولی لبخند میزد . کاملا نمیفهمیدم . بینی و گونه هاش قرمزِقرمز شده بود . یادم اومد که یکشنبست . احتمال دادم که مست کرده . زنگ زدم به داییم که شیفت بود . گفت که چیزی نیست احتمالا زیاده روی کرده و سعی کنم بهش یه لیوان آب سرد بدم و ببرمش که دراز بکشه . اگه حالش بدتر شد زنگ بزنم به خودش که از بیمارستانشون یه آمبولانس بفرستن . بهش گفتم که اونقدرا حالش بد نیست فقط درست صحبت نمیکنه . لهستانی انگلیسی رو درهم کرده . گفت که عادیه و چیز خاصی نیست . گوشی رو گذاشتم یه دستمو حلقه کردم دور کمرش و بردمش تو اتاقش روی تخت خوابوندمش . داشت یه چیزایی میگفت ولی انگلیسی نبود . برگشتم رفتم آشپزخونه یه لیوان آب رو پرِ یخ کردم و برگشتم سمت اتاقش…وای… ؟ شک شدم . پیرهن و دامنش رو در آورده بود اولین بار بود که تنشو تا این حد لخت میدیدم . فقط یه ست شورت و سوتین مشکی … پوست سفیدش و سیاهی بیکینیش چشممو میزد . نمیخواستم واقعا بهش دست بزنم ولی ناخودآگاه راست کرده بودم . کیرم داشت زیپ شلوارمو باز میکرد . داشتم منفجر میشدم . نوک دستام سرد شده بود و انگار قلبم داشت توی گردنم میزد . ضربانش انگار از گردنم میومد . با خودم کنار اومدم و رفتم تو اتاق که آب یخو بدم بخوره شاید اروم شه . چشمای آبیش خونیِ خونی شده بود . انگار که از اول قرمز بوده. بهش گفتم که باید آب رو بخوره ولی ریختش رو زمین . داشت هذیون میگفت انگار . پشت سر هم میگفت بوسم کن . بوسم کن . لعنتی بوسم کن . بوسم کن … نمیدونستم چیکار کنم . یه حالت عصبی ای داشت . گفتم باشه باشه . سرشو گذاشتم روی کتفمو سرشو بوسیدم . تعجب زده بودم . ولی بازم یه سره میگفت بوسم کن . من هم نمیدونستم چیکار کنم . تو همون حالت یکسره بوسش میکردم . صورتشو ، سرشو ، که شاید اروم بگیره . تا اینکه گفت لبامو . جا خوردم ولی خب با خودم گفتم عادی برخورد کنم ، الان حالش خوب نیست . یه بار هم خیلی سطحی لبشو بوس کردم . نمیتونستم به رونش و سینه هاش دید نزنم . واقعا نمیشد … ایندفعه اون لبمو میبوسید . دیگه رسما داشت لب میگرفت ازم . لب گرفتنش منو تحریک نمیکرد ولی وقتی اون رون و اون سینه و بدن سفیدشو میدیدم دیگه دست خودم نبود . داشتم همینطور به سینه هاش نگاه میکردم و ازم لب میگرفت که یهو دستمو گرفت گذاشت روی سینش وای حس کردم یه جریان الکتریکی داره از سمت پاهام میاد سمت سرم . یه حس عجیبی بود . نرمی سینه هاش دیگه نذاشت دستمو از روشون بردارم . اون یکی دستمم گذاشت روی سینش . تحریکم میکرد که بمالمشون . زیر لب حرفم میزد . ولی من متوجه نمیشدم . هلم داد عقب . یه دفعه سوتینشو باز کرد . شورتشم در آورد چه کصی . چه سینه هایی . نمیتونستم نگاهشون نکنم . دوباره یه دستمو گذاشت روی سینه هاش و اون یکی رو لای پاش . دقیقا روی رانش . ولی دستم به کصش نخورد . بعد خودش دستشو گذاشت روی کیرم . هنوز اما شلوار پام بود . از همون رو ور میرفت . داشتم از هوش میرفتم . در همین حالت بود که بهم میگفت که بکنمش . پشت سر هم . چند کلمه رو انگلیسی میگفت . چند کلمه رو لهستانی . یکم رفتم عقب … با خودم فکر کردم که نباید این کارو بکنم . شاید زندگیش با این کار من خراب شه . شاید و شاید . ته قلبم خودمم یه جورایی مثل یه دوست بزرگ تر دوسش داشتم . خیلی مهربون بود و من مهمونش بودم . البته خب خودمم میترسیدم مشکلی پیش بیاد . دلو زدم به دریا از اتاق رفتم بیرون و درو روش قفل کردم . نتونستم با خودم کنار بیام . به خودم گفتم که همین الان جق بزن . بزن که همه چی بپره . رفتم توی آشپزخونه یکم روغن مالیدم به دستم و رفتم توی دسشویی طبقه بالا . شاید دو دیقه نشد که آبم اومد . داشتم میترکیدم . یهو دنیا ریخت روی سرم . فکر میکردم که چقدر خوب شد که نکردمش . با خودم گفتم یه ساعتی برم یه چرخی تو شهر بزنم که وقتی برگشتم شاید از سرش پریده باشه . هوا سرد بود ولی بارون و برفی نبود . مجبور شدم دختر داییم رو هم با خودم ببرم . خب بچه یه ساله رو تنها کجا میزاشتم ؟ لباساشو پوشوندم ، یه یادداشت برای زنداییم نوشتم که ما برمیگردیم ، و تو مست بودی . از زیر در انداختم تو . از خونه رفتیم بیرون . یه پارک بزرگ نزدیک خونشون از روی گوگل مپ پیدا کردم . رفتیم اونجا . یه ساعتی اونجا نشستیم و من پایان فکرم مشغول اون اتفاق بود . نمیخواستم برگردم خونه . رفتیم فروشگاه که هم برای دخترداییم یچیزی بخرم بخوره و هم اینکه توی یه جای گرم تر زمان بگذره … حدودا یه ساعت و نیم بعد از بیرون اومدن از خونه ، برگشتیم . دختر داییم خوابش برده بود . گذاشتم سر جاش و رفتم سمت اتاق دایی و خانم داییم . صدایی نمیومد . آروم درو باز کردم . دیدم روی تخت خوابیده . اروم شده بود . رفتم کنار دختر داییم روی کاناپه خوابیدم . داشتم با گوشی وقتمو میگذروندم که دیدم اومده بالا سرم . بهم گفت که خیلی بابت رفتارش عذر میخواد و ازم متشکره . من متوجه اومدنش نشده بودم . برگشتم و دیدمش . سرش پایین بود . بهش گفتم که برام هیچ مشکلی نبوده و به کسی نمیگم . اون روز گذشت و من بعد دوره برگشتم ایران و پنج ماه بعد برگشتم و اونجا (البته توی ونکور) مشغول شدم به کار و تحصیل … روابطمون عادی شد و سالی سه چهار بار میرم و بهشون سر میزنم . اما واقعا تا یه ماه بعد اون اتفاق ناراحت بودم که چرا از اول از خونه بیرون نرفتم نوشته ایکس

Date: می 2, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *