اولین سکس با دوست پسرم سینا

1042
Share
Copy the link

سلام داستان مربوط به اولین سکس من و حدود سه سال پیشه .همیشه آدم حساسی بودم و کمی سرخورده . مادر و پدرم وقتی هشت ساله بودم جدا شدن و من پس از سال ها پاسکاری شدن بین والدینی که انگار از بدو تولد دشمنی خاصی با هم داشتن تو دوازده سالگی تصمیم گرفتم با مادربزرگم (مامانٍ مادرم )زندگی کنم . خب کاملا منطقیه که کسی مخالفتی نداشت و میدونم که مادر و پدر به صورت پنهانی حتی کلی ذوق هم توی دلشون نشسته بود . مادربزرگم رو آنه صدا میزدم و رابطه مون وصف نشدنی بود . شاید آنه جایگزینی برای پایان کمبود مادر و پدر بود . خیلی دوسش داشتم و آنه با موهای نقره ایش برای من نقش پایان افراد خانواده رو بازی میکرد . همه ی دنیای من و پایان خانواده م . مادر و پدر هر دو آدمایی کار آلوده و مشغول بودن و همیشه سعی میکردن پایان بی وفایی هاشون رو با واریز های قلمبه سلمبه به حسابم جبران کنن . پول که همه چیز نبود هیچ وقت از نظر مالی تو تنگنا نبودم ولی هیچ وقت هم حس خوشبختی نکردم .دیدگاهم به زندگی دو نفره نفی کامل عشق و اهمیت دادن شدید به مادیات بود . آنه هیچ وقت درباره دیدگاه هام نظر نمیداد فقط مو هام رو نوازش میکرد آروم میگفت دخترم هر چیزی ممکنه و آدما فرق میکنن . شاید روش نمیشد مستقیما بگه که دختر و دامادش گند ترین آدمایی بودن که میشد برای عشق مثال زد . تا بیست و دو سالگیم زندگیم روندی آروم با شیب بسیار خفیف مثبت داشت .قدم حدود ۱۶۴ شد و فرم بدنم خیلی خوب بود چون همیشه ورزش میکردم . بدنم لاغر استخونی نبود ولی چربی هم نداشت . چشمان حالت دار و عسلی و لب هام برجسته بودن بیشتر اوقاتت وقتی با پسرا حرف میزدم به جای چشمام به لبام خیره میشدن . میدونستم که دست خودشون نیس . موهام روشن و چتری بود و خیلی ارایش نمیکردم . همیشه دوس پسر داشتم ولی هیچ وقت رابطه مون به سکس ختم نمیشد . یه جورایی قبل از اینکه به اونجا برسیم از رابطه فرار میکردم . زندگی عادی بود تا اینکه آنه بعد سال ها مشکل قلبی از پیشم رفت . دنیا رو سرم خراب شده بود افسرده بودم افسرده . بعد از مشاوره با یه مشاور تصمیم گرفتم چیز جدیدی رو شروع کنم تا بهم روحیه ای تازه برای زندگی بده . تصمیم گرفتم توی یه موسسه ی زبان ثبت نام کنم .یه کلاس ۱۱ نفره برای مکالمه آزاد …خوبیش این بود که هر چقدر دلت میخواست میتونستی حرف بزنی و اهمیت ندی که دربارت چی فکر میکنن و لزومی هم نداشت که حقیقت رو بگی . توی کلاس یه نفر بیشتر از بقیه جلب توجه میکرد …یه پسر ۲۷-۲۸ ساله به اسم سینا . قدش بلند بود و استخوان های فکش واقعا جذاب . شوخ طبع و با جنبه بود و از حد خارج نمیشد . همیشه ته ریش داشت و یه لبخند ریز همیشگی گوشه ی لبش . دوستیمون ساده بود تا وقتی توی ترم دوم حس کردم یه کم دور و برم میپلکه تا یه بار وقتی بعد از کلاس توی کافه نزدیک موسسه نشسته بودم اومدو با یه قیافه غافلگیر گفت عه اینجا چیکار میکنی ؟ تنهایی ؟ اگه منتظر کسی نیستی بشینم اینجا . با اینکه خلوتم رو بهم ریخته بود اجازه دادم بشینه و بعد از دو ساعت مکالمه ی معمول رابطمه مون دیگه فقط یه دوستی ساده نبود …توی سه ماه انگار رو ابرا بودم .خیلی خوب درکم میکرد . برای همه ی ناراحتی هام یه ایده ی ناب واسه رهایی داشت …یه جورایی دوسش داشتم .منو میبوسید اما هیچ وقت جلو تر نمیومد . انگار منتظر حرکتی از من بود .دیکه مسیر خونه تا موسسه و موسسه تا خونه رو میومد دنبالم و من یواش یواش دلبسته ی چشمای تیره ش و موهای حالت دار بهم ریخته اش و ادکلن خنکش شده بودم . یه غروب زمستونی وقتی منو رسوند خونه قبل از پیاده شدن بوسیدمش همینطور که لبامون درگیر بود دستمو بردم لای موهاش و اونم دستش از رو کمرم سر داد پایین تر شیشه ها بخار کرده بود سینا تند تند نفس میکشید . همیطور که آروم لبمو گاز میگرفت یه دستشو برد سمت سینه م و فشارش داد . یه آه آروم کشیدم که تحریکش کرد دستشو از زیر لباسم کرد توو سینه مو شروع کرد به مالیدن و نوکشو فشار میداد . با اون یکی دستش موهامو کشید و سرم رو برد عقب شروع کررد به بوسیدن گردنم . منم نفسم دیگه بند اومده بود که یهو متوقف شد …یه کم رفت عقب و با یه حالت نگران گفت خوبی ؟اول یه نفس عمیق کشیدم چنتا پلک زدم و گفتم آره آره خوبم . بدون حرف زدن از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه . بعد از رفتن آنه تو خونه تنها زندگی میکردم . یه خونه ی ویلایی قدیمی با حیاط و چنتا درخت سن و سال دار توت .بدنم خیس شده بود میلرزیدم و نفس نفس میزدم . بر خلاف بیرون توی خونه گرم بود . لباسمو در آوردم . یه تیشرت سفید نازک پوشیدم که نوک سینه هام از توش پیدا بود و یه شلوارک مغز پسته ای . موهامو شلخته جمع کردم بالای سرم و با کلیپس بستم . تو حال خودم بودم که گوشیم زنگ خورد …سینا بود جواب دادم .خیلی آروم پرسید خوبی ؟ ناراحتت که نکردم ؟ گفتم نه خوبم .انگار خیالش راحت شد خداحافظی کرد میخواست قطع کنه که یهو پرسیدم کجایی ؟گفت هنوز راه نیوفتادم . جلو در خونتونم . چیزی شده ؟گفتم چیزی نشده ولی داشتم فکر میکردم شاید دوست داشته باشی بیای تو … (زدم تو سر خودم آخه این دیگه چه حرفی بود ؟‌)یه کم مکس کرد و گفت الان پارک میکنم میام . و قطع کرد .فقط وقت کردم لباسمو از اینور و اونور جمع کنم قبل از اینکه در بزنه وقتی اومد تو چند ثانیه بهم خیره شد.بعد بدون اینکه چیزی بگه با دو قدم بلند اومد سمتم و بلندم کرد و چسبیدم به دیوار دستش دو طرف کونم بود و محکم گرفته بودشون . گاهی فشارشون میداد . دستامو حلقه کردم دور گردنش و همینجور که میبوسدمش موهاشو نوازش میکردم . خودشو بهم فشار میداد گرما و فشار کیرشو رو خودم حس میکردم . خیلی میخواستمش .همینطوری که نفسش به شماره افتاده بود در گوشم گفت تو مال منی خیلی میخوامت درسا خیلی سرشو برد عقب و گفت اتاقت کدوم طرفه ؟ با دست اشاره کردم . همینجور که بغلش بودم منو برد تو اتاقمو پرتم کرد رو تخت . شلوارک و شورتمو با هم کشید پایین پاهامو از هم باز کرد و شروع کرد به خوردن کسم . خیس خیس شده بودم زبونشو فشار میداد روی چوچولم و با لباش گاز میگرفت به اه و اوه افتاده بودم . دستاشو آورد بالا سینه هامو گرفت تو دستش میمالوند و نوکشو فشار میداد .از شدت لذت کمر از رو تخت جدا میشد . نفسم دیگه بالا نمیومد که ارضا شدم .اما اون به کارش ادامه داد . بغلای رونمو میلیسید و آروم گاز میگرفت . بعد از یه مدت کوتاه اومد رو شکمم . دور نافمو و بین سینه هامو میلیسید بعد شروع کرد به خوردن نوکشون . تازه میفهمیدم که چقدر نسبت به سینا کوچیکم سنگینی بدنش رو رو خودم حس میکرد .دست و پا زدنم باعث میشد بیشتر تحریک بشه .کیرش راست شده بود قشنگ افتاده بود رو کسم و داغیشو میفهمیدم . داشت گردنمو میخورد که با دوتا انگشت شروع کرد به مالوندن چوچولم . در گوشم گفت تو مال منی . ماله خودم . جنده لاشی کوچولوی خودمی . به طرز عجیبی از این حرفش لذت بردم . دستشو برد سمت دکمه های شلوار جینش و بازشون کرد کیرش افتاد بیرون . نمیدونم چند سانت ولی کلفت بود. کیرشو گرفت گزاشت روی کسم بالا و پایین میکرد آه و ناله هامو تکون خوردنام بیشتر تحریکش میکرد .کسم داشت اتیش میگرفت که یهو گیرشو لیز داد تو . دردم گرفت خواستم جیغ بکشم که لباشو گذاشت رو لبام و خفه م کرد زبونشو آورد توی دهنم .یواش یواش جلو عقب میکرد داشتم میمردم هم از درد هم از لذت . ناخونامو ناخوداگاه تو کمرش فشار میدادم . اونم حرکتشو تند تر کرد . جوری که از شدت ضربه ها تکون تکون میخوردم . یهو کیرشو در آورد و گفت بچرخ . گیج شده بودم ولی اطاعت کردم .چرخیدم به سینه که کمرمو گرفت و خودشو چسبوند در کونم . چهار دست و پا شده بودم . با فشار دو طرف کونمو از هم باز کرد که حس کردم دارم پاره میشم . کیرشو از پشت آروم تا ته فرو کرد تو کسم آه و ناله م بلند شده بود . موهامو پیچید دور دستش و سرمو کشید عقب خیلی وحشیانه و بعد شروع کرد به خوردن گوشم . تو همین حالت بودیم که موهامو ول کرد . با دو دست کمرمو چسبید و تلمبه زدنش شدیدتر و سریع ترشد.چند ثانیه ادامه داد بعد کیرشو در اورد و ابشو ریخت رو کمرم منم دوباره همزمان با اون ارضا شدم . آروم منو بوسید و بغلم کردم و همونجا تا صبح خوابیدیم . نوشته kendji

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *