اولین و آخرین عشقم (1)

0 views
0%

برای حفظ حریم شخصی اسمها مستعار میباشد.صدای زنگ موبایلم که کوکش کرده بودم ساعت 730از خواب شیرین بلندم کرد از یه جای گرم باید بلند میشدم تو این هوای سرد زمستون میرفتم دانشگاه.خواستم بیخیال دانشگاه شم که در اتاقم باز شد همینطور که انتظار میرفت پدرم بود حامد؟ حامد؟ بلند شو دانشگات دیر شد جلوی کوک ساعت موبایلم رو میتونستم بگیرم ولی حریف پدرم نبودم.بالاخره بلند شدمو رفتم به طرف دستشویی ابی به سرو صورتم زدمو اومدم نشستم سر میز صبحونه،طبق معمول مادرم صبحونرو اماده کرده بود یه لیوان شیر خوردمو یه خرما یه لقمه نون و بنیر گردو رفتم اماده شده ،مامان کاری نداری؟من رفتم ،نه عزیزم به سلامت.وقتی به بارکینگ رسیدم همون حالی بهم وارد شد که وقتی کوک موبایلم زنگ زده بود پدرم دیشب دیرتر از من اومده بود خونه به خاطر همین اول باید ماشین اون از داخل بارکینگ میومد بیرون تا من بتونم ماشینمو در بیارمدوباره صدام در اومدبابا؟بابا؟بله ؟بابا بیا ماشینتو در بیار تا من ماشینمودربیارمحامد تا ساعت چند کلاس داری؟تا 12با ماشین من برو مکثی کردم و گفتم باشه.بالاخره راه افتادم سیستم ماشینو روشی کردم از عشق که میگی دیوونم میکنی به سوی زندگی روونم میکنی با شنیدن صدای مهستی یه انرژی گرفتم.هوس سیگار کردم جلوی یه مغازه زدم کنار.سلام اقا ببخشید یه نخ سیگار لطفا؟صاحب مغازه یه نگاهی بهم کرد و گفتصبحونه خوردی میخوای سیگار بکشی؟هه یه لبخندی زدم و گفتمحاجی صبحونه ماسیگاره دیگه.صاحب مغازه یه سری تکون دادو منم از مغازه اومدم به طرف ماشین که گوشیم زنگ زد.همینطور که حدسشو میزدم لیلا بود.اولین و اخرین عشقم. از وقتی که خودمو شناختم از وقتی فهمیدم عشق یعنی چی لیلا رو هم میشناختم خیلی زود بهم عاشق شده بودیم.الو سلامالو سلام حامد خان گلم صبح بخیرصبح عشق منم بخیرحامد جان کجایی ؟نمیای دانشگاه؟چرا عزیزم تو راهم زود بیا گلم جلوی در اموزشکده منتظرتم.چشم میبینمت خدافظخدافظمن ترم سوم کاردانی بودم رشتمم نرم افزار .لیلا هم ترم چهار الکترونیک هستش.تو دانشگاه ازاد شهرمون میخونیم.لیلا یک ترم از منت جلوتر رفته دانشگاه.تا میخواستم راه بیفتم یه براید مشکی رنگ با سرعت از جلوم رد شدن.اره دوتا خواهرای خوشکل بودن.ساناز سولماز.همکلاسیام بودن.چون دانشگاه از یه 5 کیلومتری خارج از شهر بود میتونستم بکگیرمشون.گاز ماشینو گرفتم رسیدم بهشون یه سبقت گرفتمورفتم.بعد چند دقیقه رسیدم دانشگاه.لیلا تو حیاط منتظرم بود.وقتی از ماشین بیاده شدم به استقبالم اومد.لیلاسلام عشقم؟سلام گلم خوبی؟اره خوبم با ماشین پدر اومدی؟ارهلیلا جان بریم کلاسامونکلاسامو چسبیده بود به هم.طبق معمول مریم منتظر لیلا بود.مریم بهترین دوست لیلا بود و همکلاسی من.دختره خوش چهره و فوق العاده با اندامی بود.سلام علیک کردیمو منو مریم اومدیم کلاس لیلا هم رفت کلاس.نشستم رو صندلی.اون دوتا خواهراهم رسیدن.تا منو دیدن خواهر بزرگه که اسمش سولماز بود بهم گفت اقای ماهان(فامیلیمه)یکم یواشتر.البته منم اگه تویوتا برونم مثله شما میرم.با اینکه زیبا بودن از هر لحاظ ولی بین همکلاسیام به جز مریم با هیچکدومشون رابطه نداشتم یه نگاهی بهش کردمو لبخند کوچیکی بهش زدم.کلاسای اونروز تموم شد.با لیلا سوار ماشین شدیم تا برگردیم اونم تا 12 کلاس داشت.منلیلا جان یه دور بزنیماره عزیزم من که از خدامهحامد یه چیزی بگم؟اره عزیزحامد چرا انقدر نازی؟من؟اره حامد تولیلا جان چشات نازه.نه حامد نازی دیگهخودتم میدونیباشه نازملیلاحامد بوسم نمیکنی؟چرا نمیکنمماشینو نگه داشتم یه جای خلوتولبامو گذاشتم رو لبای داغش.حس کردم بهترین ادم روی زمینم.تو فضا بودم که صدای زیگ موبایلم همه چیزو بهم زد.بابام بودالو؟الو بله بابا؟حامد کجایی؟بابا جان تو راهم دارم میامزود بیا کار دارمباشهموبایلمو قطع کردمو راه افتادم.لیلا بین راه بهم گفت حامد برادرم اومده یه چند روزی باید گوشیو خاموش کنم.منم با خلاف میلم با لبخند زدمو بهش گفتم اشکال نداره.از هم خداحافظی کردیم رفتیم خونه .چند روزی بر همین روال گذشت.لیلا رو چند روزی بود ندیده بودم.نگرانش بودم مجبور شدم بهش زنگ بزنم گوشیش خاموش بود.بالاخره روز بعدش تو دانشگاه دیدمش تا خواستم بم کنارش یه رفتار سرد بهم نشون داد که بشیمون شدم.خیلی تعجب کردم از حرکتش حتی بهم نگاهم نکرد.اونروز چند بارم دیدمش ولی بازم همون حرکتای تکراری.یه نگاه به ساعتم انداختم دیگه باید میرفتم کلاس.باید میرفتم تا شاید از طریق مریم دلیله این کاراشو بدونم.مریم داخل کلاس بود.سلام کردم کارای لیلارو بهش توضیح دادم ولی بر خلاف انتظارم مریمم جواب درست حسابی بهم نداد.چند هفتها ای گذشت هنوز از لیلا خبری نبود.موقع امتحانات رسید دیگه لیلا رو نمیدیم.از مریمم سراغشو نمیگرفتم.با هزارتا فکرو خیال امتحانامو تموم کردم.ترم بعدی رسید دیگه طاقت نیاوردمو از مریم سراغشو گرفتم .گفت لیلا یکم مشکل خونوادگی داره از این ترمم میخواد کارشناسی بخونه.تو یه دقیقه هزارتا فکرو خیال تو ذهنم گره خورد اخه چه مشکلی ؟لیلا همه چیشو به من میگفت.روزام به سختی میگذشت کلاسا شروع شد به شوق دیدن لیلابا اینکه کلاس نداشتم رفتم دانشگاه.یکی از دوستامو دیدم بهم گفت لیلا ازدواج کرده.یه نیش خندی بهش زدمو بهش گفتم جوک باحالی بود.با معنی تر از لبخند من لبخندی روی لباش دیدمو بهم گفتفکر کن من جوک گفتم ولی این جوک اشکاتو در میاره.میدونست لیلارو چقدر دوس دارم .خواستم برم خونه سوار ماشین شدم نای روشن کرده ماشین رو هم نداشتم.وقتی از در دانشگاه میرفتم بیرون صحنه ای رو که نباید میدیدم رو دیدم ارررره لیلا ازدواج کرده بودادامه دارد……سلام. ادمایی که میان اینجا داستان بخونن .میخوان داستان سکسی باشه.قسمتهای سکسی خاطره من تو قسمتهای بعدیشه.اگه از نوشتنم خوشتون اومده بگید ادامه بدم مرسی.نوشته ؟

Date: نوامبر 25, 2018

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *