او آن من بود

261
Share
Copy the link

تك تك سلولای تنم فریادش میزدن سولالی مغزم التماس میكردن برای مخدر تنش ولی چشمام …چشمای لعنتیم سنگی تر از همیشه بهش زل زده بودن تو نگاهش درد و میخوندم اینكه میگفت بمون اینكه میگفت با هم همه چی رو درست میكنیم ولی نمیشد ولی من نمیتونستم …یعنی زندگی نمیذاشت كه بتونم نگاهم رو مشكی موهاش لغزید رو مخمل ناب چشماش گلوله اخر و شلیك كردم_ما دیگه نمیتونیم با هم باشیم دانیال صدای دورگه اش. و شنیدم _فقط به من لعنتی بگو چرا چی میگفتم ؟ میگفتم ضعیفم ؟ میگفتم جا زدم؟ میگفتم از نگاه های ادما خسته شدم میگفتم شاید ما هم بتونیم عادی زندگی كنیم؟ مگه این همجنسگرایی لعنتی دست خودمون بود؟ من بر خلاف اون میترسیدم میترسیدم از طرد شدن از خاننواده از اجتماع من از تنهایی بیزار بودم گرمای دستش و نزدیك دستم حس كردم _باراد داری خرابش میكنی سه سال و داری خراب میكنی چشمام و بهش ندادم زبونم قفل بود اوور كت مشكیم و برداشتم و از كافه بیرون زدم بغضم تركید و بارون لعنتی پاییز امونم نداد گلوم و چنگ زدم حس كردم دارم خفه میشم تا دو روز اول همین بود بغض و سیگار مشروب و عكساش هفته اول فكر كردم میتونم گفتم افرین عمینطور پیش بری از پسش بر میایی روز دهم كمد مو هر طرف خونه رو نگاه میكردم اون بودهفته سوم كل خیابونای شهر پر از خاطره هامون بود پشت فرمون بودم یاد روزی كه تو كافه با دوستامون بودیم و به شدت با هم قهر بودیم افتادم كه همه رفتن دست منو كشید كوبید تو دیوار چوبی كافه و بوسیدم طبقه دوم كافه بود و خالی… اخرش چشمم به دوربین خورد و اروم خندیدم و گفتمبریم فیلممونو ازشون بگیریماصلا از همه اینا بدتر خودم بودم من پر بودم از اون پایان تنم رد بوسه های اون بود لبای لعنتیم انگار حافظه داشتن طعم نیكوتین لباش طعم الكل لباشطعم لعنتی نعنا من پایان طعمای لباش یادم بود ماه اول عادی گذشت ولی امان از سی روز بعدشعین روانیا شده بودم اصلا تو كتم نمیرفت ماه اول به این فكر میكردم اصلا شاید بتونم با یه دختر باشم شاید بتونم كاری كنم مادرم بخنده اخه مشكل لعنتی اینجا بود من تك بودم یه پسر تك با مادر بابای دكتر كه پایان ارزوهاشون تو من خلاصه بود مادر پدرم همیشه همو دوست داشتن اصلا مظهر عشق خالص و پاك بودن برام …من میخواستم همیشه اونا بخندن علت اینكه زندگیم و دانیالم و (به خودم تشر میزنم دانیال تو نیست ) ول كردم همین بود من از من خسته بودم …اصلا بریده بودم …با پایان وجود میخواستم همجنسگرا نباشم با پایان وجود عادی رفتار میكردم ولی اصلا همجنسگرایی به كنار با دل بی صاحبم كه فقط برای اون لعنتی با چشمای مشكی میتپیذ چیكار میكردم سه ماه پاییز گذشت كم كم داشتم خودمو تو خودم میكشتم… یعنی كم كم از من یه هاله مونده بود كه عشق اون داشت منو تو خودش گم میكرددقیقا سر روز صد و پنجم و دقیقا ٢٥٣٠ ساعت بعد ندیدنش در خونه زده شد و دقیقا ١٥١٨٠٠ثانیه بعد از نچشیدن گرمای تنش پشت در بود و من خیره به چشمی در بودم صداش و شنیدم و پایان اون دلداری ها ریخت پایان قدرتم ریخت_باراد نمیتونم باراد من بدون تو نمیتوتم این در و باز كن این یعنی مرد من به اوج استیصال رسیده بود این یعنی خسته بود یعنی نیاز داشت شونه هاش و به من تكیه بده یعنی عامل این خستگی من بودم دستم سمت دستگیره نمیرفت صداش دوباره _لعنتی باور كنم كه تو خوبی یعنی تو حالت خوبه؟در و باز كردم شاید خودش بعد از دیدن قیافه ام میفهمید چقدر خوبم چقدر عالیم چقدر چشمام تاره و كبوده چقدر لاغر شدم …با دیدنش بغض كردم …من شكونده بودمش دستام دور گردنش پیچید و این دستای گرمش بود كه كمرمو بغل كرد بغضم شكست به ازای همه اون ثانیه ها شكست و فقط صدای نفساش هق هق مو اروم كرد داخل خونه رفتیم اصلا میدونی وقتی اینقدر دلتنگی نمیدونی چیكار كنی نمیدونستم برم لبای لعنتی تب دارش و ببوسم یا زیر گوشش و بو بكشم یا اصلا هیچی بشینم بهش زل بزنم اصلا من نمیدونستم چطور باید از افسون این مرد رها شم و این خودش بود كه منو عمیق بوسید و در نهایت تعجب من بعد از گفتن دوست دارم رفت و منو با یه دنیا خماری دوباره تنها گذاشت اصلا میدونی فكر كردم مستم یا خواب دیدم دوش گرفتم ولی بخدا قسم بوی عطرش تو خونه بود با استیصال دور خودم گشتم شماره اش و بعد از صد و پنح رو گرفتم خاموش بود این لعنتی چرا رفت شب سمت شركتش رفتم بیرون شركت منتظرش موندم به ماشین تكیه داده بودم و كلاه سویشرت گشادم و رو سرم كشیده بودم مهندس عمران من رییس یه شركت بود و رییس قلب من …اصلا برام مهم نبوددیدمش كه داره میاد بیرون تك دكمه كتش و باز كرد با دیدن خانم كنارش سرم از حسا دت سوت كشید اصلا شاید كارمندش بود ولی چرا اینقدر صمیمی نگاهش تو نگاهم قفل شد پوزخندی زدم برگشتم كه برم كه صداش و شنیدم _باراد همونطور پشت بهش واستادم شنیدم از زنه عذر خواعی كرد _از كیه اینجایی؟_چرا امروز اومدی خونه من؟میتونستم پرستیژ وایستادنش و بدون دیدن تصور كنم دست در جیب و اخما تو هم نزدیك بهم وایستاد _دیوونه شده بودم سمتش برگشتم فاصله ام باهاش میلیمتری بود این فاصله داشت روانیم میكرد بوی عطرش و گرمای نفسش_انتظار نداری كه جلوی شركت ببوسمت؟منو سوار ماشینش كردو من مست بوی عطرش بودم و وقتی تو اسانسور اونقدر تشنه داشتیم همو میبوسیدم من باز هم فكر میكردم تو رویام وقتی نقطه نقطه تنم و لمس كرد وقتی شاید كمی با خشونت با هم سكس داشتیمم فقط چشماش بود كه لبریزم كرده بوداصلا كی رو دیدید كه بتونه از خودش فرار كنه؟ من نمیتونم از خودم فرار كنماین مرد خود منه نوشته باراد

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *