او یک فاحشه بود

0 views
0%

سلام خدمت همسایتی های عزیزیک داستان کوتاه اما آموزنده نوشتم ، شاید برای شما هم اتفاق بیفتهضمنا اگر جایی رو خوب ننوشته بودم یا غلط املایی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید.روزی روزگاری ، در یک فصل بهاری ، زنی زیبا و دلربا در یکی از کوچه های قدیمی از یکی از شهرهای زیبای ایران زندگی میکرد.نام او لیلا بود ، زنی زیبا روی و خوش اندامدر آن کوچه ی قدیمی ، جوانان چشم سفیدی هم زندگی میکردند ، نام یکی از آن جوانان که بین دیگران از مرتبه ی بالایی برخوردار بود محمد بود.لیلا در آن کوچه ، تنها زندگی میکرد ، از خانواده اش خبری ندارم اما تا آنجا که میدانم کسی را نداشت . جوانان آن محل ، در بین حرف های خود ، او را یک فاحشه میدانستند دختری زیبا که برای امرار معاش خود ، کار میکرد ، حجابش در حد مادران آن کوچه نبود ، لباس هایش رنگی بود نه سیاه ، کفش هایش زیبا بودند ، نه طبی .چند ماهی بیشتر از حضور لیلا در آن محل نمیگذشت که مزاحمت هایش بیشتر و بیشتر میشد ، مزاحمت هایی از متلک های جوانان محل ، تا دست درازی و توهین … اما لیلا میخندید دخترک کسی را نداشت با او حرف بزند ، خودش بود و خدای خودش اما در چشم جوانان محل ، او یک فاحشه بودروزها زیر سایه ی نگاه طئنه دار محل از خانه بیرون میرفت ، حتی گاهی ظهر ها هم به خانه بر نمیگشت و تا دیروقت پیدایش نمیشد ، بالاخره باید کرایه ی آن خانه را تهیه میکردمحمد ، پسر ریش سفید محل بود ، مردم بر سر اسم پدرش قسم میخوردند اما نمیدانم این پیرمرد از کدام باغ ، دزدکی سیبی چیده بود که پسرش اینگونه سفید چشم بود .در یکی از شب های زیبای بهاری ، وقتی لیلا داشت به خانه بر میگشت ، متوجه حضور شخصی پشت سرش شد ، دخترک ترسیده بود ، پشت سرش را نگاه کرد ، پسر ریش سفید محل بود ، لیلا رنگ ز رخش پریده بود و محمد به او میخندید ، سکوت کوچه را فرا گرفته بود ، صدای نفس های لیلا از ترس کم شده بود … محمد که ترس را در چشمان لیلا میدید ، به او زل زده بود اما رهایش نمیکرد ، زیرا او یک فاحشه بودپس از چند دقیقه لیلا با سرعت درب خانه اش را باز کرد و به خانه ی کاه گلی اش پناه برد ، صدای خنده ی محمد ، کوچه را در بر گرفته بود ، برایش آبروی دخترک مهم نبود ، زیرا از چشم او ، لیلا یک فاحشه بودروزی محمد با دوستانش تصمیم گرفتند لیلا را تعقیب کنند و به قول خودشان مکانش را پیدا کنند ، لیلا که با ترس از خانه خارج شده بود و به سمت خیابان راه میرفت ، متوجه حضور آنان نشد ، سوار بر تاکسی شد ، صندلی عقب جا نداشت ، مجبور بود جلو سوار شود لبخند محمد و دوستانش برچهره بود ، آخر دخترک عقب تاکسی ننشسته بود ، زیرا او یک فاحشه بودچند دقیقه ای گذشت و لیلا پیاده شد ، به داخل پارکی رفت و چنددقیقه ای نشست ، چشمان جوانان کوچه تنگ تر میشد ، زیرا دختری که در پارک بنشیند ، فاحشه بودمدت کوتاهی نگذشته بود که یک آقایی زیبا چهره و خوش رو ، آمد و از داخل ماشین لیلا را صدا زد و باهم رفتند ، محمد و دوستانش دیگر به دنبال لیلا نرفتند و برگشتند به خانه ، زیر دگر مطمئن بودند که لیلا فاحشه بود صدای اذان مغرب بلند شده بود ..الله اکبر … الله اکبرریش سفید محل با پسرش ، بر صف اول نماز ، مشغول ذکر خدا بودند ، حاج آقا را نمیدانم ، اما محمد جسمش در مسجد بود و روحش پیش لیلا بالاخره از نگاه او ، لیلا لباس با حجاب نداشت ، صندلی جلو تاکسی سوار میشد ، توی پارک می نشست ، سوار ماشین یک مرد میشد ، تنها زندگی میکرد ، پس او یک فاحشه بود فاحشه ای که میتوانست نیاز محمد را برطرف کند .یک شب از همان شب های زیبا ، محمد به سراغ خانه ی دخترک رفت ، درب را کوبید ، لیلا در را باز کرد ، به چشمان محمد خیره شده بود و از ترس دستش میلرزید محمد از او قیمت خواست ، ای فاحشه ، قیمتت چقدر است؟درب محکم بسته شد ، صدای گریه زاری تا گوش محمد میرسید ، دخترک دلشکسته ، تنها و بیکس ، در محله ای قدیمی ، دچار حمله ی انسانی گرگ صفت شده بود اما خب ایرادی نداشت زیرا او از دید محل ، باکره نبودآن زمان لیلا دانشجو بود ،هم کار میکرد و هم درس میخواند. چند روز بعد لیلا از آن محل مقدس رفت که مبادا بودنش ، ایمان آن ها را خدشه دار نکند.چهار سال بعد…مادر محمد حالش خوب نبود ، او را به یکی از بیمارستان های خوب شهر بردند ، به دلیل حال ناخوشش چند روزی را مهمان بیمارستان بود ، خواهر محمد گاهی به مامانش سر میزد اما خب اجازه ی ماندن نداشت. مادرمحمد از آن بیمارستان مرخص شد ، هنوز چندروز بیشتر نگذشته بود و حالش کاملا خوب نشده بود که به محمد گفت دختری نجیب و زیبا را برایش در نظر گرفته استحالا دگر وقت آن شده بود که نیازهای محمد رفع شود ، با یک دختر خوب و نجیب ، نه با یک فاحشه ای که صندلی جلوی تاکسی مینشیندمادرمحمد ، یک روز به همان بیمارستان رفت ، اما این بار با محمد و حاج آقا ، چند دقیقه ای منتظر شدند تا عروس رویاهایشان وارد یکی از اتاق های بیمارستان شود و با او صحبت کنند.محمد ماتش برده بود ، حاج اقا چشمانش گرد شده بود ، زیرا آن دختر نجیب ، همان فاحشه بود ، سکوت اتاق را گرفته بود ، محمد به آهستگی در گوش مامانش ، جریان لیلا را گفت ، قیافه ی مادر محمد دیگر خندان نبود ، زیرا دخترک ما همان فاحشه بود … زمان زیادی نگذشت که همان مردی که محمد در پارک دیده بود و لیلا را سوار کرده بود وارد اتاق شد ، مرد تعجب کرده بود ، به صورت لیلا نگاه کرد ، اشک در چشمان لیلا حلقه زده بود ، اما اینبار آن مرد ، با ماشین نبود ، روپوش سفیدی به تن کرده بود و آن را دکتر خطاب میکردند.تا محمد آمد حرفی بزند ، بغض لیلا تبدیل به اشک هایی شور و نگاهی تلخ شدند و حرفهایی را به زبان آورد که سال ها در دلش دفن کرده بود … آن دکتر ، شوهر لیلا بود ، آن زمان که لیلا در آن محل مقدس زندگی میکرد ، تازه نامزد کرده بودند و وقتی که لیلا هرروز به یک آسایشگاه سر میزد و به کودکان بی سرپرست امید میداد با آن آقا آشنا شده بود ، لیلا آن زمان درآمدش را از سرپرستی نیازمندان بدست میآورد همان لیلایی که به قول محل ، یک فاحشه بود.چشمان محمد و حاجی کسکش حروم زاده به موزاییک های کف اتاق خیره شده بودند ، نمیدانم از خجالت بود یا گردنشان درد میکرد … حرفها و اتفاقاتی که در آن سال ها شده بود ، جای معذرت نداشت ، اخر دل لیلا همانند یک لیوان بلورین ، شکسته بود… خانواده ای که برای خاستگاری آمده بودند ، با شرم از بیمارستان خارج شدند و درس عبرتی گرفتند که دگر از ظاهر دیگران قضاوت نکنند.امیدوارم ما هم از این داستان درس بگیریم و اول چشمای خودمون رو بشوریم ، قبل از اینکه بخوایم دیگران رو قضاوت کنیم و لقبی به اون نسبت بدیمدر در آخر هم با یک جمله از دکتر علی شریعتی ، داستان رو تموم میکنمدختری که برای بدست آوردن دلت تنش رابه تو هدیه می دهد فاحشه نیست و دختری که برای به دنبال کشیدن تو تنش را از تو دریغ می کند باکره نیست من به باکره بودن ذهن فاحشه ها، و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارمموفق باشید و پیروز باشید . جادوگر سفیدنوشته جادوگرسفید

Date: آگوست 5, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *