اگه فهمیدی دختره در پسرو میکنه یا پسره دختر رو

5157
Share
Copy the link

اگه فهمیدی دختره در پسرو میکنه یا پسره دختر رو

به یک قدمی نیما که رسیدم همچنان سرش تو صورت مهرانا بود لب میگرفت و همچنان محکم تلمبه میزد.جای 7 میلیون داشت ناموسمو میکرد. آه و ناله اش هم مثل گریه مهرانا ادامه داشت. تا شیشه مشروبو بلند کردم بکوبم تو سرش.. یهو یکی نهیب زد بدبخت تا اینجا گو زدی به غیرتت حالا هم قبل از گرفتن سفته ها خودت رو بی غیرت قاتل نکن.. پس سفته ها چی میشه؟ میخوای بری زندان؟…حداقل سفته ها رو بگیر بعد هر غلطی خواستی بکن..
داشتم دیوانه میشدم. هر تلمبه نیما تو اون لحظه که حس بدی داشتم مثل شمشیری بود که تو قلب من فرو میرفت. عقل و منطق میگفت بعد از گرفتن سفته ها مادرشو بگام.. واسه همین بطری مشروب رو به روی میز آرایش گذاشتمو قبل اینکه کار دست خودم بدم سریع از پنجره اتاق به بیرون پریدم. نیما اینقدر غرق کون کردن بود که فقط موقع بیرون پریدن از پنجره منو دید.. دوست نداشتم اونجا باشم. داشتم عذاب می کشیدم. این دومین بار بود که این حالت بد برای من پیش می اومد. تو حیاط ویلا صدای گریه مهرانا و حال و حول نیما نمی اومد.. برای اینکه کمتر اذیت بشم به گائیدن نیما بعد از گرفتن سفته ها فکر میکردم که یهو فکری مثل برق از ذهنم گذشت هر چه بیشتر بهش فکر میکردم به درست بودن و نتیجه دادنش بیشتر پی می بردم.. دنبال کلید گشتم.. پیداش کردمو اومدم آروم درب اتاق رو از بیرون باز کردم که دیدم مهرانا همچنان گریه میکنه بابت هر آخی که می کشید با یه جــون از طرف نیما جواب داده میشد..هر دو پشت به من روی تخت بودن….سریع گوشی موبایلمو گذاشتم روی فیلمبرداری دو سه دقیقه ازشون فیلم گرفتم صورت هر دو نفرشون تو فیلم که معلوم شد دیگه بی خیال فیلمبرداری شدمو بدون مکس آروم درب رو بستم رفتم تو حیاط.. طبق تجربه میدونستم تا چند دقیقه دیگه از این حالت بد بیرون میام و فقط باید این چند دقیقه رو تحمل میکردم. زمان مثل سال برای من می گذشت. این نقشه ای که برای نیما کشیده بودم فقط زمانی قابل اجرا بود که سفته ها رو ازش گرفته باشم وگرنه به درد نمیخورد..
بالاخره 15 دقیقه دیگه گذشت. حالم بهتر شده بود. یواش یواش اون حالت بد از من بیرون می رفت. هر جوری بود فکرمو به چیزهای دیگه معطوف میکردم تا زمان بگذره.. آخرش طاقت نیاوردم بلند شدم دوباره به سمت اتاقی که اینها توش بودن رفتم. درب اتاق رو که باز کردم نیما تو اتاق نبود. معلوم بود کارش تموم شده. روی بدن لخت مهرانا ملحفه سفید تخت بود لباس هاش هنوز پائین تخت بودن… هنوز لباس هاشو نپوشیده بود.. با فرض لخت بودن مهرانا زیر ملحفه تخت، شهوتم کاملا برگشت. وسوسه شده بودم برم بکنمش…کیرم دوباره شق شده بود. حالا با شرایطی که پیش اومده ابزارهای کردن مهرانا هم در احتیارم بود ولی دوست نداشتم اینطوری و اینجا برم سراغش.. وسوسه بدجوری فشار وارد میکرد. سرانجام از اونجا دور شدم. من کون مهرانا رو برای همیشه میخواستم دوست داشتم با رضایت خودش بده نه اینکه زوری باشه..
دنبال نیما میگشتم. بابت کردن مهرانا ازش خجالت می کشیدم ولی چاره ای نبود باید باهاش روبرو میشدم. تصمیم گرفته بودم بعد از گرفتن سفته ها ازش انتقام سختی بگیرم… کنار درب حمام پیداش کردم بهش بابت رفتار وحشیانه اش با مهرانا اعتراض کردم. برگشت گفت تو بازیگر مورد علاقه ات رو گیر بیاری چطوری میکنیش؟ مهرانا برای من حکم خانم مهدوی رو داشت منم جوری که دلم خواست کردمش.. تازه خودشم کلی حال میکرد وقتی تو رفتی هر بار میکردم توش دهنشو از لذت باز میکرد آه میکشید حتی یک دستشو آورده بود گذاشته بود روی کون من ازم میخواست بیشتر بهش فشار بدم.
دیگه حرف زدن با نیما بی فایده بود. ازش سفته ها رو خواستم که برگشت گفت قرار ما یه شب تا صبح بود تازه هنوز که شب نشده… دیگه ادامه ندادم… شانس آوردم این مرتیکه بچه محل ما نبود وگرنه معلوم نبود باید چطوری تو محل سر بلند میکردم. بی خیال این آدم شدم رفتم سراغ مهرانا.. این باردرب اتاق رو از داخل قفل کرده بود . احساس میکردم مهرانا هم ازمن خجالت میکشه..چه لحظات عجیبی شده بود من از نیما خجالت می کشیدم مهرانا از من… ناچار دوباره برگشتم تو پذیرایی… نیما روی مبل ها لم داده بود. بابت کوهپیمایی همچنان خسته بودم. من هم کف سالن پذیرایی دراز کشیدم تا کوفتگی بدنمو کمتر حس کنم. داشت خوابم می برد که صدای نیما رو شنیدم میگفت الان بهترین فرصته برو بکنش..
وقتی نه محکمی گفتم فهمید منظورمو دوباره گفت اولین بار که اینجا بکنیش بعدا هم راضی میشه بهت میده.. وقتی دید قبول نمیکنم برگشت گفت به تخمم ولی لامصب کونش هر چی تو کمرم بود کشید بیرون.. وجدانا چه کونی داره.. بهت حق میدم بخوای بکنیش.. ویران کنندس… یعنی این خواهر من بود عقب جلوشو یکی میکردم. در ضمن یه بار هم براش خوردم تا آبش اومد..
کس شعرهای نیما تمومی نداشت .. نفهمیدم کی خوابم برد ولی با تکون های بدنم از خواب بیدار شدم نیما بود نگاه کردم ساعت 5 بعد از ظهر بود. به من گفت ناتان زنگ زده با همون مینی بوس توریستی اول آبسرد هستن من میرم ببرمشون ویلا… داشت میرفت که ازش پرسیدم دماوند رو فتح کردن؟ با سر تائید کرد و رفت…
تقریبا ده دقیقه بعد از رفتن نیما دوباره به سراغ مهرانا رفتم. تو اتاق نبود با تنها لباس های اضافه ای که با خودش آورده بود به حمام رفته بود. جلوی درب حمام صداش کردم. جواب نمیداد.. کم کم نگران شدم نکنه تهدید هاش جدی بود تو حموم خودکشی کرده.. کس خل شدمو یهو با بدنم محکم به در کوبیدم که یهو صداشو شنیدم..با صدای خفه و آرومی گفت دارم دوش میگیرم. با شنیدن صداش کمی آروم شدم معلوم بود به شدت از صحبت کردن با من خجالت میکشه..
باز هم مثل دفعات قبل تصمیم گرفتم همه چیز رو تا جایی که امکان داره عادی کنم. بهش گفتم چاره ای جز این کار نداشتیم. نه می تونستیم پول این عوضی ها رو پس بدیم. نه می تونستیم به بابا بگیم چون پوستمون رو میکند. خودت که اخلاقشو میدونی.. حتی اگه موفق میشدیم از کسی این پول رو بگیریم باز به یک نفر دیگه بدهکار می شدیم و باید کلی کار میکردیم تا پول این یکی رو بدیم. ولی اینجا با این کار همه چی تموم میشه دیگه بدهکار نیستیم. واقعا زور داره برای چیزی که بدست نیاوردیم پول بدیم. فردا همه چیز تموم میشه و مثل آدم زندگی میکنیم. صدای یکنواخت آبی که از دوش پائین می ریخت نشون میداد داره گوش میکنه. برای اطمینان بهش گفتم فهمیدی چی گفتم؟ باز هم با صدای خفه ای جواب مثبت داد. بهش گفتم فکر میکنم نیما دوست پسرت بوده. مگه من کلی دوست دختر نداشتم؟ مطمئن هستم اونها هم برادر داشتن … فرق من با اونها اینه که اونها ندیدن کسی با خواهرشون حال کرده ولی من دیدم.
داشتم همینطوری برای خودم کس شعر تفت میدادم که به حرف اومد گفت تو از اینکه نیما با من حال کرد خوشت اومد؟ از این حرفش شوکه شدم ولی دیگه وقت خالی بستن نبود. برای همین بهش گفتم اره…
باز با صدای خفه ای ادامه داد یعنی تا این حد بی غیرت شدی؟
جوابشو ندادم…کمی مکس کرد و گفت اون خیس شدن شلوارت واقعی بود؟ جواب دادن به این سوالش کمی خجالت آور بود ولی باید یک قدم به جلو برمیداشتم برای همین گفتم واقعی بود.
دیگه سوالی نپرسید حرفی هم نزد.. برای اینکه تمایلاتم رو توجیه کنم بهش گفتم لامصب این قدر خوشگلی که وقتی می بینم یه پسر دنبالته می فهمم دنبال چیه واسه همین عصبی و تحریکم میکنه دوست دارم جای اون پسر خودم… حرفمو خوردم گفتم شاید ناراحت بشه ولی خودش با بی حالی گیر داد چرا حرفتو خوردی؟ منم دلمو زدم به دریا و گفتم دوست دارم جای اون پسر خودم بکنمت…
این اولین بار بود که داشتم مستقیما در مورد کردنش توسط خودم حرف میزدم.
دیگه حرفی نزد صدای ریختن نامنظم آب روی زمین نشون میداد داره خودشو میشوره …
بعد از صحبت با مهرانا به سالن برگشتم و زنگ زدم به مادرم تا گزارش سالم بودنمون رو بهش بدم. بهش گفتم نتونستیم فتح کنیم و فقط تا ارتفاع 4200 متری بالارفتیم البته فیلم و عکس هم گرفتیم.
نیما هم چند دقیقه بعد برگشت. اولین حرفش به من در مورد لوکاس بود میگفت سراغ مهرانا رو گرفته… هر وقت اسم این خارجیه لوکاس رو می برد حالم گرفته میشد.
مهرانا بعد از حمام کردن تو پذیرایی نیومد. معلوم بود هنوز خجالت میکشه.. شک نداشتم به جای نیما که کردش بیشتر از من خجالت میکشه… برای همین به همون اتاقی که نیما کرده بودش رفتم. روی تخت نشسته بود و سرش تو گوشی موبایلش بود. رفتم کنارش نشستم اصلا منو نگاه نکرد. بلند شد رفت کنار پنجره بیرون رو نگاه کرد. همون لحظه چشمام به روی کون لرزونش تو اون شلوار کتان سفید تو پاش ثابت موند… هر دو دستشو روی لبه پنجره گذاشته بود و چون لبه پنجره تا زانوهاش بود مجبور شده بود کمی قنبل کنه… یه لحظه وسوسه شدم کون باز شده اش رو انگشت کنم ولی بعد پشیمون شدم. ترجیح دادم باهاش حرف بزنم. به نظرم تاثیر حرفام بیشتر از انگشت کردنش بود. تصمیم گرفتم همون حرف هایی که پشت درب حمام بهش گفته بودمو ادامه بدم که یهوشنیدم یکی از پشت سر گفت یه دور هم به داداشت بده چند ماهه دنبال کونته خجالت میکشه بهت بگه..
با شنیدن صدای نیما ، مهرانا از حالت قنبل دراومد صاف ایستاد با خشم و غضب به نیما گفت زر زیادی نزن..
از جر و بحث و کل کل این دو نفر فهمیدم آقا آبشو تو کون مهرانا ریخته..مدام برای ضایع کردن مهرانا پیش من بهش میگفت انگاری آبمو تو کونت ریختم هار شدی..
داشتم نیما رو از داخل اتاق بیرون میکردم که برگشت رو به مهرانا گفت تقصیر منه برات خوردمش تا آبت بیاد …
برام عجیب بود چرا همه این اتفاقات وقتی من از پنجره بیرون پریدم افتاده بود. مهرانا که انگاری از لو رفتن اومدن آبش بیشتر خجالت می کشید هر چی دم دستش بود به سمت من و نیما پرتاپ میکرد و منکر ارضا شدنش بود..
کیرم از حرف هایی که نیما زده بود حسابی شق بود. حسرت میخوردم کاشکی موقع کردنش توسط نیما تا آخرش تو اتاق می موندم و همه چیز رو با چشم خودم می دیدم. بعد از رفتن نیما برای اینکه مهرانا به خاطر سکوتم در مقابل حرف های نیما از من شاکی نشه بهش گفتم ناچارم به خاطر گرفتن سفته ها هر چی به تو میگه تحمل کنم ولی بالاخره نوبت من هم میرسه…
با حرف هایی که بین نیما و مهرانا در حضور من زده شد کمی از خجالتش کم شده بود. کم کم سر و کله اش تو پذیرایی هم پیداش شد. با خوابیدن نیما تو پذیرایی من و مهرانا هم هر کدام گوشه ای خوابیدیم. خواب بودیم که با صدای زنگ موبایل نیما از خواب پریدیم. ساعت 10 شب بود کلی خوابیده بودیم. چند لحظه بعد نیما با خنده خبر داد لوکاس زنگ زده میگه میخواد با جولیا بیان اینجا…
از من خواست برای خودم و مهرانا شام بگیرم خودش هم رفت دنبال لوکاس و جولیا… سریع رفتم دو پرس کوبیده گرفتم برگشتم خونه. تو سکوت غذامون رو خوردیم. هر دو نفرمون میدونستیم هنوز هیچ چیز تموم نشده.. اصلا از اومدن لوکاس و جولیا به ویلا راضی نبودم. کاملا معلوم بود لوکاس برای چی به نیما زنگ زده… تصور کرده شدن مهرانا توسط یه مرد سن بالای فرانسوی برای من سخت بود. اگه دست من بود همون آرمان یا یه فرد ایرانی رو ترجیح میدادم.
با این حال بدم نمی اومد این بار هیکل ظریف و لطیف دختر نوجوانی مثل مهرانا زیر هیکل یه مرد سن بالا ببینم دوست داشتم مهرانا نهایت بزرگی کیر یه مرد رو داخل کونش حس کنه.. فقط از شانس بد من این مرد فرانسوی بود.
ساعت 10 شب بود که جولیا و لوکاس به همراه نیما وارد ویلا شدن و مثل آدمهایی که تازه همدیگه رو دیدن با هم خوش بش کردیم. با بی میلی از نیما خواستم با زبان فرانسه بابت فتح دماوند بهشون تبریک بگه.. بر خلاف من مهرانا به استقبال اینها نیومد و تو پذیرایی مونده بود. با این حال لوکاس مثل این آدمهایی که انگاری چند ساله با مهرانا رفاقت داره یک دست مهرانا رو با دو دست خودش گرفت و با گرمی باهاش حرف میزد. نیما نبود ترجمه کنه و مهرانا ناچارا فقط لبخند میزد. تا قبل از اومدن اینها جو سالن پذیرایی به خاطر آهنگ ملایمی که از مازیار فلاحی تو اسپیکرها پخش میشد کاملا ایرانی بود ولی نیما بعد از اومدن جولیا و لوکاس آهنگ هایی از انریکو پخش کرد که جو رو کاملا اروپایی کرد.
اون شب بازی فوتبال پاری سن ژرمن با یک تیم ایتالیایی از ماهواره پخش میشد. این دو نفرلوکاس و جولیا هم طبیعی بود طرفدار تیم فرانسوی باشن داشتن بازی رو نگاه میکردن.. نیما هم بساط خورد و خوراک و مشروبشون رو فراهم کرده بود.
من کم حرف شده بودم و مهرانا از من کم حرف تر… با تلفظ بد اسم مهرانا توسط لوکاس فهمیدم داره در مورد مهرانا با نیما حرف میزنه .. بلافاصله بلند شد دو پیک مشروب ریخت اول آورد برای من که با اشاره دستم بهش فهموندم نمیخورم. بعد هم رفت کنار مهرانا نشست باهاش با ایما و اشاره وارد صحبت شد. گاهی هم نیما از اون فاصله برای مهرانا ترجمه میکرد.. من و مهرانا سابقه دو سه بار مشروب خوری تو پارتی هایی که بچه های کیونت برگزار کرده بودن رو داشتیم ولی در حدی نبود که کاملا مست کنیم.
اسرار لوکاس باعث شد مهرانا لیوان مشروب از دستش بگیره… و تا همه رو سر نکشید از کنارمهرانا بلند نشد…
با گل خوردن پاری سن ژرمن حال این دو تا گرفته شده بود . جولیا داشت عکس های فتح قله دماوند رو به من و نیما نشون میداد. بعد هم رفت سراغ مهرانا …تا اون موقع اصلا سوتی نداده بودیم که من و مهرانا خواهر و برادر هستیم. قرار هم نبود این دو تا بفهمن.. جو پر سر و صدایی تو سالن پذیرایی راه افتاده بود.. هم فوتیال نماینده کشورشون رو می دیدن هم ورق بازی میکردن و هم مثل آب خوردن مشروب میخوردند… با تمام شدن فوتبال و شکست پاری سن ژرمن من خوشحال شدم و اونها حالشون گرفته شد. بعد از بازی فوتبال یکی دودست باهاشون ورق بازی کردم چون حوصله نداشتم کنار کشیدم.
لوکاس حین ورق بازی هر از چند گاهی مهرانا رو نگاه میکرد وقتی نگاهشون به هم میخورد به مهرانا لبخند میزد.. مهرانایی که داشت حسابی مست و پاتیل میشد. گوشی موبایلش تو دستش بود واسه خودش آواز میخوند.
بالاخره بعد از من لوکاس هم دست از ورق بازی کشید پا شد اومد کنار مهرانا نشست گوشی موبایلشو از دستش گرفت روی میز عسلی گذاشت یک دست مهرانا رو تو دستش گرفت و شروع کرد به حرف زدن.. به نیما نگاه کردم در حین ورق بازی با جولیا برگشت گفت میگه من یه دختر 15 ساله تقریبا هم سن و سال تو و یه پسر 6 ساله دارم که مثل تو دوست داشتنی هستند. بعد هم صفحه گوشی خودشو نشون مهرانا داد. هر بار لوکاس حرف میزد مهرانا به نیما نگاه میکرد.. نیما هم راست یا دروغ به مهرانا میگفت میگه شما خیلی جذابی… بعد چهار تا کس شعر دیگه به حرف های لوکاس اضافه میکرد که میدونستم این یکی حرف های خودشه. مهرانا هم به خاطر این کس شعر های نیما خنده های عشوه آلود و تحریک کننده میکرد. آخرین حرفی که نیما از لوکاس درست ترجمه کرد این بود که گفت لوکاس اعتقاد داره ایران و اسپانیا به همراه برزیل و پرتقال زیبا ترین دختران جهان رو دارند. از بردن اسم این کشورها توسط لوکاس با اون لهجه فرانسویش فهمیدم این ترجمه نیما درسته..
خنده های عشوه آلود مهرانا، دستی که تو موهای لوکاس می کشید، تقاضای مشروب بیشتر که لوکاس باز بهش خوروند،
آواز خوندن هاش…همه نشون میداد مهرانایی که تا یکی دو ساعت پیش تو سکوت و خجالت بود و به زور حرف میزد حالا حسابی فعال و مست و پاتیل شده.. سرشو روی سینه لوکاس گذاشته بود انگاری چون از قبل میدونست لوکاس قصد کردنش رو داره حالا که مست بود راحت تر با این قضیه کنار اومده بود و خودش داشت به لوکاس پا میداد.
همون لحظه هم بالاخره شق شدن کیر لوکاس از تو شلوارک قرمز رنگش کاملا پیدا شد. قبل از اون خیلی به شلوارکش نگاه کرده بودم ولی چیزی نمیدیدم. اینها بر عکس ما ایرانی ها بودن که صحبت کردن با یه دختر هم کیرمون رو شق میکرد اینها حتی تو مشروب خوری و مست کردن هم مثل ما نبودند. امثال من و مهرانا با نصف پیک هم حسابی مست و گیج می شدیم ولی لوکاس و جولیا مثل آب خوردن واسه خودشون مشروب میخوردن.
لوکاس با دستاش هر دو کتف مهرانا رو گرفته بود و باهاش صحبت میکرد. نیما دیگه ترجمه نمیکرد. مهرانا هر از چند گاهی به حرف های لوکاس با خنده عشوه آلود و بی حال جواب میداد. نمیدونم چرا کیر منم داشت شق میکرد.. لوکاس روی مبل جوری به مهرانا چسبیده بود که هر لحظه احتمال لب گرفتنش می رفت. با دلهره به نیما که قصد داشت اتاق خواب جولیا تو طبقه بالا رو نشونش بده گفتم به لوکاس گفتی مهرانا بکارت داره؟
خنده ای کرد و گفت همون موقع که تو بارگاه سوم بابت مهرانا به من اوکی داد بهش گفتم ..وقتی داشتم به اینجا می آوردمشون هم دوباره بهش گفتم فقط از کون بکنه…. به من اطمینان داد اینها حتی اگه زیاد هم مشروب بخورن باز هم میفهمن دارند چیکار میکنن مثل ما نیستن.. ولی من به حرف های نیما شک داشتم..همین منو مجبور میکرد اگه کار به کردن کشید نگاه کنم.
وقتی نیما، جولیا رو واسه خوابیدن به طبقه بالا می برد بالاخره لب های لوکاس روی لب های مهرانا قفل شد. اون لحظه حال عجیبی داشتم که قابل وصف نیست. اصلا فکرشو نمیکردم یه روزی یه مرد خارجی بخواد مهرانا رو بکنه… بدبختی مهرانا هم داشت به خاطر مست بودنش حسابی با لوکاس همراهی میکرد… بودنم اونجا دیگه ضایع بود.. پا شدم رفتم تو همون اتاقی که نیما مهرانا رو کرده بود.. از لای درب اتاق خواب تو پذیرایی رو نگاه میکردم.
لوکاس و مهرانا بدجوری به هم گره خورده بودن..
داشتم از لای درب همچنان این دو نفر رو نگاه میکردم که دیدم نیما برگشت پائین وقتی منو لای درب اتاق خواب دید خنده ای کرد و به اتاق خواب کناری رفت. معلوم بود دوباره قصد کردن داره… مهرانا مست بود و این شرایط رو برای کردنش تا خود صبح فراهم کرده بود. تو این فکرها بودم که لوکاس سرپا ایستاد شلوارکشو پائین کشید. به یکباره کیرش مثل فنر از شلوارش بیرون زد..از دیدن کیر بزرگش جا خوردم. تا اون موقع کیر یه مرد بالغ و سن بالا رو زنده جلوم ندیده بودم.. از مال من و نیما کلفتر و درازتر و کاملا مردونه بود.. وقتی کیرشو به سمت دهن مهرانا هدایت کرد دوباره جا خوردم. اصلا انتظار چنین کاری رو نداشتم.حتی بهش فکر هم نکرده بودم. این مرتیکه لوکاس اصلا به اطرافش توجهی نمیکرد. شاید براش مهم نبود و عادت کرده بودن اینطوری حال کنن… فکر نمیکردم مهرانا قبول کنه ولی وقتی دهنشو باز کرد…….
به یکباره حالت تهوع شدیدی پیدا کردم. اصلا تصور نمیکردم با ساک زدن مهرانا چنین حالت بدی به من دست بده.. خیلی ناشیانه و آماتور ساک میزد. این وسط لوکاس داشت عشق دنیا رو میکرد. دستاشو دو طرف سر مهرانا قرار داده بود دهنش کاملا باز بود آه می کشید. دیگه دست خودم نبود هر چی خورده بودم بالا آوردم. کوبیده ای که دو سه ساعت پیش خورده بودم به روی فرش فانتزی اتاق خواب بالا آوردم و حسابی کثافت کاری شد. هنوز تو شوک این حس بد بودم. سه چهار دقیقه ای بود تو پذیرایی رو نگاه نمیکردم. کیرمم کاملا خوابیده بود ولی با شنیدن پشت سرهم صدای مهرانا که میگفت ولم کن … نمیخوام … بس کن… دوباره تو پذیرایی رو نگاه کردم. این مرتیکه مثل پلیسی که متهم گرفته مهرانا رو از پشت سر به زور به سمت دیوار سالن پذیرایی می برد.. شک نداشتم مهرانا با دیدن کیرش ترسیده و در جا زده… هر دو نفرشون پشت به من بودن.. همونجا با خودم عهد کردم این آخرین بار باشه نگاه میکنم.. این آخرین بار باشه که مهرانا رو فدای خواسته های خودم میکنم. این آخرین بار باشه که بی غیرتی میکنم… تو دلم به مهرانا میگفتم فقط همین یه بار رو تحمل کن همه چی درست میشه..
لوکاس با یک دستش مهرانا رو کاملا به دیوار چسبوند… سریع با دست دیگش دکمه های شلوار مهرانا رو باز کرد سعی میکرد شلوار سفید کتانش رو پائین بکشه ولی هر بار مهرانا با دستاش مانع میشد.
حرف های لوکاس به زبون فرانسه هم تاثیری روی مهرانا نداشت صدای بس کن نمیخوام مهرانا تو سالن پیچیده بود. کیرم کاملا شق شده بود. اونجا بود که فهمیدم تو این بی غیرتی فقط از ساک زدن مهرانا حالم به هم میخوره و تحمل دیدن ندارم… ولی تو دیدن کرده شدنش کاملا برعکسه حتی خود به خود ارضا میشم….
شلوار و شورت سفید مهرانا که تا زانو پائین کشیده شد کون سفید خوش فرمش معلوم شد.. این همون کونی بود که منو بی غیرت کرده بود… این همون کونی بود که بابتش ترک تحصیل کرده بودم …از دیدن دوباره کون لختش کیرم شروع به نبض زدن کرده بود.. لوکاس با دیدن کون مهرانا حرف هایی میزد که من نمی فهمیدم..به سرعت کیرشو با آب دهنش خیس کرد و هر جوری بود در حالیکه مهرانا سعی میکرد مانع بشه لای کونش قرار داد. کمی نگران بودم یک وقت اشتباهی تو کسش نذاره.. داشتم نفس نفس میزدم که لوکاس اولین تقه رو به کون مهرانا وارد کرد با این فشار بدن و دستهای مهرانا کاملا به دیوار چسبید و آخ خفه ای کشید. لوکاس بعد از اولین فشار بلافاصله یه تقه محکم دیگه زد که آخ وحشتناک مهرانا تو فضای سالن پیچید. بلافاصله هم با تقه سوم و چهارم جیغ و گریه مهرانا هم دراومد با گریه به لوکاس میگفت کونم پاره شد یادش رفته بود لوکاس فرانسویه…
کیرم حسابی داغ شده بود و دوباره حس ارضا شدن پیدا کرده بودم. کم مونده بود آبم بزنه بیرون که نمیدونم چرا لوکاس بیخیال کردن مهرانا تو حالت ایستاده شد.
در حالیکه شلوار خودش و مهرانا تا زانو پائین بود دست مهرانا رو گرفت کمی موهاشو نوازش کرد آوردش وسط سالن و با ایما و اشاره ازش خواست روی زمین بخوابه. همون جا بود که برای چندمین بار موفق شدم باز هم کس و کون نازشو از نیم رخ ببینم. رفتار مهرانا نشون میداد ترسیده…. شلوار و شورتشو بالا کشید اومد از سالن بزنه بیرون که لوکاس دستشو گرفت. یه جفت پا انداخت و به راحتی روی زمین خوابوندش. با این کار گریه مهرانا دوباره در اومد. لوکاس بدون توجه به اطرافش در حال درآوردن کامل شلوار و شورت مهرانا بود و به فرانسه حرفهایی میزد. بدبختی به خاطر اینکه مهرانا رو وسط سالن خوابونده بود نصف بدنش از کمر به پائین پشت مبلی که روبروی درب اتاق خواب قرار داشت پنهان بود و فقط کمر و سرشو می تونستم ببینم.
پرت شدن شلوار و شورت مهرانا به یک طرف و بعد از اون درآوردن تاپ و سوتینش معنیش این بود که مهرانا کاملا لخت زیر لوکاسی هست که در حال درآوردن شلوار و پیراهن خودش بود. حالا هر دو لخت بودن..
مست بودن مهرانا مانع از مقاومت شدیدش شده بود. هنوز گریه میکرد و به لوکاس که زبون ما رو نمی فهمید التماس میکرد ولش کنه.. وقتی پاهای مهرانا رو به سمت خودش کشید و روی شانه هاش قرار داد فقط دیگه سر لوکاس و ساق پای مهرانا از بالای مبل معلوم بودند

با صدای آخ کش دار و گریه شدیدتر مهرانا از پشت مبل فهمیدم لوکاس داره سعی میکنه این بارتو حالت خوابیده بکنه توش..
یه فشار دیگه از لوکاس باعث شد مهرانا جیغ کشان از زیر کیرش در بره و خودشو خلاص کنه… انگاری کیرش توش نمی رفت.. اومد بلند شه که لوکاس پاهاشو گرفت این بار به صورت دمر خورد زمین… این مرتیکه معلوم نبود به زبون فرانسه چی داشت به مهرانا میگفت ولی معلوم بود عصبانیه…
دوباره از کمر به بالا می تونستم هر دونفر رو ببینم..
سیستم اعصاب و روانم به هم ریخته بود.. از یک طرف کیرم داشت تند تند نبض میزد سرش خیس شده بود. از یک طرف هم از این همه بی غیرتی دچار عذاب وجدان شده بودم.
این مرتیکه به صورت دمر روی مهرانا خوابید دوباره داشت با دستش کیرشو تف مالی میکرد
کار کون مهرانا دیگه تموم بود با دمر شدنش دیگه راه فراری نداشت. من هم مجبور بودم کرده شدنش رو ببینم تا یک وقت این مرتیکه اشتباهی پرده رو نزنه…
مهرانا با اولین فشار کیر لوکاس تو حالت دمر، از ته گلو آخ وحشتناکی کشید و صدای جیغ و گریه اش بدجوری رو مخم رفت..تند تند میگفت وای کونم پاره شد … آه و ناله لوکاس نشون میداد بالاخره کرده توش..
این مبل لعنتی جلوی من بود و نمیتونستم همه چیز رو ببینم. بعد از یکی دو دقیقه حرف زدن به زبون فرانسه حرکت رفت و برگشتی کمر لوکاس روی بدن مهرانا که همچنان گریه میکرد و آخ های پشت سر همش مشخص میکرد داره تلمبه میزنه… لامصب هر بار فرو میکرد توش جیغ و گریه مهرانا هم کم و زیاد میشد. متعجب بودم اون کیر چطوری تو کون مهرانا جا شده.. بالاخره این مردک فرانسوی هم جای آرمان داشت مهرانا رو میکرد.. آبم داشت بیرون میزد
برای اینکه آبم نیاد مدام به صورت مقطعی و کوتاه داخل پذیرایی رو نگاه میکردم.منتظر بودم لوکاس آبش بیاد و همه چی تموم بشه ولی این فرانسوی عجب کمری داشت بدجوری داشت مهرانا رو میکرد.. چند دقیقه اول به صورت دمر مهرانا رو کرد …بد جوری هم تلمبه میزد طوریکه مهرانا همچنان گریه میکرد.. بعد هم به روی کمر برگردوند پاهاش رو به روی شانه هاش گذاشت در حالیکه به فرانسوی وراجی و آه و ناله میکرد چند دقیقه هم تو اون حالت تلمبه زد… آبم داشت بیرون میزد که چند دقیقه بی خیال نگاه کردن شدم کیرم که خوابید دوباره نگاه کردم این بار داشت به صورت داگی(سگی) جوری مهرانا رو میکرد که صدای شالاپ شالاپش با گریه مهرانا یکی شده بود.من بیچاره هم برای اینکه آبم نیاد چند ثانیه نگاه میکردم و دور اتاق خواب می چرخیدم.
تو همون حالت داگی بودن که دیدم سر کله جولیا تو پذیرایی پیدا شد.. وقتی لوکاس رو در حال کردن مهرانا دید انگاری از دست لوکاس شاکی شد با زبون فرانسه تخمیش سرش داد زد چند لحظه باهاش حرف زد و دوباره به طرف طبقه بالا حرکت کرد. بعد از حالت داگی هم چند دقیقه مهرانا رو سرپایی و چسبیده به دیوار میکردش که دیگه پشت مبل نبودن و می تونستم تلمبه زدن لوکاس رو ببینم… لامصب تقریبا نیم ساعت بود داشت همه مدلی مهرانا رو میکرد و از اومدن آبش خبری نبود. بعد از سرپایی هم مهرانا رو به روی کتف سمت چپش خوابوند و یه وری میکردش تو اون حالت همچنان که گریه میکرد منو لای درب اتاق دید… چند دقیقه هم تو حالت نشسته مهرانا رو کرد. بالاخره تو آخرین مدل کردنش مهرانا رو پشت به من روی مبل نشوند پاهاشو جوری بالا داده بود که به طرف سر مهرانا برگشته بود و از بالای مبل و به سمت درب اتاق من بیرون زده بود. سعی میکرد پاهای مهرانا رو به سرش بچسبونه..این قدر این کار رو کرد تا صدای جیغ مهرانا رو درآورد. وقتی تو اون حالت کرد توش گریه مهرانا شدیدتر شد اانگاری اینطوری کونش تنگ تر شده بود. صورت لوکاس به طرف من بود ولی اصلا دیدن یا ندیدن من براش مهم نبود. مستی مهرانا هم انگاری پریده بود یا کم شده بود در حالیکه همچنان گریه میکرد با صدای جیغ مانندی منو صدا کرد و گفت مهران بگو بس کنه دارم بیهوش میشم. حالت تهوع دارم.جیغ میکشید دیگه تحمل ندارم. مهراننننن.. ضربه های لوکاس محکمتر شده بود جوری به مهرانا می کوبید که مبل هم گاهی تکون میداد. آه و ناله لوکاس داشت بالاتر می رفت. همون لحظه لباشو روی لبای مهرانا که داشت گریه میکرد گذاشت و با چند ضربه دیگه …آبشو تو کون مهرانا خالی کرد. از اینجا معلوم نبود ولی کاملا مشخص بود داره داخل خالی میکنه…
یکی دو دقیقه بعد کنار مهرانا نشست باز به زبون فرانسه حرف هایی زد که خودش هم میدونست ما نمی فهمیم. موهای مهرانا رو بوسید لباس های خودشو پوشید و از پله ها بالا رفت.
این لامصب جوری مهرانا رو کرده بود که تا چند دقیقه بعد از رفتنش همچنان گریه میکرد. جراعت نمیکردم نزدیکش برم. صدای زنگ گوشیم که بلند شد به خود اومدم. نیما بود. کینه شدیدی از این مرتیکه نیما گرفته بودم. با خودم قسم یاد کردم بعد از گرفتن سفته ها هر جوری هست تلافی این مادر جنده بازیشو در بیارم. با خنده گفت حال کردی؟ این خارجی ها بکن هستن نه ما ایرانی ها که با یه تلمبه آبمون میاد. تو فرانسه خیلی ها وقتی میخوان دختر سن پائین و باکره رو از کون بکنن اول سرپایی بیخ دیوار دو سه تا تقه میزنن تا سوراخ کونش کمی باز بشه ..بعد سریع می خوابوننش اساسی میکنن تو کونش… گوشی رو به خاطر کس شعر گویی نیما قطع کردم.
تلفن رو که قطع کردم مهرانا در حال پوشیدن لباس هاش بود چند لحظه بعد به زور بلند شد و به سمت اتاق من اومد منو که دید با گفتن گمشو بیرون از اتاق بیرونم کرد و درب اتاق رو بست. همونجا تو پذیرایی روی مبل ها خوابیدم تمام بدنم تشنه انتقام از نیما بود.. با این فکر خوابم برد. تو خواب ناز بودم یهو از خواب پریدم. انگاری نیما منو صدا میکرد. چشمهامو که باز کردم بالای سرم بود. به من گفت بیا سفته هاتو بگیر… همه رو به روی سینه ام قرار داد و به اتاق خودش رفت.. بلند شدم دقیق سفته ها رو نگاه کردم. همه درست بودن و با دست خط خودم نوشته شده بودند.. پا شدم سریع به اتاق مهرانا رفتم تا بهش بگم دیگه همه چی تموم شد. درب رو که باز کردم دیدم کاملا لخت روی تخت خوابیده در صورتیکه وقتی به این اتاق اومده بود لباس تنش بود. نزدیکتر که شدم انگاری فهمید سریع ملحفه تخت رو به روی خودش کشید تا اومد حرف بزنه سفته ها رو نشونش دادمو گفتم بالاخره همه چی تموم شد یکی از سفته ها رو از دستم گرفت نگاه کرد و با حالت عصبی و وحشیانه اومد پاره کنه که از دستش گرفتمو گفتم صبر کن میخوام با همین سفته ها دهن نیما و آرمان رو سرویس کنم.. با یه حالتی شبیه تنفر نگام میکرد. ازش پرسیدم مگه تو لباس نپوشیده بودی ؟ پس چرا لختی؟ اولش جواب نداد . دیدم چیزی نمیگه داشتم از اتاق خارج میشدم که گفت نیما بعد ازلوکاس دوبار اومد سراغم.. دیگه همه چیز رو فهمیدم نیازی نبود وارد جزئیات بشه.. پس من خواب بودم بازهم مهرانا رو کرده..
ازش خواستم سریع لباس هاشو بپوشه وسایلو جمع کنه ببره کنار درب ویلا… داشتم تو ذهنم به کاری که قبلا به ذهنم رسیده بود فکر میکردم باید همه جوانب احتیاطی رعایت میکردم. ساعت 6 صبح بود .. هوا روشن شده بود. اول وسایل خودمون رو جمع کردیم و کنار درب ویلا قرار دادیم. مهرانا بی حال و بی رمق توانایی راه رفتن نداشت برای همین ازش خواستم جلوی درب ویلا بشینه تا من برگردم. هنوز با من به غیر از چند کلمه صحبت نکرده بود حتی نگاهمم نمیکرد ولی حرفامو گوش میکرد. دستکش های کوهستان رو برداشتم دستم کردم دوباره به ویلا برگشتم. تو دلم میگفتم نیما خواهرت گائیدس.. کاری باهات میکنم که هیچ کسی باهات نکرده باشه.. وارد پذیرایی شدم آروم به طبقه بالا که لوکاس و جولیا اونجا بودن رفتم. خوشبختانه تو خواب ناز بودن.آهسته وارد اتاق شدم و گوشی موبایل هر دوتاشون به علاوه ساعت لوکاس رو برداشتم و آروم اومدم بیرون…موقع بیرون اومدن درب اتاق رو قفل کردم و کلیدشو با خودم بردم..به طبقه پائین برگشتم.. کوله پشتی هر دو نفر و کفش های کوهنوردی به علاوه شلوار و پیراهن جولیا و لوکاس رو که تو پذیرایی گذاشته بودن رو هم برداشتم. وقتی دیدم مدارک و کارت شناسایی هم داخل کوله پشتی گذاشتن بیشتر خوشحال شدم. سریع به پشت ویلا که پنجره نداشت و ساختمانی هم تو اون قسمت نبود بردم روی هم ریختم. به ویلا برگشتم و همه وسایل مربوط به نیما از موبایل گرفته تا لباس و شلوار و … به پشت ویلا انتقال دادم. خوشبختانه نیما هم خواب بود. باید هم خواب می بود تا صبح کون میکرده…پیش مهرانا برگشتم شیشه بنزینی که واسه روشن کردن هیزم و چوب تو کمپ با خودمون آورده بودیم از تو وسایل درآوردم. تو کوه و دماوند به کارمون نیومده بود چون اصلا شرایط آتیش روشن کردن اونجا فراهم نبود ولی اینجا تو ویلا به دردمون خورده بود. سریع شیشه بنزین رو بردم پشت ویلا کنار وسایل قرار دادم… برگشتم تو ویلا… حالا وقت تلافی کارهای نیما بود. رفتم جلوی درب اتاقش خوشبختانه هنوز غرق خواب بود.. از تو آشپزخونه با همون دستکش های توی دستم یه قابلمه نسبتا کوچیک برداشتم پر از آب کردم زیر اجاقو روشن کردم تا جوش بیاد. تو دلم فقط فحش بود که به نیما میدادم. دعا میکردم تا بیدار نشده آب زودتر جوش بیاد. 15دقیقه بالا سر قابلمه بودم. یواش یواش آب توی قابلمه به سمت جوشیدن می رفت.. تو دلم مدام به نیما فحش میدادم.. صدای قل قل آب که دراومد اول رفتم بیرون پشت ویلا … به روی کوله پشتی ها و موبایل هاشون بنزین ریختم فندک زدم یهو همه چی گر گرفت. جان چه حالی داد.. شیشه بنزین رو هم انداختم تو آتیش حسابی شعله ور تر شد… سریع برگشتم پیش مهرانا ازش خواستم وسایلش رو ببره بیرون. ترس و هیجان تمام بدنمو فرا گرفته بود کمکش کردم همه چی رو بیرون ببریم. دو سه دقیقه بعد یه پراید رو نگه داشتم گفتم دربست تا رودهن… وسایل رو داخلش جا دادیم. به یارو گفتم چند لحظه صبر کنه موبایلمو جا گذاشتم. سریع برگشتم تو ویلا رفتم سر وقت اتاق نیما … ای جان هنوز خواب بود. حتما داشت خواب های رنگی با مهرانا می دید. تو دلم بهش گفتم دیشب بازیگر مورد علاقه ات رو کردی؟ الان هم تاوان این کار رو بده. رفتم با همون دستکش های توی دستم قابلمه آب جوش رو که بدجوری قل قل میکرد از روی اجاق برداشتم به سمت اتاق خواب نیما حرکت کردم. درب اتاقشو باز کردم.. روی شانه سمت چپش که به سمت درب اتاق بود خوابیده بود. بازم خوب بود ولی اگر روی کمر خوابیده بود بهتر بود. در حالیکه از کینه و نفرت در حال سوختن بودم قابلمه آب جوش رو با شدت به روی کیر و خایه اش پا شیدم… تو یه لحظه داد و هوارش بالا رفت دستشو لای پاش برد … مثل آدمی که داره جون میده روی تختش به شدت هر چی تمام تکون تکون میخورد به چپ و راست می خزید آی سوختم آی سوختم گفتنش کل اتاق رو برداشت. سریع فیلمی که ازش گرفته بودمو نشونش دادم و گفتم اگه بخوای حرکت اضافه ای کنی یا شکایت کنی میگم داشته خواهرمو میکرده.. بلافاصله هم یه مشت تو دهنش کوبیدم که روی تخت خوابش ولو شد…
اولش تصمیم داشتم درب اتاق این مردک رو قفل کنم ولی جوری به خودش می پیچید که ترسیدم یک وقت بلایی بدتر از این که من آوردم سرش بیاد واسه همین بی خیال شدم..
انگاری از صدای داد و فریاد کردنهای نیما این دو تا جولیا و لوکاس هم بیدار شده بودن صداشون از بالا می اومد. دوباره مشت محکمی تو دهنش کوبیدم گفتم اینم به جای آرمان تو نوش جان کن..بعد هم سریع از تو اتاق و پذیرایی خارج شدم و درحالیکه موبایلم دستم بود اومدم تو حیاط درب ویلا رو بستمو سوار ماشین شدم.
حالا دیگه حال بهتری داشتم. حالا دیگه نوبت پژمان ، آرمان و مرتضی بود. کاملا میدونستم تا چند دقیقه دیگه کیر و خایه نیما تاول میزنه و حسابی کونش پاره میشه.. تازه اگه درمانگاه هم بره حسابی آبروش میره..
با وجود اینکه می بایست دهن لوکاس رو هم مثل نیما سرویس میکردم ولی ترسیدم به خاطر توریست بودنش حساسیت دولت روی این خارجی ها زیاد باشه و از طریق سفارت دهن منو سرویس کنن.. همین که کوله پشتی و همه وسایل و مدارک و موبایلشون رو سوزونده بودم براشون کافی بود تا درس عبرت بشه براشون که کردن دخترای ایرانی تو ایران چه عواقبی براشون داره… با این بلایی که سر نیما و این دو نفر آورده بودم آرمان هم دیگه پیش لوکاس بی اعتبار میشد البته انتقام اصلی از آرمان هنوز باقی بود و منتظر بودم برگرده..
تو ماشین که نشستم. شک نداشتم هر دومون به ماجرای شب قبل فکر میکنیم. دیگه خط قرمزها شکسته بود. حریم بین ما از بین رفته بود. در حضور خودش بدن لختشو دیده بودم. همه ممنوعه ها رو رد کرده بودیم. با اینکه هنوز آرزوم کردنش بود ولی احساس میکردم بابتش بهای سنگینی رو دادم.. اعتبارم پیش مهرانا از بین رفته بود. تو پرایدی که دربست گرفته بودم خجالت می کشیدم نگاش کنم. دیگه توانایی عادی کردن شرایط رو نداشتم. از گوشه چشم نگاش کردم. صورتش طرف پنجره ماشین بود ولی اشک هاشو دیدم که تا نصف صورتش پائین اومده بود. مهرانا تو سکوت گریه میکرد. با خودم میگفتم یعنی تو دنیا کسی دیگه نبود که ازش خوشت بیاد؟ افتادی دنبال خواهرت؟ تازه به شیوه غلط کار رو به اتمام رسوندی.. الان دیگه راحت میتونی بکنیش؟ به افسردگی که گریبان گیر مهرانا خواهد شد فکر کردی؟
اون لحظه تو ماشین چی باید بهش میگفتم تا آرومش کنم؟
یه دختر 17-18 ساله رو 4 بار تا صبح از کون کرده بودن که 3 دفعه اون رو نیما کرده بود
تو افکار پریشون خودم غرق بودم و به بلایی که سر نیما و دوستان خارجیش آورده بودم فکر میکردم. هر چه که بیشتر فکر میکردم می دیدم بیشتر از این باید دهنشو سرویس میکردم داشتم به انتقام از مرتضی فکر میکردم که یهو مهرانا برگشت سمت من و گفت حالت تهوع دارم بعد از راننده خواست بزنه کنار.. به محض اینکه درب ماشین رو باز کرد همونجا استفراغ کرد و بالا آورد. داشتم دیوانه میشدم همش فکر میکردم نکنه بلایی سرش اومده… اوغ زدن مهرانا که تمام شد همونجا کنار خیابون روی جدول نشست و دستاشو جلوی صورتش قرار داد. وسایلمون رو پائین آوردیم کرایه راننده رو حساب کردم رفت. خودمم کنارش روی جدول نشستم داشت گریه میکرد. تو همون حالت به من گفت زیر دلم بدجوری درد میکنه..پشتمم همینطور.. کمی سکوت بین ما برقرار بود که برگشت گفت تو دیگه همه جای بدن منو دیدی دارم دیوانه میشم. چطور می تونم به عنوان یه خواهر کنارت زندگی کنم؟ چند لحظه بعد اومد از کنارم بلند بشه دوباره حالت تهوع بهش دست داد و استفراغ کرد. بعد در حالیکه با صدای بلند گریه میکرد از من خواست همین جا تو رودهن ببرمش دکتر مختصص زنان و مامایی تا بکارتشو چک کنن هی گریه میکرد و میگفت احساس میکنم بکارتمو از دست دادم. تا این حرفو زد دو دستی توی سر خودم کوبیدم. داشتم دیوانه میشدم نمیدونستم کجا برم چی کار کنم. تو سرم احساس سنگینی میکردم. تعادل نداشتم روی زمین نشستم. از این همه حماقت و اشتباه زدم زیر گریه.. فکر و ذهنم تحمل این همه فشار رو نداشت. برای خلاصی از این همه فشار اشکهامو پاک کردمو بلند شدم به مهرانا گفتم بریم متخصص زنان…
مهرانا نمی تونست راه بیاد. ناچار ازش خواستم تو فضای سبز کنار خیابون بشینه تا برم یه دکتر متخصص زنان پیدا کنم. کلی راه رفتم تا تونستم مطب مورد نظر رو پیدا کنم. تو راه کلی دعا میکردم که بکارتش سالم باشه.. همش توهم میزدم نکنه نیما وقتی من خواب بودم از کس هم کرده باشه؟ اگه این کار رو کرده باشه من باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟
برگشتم یه ماشین گرفتم مهرانا رو تا درمانگاه آوردم دلهره وحشتناکی داشتم ساعت 9 صبح بود که وارد مطب دکتر شدیم. تمام دست و پام می لرزید. 150 هزار تومان پول بیشتر برام نمونده بود که البته برای ویزیت دکتر و رسیدن به خونه کافی بود. بالاخره خانم دکتر بعد از معاینه منو صدا کرد یک نسخه به دستم داد یه متن داخلش نوشته بود و روی این متن رو با چسب شیشه ای چسبونده بود تا دستکاری نشه. فکر میکرد من نامزد مهرانا هستم و معاینه جهت ازدواجه… متن رو که خوندم به طرز وحشتناکی خوشحال شدم. سعی میکردم تو مطب پیش دکتره عادی جلو کنم بیرون از مطب از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. یه خطر از بیخ گوش من و مهرانا رد شده بود. با وجود اینکه خبر خوشحال کننده ای برای مهرانا بود ولی اصلا تو خودش نبود. انگاری مسخ شده بود. یعنی اگر نیم ساعت تو وضعیت قبلی بودم و زودتر اقدام نمیکردم
روانی می شدم. از مطب که بیرون اومدیم مهرانا همچنان با من حرف نمیزد. نزدیکی های پارک سرخه حصار دوباره تو ماشین زد زیر گریه.. دوباره مجبور شدیم پیاده بشیم. باز هم بالا آورد و استفراغ کرد.. باز هم گیر داده بود تو همه جای بدن منو دیدی.. باز براش توضیح دادم این خواسته نیما بود که دهنش رو سرویس کردم. گیر داده بود مقصر همه این اتفاقات تو هستی تو چرا باید از دیدن رابطه اجباری من با نیما خوشت بیاد؟
انگاری خجالت می کشید بگه چرا آبت باید بیاد…
تو این داد و فریادهایی که میکرد اصلا منو نگاه نمیکرد. معلوم بود هنوز به خاطر دیدن کس و کونش خجالت میکشه.. از اون لحظه ای که از ویلا بیرون اومده بودیم درست و حسابی منو نگاه نکرده بود. در مقابل این داد و فریادهای مهرانا من آروم بودم. علت این آروم بودنم آزادی از اسارت سفته ها و کاری که با نیما و دوستاش کردم بود.
سرانجام تصمیم گرفتم جریان حال دادنش به مرتضی رو همونجا برملا کنم تا کمی هم خودشو مقصر بدونه و هم بفهمه علت بی غیرتی من خودشه و از این طبع سرکشی که پیدا کرده بود کوتاه بیاد. برای همین با قیافه حق به جانب بهش گفتم فکر میکنی من برای چی ترک تحصیل کردم؟ درس خون نبودم؟ آبروم تو مدرسه رفته بود. تو آبروی منو برده بودی.. بعد جریان حال دادنش به مرتضی رو براش گفتم. سرخ شدن صورتشو قشنگ می دیدم. خجالت رو تو رفتارش می دیدم.. سکوت کرده بود و فقط به حرف های من گوش میکرد.
الکی بهش گفتم چند ماه پیش یکی از همکلاسی هام اومد پیش من و گفت خواهرتو تو خیابون با مرتضی دیدم.. اولش شوکه شدم ولی بعد برای اینکه بفهمم راست میگه یا دروغ چند باری تعقیبت کردم. یکی دوبار تو خیابون با مرتضی دیدمت… اولش خواستم باهات دعوا کنم چرا رفتی با صمیمی ترین دوست من رفیق شدی.. ولی بعد گفتم شاید از مرتضی خوشت اومده نخواستم مانعت بشم. دوست نداشتم وقتی خودم دوست دختر دارم تو رو از داشتن دوست پسر منع کنم. اولش فکر کردم دوستی شما یه دوستی معمولیه. فکر میکردم مرتضی به خاطر رفاقتش با من کاری نمیکنه و تو هم مراعات میکنی واسه همین چیزی بهت نگفتم ولی بعد یک مدت رفتار چند تا از بچه های کلاس با من تغییر کرده بود. هی به بهونه مختلف می اومدن در خونه…سر به سرم میگذاشتن..میگفتن مرتضی دامادتون شده… آخرش یه غریبه تو تلگرام با شماره ناشناس برام پیام گذاشت که بیچاره مرتضی خواهرتو کرده همه خبر دارن مرتضی به همه گفته..
باور نکردم ولی اعصابم خیلی داغون شد همون روز به بهونه نداشتن شارژ پولی گوشی موبایل مرتضی رو به بهونه زنگ زدن به بچه های گروه کیونت ازش گرفتم تو تلگرامشو نگاه کردم و همه حرفایی که به هم زده بودین رو خوندم . فهمیدم واقعا با مرتضی ریختی رو هم. من هم واسه اینکه گندش در نیاد همه چیز رو مخفی نگه داشتم حتی به خود مرتضی هم نگفتم خبر دارم به خود تو هم نگفتم.. آخرش وقتی دیدم آبروم تو مدرسه رفته و تو گند زدی به آبروی من تصمیم به ترک تحصیل گرفتم. دیگه نمی تونستم اونجا درس بخونم بی انگیزه شده بودم..از رفتن به کلاس وحشت داشتم. بعد برای اینکه مهرانا باور کنه چند تا از حرف هایی که تو تلگرام بین مرتضی و مهرانا رد و بدل شده بود و خود مرتضی به من نشون داده بود رو براش گفتم…
دنبال تاثیر حرفام روی مهرانا بودم هنوز منو نگاه نمیکرد. بهش گفتم اون قدر از خود گذشتگی داشتم که حتی به روی تو هم نیاوردم. ولی خوب وقتی هی به رابطه ای که بین تو و مرتضی اتفاق افتاد فکر میکردم مثل آدمهایی که چیزجدیدی رو کشف کردن به خاطر خوشگل بودنت کم کم به سمت تو کشیده میشدم هی نگاهت میکردم و می دیدم از خیلی دخترهای دیگه یه سر و گردن بالاتری والبته حسابی هم حس های ممنوعه منو بیدار کردی.. انگار تازه تو خونه کشفت کرده ام.. تو حین حرفایی که به مهرانا میزدم دو سه باری گوشی موبایل من و مهرانا زنگ خورد نیما بود که البته جواب ندادیم. نفس راحتی کشیدم که حداقل هر بلایی سرش اومده نمرده و زندس..
مهرانا که انگاری از برملا شدن حال دادنش به مرتضی بدجوری شوکه شده بود از خجالتی که می کشید میخواست تنها به خونه برگرده که من نگهش داشتم. دوباره زد زیر گریه… آرومش که کردم دیگه از سرخ حصار تا خونه حرفی بین ما زده نشد.
با کلی حرف نگفته به خونه رسیدیم. خوشبختانه تا عصرحال روز مهرانا بهتر شده بود و دیگه از حالت تهوع خبری نبود.
ساعت تقریبا 5 بعد از ظهر بود که پژمان زنگ زد. تا جواب دادم به من گفت الاغ این چه کاری بود که تو کردی؟ نیما از صبح تو درمانگاه شهید محسنی آبسرد بستری شده.. خیلی خونسرد بهش گفتم کس شعر نگو من و مهرانا متاسفانه از ارتفاع 4200 متری دیگه نتونستیم بالا بریم برگشتیم پائین.. نیما با اون خارجی ها بوده مگه چی شده؟
در حالیکه می خندید برگشت گفت از ناف تا خود کیرش، چپ و راست رانهاش همه با آب جوش سوخته و شانس آورده خایه هاش زیاد نسوخته وگرنه ممکن بود عقیم بشه.. بیچاره دیگه نمیتونه خوب بشاشه.. خوارش گائیدس جای سوختگی هم روی بدنش میمونه …
پژمان هر چی میگفت نیما میگه کار تو بوده تو این کار رو باهاش کردی من انکار میکردم می ترسیدم بخواد صدای منو ضبط کنه به عنوان مدرک ارائه بده. تازه دستکش هم که پوشیده بودم یک وقت اثر انگشتم روی قابلمه نمونه..
حالا دیگه منتظر بودم آرمان از فرانسه برگرده فعلا به پژمان برای آمار گرفتن نیاز داشتم.
راه کردن مهرانا هم تقریبا هموار شده بود و منتظر بودم چند روزی بگذره تا واسه زدن مخش شرایط آماده بشه..

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *