دانلود

ایرانی کوس تنگ و سفید

0 views
0%

ایرانی کوس تنگ و سفید

یه روز تو گروه تلگرامی گی داشتم چت میکردم و دنبال کسی میگشتم که بیاد و منو بکنه که یه پیام دیدم نوشته بود که دنبال جا میگردن برای یه ساعت و هزینش رو هم میدن . منم گفتم که هم فال و هم تماشا . هم باهاشون اشنا میشم و یه نفر که بتونم باهاش سکس داشته باشم پیدا میکنم و هم ممکنه که بتونم یه سکس گروپ که همیشه ارزوشو دارم داشته باشم و بهمین خاطر گفتم که من مکان دارم و بیا خصوصی .
اومد خصوصی و با هم صحبت کردیم و ادرس دادم و اومدن . وقتی اومدن من فهمیدم که پوزشون سافت هستش ولی دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و از یه طرف هم میخاستم ببینم سافت چجور سکسی هستش . من تو اتاق بودم و اونا تو پذیرایی . ولی صداشون قشنگ میومد . منم کنجکاویم گل کرد و به هوای رفتن به دستشویی رفتم تو پذبرایی و سکسشون رو دید میزدم و دوست داشتم که قاطی شم باهاشون . سکسشون که تموم شد رفتن و بعد چند روز من با یکیشون تماس داشتم که بهش گفتم بیا دفتر کارت دارم و میخام سکس سافت رو تجربه کنم . اولش قرار بود دوتایی بیان ولی وقتی اومد دیدم تنهاست و گفت که اونیکی کار داشت
و نتونست بیاد . به هر حال اومدش و شروع کردیم و من در موقع حال کردن که نشسته بودم روش و داشتم سینه هاش رو میلیسیدم کیر کلفتشو گزاشتم لای پام و بعد چند دقه کیرشو فرو کردم تو خودم. خداییش درد داشت ولی چون خودم شروع کرده بودم به فرو کردن تو و سرش رفته بود تو دیگه نه دوست داشتم بلند شم از رو کیرش و اونم اول گفت که نه و هارد سکس نکنیم ولی هیچ مخالفتی تو اعمالش نبود و کامل داشت منو همراهی میکرد . برام خیلی جالب بود که اون تو حرفاش و چتهاش میگفت من سافتم و هارد سکس نمیکنم ولی وقتی کیرش رفته بود تو به انواع و اقسام پوزیشنها داشت منو میکرد. بعد حدود یه ربع ابش اومد. و الانم که دوستیمون ادامه داره یه بار دوتایی میان و سافت میکنن و منم بعضی وقتا قاطی سافتشون میشم و بعد یکی دو روز میادش و سکس خودمون رو انجام میدیم . خیلی هم راضی هستیم .

سلام این اولین داستانی که می خوام توی شهوانی بنویسم امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید ولی توی اولین قسمتش شاید اصلا سکسی نباشه و اگر کمی و کاستی داشت خیلی مودبانه ذکر کنید فحش و اینجور چیزا هم ندین مرسی
روزی که من از خونه اومدم بیرون ومثل همیشه میخواستم به سرکار برم celender گوشیم به یادم آورد که فرداروز تولد همسرم و دو سال بود که ازدواج کرده بودیم و اوایل فکر می کردم که دیگه اون زندگی واقعی که منتظرش بودم پیش رومه و حالا باید به فکر و آرزوهای بعدی زندگیم باشم و همین طور که سرگرم آرزوها و خواسته های بعدی زندگیم شدم بعد از دوسال متوجه شدم که یک اشتباه بود این که من سیما رو بخوام برای همیشه داشت برام مردد می‌شد نمیتونستم که تصمیم بگیرم چرا باید چه طوری شد که مثل دو سال قبل ما همدیگر رو دوست نداشتیم و رفتم به سر کارم و برگشتنی تو راه وایسادم و یه مانتو بلند براش خریدم اون چادری بودو مانتوش همیشه زیر چادر پنهان می شد اما نمی دونم چرا دوست داشت که مانتوهای خیلی خوشگلی بخره و بپوشه واسه همین منم به سلیقه خودم بهترین مانتو رو براش گرفتم برگشتم خونه و شب بهش گفتم که تولدت مبارک با کیکی که گرفته بودم جشن گرفتیم اونم یه غذای خوب پخته بود شب خوبی بود وقتی که خواستم برم تو رختخواب بهش گفتم که سیما امشب تولدته خوشحالی گفت آره خوشحالم گفتم خوب نمی آیی اینجا پیش هم باشیم می خوام بخوابم گفت فیلم داره می خوام ببینم و نشست پای تلویزیون و منم که مثل همیشه ساعت ۱۲ می خوابیدم خوابیدم و شاید اگر سال قبل این اتفاق می افتاد من حتما باهاش قهر می کردم و کلی بحث می‌کردیم اما الان دیگه طوری شده بود که من فکر نمی کردم که اون بیاد و یه تعارف کردم که مثلا همه چی خوبه ولی هم من و هم اون میدونستیم اینکه دیگه این زندگی روی خوشی نداره وقتی ک مهمون به خونمون میومد همه مهمونا فامیلای من بودن اکثراً چون اون خیلی فامیل نداشت و فقط یه خواهر داشتن پدر و مادرش فوت کرده بودند خیلی راحت با سیماصمیمی میشدندو با هم بگو بخند می کردند سیما با همه جور آدم ها خوش بود هم با زنای همسن خودش و هم کوچکتر و هم بزرگتر حتی با پسر بچه های نوجوان خیلی خیلی فامیل و اطرافیانم ازش راضی بودند اما نمی دونستن که من که باید راضی باشم خیلی خیلی راضی نیستم حالا بحث ها توی خانواده من شده بود اینکه چرا سیما اون سیمای دو سال پیش نیست و منهم برای توضیح به آنهاچرت میگفتم که نمیدونم شاید تقصیر از منه فشار کار از اینجور حرفا و هر سری هم یه مشکل کاری مو براشون توضیح میدادم می‌گفتم که درگیر اینم و اونم خسته شده است فشار کاری. مادر من مثل همه ی آدمای هم سن و سال خودش فکر می کرد که اگر ما بچه دار بشیم زندگیمون خوب میشه ولی اون نمیدونست که سیما دو ماهه پیش من نخوابیده حالا من که دو ماه بود نزدیکی نکرده بودم برام سخت شده بود که بخوام این شرایط رو تحمل کنم از طرفی اصلاً دوست نداشتم که برم با یه زن دیگه که موقعیت شوهم داشتم بخوابم و نیازمو برطرف کنم چون که نمی خواستم من این رابطه رو از اینی که هست برای خودم سخت تر و تلخ تر کنم چون که دو سال پیش و ۳ سال پیش دوران نامزدیم اون خاطره ای بود شیرین که هیچ وقت دوست نداشتم برام یه خاطره قدیمی بشسلام این اولین داستانی که می خوام توی شهوانی بنویسم امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید ولی توی اولین قسمتش شاید اصلا سکسی نباشه و اگر کمی و کاستی داشت خیلی مودبانه ذکر کنید فحش و اینجور چیزا هم ندین مرسی
روزی که من از خونه اومدم بیرون ومثل همیشه میخواستم به سرکار برم celender گوشیم به یادم آورد که فرداروز تولد همسرم و دو سال بود که ازدواج کرده بودیم و اوایل فکر می کردم که دیگه اون زندگی واقعی که منتظرش بودم پیش رومه و حالا باید به فکر و آرزوهای بعدی زندگیم باشم و همین طور که سرگرم آرزوها و خواسته های بعدی زندگیم شدم بعد از دوسال متوجه شدم که یک اشتباه بود این که من سیما رو بخوام برای همیشه داشت برام مردد می‌شد نمیتونستم که تصمیم بگیرم چرا باید چه طوری شد که مثل دو سال قبل ما همدیگر رو دوست نداشتیم و رفتم به سر کارم و برگشتنی تو راه وایسادم و یه مانتو بلند براش خریدم اون چادری بودو مانتوش همیشه زیر چادر پنهان می شد اما نمی دونم چرا دوست داشت که مانتوهای خیلی خوشگلی بخره و بپوشه واسه همین منم به سلیقه خودم بهترین مانتو رو براش گرفتم برگشتم خونه و شب بهش گفتم که تولدت مبارک با کیکی که گرفته بودم جشن گرفتیم اونم یه غذای خوب پخته بود شب خوبی بود وقتی که خواستم برم تو رختخواب بهش گفتم که سیما امشب تولدته خوشحالی گفت آره خوشحالم گفتم خوب نمی آیی اینجا پیش هم باشیم می خوام بخوابم گفت فیلم داره می خوام ببینم و نشست پای تلویزیون و منم که مثل همیشه ساعت ۱۲ می خوابیدم خوابیدم و شاید اگر سال قبل این اتفاق می افتاد من حتما باهاش قهر می کردم و کلی بحث می‌کردیم اما الان دیگه طوری شده بود که من فکر نمی کردم که اون بیاد و یه تعارف کردم که مثلا همه چی خوبه ولی هم من و هم اون میدونستیم اینکه دیگه این زندگی روی خوشی نداره وقتی ک مهمون به خونمون میومد همه مهمونا فامیلای من بودن اکثراً چون اون خیلی فامیل نداشت و فقط یه خواهر داشتن پدر و مادرش فوت کرده بودند خیلی راحت با سیماصمیمی میشدندو با هم بگو بخند می کردند سیما با همه جور آدم ها خوش بود هم با زنای همسن خودش و هم کوچکتر و هم بزرگتر حتی با پسر بچه های نوجوان خیلی خیلی فامیل و اطرافیانم ازش راضی بودند اما نمی دونستن که من که باید راضی باشم خیلی خیلی راضی نیستم حالا بحث ها توی خانواده من شده بود اینکه چرا سیما اون سیمای دو سال پیش نیست و منهم برای توضیح به آنهاچرت میگفتم که نمیدونم شاید تقصیر از منه فشار کار از اینجور حرفا و هر سری هم یه مشکل کاری مو براشون توضیح میدادم می‌گفتم که درگیر اینم و اونم خسته شده است فشار کاری. مادر من مثل همه ی آدمای هم سن و سال خودش فکر می کرد که اگر ما بچه دار بشیم زندگیمون خوب میشه ولی اون نمیدونست که سیما دو ماهه پیش من نخوابیده حالا من که دو ماه بود نزدیکی نکرده بودم برام سخت شده بود که بخوام این شرایط رو تحمل کنم از طرفی اصلاً دوست نداشتم که برم با یه زن دیگه که موقعیت شوهم داشتم بخوابم و نیازمو برطرف کنم چون که نمی خواستم من این رابطه رو از اینی که هست برای خودم سخت تر و تلخ تر کنم چون که دو سال پیش و ۳ سال پیش دوران نامزدیم اون خاطره ای بود شیرین که هیچ وقت دوست نداشتم برام یه خاطره قدیمی بشه که دیگه تکرار نمیشه اگر می‌رفتم با کس دیگه قطعاً سرد‌تر می شدم و این سردی شاید تیغ برنده ای بود روی نخ نازک رابطه ما من با افسردگی خفیف مواجه شدم و مصرف سیگارم دو برابر شد در کارم هم به خاطر عدم تمرکز داشتم پسرفت می کردم و واقعا زندگی برام سخت شد تصمیم گرفتم که رو بازی کنم و به سیما بگم که من میدونم که تو هم میدونی رابطه ی ما خیلی خیلی گند و مسخره هست و داره حالم ازش بهم میخوره گفتم حالا که می خوام بهش بگم ببرمش بیرون توی یه رستوران جایی که شاید بتونم راحت تر صحبت کنم و احتمال میدادم که دعوامون بشه و به خاطر اینکه دعوای جدی نشه و خفیف باشه گفتم که تویی فضای عمومی موفق میشم به خاطر همین بهش گفتم که امشب میریم بیرون یه غذای درست حسابی میخوریم به تازگی خیلی تندتر شده بود و در جواب من گفت که واقعا از غذا هم خسته شدی و میخوای بری رستوران تو که از رستوران خوشت نمیومد و من گفتم نه غذاهای تو خوبن ولی می خوام امشب بیرون باشیم و اومدم دنبال شو با هم رفتیم مثل همیشه خیلی زود اومد پایین و اینکه من و تو ماشین یک روز معطل خودش نمی کرد واسم خوب بود اما وقتی که می اومد و انگار که تازه از حموم اومده بیرون یه خورده اذیتم میکرد دوست نداشتم که مثل خیلیا ی آرایش غلیظ بکنه و با ساپورت و اینجور چیزا بیرون باشه اما خوب من هم که از صبح سر کار بودم و حالا دوست داشتم زنم رو با زیبایی توی یک رستوران ببینم و غذا بخورم اما اون فوق العاده ساده مثل اینکه تازه شوهرش فوت کرده باشه همونطوری سوار ماشین شد.

ه که دیگه تکرار نمیشه اگر می‌رفتم با کس دیگه قطعاً سرد‌تر می شدم و این سردی شاید تیغ برنده ای بود روی نخ نازک رابطه ما من با افسردگی خفیف مواجه شدم و مصرف سیگارم دو برابر شد در کارم هم به خاطر عدم تمرکز داشتم پسرفت می کردم و واقعا زندگی برام سخت شد تصمیم گرفتم که رو بازی کنم و به سیما بگم که من میدونم که تو هم میدونی رابطه ی ما خیلی خیلی گند و مسخره هست و داره حالم ازش بهم میخوره گفتم حالا که می خوام بهش بگم ببرمش بیرون توی یه رستوران جایی که شاید بتونم راحت تر صحبت کنم و احتمال میدادم که دعوامون بشه و به خاطر اینکه دعوای جدی نشه و خفیف باشه گفتم که تویی فضای عمومی موفق میشم به خاطر همین بهش گفتم که امشب میریم بیرون یه غذای درست حسابی میخوریم به تازگی خیلی تندتر شده بود و در جواب من گفت که واقعا از غذا هم خسته شدی و میخوای بری رستوران تو که از رستوران خوشت نمیومد و من گفتم نه غذاهای تو خوبن ولی می خوام امشب بیرون باشیم و اومدم دنبال شو با هم رفتیم مثل همیشه خیلی زود اومد پایین و اینکه من و تو ماشین یک روز معطل خودش نمی کرد واسم خوب بود اما وقتی که می اومد و انگار که تازه از حموم اومده بیرون یه خورده اذیتم میکرد دوست نداشتم که مثل خیلیا ی آرایش غلیظ بکنه و با ساپورت و اینجور چیزا بیرون باشه اما خوب من هم که از صبح سر کار بودم و حالا دوست داشتم زنم رو با زیبایی توی یک رستوران ببینم و غذا بخورم اما اون فوق العاده ساده مثل اینکه تازه شوهرش فوت کرده باشه همونطوری سوار ماشین شد.

Date: March 4, 2019

One thought on “ایرانی کوس تنگ و سفید

  1. دنبال یه خانم سن بالا برای دوستی میگردم اهل رشت باشه .من۴۵سالمه مجردم اگه کسی بود اس بده تماس میگیرم۰۹۰۱۶۳۰۱۳۹۲ داریوش

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *