دانلود

ایرانی کوس توپول

0 views
0%

ایرانی کوس توپول

“به به! ببین کی اینجاس! مژگان جون بالاخره افتخار دادن…!”
لبخندی زدم و صورت فهیمه رو بوس کردم و گفتم: “شرمنده! مونا میدونه من چقدر درگیر کلاسام شدم. همین الانشم تو خونه کلی ورقه برای صحیح کردن دارم. سلام به همگی!”
خانمهایی که نمیشناختمشون سلامی کردند و دست دادند و خودشونو معرفی کردند. مونا هنوز نرسیده بود. مانتو و شالمو به فهمیه دادم و روی یکی از صندلی های زرد رنگ نشستم و کیفم رو کنار خودم گذاشتم. حس خوبی نداشتم. بین اون زنهای صد لا آرایش کرده ی افاده ای و لاکچری باز گیر افتاده بودم. از همه بدتر فهیمه بود. از هیچیش خوشم نمیومد. نه از ظاهرش با اون موهای زرد قناریش و ابروهای تازه تتو کرده اش و لنز سبز روشنی که گذاشته بود و piercing های کنار لب پروتزیش و پوست سبزه اش که با سولار تیره تر هم شده بود. نه از اخلاقش. یک دختر لوس و ننر که با پول دَدیش عشق و حال میکرد و اینستاش پر بود از عکسای هزار لا روتوش شده ی سلفیش با لبای غنچه شده و ادا اطوارهای مزخرف و کپشن های چرت و پرت و هشتگهای قلب و تاج و الماس و چرت و پرت. همه افتخارش به فالوئر های چند هزارتاییش یا به قول خودش طرفداراش بود. نمیدونم مونا توی این دختر چی دیده بود که باهاش رفیق شده بود… .
“من آخرشم نفهمیدم دختری به پولداری تو برای چی تدریس میکنه؟ مگه اون چندرغاز پولی که موسسه بهت میده چقدره دختر که حالا اینقدر خودتو درگیرش کردی…؟”
قبل اینکه جواب بدم، یکی از خانمها گفت: “چی تدریس میکنی شما عزیزم؟”
“زبان درس میدم. به تینیج ها و بزرگسالا… . فهیمه جون من بخاطر پولش درس نمیدم. از تدریس خوشم میاد و از اینکه همش بشینم تو خونه و هیچکاری نکنم بدم میاد!”
فهیمه نیشخندی زد ولی قبل اینکه به تیکه انداختنش بتونه ادامه بده، صدای اف اف بلند شد. امیدوارم مونا باشه. فهیمه بلند شد و موهاشو تابی داد و رفت. یکی از خانومها گفت: “توجه نکن به حرفاش، خانومی! بالاخره دنیاها فرق داره. منم عاشق کلاس زبان رفتنم. دوست پسر جدیدمو تو کلاس زبان پیدا کردم. خیلی پسر خوبیه. پولداره و ماشین داره و خوب خرجم میکنه” لبخندی زدم و سرمو تکون دادم. راست میگفت! دنیاها خیلی متفاوتن. دنیای من و دنیای باقی دخترای این اتاق که تنها وجه مشترکمون پولدار بودنمونه فرسنگها از هم فاصله داشت… .
باقی دخترها مشغول صحبت کردن با همدیگه شدند. من هم گوشیمو درآوردم و بی هدف بین برنامه های گوشیم چرخیدم. احساس میکردم وصله ی ناجور جمعم. بقیه داشتند پز دوست پسرهای پولدارشون رو به هم میدادند یا از سفرهای اخیرشون به اروپا و آمریکا میگفتند یا از فلان برند و فلان مارک تعریف میکردند و درباره دکترهایی که همه جاشونو عمل کرده میپرسیدند. انگار نه انگار که جمع کتابخونی بود. جوری لباس پوشیده بودند و بَزَک کرده بودند که انگار دارند میرند عروسی. وقتی که عکس اینستای فهیمه از جلسه اولشون رو دیدم ، همون موقع حدس زدم که اینجا همه کار کردند و از هر چیزی صحبت کردند بجز کتاب.
“سلام! سلام! ببخشید دیر شد! اسنپ گیرم نمی اومد! اِه مژگان! سلام عزیز دلم!”
بلند شدم و بغلش کردم. واقعاً از اومدنش خوشحال بودم. من و اون تنها کسایی بودیم توی این جمع که ساده تر پوشیده بودیم و آرایش کمتری داشتیم. بعد از روبوسی مونا با بقیه، اومد و روی صندلی کنار من نشست. فهیمه هم رفت آشپزخونه برامون نوشیدنی بیاره. مونا نگاهی به من و بقیه کرد و لبخند معناداری کرد و آروم و بی صدا گفت: “شرمنده!” چشمک زدم و بوسی براش بفرستادم. باقی دخترها دوباره گرم صحبت با همدیگه شدند. فرصت خوبی بود که با مونا حرف بزنم.
“مونا! می خوام در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم هر چی زودتر!”
مونا چشماش برقی زد و شیطنتش گل کرد. یکم جلوتر اومد و گفت: “اوه لالا! چی شده خانوم خانوما؟! راجع به چیه؟”
“نمیتونم الان بهت بگم جلوی بقیه…”
“عههههههه! اذیت نکن! ما رو تشنه میکنی بعد میگی نمیتونم بگم؟ خب چه کاریه فضولیم گل کرد تا آخر شب همش ذهنمو درگیر میکنی اینجوری!”
“میدونم آجی جون. ولی باور کن اگه میشد میگفتم. اینم گفتم که اگه حواسم پرت شد، حداقل تو اینقدر مشتاق باشی که یادآوری کنی!”
مونا خندید و گفت: “بیشور!” فهیمه با سینی بزرگ نوشیدنیهای قرمز و زرد اومد و گفت: “خب عزیزای من! نوش جون کنین که بعد بریم سراغ کتابهامون”. سینی رو روی میز گذاشت و هر کسی یکی از نوشیدنی ها رو برداشت. من هم نوشیدنی قرمز رنگ رو برداشتم و یکم ازش خوردم. شربت توت فرنگی بود. خیلی خوشم نیومد. مزه اش خیلی غیر طبیعی بود. دیدم بقیه همزمان دست توی کیفشون کردند و کتابهاشونو درآوردند. با تعجب به مونا نگاه کردم. مونا هم همینکارو داشت میکرد. با ابرو و چشم بهش فهموندم که قضیه چیه؟ لبخندی زد و با اشاره گفت که منم همینکارو کنم. فهیمه اومد وسط ماها وایستاد، گوشیش رو در آورد و توی اینستاگرام رفت و شروع کرد به استوری گرفتن: “من و عشقولیام. جلسه کتابخونی! کتاب بخونین دوستان براتون خوبه.” همه ما توی دوربین دیده میشدیم. دخترها یا لباشونو قنچه میکردند یا سرشونو کج می کردند و چشمک میزدند. گوشه ی راست تصویر همینجوری قلب بود که به بالا پرت میشد. افتضاح بود. حتی اگه یکی از شاگردهام یا همکارام منو توی اون جمع میدید، برام کسر شان بزرگی بود. سرمو اوردم پایین که توی دوربین نیفتم. بعد از تموم شدن مسخره بازیای فهیمه و خوردن نوشیدنیهامون، بالاخره کتابخوندن رو شروع کردیم. کتابِ بیشعوری بود. چقدر به این جمع میخورد!

بعد از خوندن سه صفحه از کتاب، جلسه تموم شد و بقیه شروع کردند به حرفهای متفرقه زدن. فهیمه هم تصویر گوشیش رو انداخت روی تلویزیون و شروع کرد به نشون دادن عکسهای سفر اخیرش با دوست پسرش. مونا که دید من کلافه ام، وسط عکس نشون دادنها از فهیمه و باقی خانم ها عذرخواهی کرد و گفت: “من و مژگان یه کاری داریم که بایست امشب انجام بدیم. ازش کمک میخوام چند تا مقاله برای پروژه دانشگاهم ترجمه کنه. برای همین با اجازتون ما مرخص میشیم.”.
خانمها و فهمیه بعد از ابراز ناراحتی خیلی شل و ولی که کردند، دست دادند و خداحافظی خشکی کردند و به کارشون ادامه دادند. همینجور که داشتم مانتومو تنم میکردم بهش گفتم: “نمیخاد اسنپ بگیری. میرسونمت!”
“پ ن پ؟! همین که اومدنی نیومدی دنبالم خیلیه! به تو هم آخه میگن رفیق؟!”
خنده کوتاهی کردیم و از ویلای فهیمه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم. اول یکم غیبت کردیم و چرت و پرت گفتیم و سیگار کشیدیم. یکم که گذشت…
“خب! بگو ببینم مژگان! چی میخواستی بگی؟”
“مونا…! نمیدونم چجوری بهت بگم… . خب، یادته اون روز پیش بابک اینا داشتیم راجع به دارک وب و دیپ وب و این چیزا صحبت میکردیم؟”
مونا یکم اخماش توی هم رفت و لبخندش جمع شد. قیافه ش جدی شده بود. “خب؟”
“این حرفا روی تو تاثیر نذاشت؟ کنجکاوت نکرد که بری ببینی چجوریه و اینا؟”
“وااا! دیوانه ای؟ چیه اون حرفا منو کنجکاو کنه؟ پورنِ بچه یا مواد فروشی و این چرت و پرتا؟”
“کلاً! خب تو رو نمیدونم… من ولی کنجکاو شدم برم ببینم چیه دقیقاً!”
مونا با لحنی که ازش شیطنت می بارید، گفت: “چرت نگو! مگه اصلاً بلدی که چجوری داخلش بری ؟ بابک می گفت وارد شدن به دیپ وب اینا کار خیلی سختیه. عمراً تونسته باشی!”
“نه خب! اونقدرها هم سخت نبود. بابک فوت و فنشو بهم یاد داد. راحت تر از چیزیه که فکر می کنی!”
مونا دست به سینه شد و با لحنی که نشون میداد هنوز باور نکرده گفت: “خب حالا مثلاً گیریم که تو راست میگی و رفتی توش… . خب چی دیدی؟ تعریف کن ببینم!”
“خب…! یادته همیشه بهت میگفتم فیلمهای پورن هیچ تاثیری روم نداره؟”
خندید و گفت: “آره یادمه! چقدرم بهت میخندیدم. اینقد از پورنهایی که برات ریخته بودم ایراد گرفتی که از چشم خودمم افتاد!”
خنده کوتاهی کردم. راست میگفت. همیشه پورن برام احمقانه بود. داستانهاش، آهنگهاش، حتی هنرپیشه هاشون. دوباره سکوت. مونا پیگیر شد: “خب حالا چطور؟ رفتی سراغ پورنای دیپ وب؟” و خندید. تایید کردن حرفش سخت بود. سرمو آروم تکون دادم. مونا ساکت شد. سریع و کوتاه نگاهش کردم. رنگش پریده بود و دهنش یکم باز مونده بود. کم کم داشت باورش می شد.
با صدای بلند و با ناباوری گفت: “خفههه شوووو بااااو. خر خودتی. ایسگا گرفتی؟”
ایکاش میتونستم همینجا بهش بخندم و حرفشو تایید کنم. ولی نمیشد. مونا صمیمیترین دوستم بود. هیچکس دیگه ای رو نداشتم که راجع به اتفاق بعد از ظهر باهاش صحبت کنم. بابک گزینه ی مناسبی برای این صحبت نبود. هر چقدر هم که حدوداً از قضیه باخبر بود. با همه تلخیش سرمو تکون دادم و گفتم: “نه!”
آروم با کف دستش به بازوم زد و گفت: “گم شو جمعش کن! ینی چی؟! مسخره! شوخیشم زشته.”
“شوخی نمی کنم مونا! خب، برام جالب بود ببینم اونجا چه چیزایی هست و … . خب! برای اولین بار تو عمرم بالاخره چیزی رو دیدم که حشریم کرد و باهاش خودارضایی کردم…”
“مژگااااان؟؟؟؟ اذیت نکن داری میترسونی منو! پورن بچه دیدی؟”
“نهههههه!!! نه بابا…! پورن بچه چیه؟!”
همزمان فکر کردم. چیزی که دیده بودم و لذت برده بودم دست کمی از پورن بچه نداشت. جفتش بد بود.
“پس چی؟!”
یکم مکث کردم. “رفتم رد روم!”
سکوتی طولانی برقرار شد. پشت چراغ قرمز رسیدیم. تونستم جابجا بشم و مستقیماً توی چشماش نگاه کنم. از صورتش هیجان و ترس می بارید.
“ولی…چ…چطور؟ بابک گفت بیت کوین میخاد و اینا….”
“به بابک معادل پولشو دادم و از حساب خودش تو بلاک چین استفاده کردم!”
رنگ مونا همینطوری سفید و سفیدتر میشد. چراغ سبز شد و حرکت کردیم.
“با شکنجه شدن مردم خودارضایی کردی…؟”
“ببین مونا! خودم میدونم خیلی فاکداپه، ولی حقیقته. خودمم باورم نمیشد روزی بشینم جلوی صحنه ای این شکلی و اینقدر حشری بشم… اصلاٌ هدفم از اول هم این نبود. فقط کنجکاوی بود… ”
هر چی میگفتم، مونا بیشتر سکوت میکرد. از خودم بدم میومد. از اینکه میخواستم قضیه رو اینقدر تصادفی جلوه بدم. از اینکه راحت به دوست صمیمیم دروغ میگفتم. شاید اگه اینقد واکنش بد نشون نمیداد، بهش حقیقت رو میگفتم. بهش میگفتم که حدس میزدم شاید خوشم بیاد. بهش میگفتم که دستمال کاغذی رو گذاشته بودم کنارم که اگه حشری شدم، بعدش دستهامو پاک کنم. سیگار دیگه ای روشن کردم و با حرص پک محکمی ازش گرفتم. مونا همچنان ساکت بود. سکوتش داشت اذیتم میکرد. سیگار سومم رو هم کشیده بودم که بالاخره گفت:
“چرا اینا رو داری بهم میگی؟”
“چون تو دوست منی و من به همفکریت نیاز دارم. بنظرت من مریضم؟”
مونا سرشو گرفت. میتونستم حس کنم چقدر اعصابش خورده. “نمیدونم مژگان! نمیتونم حتی تو رو تصور کنم که با صحنه ی شکنجه شدن یکی خودارضایی کردی! تو! تویی که با هیچ فیلمی تا حالا خودارضایی نکرده بودی…! حالا…! دیوونه میدونی که اون دیگه مثل پورن، فیلم و الکی نبوده. واقعاً داشتن یکی رو شکنجه میکردن!”
“میدونم… میدونم…”
“حالا… راسته اون حرفایی که بابک میزد؟ راسته که میگن توی شکنجه به طرف رحم نمیکنن و حتی ممکنه… آلتشو ببرن؟”
“آره راسته! اونی که دیدم دقیقن همین شکنجه روش پیاده شد…”
مونا پاهاشو جمع کرد و محکم وسط پاشو فشار داد و بلند گفت: “آآآآآی… دردم اومد لعنتی!” صداش بغض داشت. دستمو که روی دنده بود گرفت. از یخ هم سردتر بود. “مونا یکم آروم باش نگا چیکار داری میکنی با خودت؟ فشارت افتاده”
“آره… سرم داره میترکه! آخه چرا…؟” حرفشو خورد. نگرانش بودم. زدم کنار و از دکه براش تیتاپ گرفتم بخوره آروم شه. باقی مسیر به سکوت گذشت. ذهن جفتمون درگیر بود. وقتی رسیدم دم در خونه ش، با صدای دو رگه و پر از بغضش بهم گفت: “نه! تو مریض نیستی. کسای دیگه هم هستن مثل خودت که از شکنجه اینا خوششون میاد. بهش میگن بی دی اس ام. ولی خب اون فرق داره. حساب کتاب داره. تا یه جایی جلو میرن. بستگی به این داره ببینی تا کجاش برات لذتبخشه. اگه کشتن آدم برات لذتبخشه مریضی! ولی بهم قول بده دیگه دنبال این چیزا نری! اصلاً خطرناکه! میدونی اگه بگیرنت چه بلایی سرت میارن؟! قول بده بهم که دیگه نمیری…” نگاش کردم. چشماش پر اشک شده بود و نگرانم بود. دستشو گرفتم و گفتم: “قول میدم آجی جون!” و بوسش کردم. قولم دروغ بود. حرف مونا بیشتر منو کنجکاو کرد. بایس میفهمیدم که به قول اون مریضم یا نه. بی دی اس ام رو قبلاً هم شنیده بودم ولی هیچوقت سمتش نرفته بودم. شاید هم من مریض نبودم. خداحافظی کردم و بسمت خونه راه افتادم. با سیستم ماشین، شماره بابک رو گرفتم.
“الو، سلام مژگان خانم!”
“سلام بابک، چطوری خوبی؟ چخبرا؟ ببخشید بد موقع زنگ زدم…”
“خواهش میکنم عزیزم. اصلاٌ هم بد موقع نبود. سلامتی. خودت چخبر؟”
“سلامتی! آقایی ازت یه خواهشی داشتم. باز بیت کوین میخام. پولشو برات الان کارت به کارت میکنم خواهشاً برام حسابتو شارژ کن ”
“چشم، ولی خب قضیه چیه خانوم؟ چیکار داری میکنی که اینهمه بیت کوین اینا مصرف میکنی؟”
“بهت میگم حالا! میکنی اینکارو برام؟”
“باشه چشم! ولی خیلی مرموز شدیا! نکنه داری آدم کش استخدام میکنی ما رو بکشی؟”
خندیدم. “لوس! نخیر ما آدم کش نیستیم…” حرف مونا توی ذهنم تکرار شد. سکوت کردم.
“باشه، پس بفرست برام که برات شارژ کنم. چقدر میخای حالا؟”
“همینقدر که میفرستمو برام شارژ بگیر. بازم ممنون ”
“خواهش میکنم. فردا ترتیبشو میدم. به حسابم که اومد بهت اس میدم. ولی بعدش منتظرم بهم بگی چیه قضیه!”
“باشه باشه!”
خداحافظی کردیم و قطع کردم.

ادامه…

Date: فوریه 13, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *