اینجا برای تماشا نیست (۳)

0 views
0%

…قسمت قبل توجه این داستان مناسب خودارضایی نمیباشد حشر خود را با خواندن این داستان نابود نکنیدسه روز از اولین مواجهه ام با رد روم گذشت. منتظر خبر بابک بودم. از طرفی دیگه سعی میکردم خودمو با کار مشغول نگه دارم. سعی میکردم کمتر خونه باشم. اما هنوز ذهنم درگیر بود. هنوز تصویر اون مرد بخت برگشته جلوی چشمم بود. هر چی بیشتر بهش فکر میکردم، حس لذتش بیشتر میشد. شب دوم خواب دیدم که داخل اتاقی کم نور و خاکستری رنگ ایستاده م. بجز سوتین چرمی و شورت که هر جفتشان مشکی بودن چیزی تنم نبود. تنها نبودم. کس دیگه ای هم تو اتاق بود. دست ها و پاهایش طوری به زنجیر کشیده شده بود که روی هوا معلق مونده بود. منو یاد نقاشی معروف داوینچی انداخت. لخت مادرزاد بود و دهنش بسته بود. از رنگ موهای در هم ریخته و آشفته اش فهمیدم که فهیمه ست. نوک سینه هام به شدت سفت شده بود. حس درد کم و لذتی زیاد رو تو سینه هام حس میکردم. نزدیکتر رفتم. تکونی خورد و آه خفه ای کشید. روی صورتش جای شلاق نقش بست. عمیق و سرخ بود. به دستام نگاه کردم. شلاق تو دستای من بود. خودم زده بودم. خون از صورت فهیمه جاری شد اما نشونی از درد و ناراحتی توی چشماش نبود. داشت لذت میبرد. من هم همینطور. شلاق بعدی رو روی بدنش کوبیدم. تققققق… ااااووووومممم. از زیر بغلش تا نزدیک نافش به سرعت سرخ شدن و کمی باد کردن. شلاق رو روی زمین پرت کردم و سینه های بزرگش رو گرفتم. روی هوا مثل کرم میلولید و لذت میبرد. فشارم رو محکمتر کردم. ناله هاش شدیدتر شد. حس میکردم توی لایو استوری ایسنتای فهیمه ام و بقیه دارن نگاه میکنن و قلب میدن. صدای ریز و لوس لوسی فهیمه توی گوشم پیچیده شد من و عشقم در حال جر دادنم از لذت وحشی تر شدم. یکی از دستام رو به سمت واژنش بردم. مثل کوره داغ بود و شدیداً خیس. واژنش رو چنگ زدم و همزمان سینه ی چپش رو گاز گرفتم. تکون خوردناش شدیدتر شده بود. با ناخونهام واژنش رو میمالیدم و نوک سینه اش را محکمتر گاز میگرفتم. دهنم خیس شده بود و مزه ی عجیبی میداد. واژن فهیمه هم از حالت عادی خیس تر شده بود. نگاهش کردم. دیگه فهیمه نبود. لعنتی. فهیمه نبود من بودم تمامی دردها یکباره به سمتم هجوم آوردن. خواستم فریاد بکشم اما دهانم بسته بود. زنجیرهایی که به دست و پایم بسته بودن بی اندازه سرد و محکم بودن و مچهام بی حس شده بود. به شکنجه گرم نگاه کردم. همون ماسک سیاه رو زده بود. نفر بعدی هم داشت داخل لپتاپ چیزی تایپ میکرد. شلاق بعدی درست به واژنم خورد. حس کردم واژنم از وسط پاره شد. جیغ کشیدم. اما درد کمتر شده بود. صدای مونا رو شنیدم که گفت قول بده بهم به دیوارهای اتاق که لحظه به لحظه تنگ تر میشدن نگاه کردم. پر شده بود از نوشته هایی با خون اینجا برای تماشا نیست اینجا برای تماشا نیست اینجا برای تماشا نیست…از خواب پریدم. واژنم شدیداً ملتهب شده بود و مقعدم به شدت نبض میزد. واژنم رو دیوونه وار مالیدم و خیلی سریع ارضا شدم. خیس عرق بودم و بلند بلند نفس میکشیدم. حس خوبی نداشتم. لعنتی. سیگارم کوش؟ بلند شدم و تا خود صبح پاکت سیگارمو تموم کردم.میس سعیدی؟همممم؟ پرهام پای تخته بود و داشت با تعجب نگاهم میکرد. پیشونی سردم رو مالیدم و گفتم ثنکس پرهام. یو کَن سیت حتی نفهمیدم چی گفته بود. وسط کنفرانسش با چشمهای باز خوابم برده بود. بچه ها آروم پچ پچ می کردند. صندلی ام رو عقب کشیدم و به سختی بلند شدم. خب بچه ها وُرک بوکتون رو حتماً حل کنین. جلسه بعد میبینم امضا میکنم. کسی حل نکرده باشه زنگ میزنم به خونه شون.بچه ها چشم میسمیتونین برینثنکیو میس گود جاب میس هَو فان میس گود دِی میس بی حوصله سری تکون دادم و لبخندی زورکی زدم. سرم داشت میترکید. چشمام بدتر. میخواستم درشون بیارم محکم فشارشون بدم که راحت شم. مقنعه م رو صاف کردم و وسایلم رو برداشتم و از کلاس بیرون زدم. راهروی موسسه شلوغ بود. همیشه پنجشنبه ها از همیشه شلوغتر بود. نمیدونم چیه داستان ملت از بیکاری میرن بچه دار میشن بعد نمیدونن باهاشون چیکار کنن، اونوقت میفرستنشون به کلاس زبان. اکثرشونم هیچ علاقه و رغبتی به یادگرفتن زبان ندارن. از لابلای بچه ها رد شدم و خودمو به میز منشی موسسه رسوندم. خسته نباشین خانم سعیدی… حالتون خوبه؟ممنون… آره آره خوبم. یکم خسته م. دیشب نتونستم درست بخوابم الان میرم خونه یکم بخوابم دوباره چهار و نیم برمیگردم.ای پدر باشه. مراقب خودتون باشین. خداحافظخداحافظی کردم و از موسسه خارج شدم. اه فاک چه خبره؟ چرا هی هر روز داره گرم تر میشه؟ عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و به سمت کوچه پشتی موسسه راه افتادم. دلم میخواست توی ماشین بخوابم. سر دردم داشت بدتر میشد. به ماشین که رسیدم دیدم یکی بهش تکیه کرده. مونا بودعه؟ مونا؟ سلام اینجا چیکار میکنی؟سلام میخواستم ببینمت کلاست تموم شد؟آره… دارم میرم خونه الانبریم غذا بخوریم مهمون من. بعد از اونجا برو خونهدستمو روی سرم گذاشتم و فشار دادم. مونا این چه وقت اومدنه آخه؟ عزیزم من زیاد حالم خوب نیس بایس برم خونه. گرما کلافه م کرده…باشه پس غذا بگیریم بریم خونتونخندیدم. چه خوب خودتو دعوت میکنی خونه ملت… باشهدزدگیر ماشینو زدم و سوار شدیم. داخل ماشین طبق معمول عین کوره آدم پزی بود. سوییچ رو چرخوندم و قبل روشن کردن ماشین کولر گرفتم.نکن اینجوری دختر تسمه تایمت به فاک میره روشن کن حرکت کن بعد…ولم کن پدر تو هم شدی مث بابام؟خره ماشینت به فاک میره. بکن خب…ماشینو روشن کردم و راه افتادیم. تو راه مونا زیاد صحبت نکرد. فکر کنم ازم دلخور بود. اخم کرده بود. منم سکوت رو ترجیه میدادم. رفتیم از مطبخ نزدیک خونمون غذا گرفتیم و اومدیم خونه.برو لباساتو عوض کن من خودم ترتیب ناهارو میدمسر میز ناهار باز سکوت بود. مونا قیافه ش هنوز درهم بود. انگار میخواست چیزی بگه اما نمیدونست چجوری شروع کنه.خب بگو ببینم مونا چی شده…؟این چن روز ذهنم درگیر حرفایی که زدی بهم بود. اول میخواستم پای تلفن حرفمو بزنم اما گفتم بیام ببینمت بهتره. حالت چطوره؟صدای فیهمه رو دوباره شنیدم من و عشقم در حال جر دادنم از لذت. لبخندی زدم خوبم دیگه بهش فکر نمیکنم. مونا نگاه کشداری بهم انداخت. انگار ته دلش میدونست دارم دروغ میگم. خوشحالم که اینطوره… ببین من فکر میکنم بهتره به فکر رابطه جدید باشی. چند وقته از رابطت با هومن گذشته؟اخم کردم. مدتها بود اسم هومن، بی اف سابقم رو از دهن بقیه نشنیده بودم. اممم… فکر کنم دو سالی میشه… هومن. دوست پسرم. کسی که نزدیک به سه سال با هم توی رابطه بودیم و اینقد بهم وابسطه شده بودیم که حتی بکارتمو بخاطرش از دست دادم. عاشق هم بودیم. حتی این اواخر حرف ازدواج رو پیش کشیده بود. به شوخی بهش میگفتم هیومن به معنی انسان کلی میخندید. همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینکه یهو همه چی تموم شد. یه اشتباه کوچیک. یه لحظه بود و لحظه بعد دیگه نبود. ماشینشو که ته دره پیدا کردن اینقد مچاله شده بود که شبیه دستمال کاغذیهای شبهای بعد من شده بود که همه وجودمو با اشکام توش تخلیه میکردم. اینقد داغون شدم که حتی تو مراسم تشیع جنازه شم شرکت نکردم. حتی نمیدونم قبرش چه شکلیه. به همه گفتم کسی جلوی من ازش صحبت کنه رابطه مو باهاش بهم میزنم. هومنم رفت. انسانیت منم باهاش رفت. چند هفته ی اول کارم شده بود نگاه کردن به عکسا و فیلمامون و گریه زاری کردن. دیگه به جایی رسید که اشکامم نمی اومد. فقط بهت زده بودم و با چشمای گود و پف کرده و خیره به عکسا نگاه میکردم. گوشه گیر شدم و کم حرف. دوست داشتم بشینم و در سکوت به هیچ فکر کنم. ناراحتیم کم کم به آرامش عجیب و خلا تبدیل شد. بی حس شدم. پرخاشگر شدم. بی حوصله شدم. تو بین اطرافیانم فقط پدر و مادرم و مونا پیشم موندن و سعی کردن آرومم کنن. یه روز مونا منو مجبور کرد همه عکسها و فیلمامونو پاک کنم. سرش کلی با هم دعوامون شد. آخرش حتی کار به فحاشی رسید. یادمه اون لحظه از مونا متنفر بودم. شاید هنوزم ازش دلخور بودم. نمیدونم. دوست صمیمیم بود. قدیمی ترین دوستم بود. نزدیکترین کَسم بود. نمیتونستم ازش متنفر باشم. چند روز بعد اون موضوع کم کم چهره هومن از ذهنم شروع شد به محو شدن. دیگه نمیتونستم مطمئن باشم رنگ موهاش مشکی بود یا خرمایی. یا ابروهاش چه مدلی بود. روز به روز تصویرش برام گنگ تر میشد. حس میکردم توی دو تا جزیره گیر کردیم که بینمون اندازه ی کائنات فاصله س و جزیره ی هومن بخارآلود تر میشد. آخرین چیزی که از هومن یادم رقت چشماش بود. هومن برام دیگه یه اسم شده بود. یه اسم از درد قدیمی. زخمی که فقط جاش مونده بود. شاید اگه یکم فشارش میدادم دردم میومد اما دیگه به خودی خود دردی نداشت. برام نبودنش عادی شده بود. اوایل از این موضوع میترسیدم. شبهای اول که پیرهنشو بغل میکردم و بو میکردم و باهاش میخوابیدم به خودم قول داده بودم که هیچ وقت فراموشش نکنم. عشقم متعلق به اون بود. قلبم متعلق به اون بود. همه وجودم متعلق به اون بود.خودمو لعن و نفرین میکردم که اگه برای یه لحظه فراموشش کنم خودمو میکشم. اما دیگه حتی قیافه ش و صداش هم یادم رفته بود و خودمو نکشته بودم. اما خلا و پوچی بعد از نبودنش مثل سایه روم افتاده بود. شده بودم مثل یه درختی که وسط سوراخه. به زندگیم ادامه دادم اما یچیزی انگار ازم کم شده بود. اون چیز اوایل چهره داشت، حس داشت، درد داشت. اما الان فقط یه اسم بود. یه اسم خالی… .مژگان؟ کجایی تو؟همممم؟؟ ببخشید یه لحظه فکرم مشغول شدقاشق رو توی دهنم گذاشتم و شروغ کردم به جویدن.تو بعد از هومن دیگه نخواستی وارد رابطه بشی… . حقم داری من تجربه مشابه نداشتم اما میتونم بفهمم که از دست دادن عشق چقد میتونه سخت باشه. دیدم که چجوری بخاطرش خودتو به فنا دادی. اما دیگه دو ساله که گذشته. تو هم به اندازه کافی حالت بهتر شده. فکر کنم بهتره یه رابطه جدیدی شروع کنی.مونا من الان وقت سر خاروندنم ندارم، چه برسه به رابطهمیدونم خودت خودتو با تدریس خفه کردی که یادت بره… اما بسه دیگه. ببین داره روت این تنهایی تاثیر میزاره… . من پریروز توی نت خیلی تحقیق کردم در مورد حالت. بهش میگن TSD یا اختلال پس از ضایعه روانی. این علایق و گرایشهایی که توت ایجاد شده بی تاثیر از این مسائل نیست. تو که اینقد لجبازی که نمیری پیش روانشناس. حداقل سعی کن از راه های غیر پزشکی خودتو خوب کنی…من روانی نیستم مونامونا صحبتشو قطع کرد. خیلی تند و بلند حرفمو زده بودم. ببخشید من خیلی خسته معیبی نداره بهش فکر کن فقط. یه مرده هست دوستِ بی افِ شیلاست. پسر خوبیه. اسمش اردلانِ. قرار گذاشتیم اکیپی بریم توچال و ماه گرفتگیه رو ببینیم. مجبورت نمیکنم بیای. ولی بهش فکر کن باشه؟ امشب بهم جواب نهایی رو بده.با بی حوصلگی سرمو تکون دادم و به غذا خوردنم ادامه دادم. مونا توی این مدت هر کاری که از دستش بر میومد برای بهبودی من کرده بود. سفر. دورهمی. حتی اون جلسه کتابخونی. منم سعی میکردم مثل خودش دخترونه باشم. اون اوایل بهم گیر داده بود که چرا مث یه تیکه چوب خشکی. چرا مث پسرا شدی. منم مجبور شدم نقاب بزنم. مانتوهای رنگ و وارنگ بپوشم. به قول دوستم سامی صورتی تر بشم. از تفاوت مژگانی که بودم و مژگانی که نشون میدادم ناراضی بودم. خودمو اینجوری گول میزدم که بایس اینطوری باشم. منم دخترم. مث مونا. حتی مث فهیمه. ولی خب هر چی بیشتر تلاش میکردم، بیشتر میفهمیدم که واقعاٌ اینطور نیستم.باقی ناهار در سکوت گذشت. مونا بعد از ناهار ظرفها رو توی ماشین چید و خونه رو یکم مرتب کرد و رفت. منم روی مبل دراز کشیدم. به حرفاش فکر کردم. شاید حق با اون بود. شاید دیگه وقتش بود رابطه جدیدی شروع کنم. شاید تا الان بخاطر هومن بهونه تراشی میکردم. برای کسی که مدتها بود فراموش شده بود. چشمامو بستم. یک ساعت وقت داشتم بخوابم… .تو کلاس بحث روابط دختر و پسر بود. شاگردام چیزای جالبی میگفتن. همه موافق رابطه بودن. رابطه باعث میشه دو طرف حس آرامش کنن. رابطه باعث میشه آدم مشکلات گذشته شو فراموش کنه. رابطه باعث میشه آدم نیازاشو با کسی که بهش نزدیکه و دوسش داره برطرف کنه. حرفاشون منو به فکر برده بود. داشتم متقاعد میشدم به مونا جواب مثبت بدم. رفتن توی رابطه برام میتونست باعث بشه همه این چیزا رو فراموش کنم. رفتن توی رابطه میتونست باعث بشه مث بقیه بشم. نرمال بشم. سالم بشم. شاید حتی عاشق این اردلانه میشدم. اگرم نمیشدم حداقل برای یکی دو روز از این فضا در میومدم… . گوشیم ویبره کرد. نگاهش کردم. بابک اسمس داده بود. سلام مژگان جون. ببخشید دیر شد درگیر بودم این چند روز. حساب شارژ شد برو حالشو ببر فقط کسی رو نکش. (خنده)(خنده)(خنده)(خنده) اسمس بابک رشته افکارمو پاره کرد. تپش قلبم شدید تر شد و دستام یخ کردن. شاگردام متوجه شده بودن. میس حالتون خوبه؟ بله بله آقای اسلامی ادامه بدین روی صندلی نشستم. باز همه ی افکار سابقم به سرم حمله کردن. باز میخواستم زودتر کلاس تموم شه و برم به ردروم. باز میخواستم شکنجه شدن یه نفر دیگه رو نگاه کنم. اینم یجور فانتزیه. قرار نیست تو واقعیت انجامش بدم که… آره… یه فانتزیه مثل خیلی از فانتزیای دیگه مثل اینسِست مژگان تو مریض نیستی کون لق هر کی میگه مریضی تو مریض نیستی دختر خیلی هم نرمالی خیلی ها بی دی اس ام دوست دارن. اینم یجور بی دی اس ام عه. تازه از کجا معلوم که طرف آدم خوبی بوده باشه؟ شاید یه قاتل بوده باشه یا یه منحرف، که هم با شکنجه شدن تقاص کارشو پس میداد و بقیه هم لذت جنسیشون رو میبردن… آره… منم بی دی اس ام دوست دارم این طبیعیه هیچکس تو دنیا نمیگه بی دی اس ام مریضیه دیگه حسم به بدی چند روز پیش نبود. برام عادی تر شده بود. من فقط یه دختری بودم که به سکس خشن علاقه داشتم. شکنجه یه فانتزیه برام نه بیشتر.نفهمیدم چطور زمان گذشت. بچه ها گفتن تیچر خسته نباشین ساعتمو نگاه کردم. هشت و نیم شده بود. خوشحال شدم. خوشحال تر از اینها. خسته نباشین. میتونین برین برای جلسه بعد هم تکلیف ندارینمیخواستم اونا رو توی شادیم سهیم کنم. اما شادی اونا کجا شادی من کجا…؟ فاصله کلاس تا کانتر منشی موسسه رو پرواز کردم. دفتر اساتید رو امضا کردم و خداحافظی کردم و زدم بیرون. هوا خنکتر شده بود. نیشم تا بناگوش باز شد. همه چی خوب و مهیا بود برای رقم خوردن شبی عالی. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه. ترافیک هم نبود. جالب بود. انگار کائنات دست به دست هم داده بودن که من خر کیف بشم. برای خودم زدم زیر آواز. چرت و پرت میخوندم و پشت رل قر میدادم. اون لحظه دنیا برام هیچ ارزشی نداشت. فقط خودم ارزش داشتم. فقط مژگانرسیدم خونه. حتی دوش نگرفتم. فقط لباسامو عوض کردم و نشستم پای لپ تاپ. دستام از هیجان میلرزید و کل تنم یخ کرده بود. بعد از چند دقیقه ور رفتن با نت، بالاخره رسیدم به رد روم. چت رومهای مختلف رو نگاه میکردم. برام همشون جذاب بود. میخواستم برم توی یکیشون هر چی زودتر. یکی رو رندوم انتخاب کردم اما قبل اینکه کلیک کنم گوشیم ویبره خورد. مونا بود. اسمس داده بودمژگان جونم بازم ببخشید اینجوری اومدم پیشت. من واقعاً نگرانتم دختر. از ته دلم دوستت دارم. امیدوارم به حرفام فکر کرده باشی. بیا بریم اردلانو ببین حال و هوات عوض میشه. بهم زنگ بزن. پلیز پلیز پلیییییز… (گل)انگار همه ی خوشیام ازم گرفته شد. دوباره شدم اون مژگان دو سال پیش. پر از خلا. انگار توی فضا معلق شدم. نه به بالا میرفتم نه به پایین. زمان برام ایستاد. کل دنیا دور سرم میچرخید. گوشیم توی دستم بود و صفحه ی رد روم جلوم و آماده ی یه کلیک برای ورود به چت روم. بی حرکت مونده بودم و فقط به گوشی و صفحه لپ تاپم نگاه میکردم. دو راهی من فقط یه کلیک بود. یه کلیک روی کیبورد. اما روی گوشی یا لپتاپ…؟ادامه…نوشته آن نبا نه نه

Date: July 31, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *