این پایانش نیست

0 views
0%

چرا هرچی بهش نزدیک ترمیشم بیشتر ازم فاصله میگیره چرا پشت به من حرف میزنه اینجا کجاست؟… اههه چرا صدات ناواضحه تو کی برگرد ببنیمت اینجا کجاست؟با صدای رعدو برق چشامو باز میکنم…هیشکی جلوم جز ساعت رو میزی،گلدون و بوتایی که روی زمین و هیچ صدایی جز تیک تاک ساعت که ۸ساعت صبح رو نشون میداد نیست با ادامه دادن خط نگام چشمم به پنجره ای میخوره که تازه چند قطره بارون روش به پایین سر خورده بودن…چقد ابرهای امروز سیاه و دلگیرن لعنت به این زمستون پاریس بعد از ده دقیقه نگاه کردن به مورچه ی که روی پارکت دور خودش برای پیدا کردن غذا میگشت از سرجام بلند شدم …هووووف چقد تو نک انگشتای پام حس یخزدگی دارم دماسنج دمای هوارو 4- درجه نشون میده با پوشیدن جوراب خودمو به آشپزخونه میرسونم و کتری برقی رو روشن میکنم نمیدونم از این که امروز تعطیله خوشحالم یا ناراحت فقط میدونم یه حسی بم میگه باید منتظر یه خبر باشمبعد از خوردن صبحونه تلویزیون رو روشن میکنم هیچ خبری جز جنگ،خیانت،ترور و تفکرات گندیده ی یه مشت مغزبوداده تو این کشور زیبای گردشگرپذیر و شهر رویایی عشاق نیستچقد این دلشوره بد داره منو میخوره…ترجیح میدم روی کارای عقب موندم تمرکز کنم…با روشن کردن لبتاب و ور رفتن با پروژها گرافیکیم صدای گوشیم در میاد به سمتش شیرژه ورمیشم مامانمه+الو،سلام مادر چه طوری خوبی پدر چطوره؟- سلام کیمیا چه طوری مادر خوبی؟همهچی خوبه؟ اره مادر خوبم…باباتم خوبه…+خوب خداروشکر جونم مامان…مامان خوبی چرا صدات ناراحته الو مامان…؟از حرف زدنش فهمیدم اشک از چشاش جاری شد+مامان چیزی شده بگو دارم دق میکنم…سعی کرد خودشو کنترل کنه با بغض- پدر بزر..بابا بازرگت کیمیا تصادف کرده و بعد دوباره شروع کرد به گریه زاری کردن نمیدونم با این خبر خوشحال باید بشم یا ناراحت از 4 سالگی تا 18 سالگیم توی یک چشم بهم زدن مرور شد.بزرگِ پسر دوستی که هیچ وقت حس دخترونه رو نمیتونست درک کنه هیچ وقت نفهمیدم گناه دختر 18 ساله ای که به خاطر این تعصب چهره ی دخترنوشو پشت ظاهر پسرونه پنهون میکنه چیه فقط یه چیز از این مرد یادمه توهین توهین توهین با قطع کردن تلفن سکوت کامل برقرار شده بود و فقط صدای به شیشه خوردن قطره های بارون و تیک تیک ساعت میومد بوی قهوه فضای خونه رو با حس و حالش تطبیق داده بود…تو کل پرواز استرس داشتم…شاید از اینکه دارم دوباره به منطقه خطر نردیک میشم…با ورودم به تهران چهره ی چند سال پیر تر شده ی پدرم و لبخند ذوق زده ی جوجه کامران 13 ساله همه چیزارو از یادم برد چقد این جمع شدن و بغل کردن چند ساله برام لذت انگیزه اتاقم دست نخورده ولی با مقداری گرد و خاک رو وسابل همونطور نقلی و دوست داشتنی تو کوچیکترین اتاق خونه مونده بود خودمو از لباسام میکنم درو قفل میکنم و خودمو رو تخت ولو میکنمصبح با صدای مادرم چشام باز شد ساعت 11 بود و من 12 ساعت خوابیده بودم…یه لیاس از تو کمدم میپوشم،با باز شدن در چهره مادرم میاد جلو چشام با پایان وجود بغلش کردم معلوم بود کل دیشبو نخوابیده چشاش پف کرده و سرخ شده بود…شاید تو این لحظه فقط به یه آغوش نیاز داشتبعد از کلی تو حال خودمون رفتن و گریه زاری کردن متوجه خالم و دختری که پشت سرش از راه پله ها اومده بودن بالا شدم…خاله ای که قل دوم مادرم بود همون قدر مهربون همون قدر دوست داشتنیو و خاص مثل مادرم بود و محکم بغلش کردم.پشت سر خالم دختری بم نزدیک شد که قدش فقط 5،6 سانت ازم کمتر بود بهش 165 میخوردبا همون قیافه ی نمکی و چشمای خرمایی روشننگار مهربون من دختر 18 ساله ای که جلوم واستاده بود چند ثانیه مبهوتش شدم یاد خاطرات سختی افتادم که نگار شیرینش میکرد با اینکه 2 سال اختلاف سنی داشتیم ولی بهترین دوستم بود صمیمی ترین دوستمچقد خانوم شده بود…یه خورده غریبه شده بود ولی اونم مثل من ذوق زده شده بود همو بغل کردیم همون بوی دوست داشتنیه همیشگی رو میداد ساعت چهار همه باید برای دیدن بزرگ مرد فامیل هاشم خان حیدری آماده میبودیم.تو بیمارستان تک به تک نوبت من شد برم پیشش با ورودم به اتاق دست وپام شروع کرد به لرزیدن…فقط و فقط خاطراتم مرور میشد وقتی رسیدم به تختش مثل بچه ای بود تو گهواره خوابیده اون لحظه مغزم آماده ی حرف بود ولی هربار با دیدن چهره ی مظلوم شدش حرفام تبدیل به اشک میشدهمان شب خبر فوت هاشم خان حیدری پایان خانواده هایی که زیر سایه این مرد زندگی میکردن رو داغ دار کرد و مراسم با شکوهی برایش گرفته شدبعد از گذشت یک ماه از موندنم باید بر میگشتم دانشگاه دل کندن از خانواده که تازه باهاشون داشتم هماهنگ میشدم سخت بود…بعد از ظهر آخرین روز امتحانات این ترم و تموم کردن یک ترم سخت و شروع تعطیلات تابستانی رو به گذروندن وقت توی شهر با دوستایی که برام جای خالی خانوادمو پر میکردن صرف کردم…خنده هایی که واقعا پیششون از ته دل میزنم و کافه ای که پاتوق همیشگیمون برای آخر شب بود…با صدای دینگ دانگ حواسم به سمت گوشیم رفت نگار+سلام کیمیا جونم- سلام نگارجون چطوری عزیزم؟از صدام معلوم بود یک ذوق ضایعی تو وجودم هست +مرسی قربونت بشم،صدامو شنیدی جا خوردیاین لحظه بهترین خبر عمرم رو شنیدم نگار بعد از تموم کردن دوره ی دبیرستان داشت برای ادامه ی تحصیلش فرانسه میومد…اولش جا خوردم ولی اونقدری ذوق مرگ شدم که صدای تپیدن قلبمو حس میکردمتقریبا دوستای صمیمیم از گرایش جنسی من خبر داشتن میدونستن من همجنسگرام و با خیلی از پسرا موافق نظر نیستمروز دوشنبه معود فرا رسید و پرواز نگار ساعت 10 شب به پاریس میرسید…بعد از مرتب کردن خونه و تمییز کردن حسابی نوبت خودم شد تا حموم برم تو حموم وقتی نگام به پشمام افتاد بلند شده بود نگام به ژیلت افتاد.توی وان حموم نشسته بودم و چشام بسته بود و داشتم با موسیقی که گروه موسیقی تو خیابون اجرا میکردن آروم میشدم…یاد نگار افتادم دلم براش تنگ شده بود برای اون صدای خندیدنش برای نگاه های گهگاه شیطنت آمیزش برای جدی شدنای یهوییش.چشای خمار خرماییش،موهای خرمایی رنگش،پوست نرم بدنش،بدن لاغر ولی پُر که دوست داشتنیش میکرد با یاد آوردن اینا تو ذهنم کم کم دست به سمت پایین رفت که تازه موهاشو زده بودم شروع کردم به خیال پردازیم و مالیدن خودم.با دست دیگم شروع کردم مالیدن سینه هام نوکشونو با دندون میگرفتم میکشیدم خیلی داغ شده بودم و با سرعت کسمو میمالیدم فقط تو ذهنم نگار میگشت تا اینکه بالاخره با یه جیغ کوچیک ارضا شدم قلبم تند تند میزد و پاهام میلرزید.از فکری که داشت تو سرم میچرخید کم کم داشتم میترسیدم نگار به عنوان دوست دخترمبرام مثل خواهرنداشتم بود شاید یه همچین چیزی براش مناسب نباشهبعد از اینکه از حموم بیرون اومدم واستادم جلو آینه تا موهامو خشک کنم تقریبا تا پایین کمرم میرسیدن این کار طاقت فرساستیه آرایش ملیح کردم رژ لب و لاک قلوه ای رنگ زدم واستادم تا خشک شه.شلوار جین با یه تی شرت بلند سفید پوشیدمو ساعت 7 از خونه خارج شدم…به ساعتم نگاه کردم ساعت 2145 بود و فقط یه ربع با دیدن یارم فاصله داشتم یه ربع رو با خوردن یه فنجون قهوه و کیک کاملا شکلاتی ) گذروندم…توی سالن واستاده بودم و منتظر ورود نگار…دونه دونه مسافرا از در وارد میشدن تا اینکه بالاخره دوست داشتنی ترین موجود دنیا از در وارد شدبه سمت همدیگه دویدیم تو بغل هم پریدیم همون قدی که من ذوق زده شده بودم اونم با محکم بغل کردنش ثابت کرد هی جیغ میکشیدیم و تقریبا همه مردم به چشم دو دیوانه بهمون نگاه میکردن…نم نم بارون میومد و یه باد ملایم میرفت لایه موهام نگام به صورتش افتاد همون صورت ناز دوست داشتنی انگشتامو بردم سمتشو دستشو گرفتم یه لحظه بغلم کرد و یه بوس ریز گذاشت رو لپم یه لبخند رضایت رو صورتم افتاد نفس عمیق کشیدمو از لحظه ی به وجود اومده لذت برمقرار بود نگار به پانسیون بره ولی با اصرار و مخالفت خودم راضیشون کردم که پیش خودم بمونهساعت1رسیدیم خونه و اتاقه بغل آشپزخونه رو که براش مرتب کرده بودم دادم بش اتاق خودم روبه روی اتاقش بود اومدم تو اتاقمو مشغول در آوردن لباسام شدم نگام به اتاقش افتاد یه شرت و سوتین خاکستری مخمل مانند تنش بود اندامی که بشدت مجذوب کننده بود…قند تو دلم آب شد همچین آدمی پیشمه.نگاش بم افتاد جا خورد و سریع خودشو جمع کرد.کل شب تو رخت خواب داشتم به نگار فکر میکردم تو یک دو راهی بزرگ بودم که هرکدومش میتونست سرنوشتمونو تغییر بدهصبح ساعت 8 از خواب پا شدم نگار هنوز خواب بود…صبحانه رو،رومیز گذاشتم به همراه یک نامه که توضیح دادم ظهر برمیگردم.بعد از انجام کارام ساعت 1 برگشتم خونه . لم داده بود رو کاناپه ی قهوه ای تو هال و داشت تلوزیون میدید.قرار شد ساعت 6 ببرمش بیرون و بگردونمش ساعت 6 زدیم بیرون و بعد از کلی خرید برای هردومون ساعت 9 برگشتیم خونه.هم من هم نگار گرسنمون بود و سفارش غذا رو به درست کردنش ترجیح دادیم…از فرصت پیش اومده تا اومدن غذا میشد برای پوشیدن لباسا جلوی هم استفاده کنیم.لباسامو از تنم در آوردم و مشغول پوشیدن لباسای جدیدم بودم که متوجه نگاه سنگین نگار رو بدنم شدم انگار مات و مبهوتم شده بود D منم این حسو بش داشتم…وقتی لباساشو پوشید و من محو تماشاش شده بودم…بامزه ترین دختر دنیا ).بعد از پرو کردن کامل لباسا جلوی هم که بیشترشیطنتم واسه رسیدن به خواستم بود نگار سمت دستشویی رفت مشغول جمع کردن لباسام بودم که یهو صدای جیغ از توی دستشویی اومد و بلند داد زد سوسک سریع به سمت دستشویی رفتم و همون لحظه صدای زنگ در به صدا دراومد در درستشویی باز بود و نگار که نیمه لخت رو به روم داشت با ترس نگاه میکرد.صدای زنگ در اعصاب خورد کن بود با باز کردن در نگار هم پشت سر من از ترس دیده شدنش پشت در قایم شد بعد از حساب کردن و بستن در نگام به نگار که داشت با خجالت بهم نگاه میکرد افتاد یه جوراب مشکی ساق کوتاه شلوارک جین خیلی کوتاه زخمی که تا زانوش پایین کشیده شده بود و پیراهن کوتاه مشکی تنش سعی کردم نگام از روی محبت باشه انگار که چیزی ندیدم رومو برگردوندم و به سمت کاناپه رفتم صداش کردم برای شام بیاد و دیگه پشت سرمو نگاه نکردم خیلی بدن نحیفی و قلمی داشت و از نظر خودم خوشگل ترین دختر جهانبعد از گشتن دنبال سوسک و پیدا نکردنش در دستشویی رو بستم و مشغول خوردن شام شدیم در پایان این مدت هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و غذایی که تو اون سنگینی که رو گلوم حسش میکردم حس خفگی بم میداد نگار سرش پایین بود و بم نگاه نمیکرد.دلم میخواست یه حرفی بینمون زده شه ولی نمیدونستم با چی شروع کنم.بعد از خوردن شام رفتم رفتم تو بالکن و مشغول کشیدن مارلبروم شدم به بنظرم بهترین جا واسه آروم شدنه )هنوز چند دقیقه نگذشته بود که نگار وارد بالکن شد با لبخند ازش استقبال کردم اومد بغلم واستاد و بعد از چند لحظه شروع به حرف زدن کرد.- کیمیا جونم میشه یه چیزی بگم؟+ چرا که نمیشه عزیزم؟- منو ببخش کارم زشت بود…من دروغ گفتم اصلا سوسکی نبود فقط میدونی…همم…دوست نداشتم اینطوری بشه…هممو گریش گرفت…سرشو بالا گرفتم و دستمو زیر چونش بردم و یه قطره اشک رو گونش رو پاک کردم و بهش لبخند زدمو سرشو تو سینم فشردم.یه نخ سیگار برداشتو و گذاشت گوشه لبش براش فندک و روشن کردم.نگامون افتاد به همنیم ساعت اون بالا بدون هیچ حرفی سیگار کشیدیم ساعت شده بود 0000 اومدیم داخل خونه و هرکدوممون رفتیم تو اتاقمون تنم یه شورت و تی شیرت بلند طوسی بود فردا هیچ کاری نداشتم و ذهنم هنوز رو نگار مشغول بود هنوز تو تصمیمم مردد بودم روی کاناپه ی قهوه ای که پشت به پنجره هایی که شهرو نشون میدادن و دور تا دورش مبل های سفید پذایرایی و وسطشون یه میز چوبی با گلدونی پر از گل رز بود خودمو لش ولو کردم و تلویزینو روشن کردم فیلم BLUE IS THE WARMEST COLOR رو نشون میداد )برقا خاموش بود و فقظ نور تلویزیون اونجارو روشن نگه میداشت و لامپای کوچک خواب که دیوار هارو زرد کم رنگ نشون میداد،دستمو برده بودم تو شورتم و تو خیالات خودم سیر میکردم این عادتمه…متوجه ورود نگار شدم ساعت 1 بامداد یه شب ابری که داشت نم نم قطراتشو به شیشه میکوبوند.+میشه بشینم بات فیلم ببینم با مرتب کردن خودم بش جا دادم بشینه بغلم.بهم چسبیده بود و گرامای بدنشو حس میکردم پاشو انداخت روی پام و سرشو گذاشتو بود رو شونم ودستش رو،رو پام حرک میداد هنوز از تصمیمم مطمین نبودم ولی نمیتونستم از دستش بدم.لبامو رو گوشش تکون میدادم و گهگاهی آروم گازشون میزدم کم کم صدای نفساش از حالت طبیعی خارج شده بود و به تنفس همراه با ناله ریز تبدیل شد…لباشو به گردنم نزدیک کرد و داشت میمکیدشون بدنم شل شده بود و داشتم از فشاری که به زیر شکم وارد میشد لذت میبردم … سرشو بالا آورد نگامون به هم افتاد و از حالت چشای خمارش و گاز گرفتن لب و فشار دستی که از رو شلوار داشت به کسش وارد میکرد فهمیدم حالت شبیه به همی داریم .لبمو به لبش نزدیم کردم و تو این کارهمراهیم کرد رژ لب قرمز زده بود و طعم توت فرنگی میداد چشامو بستم و فقط شروع کردیم به مکیدن لبای هم؛من لباشو گاز میگرفتمو اونم زبونشو تو دهنم میچرخوند دستامو از پشت بردم و دور سرش حلقه کردم دم گوشش با لبخند رضایتمندی زمزمه کردم (تو الهه ی دنیایی منی) داشتم از لبای کوچولو و نرم نگار لذت میبردم در حالی که که داشت خمار به چشام نگاه میکرد با دستای لرزون دستشو از زیر تی شیرتم برد داخل و به سمت سینه های75ایم برد سوتین نپوشیده بودم و شروع کرد به مالیدن نوک های قهوه ایش حس کردم مایع ایی توی شرتم سرازیر شد. از چشای مظلومش معلوم بود اولین بارشه که بدنش دست زده میشه،تی شیرتمو و در آوردم اونم همراهیم کرد و پیراهنشو و سوتینشو در آورد میتونستم بدن تازه بالغ شده و سینه های بزرگ شدش رو براحتی برای اولین بار ببینم.موهای بلندش که تو شب هم میشد رنگشون رو تشخیص داد روی یکی از شونه هاش ریخته بود.نگار من مثل یک خانم بالغ شده بودبارون بند اومده بود و ابرا پراکنده شده بودن با پنجره ی باز نسیم خنکی به داخل خونه میومد.سینه های تازه به بار اومدش و نوک صورتی رنگش زیر نور ماه به راحتی دیده میشد چشامو بستم و با دستام سینه هاشو گرفتم و زبونمو بهشون نزدیک کردم…دور سینه هاشو لیس میزدم و نوک سینه هاشو با دندون آروم میکشیدم و نگاری که نفس عمیقی از روی شهوت کشیدحدود 5 دقیقه با سینه هاش ور میرفتم و تماما خیسشون کرده بودم.نگار هلم داد و من رو کاناپه خوابوند و اومد زبونشو رو توی دهنم برد و لبامو گاز میگرفت…تازه کار بود ولی میدونست باید چی کار کنهکم کم از روی لبام به سمت سینهام اومد و شروع کرد به گاز گرفتنشون…به سمت نافم اومد و مسیر رو با زبونش طی کرد .دست و پام کاملا شل شده بودن و فقط داشتم از حس روشن شدن شهوت کیفمو میبردم.دور نافمو شروع کرد به لیس زدن و بعدش رسید به بالای شورتم با هر بار تکون دادن زبونش حس میکردم شورتم بیشتر و بیشتر خیس میشه و تقریبا نصفشو گرفته بود.با گذاشتن زبونش دقیقا روی کسم حس کردم فقط به یک انفجار نیاز دارم هی بدنمو تکون میدادم و منتظر بودم کارشو شروع کنه ولی انگار اون لحظه فقط موقع زجر دادنم بود.دستشو از رو شورت رو کسم کشید با دیدن خیسیش لبخند شیطنت آمیزی زد.با ناخون آروم دور شورتمو طی میکرد و من فقط میتونستم به خودم بپیچم…بالاخره دستشو برد توی شورتم با حس کردن جای خالی پشمام سریع شورتمو پایین کشید و از پام در آورد و افتاد لای پام و لیس زدن کسم اولین بارش بود و گهگاری اشتباهی گاز میگرفت درد دادشت ولی سر شار از لذت سعی کردم تا میتونم آروم آه و ناله کنم ولی فشار شهوتم بشتر بود.نگار از اون طرف روی کاناپه خوابوندم و از سمت مچ پاش شروع کردم لیس زدن از دور جوراباش مچ پای نحیفی داشتجوراباشو در آوردم و ساق پاشو لیس میزدم رسیدم به رون پاش و الان وقت انتقام بوداومدم روی شکمش و شکمشو لیس میزدم و بدنش یکم شور بود سرمو گرفته بود و با نفسای کوتاه و بلند شهوتشو خالی میکرددستمو از تو شلوارکش بردم روی شورتش گذاشتم و یه آه بلند کشید. شروع کردم مالیدن؛شورتش پر شده بود از مایع لزج گرم.با سرعت اینکارو میکردم و نفساش صدا دار تر شده بود و شکمشو هی بالا پایین میکرد دست دیگم رو کس لخت خودم بود و داشتم خودمو میمالوندم.دیگه طاقت نیاوردم و با دندون زیپ شلوارکشو باز کردمو و شورت و شلوارکشو با هم پایین کشیدمیه کس کوچولوی سرخ شده دست نخورده که خیلی کم پشمالو و خط گرفته شده بودبا دیدن کسش شهوتم بیشتر شد و با سر به سمتش رفتم…زبونمو به کسش نزدیک کردمو دور کسش میچرخوندم نفساش دیگه به آه های بلند تبدیل شده بود انگار منتظر انفجار بزرگ بود.زبونو یکم کردم تو کسش که یه اه بلند کشیده دستشو برد تو موهاش آب کسش روی زبون جاری میشد و من عاشق مزش شده بودم.با شدت لیس میزدم و میمالوندمش و بالاخره نگاربا یه تکون و سرازیر شدن مایعی شیری ازش ارضا شد.ساعت 230 بامداد وما هردو لخت تو بغل هم بودیم…من به دلایلی پرده نداشتم و هیچ مشکلی برام برای حداقل همجنس گرایی وجود نداشت نگار هم با شنیدنش لبخند شیطنت آمیزی زد و خودشو انداخت رو شکمم.تو اون نور کم رنگ و نگاری که رو پاهام نشسته بود و موهای پریشون شدش افتاده بود رو صورتش…با اون لبخند قشنگ ترین صحنه ای بود که دیدم ) دوتا انگتشتشو نم دار کرد و شروع کرد روی ناحیم لغزوندن.دست کوچولوی سردی که منو به آتیش کشید…هی وول میخوردم و از حسی که نگار بم تقدیم کرد لذت میبردم و صدامو خارج میکردم.سرعتشو بیشتر کرد و آروم اروم انگشتشاشو داخل برد…شروع کردن همراه انگشتاش زبون زدن ناحیم.بعد از چند دقیقه از شدت مالوندنش دیگه داشتم بیهوش میشدم و خودمو آماده کردم برای ارضا شدنم نگار خوب یاد گرفته بود و بالاخره با شدت دادن به کارش حس کردم زیر شکمم خالی شد و آب ازم سرازیر شد بدنم شروع کرد به لرزیدن و نگار هنوز داشت منو میمالوند که دستشو گرفتم…کاناپه خیس شده بود همونجا ولو افتادم و نگارم خودشو انداخت بغلم..بغلش کردم و لبامو گذاشتم رو لبش یک لبخند رضایت رو صورتش بود.منو بغل کرد و فقط سکوت بینمون رد و بدل میشد.تو چشماش ذل زده بودم دستمو گذاشتم زیر سرم و با دست دیگم موهاشو از جلو چشمش زدم اونور.قشنگ ترین چشم دنیا ) سرمو گذاشتم رو کاناپه و دستمو بردم رو کسش گداشتم و شروع کردم آروم مالوندن10دقیقه بعد نگار خوابش برد و فقط من بیدار بودم با فکر کردن به آیندمون ساعت 3 شده بود…این تازه شروعشه؟ در همون حالت خوابم برد.با خوردن یه باد ملایم سرد بهم چشای سنگینمو باز میکنم صبح شده و صدای پرنده ها از تو کوچه میاد ساعات 6 صبحه نگام به نگار میوفته…پقدر معصومانه خوابه و دستم که رو نافش بود و کمی چسبنده سمت دهنم میبرمش…چه مزه ی خوبی میداد )این اولین شبی بود که من با تو خوابیدم نازنینم کاش خدا هیچ وقت تورو از من نگیره…این پایانش نیست… )نوشته کیمیا.م

Date: مارس 4, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *