بازگشت سمیر (۱)

1807
Share
Copy the link

هوا داشت رو به تاریکی میرفت،ماشین رو کنار خیابون پارک کردم چهره خودم رو تو اینه نگاهی کردم خب طبق معمول ذوق زده بودم تا بعد از دو سال پل تاریخی شهرم رو ببینم دفعات قبلم همیشه کارم این بود.دیدن سی و سه پل و انرژی خالصی که میتونست تکمیل کننده این روزای خرابم بشه.از ماشین پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم،ریه هام جانی دوباره گرفتن…اخ که چقدر دلتنگ این حس شده بودم.از خیابون گذشتم و رفتم به سمت پل،چراغ های سی و سه پل عظمت خاصی در تاریکی شب بهش میدادن.و این بود صاتع دهنده انرژی کل یک شهر.روی پل جمعیت زیادی در رفت و امد بودن تقریبا وسط های پل رسیدم ایستادم و خوب نگاه کردم دلم میخواست داد بزنم و بگم عاشقتم اصفهان،عاشقتم شهر عاشقان.دلم برای شب های اصفهان تنگ شده بود دلم برای دوستانم تنگ شده بود ،دلم برای این جمعیت تنگ شده بود.مردمی با هزاران مشکلات و دغدغه های فکری ولی با این حال به شهر عشق می ورزیدن.چند دقیقه ایی روی پل پیاده روی کردم و رفتم به سمت خیابون نظر.خیابونی که نوجوانی هام در اون سپری شده بود و هزاران خاطره ازش داشتم…دلم برای بستنی هاش لک زده بود رفتم به سمت فروشنده و گفتم یه بستنی قیفی بهم بده،بستنی رو گرفتم و برگشتم که برم سمت رودخونه،دو سه تا پسر بچه قد و نیم قد کنار خیابون ایستاده بودن و داشتن بهم نگاه میکردن.از سر و وضعشون پیدا بود بچهای کار هستن.با دیدنشون کمی ناراحت شدم رفتم به سمتشون خم شدم و گفتم بستنی میخواین،پسربچه که جثه کوچکتری نسبت به دوتای دیگ داشت با یه لهجه شیرینی گفت؛عمو میشه بهمون پول بدی بستنی بخریم.میدونستم اگه بهشون پول بدم امکان نداره بستنی بخرن.گفتم بیاین دنبالم به صندلی های توی پیاده رو اشاره کردم و گفتم اینجا بشینین رفتم به سمت فروشنده و گفتم جناب به این بچها بستنی و کیک بده حسابشم همین الان میکنم.نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت؛به اینا رو نده اقا،اینا همیشه اینجان کارشون همینه.نگاه عصبی به فروشنده کردم و گفتمشما کاری به این کارا نداشته باش همین الان بهشون بستنی رو بده اینم پولش،بقیشم انعام بچها.برگشتم که از مغازه خارج بشم خوردم به یک خانم…بستنی قیفی از دستم افتاد روی زمین…خم شدم که جمعش کنم فروشنده گفت دست نزن میگم تمیزش کنن.خب بهتر این نمیشد.یعنی اومده بودم یه بستنی بخورم.سری تکون دادم و برگشتم رو به خانومه که معذرت خواهی کنم…چقدر قیافش اشنا بود …شروین دستاشو باز کرد و پرید تو بغلم،شوکه شده بودم از دیدنش. یکی از بهترین دوستان دانشگاهم بود دختری با وقار و شوخ طبع…اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود.از هم جدا شدیم …حالت چهرشو ناراحت کرد و با صدای بچه گانه گفت؛پس اینطوریه دیگه از این به بعد باید بچرخم تو خیابونا تا ببینم اقا تشریف فرما شدن یا نه.خندیدم و گفتم اینجا نمیشه ایستاد برو بیرون الان میام…برگشتم رو به فروشنده و گفتم دوتا بستنی سنتی بده،بستنی ها رو گرفتم و اومدم بیرون چشمم خورد به بچها داشتن بستنی هاشون رو میخوردن چشمکی بهشون زدم و برگشتم که ببینم شروین کجاست.کنار خیابون ایستاده بود رفتم پیشش و گفتم کجا داری میری گفتاینجا شلوغه بیا بریم تو ماشین.گفتم برو بریم.دیدم رفت به سمت یه ماشین شاسی بلند سفید.بلند گفتم به به مبارک باشه خانم…خندید و بلند گفتکادوئه…سری تکون دادم و گفتمتو کادو گرفتنم شانس بعضیارو نداریم…با خنده گفتعه پرو رو ببین.نه اینکه اهل این کارایی…تولد سینارو یادمه.مستقیم به چشم هاش نگاه کردم و گفتمادم به مرور زمان پیشرفت میکنه و اداب زندگی رو یاد میگیره،حالا در ماشینو باز میکنی یا ترجیح میدی همین جا بشینیم.خندید و گفتاصلا یادم رفت کجا میخواستیم بریم و دزدگیر رو زد رفتیم داخل ماشین.بستنی رو بهش دادم خندید و گفتچه عادت مسخره ایه داری توهر وقت اومدی اولین فکرت بستنی خوردن بوده…ماهم که هویج.حالا من به کنار بذار سینا بفهمه اومدی…پریدم وسط حرفش و گفتمحق هم نداری بهش بگی میخوام سوپرایزش کنم.یعنی میخواستم جفتتون رو سوپرایز کنم ولی خب نشد،راستی چطوری منو پیدا کردی میخواستی بستنی بخری.سوالم بد موقعه بود تازه یه قاشق پر بستنی گذاشته بود تو دهنش و نمیتونست حرف بزنه،بستنی رو تند تند جوید و قورتش داد.چشم هاش پر از اشک شده بود،بستنی رو داد به من و شقیقه هاشو با دستش فشار میداد تو همون حالت گفتیا سوال کن یا بذار بستنیمون رو مثل ادم بخوریم.خندیدم و گفتمتقصیر من چیه شما عجله داشتی جواب بدی.دستشو مشت کرد و محکم زد تو سینم بستنی هارو گذاشتم روی صندلی عقب و گفتمالان تموم میشه نازک نارنجی…سرشو گرفتم و اوردم به سمت سینم دست راستشو انداخت دور گردنم و با دست چپش دستم رو گرفت.صورتمو نزدیک موهاش کردم بوی موهاش دیوانه ام کرد.با دست راستم سرشو بیشتر قفسه سینم فشار دادم…عاشق این دختر بودم یادمه اخرین باری که براش خاستگار اومده بود همین سه ماه پیش بود.پسر یکی از شرکای کاری پدرش بود.بهم زنگ زد و نظرمو خواست.و من خیلی قاطع بهش گفته بودم هرجور خودت صلاح میدونی ولی زندگی مشترک چهارچوب خودش رو داره و باید بعضی از قوانینی که شاید خوشتم نیاد پیروی کنی.و خیلی واضح بهم گفته بود.وقت برای ازدواج زیاده…فعلا خیلی ارزو ها دارم که بهشون برسم.دوست داشتم خیلی از مسائل رو براش توضیح بدم…اما اینکه خود ادم بهشون برسه لذت های خاص خودش رو داره.و اینطوری برای زندگی کردن ارزش قائل میشه.و زندگی بهاء پیدا میکنه.سرشو از سینم جدا کرد و صاف نشست.به چشم هام نگاه کرد و گفتمثل همیشه ارامش دهنده ایی.خیلی خوشحالم که الان اینجایی.خندیدم و گفتمخیلی خب حرفو عوض نکن چطوری منو پیدا کردی.سرشو به سمت چپ کرد و گفتداشتم رد میشدم یه لحظه چشمم بهت افتاد که خم شده بودی و داشتی با اون بچها حرف میزدی…اول همینجا توقف کردم و میخواستم ببینم چکار میکنی دیدم رفتی داخل مغازه پشت سرت اومدم.خب پیاده ایی یا ماشین داری.سری تکون دادم و گفتمماشینو سمت انقلاب پارک کردم.با تعجب بهم نگاه کرد و گفت تا اینجا پیاده اومدیگفتمچیزی راه نیست.پیاده روی تو شب مزیت های خاص خودش رو داره.دستشو مشت کرد و کوبید به قفسه سینم و گفتداری مثل سینا حرف میزنی…نبینم بخوای ازش تقلید کنی که خودم میکشمت.خندیدم و گفتمیدفعه دیگه بزنی عواقبش به عهده خودت این یک…دو،من منظور خاصی نداشتم به من چه در نبودم با سینا بیشتر گشتی حالا فکر میکنی من مثل اونم.با همون حالت عصبی گفتزبون که نیست ماشالا ….ماشین رو نشون دادم و گفتمهمین جا بزن کنار همینه.جلوی ماشینم پارک کرد.برگشتم به سمتش و گفتمبرو به سمت رستوران سینا منم میام همونجا.سری تکون داد و گفتمواظب باش اینجا رانندگی نمیکنن بیشتر شبیه پیست مسابقه است.خندیدم و گفتملازم نبود بگی…هرطور که باشند عاشق این شهر و مردمانشم.خندید و گفتباشه اقای عاشق جوجه رو اخر پاییز می شمارند.میخواستم در ماشینو باز کنم که صدای زنگ گوشیم بلند شد…تعجب کردم نیم نگاهی به سمت شروین انداختم و گفتمهیچ کس نمیدونه برگشتم این خطم دو ساعت نیست روشن کردم.گوشی رو از جیبم بیرون اوردم.با دیدن صفحه گوشی خشکم زد به سمت شروین برگشتم و گفتماین از کجا فهمیده و با حالت معنی داری بهش نگاه کردم.منظورم رو فهمید و با ترس گفتبخدا من چیزی نگفتم.نمیدونم از کجا فهمیده.جواب دادم؛-الو…_الووو نکبت بی شعور مگه گیرم نیای…همه رفیق دارن ما ته خیار داریم.-سلام سینا چطوری پسر خوبی…پرید وسط حرفم و با طعنه گفتخیلی عالیم بهتر این نمیشم.مگه ما هفته قبل حرف نزدیم نمیتونستی ادم وار بگی دارم میام. خیلی از دستت ناراحتم بخدا…خندیدم و گفتمحق داری سینا ولی قصدم چیز دیگه ایی بود.با همون حالت طعنه امیز گفتبه قصد و قرضت کار ندارم یکی طلبم و حتما جبران میکنم اینکارتو.خندیدم و گفتمهمیشه حق با شماست.شروین با دست زد به بازوم و اهسته گفت؛چیزی از من نگو.سینا گفتکجایی الان خونه ایی؟گفتمنه بیرونم دارم میرم خونه…میخواستم امشب بیام پیشت.گفتاره ارواح اون عمت،تو گفتی و منم باور کردم…به اون عجوزه بغل دستتم بگو دستم بهش نرسه…حالا واسه من زرنگ شده.نگاهی به شروین انداختم و گفتماوکی بهش میگم.شروین بیچاره رنگش پریده بود و بهم زل زده بود.گفتمیک ساعت دیگ میام پیشت…فعلاگفتزودتر بیا منتظرتم.گوشی رو قطع کردم و گفتمتو حالت عادیشم چهارتا چشم داشت الان بیشترم شده.فهمیده تو پیشمی میخواد بکشتت.با ترس گفتواقعا از کجا فهمیدهسری تکون دادم و گفتمخودمم نمیدونم ولی واسم جالب شده.در ماشینو باز کردم و گفتمبرو خونه،بهت زنگ میزنم.سوار ماشین شدم و به سمت خونه ام به راه افتادم دلم برای خونه تنگ شده بود برای تختم برای یک استراحت مطلق به دور از هزاران فکر.پشت چراغ قرمز ایستادم خیره شدم به قرمزی چراغ،صدای اهنگ از ماشین کناری نظرمو جلب کرد اهسته سرمو برگردوندم به سمت چپ یه ماشین پراید هاچ بک سفید بود.شیشه اش پایین بود و دوتا دختر داخلش بودن دختری که به سمت راست نشسته بود به سمتم نگاهی کرد و چشمکی زد و گفتقیمتش چنده؟چیزی نگفتم و نگاهم رو به جلوم انداختم همون لحظه چراغ سبز شد، سریع راه افتادم و با سرعت رفتم…نگاهی به اینه انداختم دیدم پشت سرم با سرعت دارن میان،سرعتمو کم کردم و دوباره از اینه بهشون نگاه کردم…چند باری نور بالا انداختن که راهشون رو باز کنم اما همچنان با همون سرعت کم به راهم ادامه دادم.خودمم از معنی کارم خندم گرفته بود…از سمت راستم سبقت گرفتن و رسیدن بهم،دختری که سر فرمون بود با دست اشاره کرد که شیشه رو بده پایین.توجهی نکردم.بلند گفتهوووی خیلی نفهمی…برو خر سواریتو بکن.بهم برخورد ولی نمیخواستم اولین شب برگشتم رو خراب کنم.گاز دادم و با سرعت ازشون دور شدم.سر کوچه رسیدم خونه از خیابون اصلی زیاد دور نبود.ماشین رو کنار کوچه جلوی در پارک کردم و زنگ خونه بغلی رو زدم.چند لحظه ایی طول کشید تا صدای طاهره خانم از ایفون اومد.کیه؟گفتمسلام مادر سمیر هستم اومدم کلید رو ازتون بگیرم.بنده خدا پشت ایفون با خوشحالی گفتسلام به روی ماهت مادرجون بیا داخل.در رو باز کرد،در رو باز کردم چراغ های حیاط روشن بودن و اقا جلال شوهر طاهره خانم تو حیاط کنار استخر نشسته بود و کتابی به دستش بود…عاشق این زوج بودم…زوجی که گذر عمرشون سرشار از موفقیت هایی بود مثال زدنی برای جوانان امروز…زوجی که در پایان مراحل زندگی باهم بودن.و این محبتی بود که در زندگی شاید نصیب کمتر کسی میشد.به سمتش حرکت کردم تا منو دید لبخندی زد و دستانشو باز کرد و گفتسلام پسر عزیزم چطوری خوبی؟خودمو انداختم تو بغلش و صورتشو بوسیدم …اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود برای حرفاش، برای کس و شعر خوندناش.-خوبی اقا جلال،خیلی دلم برات تنگ شده بود._خوبم عزیزم شما چطوری؟پدر و مادرت کجان؟خوبن؟سری تکون دادم و گفتمممنون اقا جلال خوبن سلام رسوندن.طاهره خانم از در وردی سالن به سمت حیاط اومد و گفتخیلی خوش اومدی پسرم.چیزی خوردی؟غذا اماده هست بیارم برات.گفتمنه ممنون طاهره خانم تو راه غذا خوردم سیرم.با همون صورت گرد و لاغرش لبخندی زد و گفتبیا عزیزم بیا بشین یه لیوان چایی برات بیارم.گفتمنه ممنون باید برم.اومدم یه دوشی بگیرم و لباسام رو عوض کنم.باید برم کار دارم.گفتباشه ولی منتظرت هستیم حتما بیا.اینم کلید ها…هفته ایی یکبار باغبون رو میفرستادم تا باغچه های خونه رو ابیاری کنه…ملافه های وسایلم سه ماه پیش عوض کردیم.لباساتونم گفتم ببرن بشون فکر کنم امروز صبح اوردنشون…گفتمخیلی ممنون طاهره خانم خیلی ببخشید بابت این زحمت ها باشه که جبران کنم.خندید و گفتمنظورم برای جبرانش نبود پسرم.خندیدم و گفتماختیار دارین…خیلی ممنون فعلا امری نیست؟اقا جلال گفتنه پسرم چیزی احتیاج داشتی حتما خبر بده.برو به سلامتخداحافظی کردیم و رفتم به سمت در.کلید رو انداختم توی قفل و در رو باز کردم تاریکی سنگینی کل حیاط رو گرفته بود نفس عمیقی گرفتم و گفتمسلام بهشت من.ماشین رو اوردم داخل خونه…برق ساختمون رو روشن کردم و به سمت در سالن به راه افتادم.کلید در پیدا کردم و انداختم تو قفل در رو باز کردم و وارد سالن شدم بلند گفتمسلااااام.چراغ هارو روشن کردم پایان خونه سفید شده بود از پله ها به سمت طبقه ی بالا به راه افتادم…در اتاقم رو باز کردم…چراغ رو روشن کردم روی مبل گوشه اتاق و روی تخت ملافه های سفید پهن شده بود.ملافه هارو برداشتم.هیچ چیزی از اتاق دست نخورده بود انگار همین دیروز بود که باهاش خداحافظی کردم.رفتم به سمت حمام …بعد از گرفتن یه دوش حسابی اومدم بیرون حالم خیلی بهتر شد رفتم سر کمد لباسام یه پیراهن سفید و یه شلوار مشکی برداشتم با اینکه از کفش های مجلسی متنفر بودم ولی خب چاره ای جز پوشیدنشون نداشتم.تقریبا پانزده دقیقه ایی طول کشید تا اماده بشم…در کشوی بغل تخت رو باز کردم و ساعت مچی که سینا بهم هدیه داده بود رو برداشتم و بستم به مچ دستم.تو اینه قدی اتاق نگاهی به خودم کردم…همینقدر رسمی بودن بس بود.حداقل برای یک شب.ساعت رو نگاه کردم تقریبا ده شب بود باید عجله میکردم.سریع اومدم پایین و رفتم به سمت در.از کوچه به سمت خیابون اصلی به راه افتادم نیم ساعت بعد جلوی رستوران سینا رسیدم.ماشین رو پارک کردم و به سمت در رستوران به راه افتادم.خب طبق معمول دوباره دکوراسیون رو تغییر داده بود…عاشق این سلیقه به خرج دادنش بودم…هیچ وقت دوست نداشت چیزی تکراری رو همیشه داشته باشه.رفتم به سمت صندوق و گفتماقا سینا نیستن؟دختری که پشت صندوق نشسته بود گفتنه نیستن امرتون رو بفرمایین و خیره شد به چشمام…گفتمهیچی کارشون داشتم نمیدونین کجان؟گفتنه،رفتن تا جایی و برگردن.برگشتم و روی نزدیکترین صندلی نشستم.بهش زنگ زدم…بعد از چند لحظه جواب داد._الووووو…جونم بگو کارتو-بیشعور شماره رو نگاه نمیکنی و جواب میدی.خندید و گفتعه توییاصلا معلومه کجایی سه ساعته منتظرتم.گفتمتو رستورانم مثل اینکه نیستی.یه لحظه عصبانی شد و گفتمن تو اشپزخونم با این دختره نکبتی گند کاری کرد…صب کن اومدم.قطع کرد.چند لحظه بعد از پشت اتاقک صندوق از دری وارد شد تا چشمش بهم افتاد بلند گفتبه به ببین کی اومده…سریع پرید تو بغلم و شروع کرد به بوسیدن…گرفتمش تو بغلم و فشارش دادم به خودم._اخ اخ اخ شکستم…شکستم.ولم کن غلط کردم.نگاهی به صورتش انداختم که قرمز شده بود.گفتدرسته ورزشکاری و زور داری اما نباید که مارو له کنی….اخ دنده هام شکستنخندید و گفتبیا بریم بشینیم چی میخوری بگم بیارن.گفتم هیچی سیرم چیزی نمیخوام.چپ چپ نگا کرد و گفتمن که میدونم چیزی نخوردی خر خودتی.گفتمسینا جدی میگمسیرم چیزی نمیخوام…تعارف که ندارم.سری تکون داد و گفتخیلی خب پس بزن بریم هم یه هوای تازه کنیم هم یه چشمی تر کنیم.نگاش کردم و گفتمتو ادم نشدی هنوز؟خندید و گفتاگه شده بودم که الان بچم اندازه تو بود…بلند شو که دیر وقته و الانم فرصت خوبیه.بلند شدم و باهم به سمت بیرون رفتیم.جلو رستوران ایستاد و گفتبا چی اومدی.گفتم با ماشین_ماشین؟کدوم ماشین؟-ماشین خودم تهران خونه خالم گذاشته بودمش._عه جدی…چقدر فوشت دادم…حلال کن گاهی میپرم رو عمت.زدم رو سینش و گفتم بیشعور بازی در نیار نبینم دیگ به خالم فحش بدی.خندید و گفتتوام بپر رو خاله من…اگ چیزی گفتم…بخیل نباش ادم که خاله خوشکل داشته باشه جزء دوست داشتنی ترین موجودات روی زمین میشه و منم دربست نوکرشم.از حرفاش خندم گرفته بود…ولی خب نمیخواستم بهش رو بدم که دوباره شروع کنه.گفتمچرا فحشم میدادی؟گفتفکر کردم ماشینو فروختی…میخواستم خودم برش دارم.چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتمخودت میدونی که با چه دردسری این ماشین رو وارد کردیم حالا بخوام بفروشمش…محالهخندید و گفتمیدونستم یه جا قایمش کردی ولی دقیق جاشو بلد نبودم اگرنه که الان خوابشو میدیدی.گفتمخب کدوم سمت میخوای بریگفتبزن بریم جلفا الان اونجا شلوغه یکم بچریم.نگاش کردم و گفتمسینا امشب حال و حوصله اینکارارو ندارم بیخیال…میریم یه گردش کوچولو…فردا شب میریم جلفا.گفتخیلی خب حالا هی من بگم مگه گوش میکنی بزن هرجا دوست داری بریم.سوار ماشین شدیم و به سمت خواجو به راه افتادیم.سر راه دوتا بستنی گرفتیم و شروع کردیم به بستنی خوردن.برگشتم سمتش و گفتمسینا از کجا فهمیدی من اومدم.گفتبماند حالا بعدا بهت میگم.-خیلی خب…پس حداقل بگو از کجا فهمیدی شروین پیشمه._خب اونم مربوط به قضیه اوله دیگ اگ بگم که کل ماجرا تابلو میشه.-خب، که نمیگی پس…خیلی خب پس عواقبشم پای خودت.خندید و گفتباشه باشه میگم تو هیچ چیزت به ادمیزاد نرفته میزنی میکشیمون.گفتچند ماه پیش با یه دختره اشنا شدم…اسمش نازنینه.دختر خوبیه خانواده داره رابطمونم جدیه.خیلی دختر خوبیه ،خیلیا…دم عصر بود زنگ زد بهم که شروین رو با یه مرده تو ماشینش دیده…اولش خیلی تعجب کردم اما خب از اونجایی که من رو شروین شناخت دارم حتی فکر اینکه بخواد با کسی وارد رابطه بشه رو بیخیال شدم.تنها کسی که به ذهنم خطور کرد و با نشانی های لباسی که نازنین بهم گفت مطمئن شدم غیر تو کس دیگه ایی نیس.وقتیم به خطت زنگ زدم و دیدم زنگ خورد کلا مطمئن شدم.بهش نگاه کردم و گفتمبیشعور تو وارد یه رابطه جدی شدی اونوقت میخوای چشمی تر کنی.خندید و گفتمگ وقتی ادم یه درخت تو خونش داره نباید به جنگل بیرون نگاه کنه.خب طبق معمول اگر باهاش بحث هم میکردم به جایی نمیرسیدیم…از این رو چیزی نگفتم و به خوردن بستنی ادامه دادم.یدفعه زد رو پام و گفتروشن کن روشن کن که کیس امشبم پیدا شد.نگاهی کردم دیدم دوتا دختر خوشکل با یه تیپ خفن سوار ماشین جلوییمون شدن…راه افتادن و دور شدن.دوباره زد رو پام و گفتپس روشن کن تا نپریدن.نمیخواستم راه بیوفتم اما دل خودمم لک زده بود برای کل کل کردن.روشن کردم و سریع راه افتادم…رفتن به سمت خیابون امادگاه رفتم دنبالشون و برگشتم به سینا گفتمخب برنامت چیه؟گفتبرو کنارش…رفتم به سمت راست و سرعتو بیشتر کردم ازشون سبقت گرفتم و رفتم جلوشون.سرعتو کم کردم دیدم اومدن سمت راست ما.سینا شیشه رو داد پایین و گفتنمی ترسین نصف شبی زدین بیرون…دختره که پشت فرمون بود خندید و گفتاز شب که نه ولی از شماها چرا.سینا خندید و گفتعه ما به این خوبی کجامون ترس داره.دختره گفتکجاتون ترس نداره؟سینا دید دختره اهل دله گفتنگرد که بهتر ما پیدا نمیکنی…بزن بغل کارت دارم.سینا برگشت به سمتم و گفتبزن بغل بزن بغل که امشب قراره یه دلی از عزا در بیاریم.راهنما زدم و کنار خیابون پارک کردم…دخترا تقریبا بیست متر دورتر ما ایستادن.سینا پیاده شد و گفت پس بیا پایین بریم دیگ.گفتمگفتم که امشب چندان حوصله ندارم.گفتپس صبر کن ببینم میتونم جور کنم امشبو.رفت به سمتشون…بعد چند دقیقه دیدم در ماشینو باز کرد و دختری که سمت راست بود پیاده شد و به سمت من اومد.سینا سوار اون ماشین شد.دختره اومد در ماشینو باز کرد و گفتسلامنگاهش کردم دختر خوشکل و نازی بود جواب سلامشو دادم و گفتمرفیقم چی گفت.با صدای نازک و با یه عشوه خاصی گفتامشب رو باهم باشیم…خندیدم و گفتمای بیشعور کار خودشو کرد.دستشو دراز کرد و گفتالنازنگاهی به دستش انداختم و چند لحظه مکس کردم.بهش برخورد و گفتاگه ناراحتی پیاده بشم.گفتماگه بخوایم دیگ لازم نیس و با سر به جلو اشاره کردم راه افتادن.گوشیم زنگ خورد دیدم سینا زنگ زده.جواب دادم…-پس کجا دارین میرین چی به چی شد._هیچی امشبو با شری و الناز سر میکنیم تا ببینیم دنیا دست کیه.-کجا دارین میرین حالا.خندید و گقتبه سمت خونه شما.عصبی شدم و گفتمجنابعالی خیلی غلط اضافی میکنی که به سمت خونه ما…هرجا میخوای بری برو ولی نبینم بری اون سمت.بلند خندید و گفتخواهش میکنم عزیزم کلیدا که پیشته دیگه اره.گفتمسینا من تو اون محل ابرو دارم…این همه جا داری باید صاف بری اونجا.با همون حالت ختده گفتقربونت برم که درک میکنی و به فکر ابروم هستی.پس قطعی شد پیش به سمت خونتون و تلفن رو قطع کرد.واقعا ازش لجم گرفت اگه پیشم بود حسابشو میرسیدم.ناچار بودم و باید راه می افتادم.برگشتم دیدم الناز دستشو تکیه داده در و گرفته به پیشونیش.اونم برگشت و نگام کرد ولی چیزی نگفت.سریع راه افتادم به سمت خونه…باید زودتر از سینا میرسیدم تا کسی متوجه نشه.سر کوچه رسیدم و دور زدم دیدم زودتر از من رسیدن ولی پیاده نشدن.رفتم به سمت در و رو به روی درخونه ایستادم.از ماشین پیاده شدم رفتم به سمتشون دیدم دارن میگن و میخندن…رفتم سمت سینا و گفتمبیا پایین کارت دارم.گفتدرو باز کن بریم تو خونه حرف بزنیم…نگاهی به کوچه انداختم کسی نبود.سریع درو باز کردم و ماشین رو بردم داخل دیدم اونام اومدن….سینا از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت و درو بست.دختری که با سعید بودواز ماشین پیاده شد و اومد سمتم دستشو دراز کرد و گفتسلام شهربانو هستم.نگاهی به دستش انداختم و رفتم به سمت سینا کشوندمش یه گوشه و گفتماگه کسی دیده باشه خونت گردن خودت…این همه جا و مکان داری صاف باید بیاریشون اینجا.خندید و گفتیه نگاه بهشون بکن…زشت نیست این دوتا جیگرو ببرم یه جای در به داغون هتلم که نمیشه خونه مام که پدر و مادرمن…بهترین جا خونه شما بود دیگ ،جبران میکنم.گفتمشما بقیه کاراتو جبران کن این پیشکش…رفت به سمت شری و دستشو گرفت و گفتاین رفیق ما یکم دور از کشور بوده زیادی باد به مغزش خورده یکم بگذره حالش خوب میشه و رفتن به سمت ساختمون.نگاهی به الناز کردم که تو ماشین بود.رفتم کنار ماشین و گفتمشما پیاده نمیشینیم نگاهی بهم انداخت و در ماشینو باز کرد و پیاده شد.گفتخونه ی زیبایی دارین….ولی اخلاق صفر و به دنبال سینا و شری به راه افتاد.نگاهی به در و ساختمون رو به رویی انداختم خب خوبه چراغا خاموش بود.رفتم به سمت ساختمون.سینا و شری رفته بودن داخل من و الناز هم تازه وارد شدیم.دیدم روی مبل نشسته اند و دارن میگن و میخندن.اعصابم از کار سینا فلج شده بود…ولی خب فعلا چاره دیگه ایی نداشتم الناز رو راهنمایی کردم به سمت مبل و خودم رفتم به سمت اشپزخونه…چیزی نداشتیم ولی خب شاید پودر شربت میشد پیدا کرد.بعد از کلی گشتن پیداشون کردم و چهار لیوان شربت درست کردم و ب سمت سالن رفتم.سینی شربتو گذاشتم روی میز و نشستم روی مبل.سینا دوتا لیوان شربت رو گرفت و یکی رو به دست شری داد و اون یکیکروویک نفس سر کشید.انگار نه انگار ما وجود داشتیم میگفتن و میخندیدن.به سمت الناز برگشتم و گفتمشربت بردار گفتنه ممنون میل ندارم.گفتمپس یکی از لیوان هارو بهم بده.نگاه معنی داری به سمتم کرد و گفتمیدونم چی تو فکرته…اما واقعا میل ندارم…چند دقیقه پیش بستنی و ابمیوه خوردم.یکی از لیوان هارو برداشتم و گفتمهرجور راحتی.چند لحظه ایی گذشت سینا بلند شد و گفتخب سمیر کدوم اتاق مال ماست.نگاهی بهش کردم و گفتمطبقه بالا اتاق اخری سمت چپ.دست شری رو گرفت و باهم به سمت بالا رفتن.برگشتم سمت الناز و گفتمشمام برید بالا اولین اتاق سمت راست.بهم نگاهی کرد و گفتسمیر…اسم قشنگیه.سری تکون دادم و گفتمبله میدونم.گفتفکر نکن ما خرابیم هردو تحصیل کرده و خانواده داریم…منتها از سر و وضع شمام مشخص بود از این پسرای علاف و بیکار نیستین برای همین شری بهم اصرار کرد که باهاتون اشنا بشیم.بهش نگاهی کردم و گفتممگه من چیزی گفتم.گفتنه نگفتی اما تو رفتارت کاملا مشخصه.سری تکون دادم و گفتممنظوری نداشتم و ندارم شمام بد برداشت نکن.امروز تازه اومدم و اینطوری شد…انتظارشو نداشتماز جاش بلند شد و گفتخوابم میاد من رفتم بخوابم.گفتمشب خوشبه سمت بالا حرکت کرد از پله ها رفت بالا.از شخصیتش خوشم اومد…برعکس رفیقش دختر سنگینی بود…هم خوشکلتر بود و هم قد و قامت خوبی داشت روسری که سرش بود سفیدی چهرشو چندبرابر کرده بود.روی مبل دراز کشیدم و فکرم مطابق معمول مشغول شد.چند دقیقه ایی گذشته بود که حس کردم پلکام سنگین شدن رفتم و چراغ های سالن رو خاموش کردم…به سمت سالن برگشتم و روی مبل دراز کشیدم…ملافه رو روی خودم انداختم و خوابیدم….چند دقیقه گذشت از خواب بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود ساعت گوشی رو نگاه کردم دیدم نزدیکای پنج صبح شده…هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد.بلند شدم و رفتم به سمت طبقه بالا…رفتم سمت اتاق سینا گوشمو تیز کردم صدایی نمی اومد…خواب بودنرفتم به سمت اتاق خودم در رو باز کردم دیدم الناز با همون لباس هاش روی تخت خوابیده.زانوهاشو توی بغلش جمع کرده بود در کمد رو باز کردم و پتوم رو بیرون اوردم رفتم به سمتش و پتو رو انداختم روش.یک لحظه چشمم افتاد به صورتش…صورت گرد و نازش توی خواب شیرین تر حالت معمولی بود…نمیدونم چرا و چه حسی بود خم شدم و صورتشو بوسیدم.از روی پتو پاهاشو گرفتم و دراز کردم…پتو رو بالاتر کشیدم و برگشتم که برم پایین…_سمیر…بیدار شده بود.-بله._میشه نری و پیشم بمونی.نگاهی بهش انداختم.چشماش هنوز بسته بود چیزی نگفتم….گفتلطفابرگشتم و کنار تختش نشستم به صورتش نگاه کردم باز دلم میخواست بوسش کنم ،دلم میخواست اون چهره ناز و مهربون رو نوازش کنم اما خب یه حسی درونم میگفتنه وقتش نیست.دستشو دراز کرد و دستمو گرفت…دست های نرم و ظریفی داشت.با لحنی نازک و دخترانه که خواب الوده هم بود گفتهمینجا پیشم بخواب.کفشها و جوراب هامو در اوردم و کنارش دراز کشیدم و دست چپم رو زیر سرم به حالت ستون گذاشتم. اخ که چقدر محو اون صورت زیباش شدم سرمو بردم جلو که یه بوس دیگه ازش بگیرم اما یدفعه غلطی زد و پشتش رو بهم کرد.دست راستمو توی بغلش گرفت و خوابید…صورتم نزدیک موهاش بود با دست چپم روسریشو کشیدم و اروم درش اوردم موهاش زیاد بلند نبود اما نرم و لطیف بودن…صورتمو نزدیکتر کردم و موهاشو بو کردم…بوی موهاش مستم کرد خودمو بهش نزدیکتر کردم و دست چپمو بردم زیر سرش دست راستمو کشیدم از بغلش و پتو رو بلند کردم و انداختم رو هر دومون.با هر دو دست محکم بغلش کردم و کشیدمش سمت خودم نرمی کل بدنشو روی بدنم حس کردم صورتمو نزدیک پشت گردنش کردم و چشام رو بستم…صدای سینا از پشت در بلندتر شد…_سمیر…سمیر بیداری.بلند شو صبحونه امادس بیاین پایین تا بخوریم.بلند شدم و گفتماوکی برو اومدم.الناز نبودیعنی رفته بودن…نه غیر ممکن بود پس کجا بود.در حمام باز شد دیدم الناز با حوله من اومد بیرون.صورتشو خشک کرد و گفتسلام صبح بخیر.نگاهی به صورتش کردم و گفتمتو که اینقدر طبیعی زیبایی دیگ چرا ارایش میکنی.خندید و گفتکاش همه طرز فکر تورو داشتن.نگاهش کردم و چیزی نگفتم.خنده اش روی لباش خشک شد و گفتمنظورم از همه،دوستام و دخترای دانشگاه بود.اومد و کنار تخت نشست و گفتاولین باره که کنار یه پسر خوابیدم…و خوشحالم از اینکه اون پسر تو بودی…همون دیشب شناختمت چطور ادمی هستی.اگرنه هیچ وقت چنین کاری نمیکردم.شری هم دوست منه گذشته اش هیچ ربطی بهم نداره ولی واقعا دختر خوبیه اهل اینکارا نیس.سری تکون دادم و گفتمسینا دوست دختر داره و به گفته خودش رابطشونم فعلا جدیه ولی خب گاهی شیطونه.اما ته دلش چیزی نیس.گذشته شما و دوستت هم بهم ربطی نداره…بلند شدم و رفتم به سمت حمام.گفتممن ی دوش میگیرم و میام پایین شما برو.سریع دوش گرفتم و از کمد یه تیشرت و یه شلوار ورزشی برداشتم و پوشیدم…موهامو خشک کردم و رفتم به سمت پایین.صدای سینا از اشپزخونه می اومد که بلند حرف میزد و میخندید.وارد اشپزخونه شدم تا منو دید گفت به به اینم از گل سرسبد مجلس ما…بیا،بیا که صبحونه اوردم در حد تیم ملی،میز پر رنگی درست کرده بود.الناز نگاهی بهم انداخت و سرشو انداخت پایین و خندید.شری هم نگاهم کرد و تعجب زده گفتالناز خوش به حالت دختر…چه شب اولی داشتی توسینا رو کرد به شری و گفتخیرندیده مگه من چمه.خوشکل خوش تیپ …شری که دختر پرویی بود بدون اینکه به سینا نگاه کنه گفتاره هستی ولی کاش بدن سمیر رو هم میداشتی.تازه فهمیدم چی شده و به چی نگاه میکردن.سریع رفتم و رو به روی الناز روی صندلی نشستم…گفتمخب شروع کنین تا از دهن نیوفتاده.خوردن صبحانه با جک ها و متلک های سینا و شروین به پایان رسید.شری رو کرد به سینا و گفتاز جفتتون خوشم اومده اگه پایه هستین به این دوستی ادامه بدیم.سینا بهم خیره شد و گفتمن حرفی ندارم اما اوکی اصلی رو باید اون اقا بده.نگاه عصبی به سینا انداختم…و با حس انتقام جویانه ای گفتمرابطه جنابعالی با بقیه کاری به من نداره تصمیمش با خودته و اخرشو با تاکید گفتم و سینا هم متوجه منظورم شد الناز نگاه معنی داری بهم کرد و سرشو انداخت پایین.ادامه دادمولی بین من و الناز چیزی اتفاق نیوفتاده که بخوایم به چشم دیگه ایی به ماجرا نگاه کنیم…و از نظر من الناز میتونه به عنوان یک دوست پیشمون باشه.سینا نگاهی بهم انداخت و گفتهرجور صلاح میدونی.همه اماده شدیم حس کردم الناز میخواد باهام صحبتی داشته باشه اما موقعیتش جور نشد که تنها بشیم.سوار ماشین ها شدیم که بریم…الناز سریع اومد تو ماشین پیش من.و سینا مجبور شد بره پیش شری.راه افتادیم برگشتم سمت الناز و گفتمکجا میرین.گفتالان دروازه شیراز دانشگاه باید بریم ولی قبلش باید بریم خونه.سری تکون دادم و گفتمادرس خونه رو بگوزنگ زدم سینا و گفتمبرو رستوران منم میام.الناز رو رسوندم سر خیابون نزدیک خونشون.برگشت سمتم و گفتسمیر گوشیتو بده.گوشی رو بهش دادم به گوشی خودش زنگ زد و گفتاین شماره منه خیلی خوشحالم از اینکه با چنین پسری اشنا شدم.خم شد و صورتمو بوسید…حسی خیلی خوبی داشتم از لحظه بوسیدنش از اینکه لب های نرمش رو روی صورتم حس کردم.حسی بود کمیاب.دستشو گرفتم و بوسیدم…نگاهی به چشم هاش انداختم و گفتم می بینمت.از ماشین پیاده شد و به سمت کوچه به راه افتاد…ماشینو روشن کردم و راه افتادم.جلوی رستوران پارک کردم…درو باز کردم رفتم داخل. سینا کنار صندوق ایستاده بود و داشت با همون دختره حرف میزد برگشت تا منو دید گفتعه اومدیگفتمسینا بیا اینطرف کارت دارم…کشوندمش یه گوشه و گفتمدفعه اول و اخرت بود این غلطو کردی میخوای هر قبرستونی که بری برو ولی دیگ نبینم کسی رو به سمت خونم بیاری.خندید و با حالت چاپلوسانه گفتغلط کردم دیگ تکرار نمیشه…باور کن دیشب یدفعه به ذهنم خطور کرد.حالا اینا به کنار دیشب چطور بود خوش گذشت.گفتمسینا حرفو عوض نکن…پرید وسط حرفم و گفتچشم چشم کشتیمون…یه بار گفتی اگه ادم باشم دیگه اینکارو نمیکنم.گفتمدقیقا مشکل ما همینه….تو ادم نیستی.-مگه نگفتی رابطت جدیه…اینطوری جدیهخندید و گفتاصلا نمیذاره بهش دست بزنم خو منم ادمم دیگه احتیاج دارم.زدم رو بازوش و گفتماگه دوستش داشته باشی که احتیاجی به اینکارا نداری.بازم میگم ربطی به من نداره ولی ادم شو…این راهش نیس.خندید و گفتسعی خودمو میکنم.نگفتی؟دیشب چطور بود؟نگاهی بهش کردم و گفتمفقط خوابیدیم اتفاقی نیوفتاد.در ضمن صبح بهم گفت هنوز باکره است…ازش خوشم اومده دختر خوبیه. اون یکی دختره زیاد به دلم ننشست بهتره دیگه نبینیش به نفعته.خندید و گفتپس چی فکر کردی که زنگش میزنم….دستمال کاغذی…پر پر….تمومعصبی شدم از جمله اش ولی خب جای بحث نبود…دختره هم ارزش دفاع کردنو نداشت.پس بهترین راه سکوت بود…ادامه دارد…نوشته سمیر

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *