بهاری که خزان شد (3)

0 views
0%

…قسمت قبلفصل سوماشتباه محض.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-سرمای شدید پوست صورتم رو قلقلک میداد… باد سرد و ملایمی که می وزید باعث شده بود کل تنم به لرزه بیوفته.اشکای گرمی که از چشمام سرازیر شده بودن روی گونه هام خشک می شدن و مجال خودنمایی پیدا نمیکردن.حس میکردم پاهام اونقدری سنگین شدن که دیگه توان راه رفتن ندارم…توی سپیدیه برف، روزگار سیاهِ دختری رو میدیدم که روی پیشونیش مهر بدبختی رو زده بودن.اونقدر توی افکارم غرق بودم که نفهمیدم چطوری به خوابگاه رسیدم… چادر و کیفم رو پرت کردم روی تخت… آروم نشستم و زانوهام رو بغل کردم.گیج و منگ بودم، نمیدونستم محسن چرا این کار رو باهام کرده بود، دلم نمیخواست این حقیقت تلخ رو باور کنم، دلم نمیخواست عین ابراهیم بت شکن یه تبر توی دستم بگیرم و بزرگترین بت قلبم یعنی محسن رو از بین ببرم… آره من از اون برای خودم یه بت ساخته بودم… اونم کجا؟؟؟توی قلبم یعنی پاکترین و مقدس ترین جایی که توی وجود هر انسانه.سرمایی که تو وجودم رخنه کرده بود حتی با آتیش بخاری آروم نگرفت.وقتی پتو رو کشیدم روی خودم پلک هام سنگین و سنگین تر شدن تا جایی که به خواب رفتم؛ یه خواب عمیق…تب و لرز شدید باعث شد دانشگاه رو تعطیل کنم و توی خوابگاه بمونم.شب و روز از پی هم میومدن و می رفتن… زمان باعث شده بود فکر و خیال عین خوره بیوفته به جون روح و روانم.نفس کشیدنم واسم مثل یه مرگ بود، یه مرگ تدریجی…آخه چرا؟ چرا محسنی که اون همه بهش علاقه داشتم و برام تداعی گر فرشته ها بود مثل یه متجاوز به بدنم حمله کرد؟…یه هفته گذشته بود. توی این مدت بارها صدام زده بودن که تماس تلفنی دارم اما هیچوقت اهمیت ندادم و حتی نپرسیدم کی پشت خطه.صبح جمعه بود؛ یه جمعه ی سرد.ابرا باعث شده بودن چراغ آسمون خاموش بمونه.روی تختم زیر پتو چنبره زده بودم که صدای در اتاق منو به خودم آورد.لاله پاشو دختر، پاشو که ملاقاتی داری و یکی دم در منتظرته.سرم رو از زیر پتو در آوردم و با همون چشای نیمه بازم گفتمبا من کار دارن؟لاله موجود زنده ی دیگه ای هم بجز خودت توی این دخمه میبینی؟سرم رو به سمت تک تک تخت ها چرخوندم.لاله دِ پاشو بنده خدا از سرما یخ زد، غلط نکنم طفلی تا الان بستنی شده.- مگه کیه؟لاله یه پسر قد بلند با دوتا ابروی کمونی.با حرفش خنده ای که روی لبم نقش بسته بود محو شد.نمی خواستم محسن رو ببینم اما چاره ای نداشتم.از روی تخت بلند شدم و پالتوم رو تنم کردم.با همون قدم های شل و وارفته، با هزار زور و زحمت خودم رو به نزدیکی در ورودی خوابگاه رسوندم.یه شلوار جین پاش بود و یقه ی بلند پولیورش از بالای کتش داشت چشمک میزد.دستاش رو توی جیب شلوارش جا داده بود و انگار توی برف های زیر پاش دنبال چیزی میگشت و گاهی هم بی هدف پای چپش رو شوت می کرد.وقتی سرش رو برگردوند و متوجه حضورم شد به سمت اتاقکی که مخصوص خانواده ها بود راه افتادم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. حس میکردم سرمای هوا داره استخون هام رو متلاشی میکنه.پالتوم رو با فشار بیشتری دور خودم پیچوندم و منتظر موندم.بعد از چند لحظه اومد و همون جا کنار در روی یکی از نیمکت ها نشست.محسن سلام…صداش آروم و گرم بود… صدایی که نمیدونستم بخاطر سرمای هوا داره می لرزه یا بخاطر اضطراب و بی قراری.هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم… تنها صدایی که توی سرم میپیچید صدای برخورد دندون هام بود.از رو نیمکت بلند شد و اومد جلوی پام روی زانوهاش نشست… بدون هیچ حرفی نگاه سردم رو بهش دوخته بودم.دستای یخ زده ام رو گرفت و زیر لب گفتبهارم، خانومم، اشتباه کردم…وقتی که لب های گرمش به پشت دستم خورد دیگه چیزی نفهمیدم و از حال رفتم.نمیدونم چه مدت بی هوش بودم ولی وقتی چشمام رو باز کردم روی تخت بیمارستان دراز به دراز خوابیده بودم و و سرمی که توی دستم بود اذیتم میکرد.محسن بالای سرم وایساده بود. یه لبخند گوشه ی لبش نشست و دستام رو گرفت و گفت خدا رو شکر.یه ساعت بعد از بیمارستان مرخص شدم و به خوابگاه برگشتم.با میوه ها و چیزای دیگه ای که محسن هر روز می فرستاد و همینطور پیگیری هایی که میکرد کم کم سلامتیم رو به دست آوردم و تونستم سر کلاسام حاضر بشم.نمی تونستم خودم رو گول بزنم، من عاشق محسن بودم و دلخوریم دوام زیادی نداشت بخاطر همین بخشیدمش و رابطمون رو از سر گرفتیم… هیچکدوم دلمون نمی خواست در مورد اون روز کذایی حرف بزنیم که البته همینطورم شد.روز های زیادی سپری شد و من همون عاشق سابق شده بودم؛ عاشقی که به عشقش وفادار بود.ترم هفت بودیم، یعنی ترم آخر… محسن بچه زرنگ بود، البته اگه منم یکی دو ترم اول رو مشروط نمیشدم می تونستم دانشگاهم رو هفت ترمه تموم کنم.حس میکردم همه چی عوض شده و یه سایه افتاده روی رابطه ی من و محسن.حرفامون، نگاهامون همه چیز یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود.خیلی سعی کردم دلیلش رو بفهمم و فهمیدم… دلیلی که ای کاش هیچوقت دنبال پیدا کردنش نمیرفتم.سایه ای که داشت زندگیم رو لحظه به لحظه تاریک تر میکرد جنسش از شهوت بود؛ شهوتی که محسن رو به زانو در آورده بود…توی کتابخونه نشسته بودم و داشتم درسام رو مرور میکردم. چشمای خسته ام رو از روی کتاب برداشتم و به اطرافم نگاه کردم.راحله یعنی یکی از صمیمی ترین دوستام داشت میومد طرفم.کمی دستپاچه به نظر میرسید و تلو تلو خوردنش باعث شد بهش لبخند بزنم.- دیوونه چرا اینجوری میای؟راحله وای بهار نمیدونی تازه چی دیدم.- لابد یه پسر خوشگل دیدی که اینقدر ذوق کردی حالا خوبه دارویی چیزی کشف نکردیا با چندتا ضربه ی خودکاری که یه نفر به میز زد متوجه مکانی که توش بودیم شدم.راحله بیا بریم بیرون میخوام باهات حرف بزنم.کتابی که جلوم بود رو توی کیفم جا دادم و بعد از سر کردن چادرم بسمت در خروجی رفتیم.- بگو ببینیم چته خب؟راحله پدر وایسا روی یه نیمکت بشینیم بهت میگم.بعد از نشستن روی نزدیکترین نیمکت بهش زل زدم و منتظر شنیدن حرفاش موندم.راحله تو چقدر محسن رو میشناسی بهار؟- چرا مگه چی شده؟راحله تو اول جواب منو بده.- خب بعد از گذشتن سه سال تقریبا خیلی خوب میشناسمش.راحله چون میدونم عاشقشی اینو بهت میگم… وقتی داشتم میومدم محسن رو دیدم که توی ماشین مریم نشسته بود و داشتن با هم میخندین.- مریم؟راحله مریم رضایی دیگه، همونی که 405 داره.با شنیدن حرفش مات شدم… مات بازی روزگار…مریم دختری بود که محسن بارها و بارها در مورد دوست پسرهای جور واجورش باهام حرف زده بود. دختری که به گفته ی محسن، زیر پای همه رفته بود.نمیدونستم چی بگم… لال شده بودم…راحله که وضعیت منو دید با دستاش بازوهام رو گرفت و تکونم داد.راحله حالت خوبه؟ میخوای برات آب بیارم؟با بغضی که داشت توی گلوم لونه میکرد گفتم نه و از جام بلند شدم.نمی تونستم باور کنم… نمی تونستم عقلم رو راضی کنم که محسن یه همچین موجود وقیحیه .ولی وقتی حرفاش یادم میومد، وقتی نیش و کنایه هاش در مورد سکس نداشتن از جلوی نظرم می گذشت، دیگه باور کردن رابطه ی مریم و محسن برام کار سختی نبود.تا فردای اون روز با خودم کلنجار رفتم… نمیدونستم باید چیکار کنم.توی یه برزخ داشتم دست و پا میزدم… درسته برام سخت بود ولی باید از همه چیز مطمئن میشدم. به همین خاطر رفتم و توی حیاط دانشگاه عباس رو پیدا کردم… یعنی صمیمی ترین دوست محسن که همخونه اش بود.وقتی دیدمش ازش خواهش کردم که بریم یه گوشه ی خلوت تر تا راحت بتونیم حرف بزنیم.- واقعا از این که مزاحمتون شدم معذرت میخوام.عباس خواهش میکنم، این چه حرفیه؟ خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.بر خلاف محسن قد کوتاهی داشت و چشماش ریز بود.میخواستم بهش یه دستی بزنم بخاطر همین گفتمببینید عباس آقا، شما مثل برادر من میمونید درسته؟نگاه متعجبش رو بهم دوخت و گفتدرسته… مگه مشکلی پیش اومده؟- نه مشکلی پیش نیومده… شما از رابطه ی من و محسن خبر داشتید، پس چرا وقتی محسن دست مریم رو میگرفت و میاوردش توی خونتون به من هیچی نگفتید؟در واقع از هیچی مطمئن نبودم و فقط میخواستم یه تیر زده باشم؛ یه تیر توی تاریکی که شاید به هدف میخورد…چشم های عباس گشاد شده بود و با دهن باز داشت نگاهم میکرد.بعد از چند لحظه سکوت رو شکست و حرف زدراستش… راستش من به محسن گفتم کارت درست نیست اما اون…دیگه صداش رو واضح نمی شنیدم… پس حقیقت داشت…نمی دونستم این قلب لعنتی چند بار دیگه باید زخم بخوره… نمی دونستم خدا تا کی می خواد عذابم بده.شوری اشکی که روی لبم نشسته بود رو با زبونم پاک کردم.عباس حالتون خوبه؟؟هول شده بود و به اطراف نگاه میکرد.- آره خوبم… یه خواهشی ازتون دارم.عباس بفرمایید؟- قول میدم از زندگی محسن برم بیرون، فقط ازتون میخوام دفعه ی بعدی که مریم اومد خونتون بهم خبر بدی.تردید داشت قبول کنه یا نه ولی در آخر قبول کرد و از هم جدا شدیم.احساس میکردم گذر کند ثانیه ها میخوان منو زجر کش کنن… انتظار داشت دیوونه ام میکرد ولی بالاخره وقتش شد.عصر یه روز پنجشنبه بود که عباس باهام تماس گرفت… حالا که وقتش شده بود یه حس سراغم اومده بود… حسی به نام ترس… ترسِ از دست دادن محسن.بین دو راهیه سختی گیر کرده بودم ولی آخرش چی؟… بهتر بود همین الان تمومش میکردم.به سرعت لباسام رو تنم کردم و به اولین تاکسی که به چشمم خورد گفتم در بست.وقتی به کوچه ای که خونه ی محسن توش بود رسیدم از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون راه افتادم.حس میکردم دوتا وزنه به پاهام بسته شده و اونا رو سنگین کرده…عباس روبه روی در ورودی خونه نشسته بود. وقتی بهش رسیدم از جاش بلند شد و سلام کرد.- سلام؛ از این که بهم خبر دادین واقعا ممنونم.سرش رو پایین انداخت و گفتخواهش میکنم… وظیفه ام بود.- الان رفتن توی خونه؟عباس یه بیست دقیقه ای میشه… محسن به من گفت کارش یه ساعت بیشتر طول نمیکشه.- میشه کلید خونه رو بهم بدید؟سرش رو بالا آورد و با یه حالت خاص بهم نگاه کرد.- نترسید کاریشون ندارم… فقط میخوام مطمئن بشم.با تردید دستش رو توی جیبش فرو برد و یه دسته کلید بیرون آورد.عباس بهار خانوم خواهش میکنم کاری نکنید که رابطه ی من و محسن به هم بخوره… به هر حال اون بهترین دوستمه.با گفتن کلمه ی چشم کلید رو ازش گرفتم و بسمت در حرکت کردم.قبل از این که بیام ترس داشتم اما الان با هر قدمی که بر می داشتم مصمم تر میشدم.کلید رو توی قفل فرو کردم و به آرومی چرخوندمش… در باز شد و رفتم توی خونه.کفش هام با هر بر خورد به کاشی های زیر پام تلق و تلوق صدا می دادن، بخاطر همین درشون آوردم و به راهم ادامه دادم.یکی یکی پله هارو رد کردم و به در اصلی ساختمون رسیدم.نمیخواستم محسن توی اون حالت من رو اونجا ببینه؛ هر چند اگه می دید هم اهمیتی برام نداشت.سرم رو به در چسبیدم و گوشام رو تیز کردم… صدایی شنیده نمی شد.دستگیره ی آهنی در رو با احتیاط به سمت پایین کشوندم و بعد از سرک کشیدن رفتم داخل.هیجان زیادی داشتم و قلبم عین جوجه گنجشکی که توی سرما اسیر شده، داشت می زد.نمی دونم چرا ولی حس میکردم داره سردم می شه… یه رعشه ی خفیف دستام رو همراهی می کرد.خونشون دوتا اتاق بیشتر نداشت و در هر دو اتاق توی هال باز می شد.یه نفس عمیق کشیدم و پاورچین پاورچین جلو رفتم… ناله های خفیفی به گوشم می رسید که هر چه جلوتر می رفتم بلندتر می شد…در هر دو اتاق بسته بود به خاطر همین با خیال راحت به سمتشون خیز برداشتم.صدا هارو واضح می شنیدم… دیگه احتیاجی نبود گوشام رو تیز کنم.- جووون بکنم اون کس گرمتو… بگو چی می خوای؟؟… هان؟… کیر می خوای؟- آره… بکن… کیر میخوام… محسن تورو خدا تند تر بکن.صدای ناله های شهوتناک مرد و زنی که توی اتاق بودن و کلمات رکیکی که استفاده می کردن تبدیل به یه پتک بزرگ شده بود.پتکی که با هر ضربه، قلب و حس من رو خورد می کرد و من رو به ورطه ی نابودی می کشوند.دستم رو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای هق هقم اونا رو متوجه حضورم نکنه.دیگه نمی تونستم سر پا وایسم.بدنم سست شده بود… همونجا روی زمین نشستم و به دل خراش ترین آهنگ زندگیم گوش دادم.آهنگی که محسن و مریم خواننده های اون بود.محسنِ من… محسنی که توی رویاهام باهاش میخوابیدم.محسنی که توی بغلش آروم میگرفتم… محسنی که وقتی دستم رو می بوسید حس می کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم اما الان…با نعره ی محسن به خودم اومدم و به اطرافم نگاه کردم. دیگه نباید اینجا می موندم…توانی برام نمونده بود اما از روی زمین بلند شدم و از خونه اومدم بیرون.عباس به سمتم اومد و وقتی حال و روزم رو دید با چشمای نگرانش بهم زل زد.عباس حالتون خوبه؟؟؟… چیزی نمی خواید؟؟؟با دستم بهش فهموندم که چیزی نمیخوام.چند تا ماشین روبه روی خونه پارک بودن… که یکیشون احتمالا ماشین مریم بود.رفتم و پشت یه پراید سفید جوری نشستم که اگه در خونه باز می شد قابل دیدن نباشم.حس و حال خودم رو نمی فهمیدم… داشتم توی خاطراتم گم می شدم…بی اختیار یاد روز تولدم افتادم… یاد وقتی که محسن علاوه بر یه ساعت مچی خیلی شیک، یه عروسک برام خریده بود.عروسک یه پسر بچه که توی یه گهواره، با چشمای باز لبخند می زد…محسن بهار می دونستی خیلی پاک و معصومی؟؟؟- جدی؟؟؟ اینو از کجا فهمیدی آقای باهوش؟محسن چشمات آدم رو دیوونه می کنن.- پس قدرم رو بدون و بیشتر هوام رو داشته باش.یه اخم قشنگ کرد و گفت مگه قدرت رو نمیدونم عزیزم؟بعد یه چشمک زد و دستم رو بوسید.با صدای باز شدن در به خودم اومدم… به اطراف نگاه کردم ولی عباس کنارم نبود.صدای خنده ی مریم توی کوچه پیچیده بود… از پشت شیشه های ماشین کمی سرم رو بالا آوردم. محسن توی چهار چوب در وایساده بود و مریم کمی جلوتر از در.دلم می خواست برم و جفتشون رو بکشم… داشتم از حرص می مردم… خون توی رگ هام سرد شده بود و اگه کاردم میزدن چیزی به اسم خون بیرون نمی اومد.محسن دستش رو به طرف مریم دراز کرد و وقتی باهاش دست داد اون رو کشوند طرف خودش.وقتی لب هاشون به هم دیگه گره خورد حتی نفس کشیدن برام سخت شده بود…بوسه ای که محسن روی لب های مریم جا گذاشت برای من حکم تیر خلاصی رو داشت که باعث شد از پا در بیام و روی زمین ولو بشم.وقتی به این فکر می کردم که حس پاکم رو، سه سال پای چه آشغالی ریختم، قلبم رو مثل ماشین فرسوده ای می دیدم که گذاشتنش زیر دستگاه پرس و دارن مچاله اش می کنن.وقتی حالم سر جاش اومد و تونستم خودم رو پیدا کنم و از جام بلند بشم، دیگه نه محسنی وجود داشت و نه مریمی…مستقیم رفتم خوابگاه و به محض رسیدنم با محسن تماس گرفتم.وقتی شماره رو می گرفتم دستام می لرزید… لرزشی که فشار عصبی زیاد باعثش شده بود.- بله بفرمایید…بعد از این همه مدت صداش رو از پشت تلفن راحت تشخیص می دادم.- منم بهار.محسن به به خانوم خانوما سلامت رو خوردی؟؟؟ حالت چطوره عزیزم؟؟؟ خوبی خانومم؟؟؟حرفاش و تن صداش عصبی ترم می کرد.- خیلی بی شرفی محسن… خیلی آشغالی کثافت… حالم ازت بهم می خوره.محسن بهار… این حرفا چیه؟؟؟ چیزی شده؟؟؟- من امروز همه چی رو دیدم محسن… دیدم که با اون دختره ی جنده لاشی چیکار میکردی.سکوتش داشت سنگین می شد.- د حرف بزن عوضی… فقط می خوام بدونم چرا.محسن تو الان عصبانی هستی بهتره بعدا حرف بزنیم.- من الان می خوام بدونم.محسن منم آدمم و نیاز دارم… حالا اگه تو نمی تونی رفعش کنی بهتره یکی دیگه این کار رو بکنه… تو هیچوقت نخواستی به من توجه کنی.- پس غلط کردی به من گفتی دوستت دارم… غلط کردی گفتی می خوام همدمم باشی.محسن همین الانم میگم.- خیلی کثیفی محسن… تو دیگه برای من مردی.محسن به جهنم، بذار برو… فکر کردی خیلی تحفه ای؟دیگه طاقت نداشتم حرفاش رو بشنوم. گوشی رو سر جاش گذاشتم تلفن رو قطع کردم. ترم هفت تموم شد و محسن از دانشگاه فارغ التحصیل شد. من موندم و یه دنیا خاطره…عصبی شده بودم… اونقدری حال و روزم خراب شد که مدت یه ماه توی یکی از بیمارستان های شیراز به عنوان یه بیمار نیمه روانی بستری بودم.توی این مدت فکر خودکشی کردن بارها به مغزم خطور کرد اما دیگه جرأتش رو نداشتم.بعد از این که از بیمارستان مرخص شدم دوباره به سمت آباده راه افتادم.یه ترم بیشتر نمونده بود و نمی خواستم خانواده ام فکر کنن کم آوردم.دیگه حال و حوصله ی موندن توی خوابگاه و سر و کله زدن با دخترای دیگه رو نداشتم.توی شهر پیش یه پیرزن خونه گرفتم و مشغول درس خوندن شدم اما چه درس خوندنی؟از صبح تا شب همش خواب بودم… از دیدن کتاب هام نفرت داشتم و باهاشون موش و گربه بازی می کردم.تقریبا دو هفته به همین منوال گذشت تا این که یه مستأجر جدید اومد و توی طبقه ای که بالای خونه ی من بود ساکن شد.عصر بود که اسباب کشی کردن و اومدن… ساعت ده شب با صدای زنگ در از خواب بلند شدم.وقتی در رو باز کردم یه خانم حدودا چهل ساله پشت در بود که یه چادر سفید گلدار رو دور خودش پیچونده بود… قیافه ی خوشگلی نداشت و صورتش رو پشت آرایش غلیظی دفن کرده بود.- سلام- سلام، بفرمایید… شما باید همسایه ی جدید باشید درسته؟ ببخشید من باید خدمت میرسیدم. بفرمایید داخل.این رو گفتم و با دستم به سمت داخل خونه اشاره کردم.- خواهش میکنم عزیزم این چه حرفیه؟ ببخشید تو رو خدا، فکر کنم خوابیده بودی… نمیخوام مزاحمتون بشم.- کسی توی خونه نیست بفرمایید داخل.یه لبخند زدم و از جلوی در کنار رفتم.وقتی وارد خونه شد چادرش رو برداشت. فقط یه تاپ و شلوار چسبون مشکی تنش بود.موهای سیاهش رو با یه کلیپس پشت سرش جمع کرده بود.به طرف هال راهنماییش کردم و خودم رفتم کتری رو آب کردم تا براش چایی درست کنم.وقتی که پهلوش نشستم شروع کرد به حرف زدن. از اون آدمای خوش تعریفی بود که با حرف زدن آدم رو جذب میکردن.با چیزایی که گفت فهمیدم اسم خودش لیلاست و چون یه سالی میشه از شوهرش طلاق گرفته با پسرش یعنی حامد و تک دخترش یعنی پونه تنها زندگی می کنن. می گفت حامد توی تهران کار میکنه و الان اونجاست.نمی دونم چقدر گذشت ولی وقتی از جاش بلند شد که بره سیر تا پیاز زندگیش رو می دونستم.چون یه دختر افسرده و تنها بودم خیلی زود دلبسته ی لیلا و پونه شدم.احساس نزدیکی زیادی بهشون میکردم… لیلا تونست قسمتی از تنهاییم رو پر کنه، گرچه هنوز هم بخاطر ضربه ای که محسن بهم وارد کرده بود کمر راست نکرده بودم و گذشته ام از یادم نمی رفت.عصر یه روز جمعه بود. یه جمعه خسته کننده و نفس بر…طبق معمول توی خونه ام مشغول فال ورق گرفتن بودم و لیلا هم کنارم نشسته بود و داشت سیگارش رو دود می کرد.لیلا اگه می تونی یه فال هم واسه من و منصور بگیر.نگاهم رو از پاسور های توی دستم برداشتم و به لیلا خیره شدم.- منظورت همون دوست پسرته که انگار تو صورتش دینامیت منفجر کردن؟با صدای بلند زدم زیر خنده.لیلا ورپریده حالا منو مسخره می کنی؟؟؟ اصلا بیا یادم بده می خوام خودم فال بگیرم.با گفتن این حرفش سیگار رو داد دست من و ورق هارو ازم گرفت.وقتی دید به سیگار روشنی که توی دستم داشت می سوخت نگاه می کنم گفتبکش… هم برای اعصابت خوبه هم آرومت میکنه.توی چند ماهی که با لیلا آشنا شده بودم اونقدری بهش اعتماد داشتم که هر چیزی می گفت رو گوش می کردم. شاید بیش از حد بی جنبه بودم ولی اونقدری روحیه ام درب و داغون بود که برای پیدا کردن آرامش به هر چیزی چنگ می انداختم.مردد بودم ولی سیگار رو به لبم نزدیک کردم… سیگاری که تا نصفه سوخته بود.با پُک اول حس خفگی شدیدی کردم و به سرفه افتادم.لیلا در حالی که یه خنده ی ریز روی لباش جا خوش کرده بود گفتکم کم عادت می کنی.بعد از تموم شدن سیگار گر چه سر درد داشتم اما آروم بودم… فکر می کردم به چیزی که می خواستم رسیدم و آرامش نسبی رو پیدا کردم.از اون به بعد سیگار رفیق و همدمم شد…رفیقی که هر وقت دلم می گرفت سر روی شونه هاش میذاشتم تا آرومم کنه… رفیقی به اسم ونستون لایت.گاهی اوقات حس میکردم توی دود سیگارم دارم خفه میشم. خیلی درد داره وقتی مجبور باشی خودت رو پشت دود سیگارت مخفی کنی و تنها روشنی بخش زندگیت آتیش سیگارت باشه.قید درس و دانشگاه رو زده بودم و از خونه بیرون نمی رفتم… اگه خودم رو بو میکردم می فهمیدم که بوی مرده هارو گرفتم.دو ماهی از سیگاری شدنم می گذشت که حامد اومد و با اومدنش باعث تغییر مسیر زندگیم شد.لیلا می گفت کارش توی تهران تموم شده و بخاطر همین برگشته تا توی آباده مشغول بشه.لیلا بهار دوست داری پولدار بشی؟-پول؟؟؟ بدم نمیادلیلا دارم جدی حرف میزنم چرا می خندی؟یه دسته ی دیگه از سبزی های پاک شده بر داشتم و با چاقو مشغول خرد کردنش شدم.- فکر کردم می خوای از همسایه ها سفارش بگیری تا براشون سبزی خرد کنیملیلا مسخره بازی در نیار دارم جدی حرف می زنم؛ ببین با این کاری که می خوام بهت پیشنهاد بدم خیلی راحت می تونی پولدار بشی، چون هم خوشگلی و هم این زبون دراز رو داریبا پشت دستم عرقی که روی پیشونیم نشسته بود رو پاک کردم و دوباره مشغول خرد کرد سبزی ها شدم.- دستت درد نکنه لیلا جون، حالا من شدم زبون دراز؟لیلا حالا گیر نده بگو ببینم هستی یا نه؟وقتی قیافه ی مصممش رو دیدم کجکاویم گُل کرد و دست از کار کشیدم و بهش زل زدم.- آخه من نباید بدونم این چه کاریه و چطوریه؟لیلا حامد همه چیز رو برات توضیح میده، تو فقط بگو هستی یا نه؟از زندگی یکنواختم خسته شده بودم و می خواستم پیله ای که دور خودم تنیده بودم رو پاره کنم… این کار می تونست یه شوک به زندگیم وارد کنه و باعث بهبود وضعیتم بشه.احتیاجی به پول نداشتم ولی می خواستم از این تنها بودن در بیام بخاطر همین قبول کردم.شب؛ وقتی حامد رو به روم نشست و مشغول حرف زدن شد، توی قیافه اش دقیق شدم. بر خلاف مامانش یه چهره ی جذاب و دلنشین داشت.دماغ کوچیکش متناسب با چشمای ریزش بود و ته ریشی که گذاشته بود بهش می اومد.همیشه به خودش می رسید و سر و وضع آراسته ای داشت.حامد خیلی جدی داشت در مورد یه شرکت به اسم انتشارات فکر روز حرف می زد.انتشارات فکر روز یه شرکت هرمی بود که با بازاریابیه جذب افراد، کتابهای نفیس مثل کتابهای سعدی و حافظ و کپی تابلوهای نقاشان بزرگ که توسط خود شرکت چاپ می شد رو می فروخت.روش کار هم به این صورت بود کههر فرد در مرحله ی اول یه لیست از پایان نفراتی که می شناخت و به اصطلاح توی دایره ی نفوذش بودن رو تهیه می کرد و توی مرحله ی دوم چهار نفر رو که باهاشون رابطه ی نزدیکتری داشت رو از میون لیست تهیه شده انتخاب می کرد و از اون به بعد اونقدری روی این افراد تمرکز می کرد و بهشون نزدیک می شد تا نقاط قوت و همین طور نقاط ضعفشون رو بفهمه و در مرحله ی آخر، کار رو بهشون پیشنهاد می داد و اگر قبول نمی کردن از نقاط ضعفشون استفاده می شد. به فرض اگر کسی عاشق داشتن ماشین خاصی بود، کسی که پِرزنت می کرد باید اونقدر روی این مساله مانور می داد و می گفت که با پول این کار حتی می تونی بهتر از این ماشین رو هم بخری که فرد مورد نظر وسوسه بشه و کار رو قبول کنه.به نظر کار جالبی می اومد بخاطر همین قبول کردم و از فردای اون روز حامد آموزش دادن من رو شروع کرد.حامد به من یاد داد که چطوری حرف بزنم، چطوری پِرزنت کنم و چه کتاب هایی رو بخونم.اوایل برام خیلی جالب و خنده دار بود و همه چیز رو به شوخی می گرفتم.وقتی از زیر خوندن کتاب هایی مثل قورباغه ات را قورت بده در می رفتم و شونه خالی می کردم حامد حسابی کفری می شد و حرص می خورد تا این که آموزش هام تموم شد و باید کارم رو شروع می کردم.حامد می خواست دست راستش بشم و منم دلم نمی خواست دختر ضعیف و بی عرضه ای به نظر برسم.زمانش رسیده بود که طبق لیستی که نوشته بودم چهار نفر رو انتخاب کنم اما جالب این بود که از میون صدتا اسمی که نوشته بودم با هیچ کدوم رابطه ی نزدیکی نداشتم و این یعنی باید خیلی تلاش می کردم.از دوستای توی خوابگاهم شروع کردم و اولین انتخابم مریم بود… دختری که هم اسم کسی بود که عشقم رو ازم دزدید و باعث شد من به این حال و روز بیوفتم.چشم های درشت و مشکی و همینطور ابروهای پیوندیش به خودم شباهت داشت و اندام جذاب و باسن بزرگش می تونست شهوت هر مردی رو به زانو در بیاره.چند بار مریم رو بردم دفتری که توش کار می کردم. محیط دفتر هم جوری بود که خواه ناخواه هر کسی رو جذب می کرد… اگه آدم ها رو زنبور فرض کنیم، اون دفتر برای هر دختر و پسر جوونی حکم یه دشت وسیع گل رو داشت، چون حدود بیست یا سی پسر و دختر که همه خوشگل بودن اونجا کار میکردن. دختر و پسر هایی که همگی بازاریاب های حرفه ای بودن… بازاریابایی که خنگشون من بودم و یه روز خودم شدم سر دسته ی همشون.برای ورود، کار زیادی نمی خواست انجام بدی. فقط کافی بود چیزی حدود دویست و پنجاه و یا سی صد تومن از محصولات شرکت رو خریداری کنی و بعد از ورود باید شروع به گرفتن زیر شاخه می کردی.مریم خیلی سریع تر از اون چیزی که من فکرشو می کردم کار رو قبول کرد و اولین نفری شد که من وارد کار کردم و همینطور اولین دستیار من.همه ی تمرکزم رو گذاشته بودم روی مریم تا خودش رو جمع و جور کنه. تلاشی که برای نشون دادن راه و چاه کار به مریم انجام می دادم باعث می شد خودم پله های ترقی رو دوتا دوتا طی کنم.هم من و هم مریم چهار نفرمون رو پیدا کرده بودیم. حامد چون توی گلد کویست هم کار می کرد اکثر کارهای شرکت انتشارات فکر روز رو سپرده بود دست من.همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که یه روز ظهر توی دفتر کارم نشسته بودم.همه ی بچه ها رفته بودن و فقط من و مریم مونده بودیم که اون هم رفته بود سوپر مارکت تا یه چیزی بگیره و بخوریم.از فرط خستگی داشتم می مردم… از توی پاکت سیگارم یه نخ برداشتم و گذاشتمش بین لب هام… وقتی می خواستم فندک رو از روی میز بردارم صدای گوشی مریم باعث شد بی اختیار دستم به سمت موبایل بره.یه پیام… یه پیام که اسم مخاطبش نفسم ذخیره شده بود.کنجکاویم قلقلکم داد، چون مریم حتی ریزترین مسایل زندگیش رو هم به من می گفت ولی تا الان چیزی در مورد نفس نشنیده بودم.پیام رو باز کردم و متنش رو خوندم.عزیزم هنوز توی شرکتی؟رفتم پایین تر و وقتی چشمم به شماره ی حامد افتاد شوکه شدم… دهنم از تعجب وا مونده بود.مریم یه دختر پاک و معصوم از یه خانواده ی خیلی خوب بود ولی حامد یه دختر باز قهار بود که پای بند به هیچ رابطه و دختری نمی شد.پیام رو پاک کردم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. با فندک سیگارم رو روشن کردم و یه پک عمیق زدم.گیج بودم… نمیخواستم برای مریم اتفاقی بیوفته چون من باعث شده بودم وارد این کار بشه.حامد یه گرگ هار بود… گرگی که براش فرقی نمی کرد چه کسی و چه چیزی طعمه اش باشه.وقتی مریم اومد خیلی سعی کردم چیزی رو به روش نیارم اما طاقت نیاوردم و کنار خودم نشوندمش.- مریم می خوام درباره ی یه مساله ی مهم باهات بزنم.مثل همیشه یه لبخند ملایم زد و با چشماش گفت که منتظر شندیدنه.- مریم تو یه دختر خوب و پاکی؛ یه دختر از یه خانواده ی خیلی خوب، درسته؟مریم وقتی تو اینجوری میگی لابد درسته دیگه؟- به جای چشمک زدن گوش کن ببین چی می خوام بهت بگم.مریم، حامد تیکه ی تو نیست… اون آدم پاک و درستی نیست و مطمئن باش مدت زیادی باهات نمی مونه چون طبیعتش اینه.قیافه اش توی هم رفت…مریم حامد چیزی بهت گفته؟؟ ولی بر عکس تو، من فکر می کنم پسر خیلی خوبیه.- مهم نیست من از کجا می دونم. مریم نمی خوام صدمه ببینی، اون خانواده ی درستی نداره… اگه بخوای دوست پسرای مامانش رو جمع کنی اندازه ی نصف کارمندای شرکتمون میشن، خود حامد هم تا الان کم دوست دختر عوض نکرده.مریم خود حامد برام مهمه نه مامانش یا هر کس دیگه ای. فکر کنم اونقدری بزرگ شده باشم که خودم بتونم تصمیم بگیرم چیکار کنم و چیکار نکنم.وقتی دیدم حرف زدن باهاش فایده ای نداره کیف و چادرم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم.بعد از اون روز چند بار دیگه هم سعی کردم باهاش حرف بزنم تا قانع بشه و از خیر حامد بگذره چون نگرانش بودم و بیشتر از مریم نگران کارمون بودم ولی اون عاشق بود و حرف حساب رو نمی فهمید.یه چند ماه از این ماجرا گذشت تا این که قرار شد با مریم و حامد به گناوه یعنی محل زندگی مریم بریم و اونجا هم یه دفتر جدید تاسیس کنیم.سه روز اول حتی وقت خوردن غذا رو هم نداشتیم تا این که کارامون کم کم روبه راه شد.پنج روز از ورودمون به گناوه می گذشت. صبح ساعت هشت بود که از دفتر خارج شدم تا کامپیوتری که واسه شرکت خریده بودیم رو از یه خدمات کامپیوتری تحویل بگیرم. وقتی اونجا رسیدم صاحب مغازه هنوز نیومده بود بخاطر همین دوباره برگشتم توی دفتر. اونقدر خسته بودم که وقتی رسیدم ولو شدم روی مبل.چشمای بسته ام رو مالیدم و سرم رو به پشت مبل تکیه دادم. صدای ناله های خفیفی میومد…چشمام رو باز کردم و با دقت بیشتری گوش دادم. صدا از توی اتاقی میومد که قرار بود بشه آبدارخونه ی شرکت.فکر کردم گربه است بخاطر همین آروم گفتم پیشت.در نیمه باز بود، از جام بلند شدم و خیلی آهسته به سمت در رفتم.نمی دونم چرا ولی فقط منتظر بودم یه گربه خیلی سریع بیاد بیرون و از کنار پام رد بشه. با دستم در رو خیلی با احتیاط باز کردم؛ جوری که بتونم داخلش رو ببینم.از صحنه ای که دیدم اونقدر متعجب شده بودم که حتی نمی تونستم دهنم رو ببندم.حس می کردم چشمام گشادتر از همیشه است.مریم روی شکم خوابیده بود و حامد کیرش رو تا آخر توش فرو کرده بود و داشت تلنبه می زد.وقتی که در کاملا باز شد به دیوار خورد و حامد برگشت و من رو دید.با همون وضعیت از جاش بلند شد و به طرفم اومد. با دست سنگین و مردونه اش توی گوشم زد جوری که به عقب پرت شدم.حامد معلوم هست تو اینجا چه غلطی می کنی؟با کشیده ای که توی صورتم خورده بود از اون حالت شوک در اومدم و فهمیدم کجا هستم و چه وضعیتی دارم.با داد گفتم من جایی هستم که باید باشم ولی مثل این که تو این جا رو با خونه خالی عوضی گرفتی.حامد اینجا مال منه و هر کاری بخوام می کنم و این به تو و امثال تو هم ربطی نداره.- خواب دیدی خیر باشه… نصف کار مال منه و اجازه نمیدم هر کثافت کاری که دوست داری انجام بدی.مریم خیلی سریع لباساش رو پوشید و بدون این که حتی کلمه ای حرف بزنه از شرکت رفت بیرون.نمی دونم چه مدت به حامد اره دادم و تیشه گرفتم ولی با همون اعصاب خرابم اومدم بیرون و رفتم کنار دریا.یه نخ سیگار از تو پاکت در آوردم و روشنش کردم… حتی دیگه این سیگار لعنتی هم بهم کام نمی داد.حالا باید چیکار می کردم؟ با این وضعیت دیگه حاضر نبودم با هیچ کدوم از اون دوتا کار کنم.حامد همون شب برگشت آباده و منم کارای شرکت رو توی سکوت کامل انجام دادم فقط وقتی که خواستم برگردم به مریم گفتم که مواظب آبروی خوانواده اش باشه.تصمیم خودم رو گرفته بودم و می خواستم همه چیز رو ول کنم. با اتفاق اون روز فهمیده بودم که کارم به جز نابود کردن آدم های ساده و زود باور هیچ منفعتی نداره.حامد وقتی از تصمیمم با خبر شد چنان داد و بیدادی راه انداخت که تا حالا مثلش رو ندیده بودم. بهش حق می دادم چون من دست راستش بودم و کنار رفتن من یعنی از بین رفتن نصف بیشتر سودش. سودی که باهاش هم خونه خریده بود و هم کلی پس انداز داشت.از هر راهی که بلد بود وارد شد تا پشیمونم کنه اما فایده ای نداشت.صدای زنگ موبایلم بلند شد… حامد بود…- بله؟؟حامد سلام، اگه می تونی بیا خونمون کارت دارم.-سلام، باشه الان میام.گوشی رو قطع کردم و لباسام رو پوشیدم. خونه ای که حامد برای خودش و مادر و خواهرش گرفته بود تا جایی که من زندگی می کردم فاصله ی چندانی نداشت.وقتی وارد ساختمون شدم کسی جز حامد اونجا نبود.- پس لیلا خانوم کجاست؟حامد رفته بیرون خرید کنه الان میاد. خواستم بیای تا نقشه ی هرم رو بهت نشون بدم. می خواستم بدونی با رفتنت چی رو داری خراب می کنی…لحنش مثل شمشیر بود… یه شمشیر آغشته به زهر.روی مبل روبه روش نشستم.- ببین حامد من نمی خوام یه مریم دیگه درست کنم؛ نمی خوام از سادگی مردم سو استفاده کنم، می فهمی؟دوباره بحثمون بالا گرفت و دعوامون شد. از جاش پرید و به سمتم اومد…فکر کردم می خواد دوباره زور بازوش رو نشونم بده و سعی کردم فرار کنم اما دستم رو گرفت و پرتم کرد روی زمین.روی سینه ام نشست و با چشمای وحشیش که عین دوتا کاسه ی خون شده بودن بهم زل زد… انگار توی کاری که می خواست انجام بده مردد بود…هر چی تقلا می کردم تا از زیر دستش فرار کنم بی فایده بود و فقط فشار روی سینه ام رو بیشتر می کرد.توی یه حرکت از روی زمین بلندم کرد و با کمر کوبوندم به دیوار و خودش بهم چسبید.دردی که توی کل بدنم می پیچید باعث سرازیر شدن اشکام شد.با دست چپش گلوم رو گرفته بود و فشارش می داد. می خواستم داد بزنم اما راه حنجره ام بسته بود و فقط صدای خر خر کردنم به گوش می رسید…داشتم خفه می شدم که دستش رو کمی شل کرد و لبهاش رو به دهنم چسبوند.سرم رو به چپ و راست می چرخوندم تا کاری که می خواد بکنه رو نتونه انجام بده.دستام رو آزاد کرد و به یقه ی مانتوم چنگ زد… با یه فشار دوتا از دکمه هام کنده شد.- ولم کن کثافت… بذار برم… حامد بدبختت می کنم….کمک… تو رو خدا یکی کمک کنه…انگار کر شده بود و صدام رو نمی شنید… فقط میتونستم به کمرش مشت بزنم. نمی دونم دردش اومد یا نه اما یه لحظه ازم جدا شد و منم از فرصت استفاده کردم و به طرف در دوییدم و خودم رو انداختم توی حیاط.فکر نمی کردم اونجا هم دنبالم بیاد و اینقدر گستاخ باشه که همسایه ها رو نادیده بگیره.فقط با گریه زاری بهش التماس می کردم و داد میزدم کمک.قبل از این که بتونم از خونه خارج بشم خودش رو بهم رسوند و دستش رو گذاشت روی دهنم. با اون یکی دستش چنگ زد توی موهام و اونارو محکم به سمت عقب کشوند.با دستام سعی می کردم موهام رو بگیرم تا از شدت دردش کمتر بشه.هُلم داد به سمت زیر زمین یعنی جایی که کبوتراش رو نگه می داشت.چند بار با دستام زدم توی گوشش که این کار باعث شد بیشتر عصبانی بشه… داد میزد خفه شو وگرنه خودم می کشمت.دوباره با کمر خاکم کرد و خوابید روم. سعی داشت با اون لب های کثیفش ببوستم…لیلا حامد داری چیکار می کنی؟توی اون لحظه لیلا برام مثل یه فرشته بود… فرشته ای که ناجی من شد.بدن حامد با شنیدن صدای مامانش شل شد و من تونستم از زیرش در برم.با هق هق به سمت چهارچوب در که لیلا توش وایساده بود دوییدم و اومدم توی حیاط.اون دوتا بحثشون بالا گرفته بود…با مانتوی پاره نمی خواستم برم توی کوچه، سریع چادر و کیفم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.توی کوچه داشتم می رفتم که صدای لیلا باعث شد برگردم.خودش و حامد اومده بودن دنبالم.لیلا بهار سوار شو تا حرف بزنیم.از حامد متنفر بودم و دیگه دلم نمی خواست ببینمش.لیلا سوار شو بهار… من اینجام اتفاقی برات نمی افته.با اکراه سوار شدم و حامد راه افتاد.حامد ببین بهار…- ببین و درد… آشغال کثافت فکر کردی شهر هرته که هر گهی دلت خواست بخوری؟ بیچاره ات می کنم حامد.حامد هوی چه مرگته دور بر میداری؟ اگه زر اضافی بزنی همین الان صدا تو می برم.لیلا جفتتون خفه شید…- چرا خفه شم؟؟؟ مگه ندیدی پسر عوضی ات داشت چه بلایی سر من میاورد؟ماشین افتاده بود توی جاده ی اصلی و سرعت حامد لحظه به لحظه بیشتر میشد.لیلا درسته، حامد اشتباه کرده و باید عذر بخواد.- غلط زیادی کرده مگه به همین سادگیه؟صدای داد و بی دادمون اونقدر زیاد بود که هر گوشی رو آزار می داد.حامد برگشت تا با دستش بزنه توی صورت من اما چون سرعت ماشین زیاد بود کنترلش رو از دست داد و به بلوار برخورد کرد.با جیغ و داد به صندلی جلوم چسبیدم… ماشین بعد از چند تا معلق وایساد و دیگه تکون نخورد…توی سرم درد شدیدی رو حس می کردم.ماشین با سقف به زمین چسبیده بود… از شیشه ی عقب ماشین با هزار بدبختی در اومدم… سرم شکسته بود و داشت ازش خون می اومد.حامد هم از اون طرف در اومد ولی لیلا بین صندلی جلو گیر کرده بود و نمی تونست در بیاد.چند لحظه بعد کلی آدم دورمون جمع شدن و با کمشکون ماشین رو جابه جا کردیم.من و لیلا با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدیم و اونجا معلوم شد گردن اون شکسته.دیگه طاقت موندن توی اون شهر بی در و پیکر که فقط برام بدبختی رو به ارمغان آورد رو نداشتم؛ به همین دلیل دو روز بعد از تصادف همه ی وسایلام رو جمع کردم و بدون این که به کسی خبر بدم بسمت شیراز راه افتادم…ادامه….-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-1 نوشتن این قسمت یه خورده دردسر داشت چون نه من چیزی می دونستم و نه بهار خانوم جزییات زیادی یادش مونده بود؛ پایان تلاشم بر این بود که داستان جذابی از آب در بیاد.2 با توجه به دو قسمت قبل فکر کنم این موضوع روشن شده باشه که سکس چندانی در کار نیست؛ پس اگر کسی خوند بخاطر این مساله گیر نده این داستان یه سکس کامل داره و اونم توی قسمت آخر هستش.3از مهندس عزیز (مهندس گل پسر-پارسا) که توی چند داستان اخیر به من کمک بسیاری کردن صمیمانه تشکر می کنم.4 امتیاز یادتون نره کم یا زیادش مهم نیست؛ مهم اینه که بدونم خواننده های داستانم برام ارزش قایل بودن.ممنونمنوشته کفتار پیر-پژمان

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *