به نام دختر

0 views
0%

خب ببینید چندتایی داستان خوندم اینجا که یه چیز های دستم بیاد ولی اولین باره مینویسم خوشتون اومد چه بهتر نیومد هم به کیر نداشتم اسم من پرینازه الان که داستان مینویسم 22 سالمه داستان سکسم مربوط میشه به یه پسری که از حدود 12 سالگیم دیدمدش و عاشقش شدم اونم کسی نبود جز بهزاد دوست برادرم پدرام خلاصه کنیم که بهزاد و پدرم توی محله زبون زد همه بودن آدمو عالم بود که این دوتا رو میشناخت دو تا رفیق مشتی و توپ تیپا هم بهزاد از همه پسر های محله هم خوشگل تر بود هم خوش هیکل تر بود هم با سواد تر بود یعنی روز نبود که ایام خرداد ماه زمانی که دبیرستان بودن بچه ها از در خونشون که رد میشدم دوستاش نباشن که ازش سوال و….. بپرسن خلاصه ما بودیم این بچه خوشگلو یه برادر گند دماغ و زبون نفهم بعد یه مدت کوتاه با هم رفتو امد خانوادگی پیدا مادر ها با هم رفیق شدن اینم بگن بهزاد و پدرام خیلی رفیق بودن ها ولی خیلی تو سروکله ی هم میزدن اخلاق هاشون باهم نمیخوند ولی چیزی که منو خوشحال میکرد بهزاد 24 ساعته با پدرام بودن خیلی وقت ها هم میومدن خونه ما خلاصه ما چند سالی این عشق و…. توی دلمون نگه میداشتیم و به کسی نمیگفتیم تا اینکه رفتیم دبیرستان این رو اضافه کنم که مادرو پدرمم خیلی از بهزاد خوششون میومد خیلی وقت ها به شوخی به پدارم میگفت خواهرتو میدی به من بار ها و بارها هم مادرو پدرم میگفتن اگه بهزاد تورو بخواد و از این حرفا که خیلی سر بسته میگفتن چون خیلی سنمون کم بود اون موقع ماها وقت هایی هم که میومدن خونمون یا میرفتیم خونشون باهاش شوخی میکردم اذیتش میکردم اونم خیلی مهربون باهام رفتار میکرد انگار مثل خواهر نداشتش منو میدید که این موضوعی بود منو دلسرد میکرد و اینم بگم یه دلسردی دیگه این بود که بهزاد با تموم دخترای محل رفیق بود این خودش اوج حال گیری و ناراحتی بود برای من دخترا الان خوب میفهمن من چی میگم خلاصه من به کسی چیزی نگفتم و نمیگفتم تا اینکه دبیرستانی شدمو جو ها عوض شدو دوست پیدا کردم و…. لیلا که دوست دختر بهزاد بود هم توی دبیرستان ما بود و البته یه سالی از من بزرگ تر بود گرچه میدونستم خیلی باهم رفیقن و اونم خیلی بهزادو دوست داره ولی بازهم با لیلا طرح رفاقت ریختم که امار بگیرم ازش یکی دوماهی با لیلا دوست بودم میرفتم میومدم ولی هیچ از این ماجرا و…. نمیگفتم چون میترسیدم بهزاد بفهمه و برام شر بشه و به پدارم بگهلیلا یه روز سر صحبت رو باز کرد باهام و ازم پرسید دوست پسر دارم و…… من خیلی سر بسته و گنگ بهش گفتم که کسی دوست دارم ولی فکر نکنم هیچ وقت بهش برسم هرچی هم تقلا کرد که از زیر زبونم بکشه بیرون که اون کیه و چیه و من هیچی نگفتم حالا من کشیدمش به باز جویی امار بهزادو گرفتم که هر چی امار بیشتر بهم میداد بیشتر حالم گرفته میشد تا اون جایی که یه شب گفت باهم سکس کردن یکی دوبار اخ باس قیافو میدید کارد میزدید خونم در نمیومد باورم نمیشد اصلا نمیتونستم بار کنم که همچین پسری سکس کنه البته اگه جام بودید همین فکرو میکردید خلاصه بگذریم از این داستان ها تقریبا نزدیک های عید بود که مچ لیلا رو توی راه برگشت به خونه گرفتم با چشم گرییون که بللللللله خانوم چس بازی زیاد دراورده اقا بهزاد هم زدن تو پرشون خب البته اینم بگم من با لیلا خیلی مچ شده بودم از یه طرف تو کونم عروسی بود از یه طرفم واسه رفیقم ناراحت بودم خلاصه جونم واسطون بگه منم شروع کردم به موش دواوندن ولی هر کاری کردم که لیلا شماره بهزادو بده بهم و من بتونم به بهانه حال گیری و انتقام باهاش یه کم لاس بزنم نداد که نداد جنده لاشی خانوم خب وایییی داشتم دیوونه میشدم از یه طرفم میترسیدم لو برم خلاصه از لیلا که آبی گرم نمیشد اونا هم خدارو شمر داشتن میرفتن شهرشون فقط میترسیدم بهزاد سرش به سنگ بخوره و باهم آشتی کنن دوباره گیج بودم نمیدونستم باید چیکار کنم خلاصه چند روز بعد تو مدرسه یکمی از دخترا بهم گفت بریم کلاس کنکورو از این کسشر ها که یهوویی یه جرقه زد تو ذهنم که اگه بحث انتخاب رشته و….. باشه میتونم به این بهانه به بهزاد نزدیک بشم بالاخره فهمیدم باید چیکار کنم یه نکته هم گوش زد کنم بهتون که واقعا و راستش رو بخواید لیلا هم از من خوشگل تر بود هم بزرگ تر بود هم هیکل فوق العاد سکسی داشت منم پای سن خوب بودم ها ولی نه به خوبی بود و بهزاد همیشه میفگت که خوشگلیت به مامانت کشیده نه به اون میمون پدرام تو این فکر بودم که حرفشو بدازم وسط با پدرم که شاید به بهزاد برسونه و شماریی چیزی بده ازش بهم و…… دیگه دم عید تو بود ما هم شب رفته بودیم بیرون که مادرم میخواست یه پیراهن بخره فکر کردم اول میخواد واسه پدرام بخره که بهش گفتم -فکر نکنم خوشش بیاد از این مدل ها+وا مادر خب داداشمه ها-مامان به قهقه میگه اون که ولش یه بار نشد عین آدم لباس بپوشه میخوام برای بهزاد بخرم+به اسمش الرژی داشتم داشتم تا اسم بهزادو اورد نفسم بند اومدو به تته پته افتادم گفتم خب مادر پارسال هم که بهش لباس دادی خب امسال براش ادکلن بخر بهتره که -مامانم اخم کرد بهم و گفت بله چه طورشد نفهمیدم؟ از کی تاحالا سلیقه هارو میشناسی شماوای داشتم لو میرفتم خلاصه یه جوری ماجرای اون شب رو جمع کردم که بگا نرم عید شدو مثل هر سال اومدن خونمون مثل همیشه خوش تیپ و شیک هم لباساش و هم خودش مثل همیشه مامانمو پدرم کلی باهاش شوخی کردن و خوشو بش کردن منم رفتم کنار بهزاد نشستم روی مبل که پدرام یکی دوبار چشم غره رفت ولی منم گرفتم به اون کیر نداشته که اول داستان گفتم خلاصه تا اینکه پدرم پرسیدبهزاد جان چیکار میکنی شما اوضاع درس چه طوره میخونی؟ اماده ای برای کنکور؟+ میخنده و میگه ای بله دایی جان درسو که میخونیم تا ببینیم چه پیش اید برامون – باریکلا یه کمم این پسر بی عرضه من رو نصیحت کنمنم که دستم زیر چونه ام بودو یه نگاهم به پدر و یه نگاهم به بهزاد بود تا اینکه زد بهم و گفت ساکتی خانوم کوچولو؟+ بهش خندیدم و گفتم خب چی بگم وفتی دوتا بزرگتر دارید حرف میزنید – هیچی ولی اینطوری ساکت هم نباش برو پیش مادر اینا بشین حوصلت سر نره+خب راستش یه چندتایی سوال داشتم- یه کم تعحب کرد و پرسید تو از من چه سوالی داری دختر؟+ببین پدارم میگفت تو تو کار درسو مشاوره و رشته و….. واردی خب من هم سر تعیین رشتم گیرم و هم سر اینکه کتاب چی بخونم و…..مامانم یهو از اون ور گفت اره بهزاد جان اگه میشه پری رو راهنمایی کن چون امسال تعیین رشته داره خلاصه بحث رو شروع کردیم تا اینکه باباش بلند شدو گفت بریم دیگه خلاصه پاشدن برن و….. که مادرم پرسید دم در کمکت کردمنم گفتم اره ولی بازهم یه سری سوالم موند مادر اگه حالا چیکار کنم؟+ عیب نداره صبر کن کنکورشو بده بعد که تابستونه تو هم وقت داری به پدارم بگو برات بپرسه و….. اخ کفرم داشت در میومد پدارم چی میگفت این وسط شانسی که آوردم پدارم قید درسو زد و بعد از اینکه پیش دانشگاهیش تموم شد رفت سربازی بهزاد هم که کنکورشو داد و منم کارناممو هدایت و…. همه رو گرفتم اینم بگم تا تیر ماه ندیده بودمش خلاصه مادرم گیر داد که برم مشاوره و…. که منم گفتم آب در کوزه و ما…. به هر حال یه روز برای بدرقه پدرام ما رفتیم خانوادگی لواسون که روز خیلی عالی و خوبی بود هم با بهزاد تو بازی کردیم کلی هم به بهانه شوخی ها بی مزه لمسش کردم یکی دوباری هم بهانه جور کردم که دستمو بگیره به یه بهانه خلاصه خیلی خوش گذشت و منم اون روز به بهانه بحث هدایت و انتخاب رشته و….. شماره اقا رو گرفتیم اون روز تنها حرفی که فال گوشی اتفاقی شنیدم و هم خوشحالم کرد هم ناراحت این بود که مادرم یه کار پرسیده بود که بهزاد ازدواج نمیکنه و…. مامانش هم گفته بودتکلیف دانشکاهش و کارش معلوم شه اره براش یه دختری خوبی سراغ دارم و…. ناراحتی که لزومی نداره بگم چرا ناراحت بودم خوشحالی از این بابت که یه دلگرمی بود شاید اون بیوگرافی که مامانش داد من بودم درضمن مادر خیلی من رو دوست داشت همیشه بوسم میکرد و….. خلاصه بگذریم که ما ارتباطمون به بهانه کمک کردنش به من شروع شد یه کم خیالم راحت شده بود حس میکردم بهم نزدیک شدیم خلاصه بهانم جواب انتخاب رشته و کنکور کوفتی و اینا اومدو خدارو شکر تهران قبول شد همون چیزی که میخواست که البته بنا به باور همه حقش بود منم دوم دبیرستان بودمو با کمک ایشون رشته انسانی میخوندم یه رشته بینهایت مزخرف از جهت درس عربی کس کش که حالم بهم میزد و ولی عاشق شعرو ادبیات بودم رفت و امد ها ادامه داشت پدارمم از شانس خوبم تهران نیوفتاد سربازیش از شرش راحت بودم گرچه بهزاد اینقدر معرفت داشت که چند وقت یه بار میرفت مشهد بهش سر میزد رفقاتشون روز به روز بشتر از قبل میشد خب من و بهزاد رفیق شده بودیم ولی نه اونطوری که من میخواستم یه وقت هایی من رو میرسوند مدرسه با موتور جلو مدرسه کلی پز میدادم به همه دوستامم میگفتم دوست پسرمه همه هم حسودی میکردن بهم وایی چه حالی مداد جونم واستون بگه رابطمون خیلی بهترو بهتر میشد باهم دست میدادیم یه وقت هایی یه بهانه ای جور میکردم بغل کنیم همو با همین چیزا دل خوش بودم البته اونم تو دانشگاهشون میدونستم با کلی دختر جدید دوسته خب حالا بگذریم همه اینها تا سوم دبیرستان من بود که خوردیم به درس ریاضی و امار بهترین و اولین فرصت همیشه یه وقت هایی قبل خواب کسمو میمالیدم و بهش فکر میکردم یا عکس هاشو رو نگاه میکردمخلاصه ما به بهانه درس کار کردن هفته یکی دوبار میدیدمش دیگه هم نسبتا با هم اوکی بودیم یعنی بهم دست میزد و….. ولی هنوز حس همون خواهر نداشته رو روم داشت چه ضدحالی بود برام وای خدا این خر بود یا خودشو زده بود به خریت امتحانات ترم اولم که تموم شد و دوباره فرصت رابطه و پیش هم بودن از دست رفت تا اینکه یک دو هفته بعد امتحاناتم بهم پیام داد که بپرسه چیکار کردم و…. خلاصه اومدو پیام دادو منم دیگه بحث اصلی رو کشیدم وسط که کسی رو دوست داری و……. بالاخره اونقدر پیچیدم به پروپاش تا ازش حرف کشیدم اونم یکی تو زندگیش بود ولی از قرار معلوم طرف همون لیلا دوست دو سال پیش من بود خوبیش این بود که لیلا اینا کلا از اون محل رفته بودن هیچ خبری ازش نداشتیم و بدیش این بود که دل آقا هنوز پیشش گیر بود من یه مدت دلداری دادامش و….. و بعد همه حقیقت ماجرا رو از اول زندگیم بهش گفتم و اینکه گفتم دوستش دارم و دلم میخواد توی زندگیم باشه اولش شروع کرد به زدن این حرفای بی محتوا کهتو مثل خواهرمی و پدارم رفیمه و….. از این مزخرفات چند وقتی با این حرفا مخمو خورد تا اینکه از خر شیطون اوردمش پایین و باهم رفیق شدیم بیرون میرفتیم و….. و بعد از سال ها بالاخره داشتم به ارزو میرسیدیم و تلاش هام نتیج میداد عالی بود چی از این بهتر اون سال واسه تولدم برخلاف همه سالها که یه کادوی ساده میداد یه کادوی خیلی باحال داد یه دونه از این گوی ها که میچرخونی برف میاد توش میگذرونیدم به شادی یه وقت هایی هم پارک و بیرون و….. میرفتیم باهم بودیم یه خلوت میشدیم لب بازی میکردیم باهم چه عالی بود بهترین روز ها داشت سپری میشد خانواده هامون که در جریان رابطه بودن روزگارم با خوشی میگذشت و میگذشت و میگذشت و تا رسیدیم خرداد و برخلاف همه منتظر امتحان ریاضی بودم طبیعتا میدونید امتحان ریاضی هم در 99 درصد مواقع بعد از اون تعطیلی ها مزخرف 14 و 15 خرداده یعنی چند روز تعطیلی و چند روز بودن با عشقت مادر بزرگم هم دست بر قضا مرد و همه راهی دهات خرابمون شدن منم برگشتم به بهانه امتحان بهزاد قرار بود سه شنبه بیاد تا باهم مثلاریاضی کار کنیم منم اون میدونستم لباس تنگ خیلی دوست داره پا به سن گذاشته بودم سینه هام درشت شده بودن باسنم بزرگ شده بود وای عالی بود قبل از اومدنش یه شام خوب درست کردم و ارایش کردم درحد بنز لباس تنگ ها رو هم پوشیدم بهزاد که اومد درو باز کردمو تا منو دید مثل بز داشت نگام میکرد گفتم نمیخوای بیای تو؟-اگه اجازه بدی شما میام+بفرمایید اومد تو یه کم بحثو کردیم و حرف زدیم تا اینکه دستشو گذاشت روی رون پام و گفت قراره مهمونی بگیریم با این خوشگلی شما یا ریاضی کار کنیم خندیدم سرمو انداختم پایین دستشو گذاشت زیر چونم و گفت منو نگا کن خانوم بعدش صورتشو اورد جلو منم به نشونه تایید صصورتمو بردم جلو شروع کرد ازم لب گرفتن من که بلد نبودم ولی اون کارشو حسابی بلد بود اون موقع ها لیلا برام تعریف میکرد زبونشو میکرد تو دهنم میچرخوند لبامو میک میزد اروم و حرفه ای بعد دستشو گذاشت رو رون پام یه بوس از گونم کرد منم بلند شدمو دستشو گرفتم رفتیم توی اتاقم هل داد رو تخت افتاد تو بغلم دوباره شرو کرد به لب گرفتن ازم بعد لباسمو دراورد شرو کرد با سینه های کوچولوم بازی کردن منم داشتم از روی شلوارش کیر راست شدشو میمالوندم وای یه کمم ترسیده بودم چون هم بزرگ بود کیرش هم سفت بود بازیش با سینه هام که تموم شد اومد شلوارمو از پام دربیاره اونقدری تنگ بود شلوارم بعد کلی زور زدن وقتی دراورد کونمو رون هام قرمز شده بودن انشگتش رو میکشید لای کسم وای داشتم میمردم از لذت با اون دستشم گردنمو گرفته بودو ازم لب میگرفت خلاصه بعد چند دقیقه بهش گفتم فکر میکنم توهم باید لخت شی درسته؟ خندید و گفت نه باید لختم کنی منم اول از شلوارش شروع کردم دکمه هاشو باز کردم و کیرشو کشیدم بیرون نگام کردو گفت اگه دوست نداری و خوشت نمیاد اصراری ندارم ها منم به حرفش گوش نکردم کیرشو کردم تو دهنم اونم فشار میداد یه دستمم به کسم بود که میمالیدم وای کیرش خیلی خوب بود هم بزرگ بود هم سفت بود کارم که تموم شد رو شکم خوابودتم و بعد یه بالش گذاشت زیر شکمم اولش خیلی میترسیدم چون شنیده بودم درد داره خودشو انداختم رومو گفت اذیتت نمیکنم حواسم هست بعد یه بوس کوچولو کرد از لپم پاهامو جفت کرد کیرشو گذاشت لای پاهام یه کم لاپایی زدو منم داشتم ارضا میشدم که یهو دست از کار کشید پاهامو باز کرد گذاشتم لب تختم لای کسمم بازی کرد کیرشو گذاشت رو و هی میکشید وای عالی بود خیلی عالی بود بهترین حس دنیا رو داشتم چند دقیقه گذشت تا من ارضا شدم بعدش افتاد تو بغلم گفت خوب بود راضی بود؟ بغل لبشو بوس کردمو گفتم بله قربان گفت میشه یه کم دیگه هم هیچی نگفتم حدو زد در کونم بعد با انگشت سعی سوراخمو باز کنه منم دردم اومد یه کم اه و ناله کردم بعد بهش گفتم ببین تو اون کیفم کرم هست برادر ببین به کارت میاد خلاصه کرمو برداشتو یه کم دم سوراخ من زد انگشتش رو یکی دوبار کرد توش دردم یه کم کمتر شده بود بعد کیرشو گذاشتو تا دسته فرو کرد چنان جیغی زدم که خودم ترسیدم همسایه هامون بفهمن چند دقیقه ای هم از کون گاییدتم کیرشو که دراورد تموم ابش ریخت روی تخت و فرش اتاقم یکی زدم تو سرش گفتم ای بی شور ابله به گند کشیدی اتاقمو بعدم پریدم تو بغلش و یه لب کرفتیم از هم اینم از اولین و بهترین سکس زندگی من اگه میخواید بدونید سراجام داستان ما چی شد باید عرض کنم که عین فیلم ایرانی نبود که عروسی کنیم تموم شه بره نخیر بهزاداینا بعد از اینکه کنکور دادم اومدن خواستگاریم ولی از شناس گوه من توی این زندگی بعد از نامزدیمون که من 19 سالم بود بهزاد تصادف کردو یه دو ماهی تو کما بود و بعدش جان به جان افرین تسلیم کرد و اخر قصه ی من شد عین فیلم های کره ای و هندی منم از اون روز تا الان شدم یه دختر گوشه گیر تنها بعد از اون ماجرا چادری هم شدم که دیگه پسری دنبالم راه نیوفته تموم زندگیم توی این 2 سال اندی خلاصه شده توی یه مشت نامه چند تا عکس و هدیه هایی که برام خریده بود و لحظه شماری کردن برای اومدن جمعه و رفتن سر خاکش و گریه زاری کردن.ممنونم که خوندین خوشتون اومد و باورتون شد برام دعا کنید که منم بمیرم و زودتر برم پیشش خوشتون هم نیومد به کیر نداشتم.نوشته پریناز

Date: می 1, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *