بی وفا

0 views
0%

تو خونه نشسته بودم كه يه اس واسم اومد نوشته بود درخواست دوستي تو قبول ميكنم ولي يه شرط دارهمنم كه ديدم بعد دوسال تلاش واسه دوستي باهاش دارم به آرزوم ميرسم گفتم هر شرطي باشه قبول،گفت من دنبال يه دوستي ساده نيستم اگه قصدت ازدواجه من باهات دوست ميشم منم كه مثل خدا دوستش داشتم گفتم قبول.چند وقتي از دوستيمون گذشت و من خيلي بهش وابسته شده بودم طوري كه حتي دوست نداشتم تو صورت هيچ دختر ديگه اي نگاه كنم هميشه ام واسه بهترين دوستم تعريف ميكردم چقد ندا رو دوست دارم و حاضر نيستم با دنيا عوضش كنم.يه روز دوستم بهم گفت توكه داري خودتو واسش ميكشي اونم دوست داره حاضره به خاطر تو با هيچ پسري رابطه نداشته باشه گفتم معلومه كه حاضره اون عاشق منه گفت پس شمارشو بده به من تا امتحانش كنم منم كه به خيالم بهش اعتماد كامل داشتم شمارشو دادم به دوستم.دو سال از دوستيمون ميگذشتو من هر روز بيشتر عاشقش ميشدم ديگه ميخواستم با خانوادم صحبت كنم كه بريم خواستگاریش كه اون اتفاق پيش اومد.ساعت 4بعد از ظهر بود كه دوستم زنگ زد گفت سريع بيا خونمون باهات كار واجب دارم منم سريع آماده شدم و رفتم.وقتي رسيدم گفت تو اتاق خواب بشين و قول بده هر اتفاقي افتاد كاري نكني منكه كاملا گيج شده بودم گفتم چرا ميثم گفت ميخوام ذات واقعي آدمارو بهت نشون بدم.اف اف خونشون زنگ خورد و يكي اومد بالا ديد نداشتم ببينم كيه فقط صدا ميشنيدم ،يه صداي آشنا كه ميگفت آخ چه لباي خوشمزه اي و شهوت توش موج ميزد.دنيا داشت رو سرم خراب ميشد ولي باز خودمو گول ميزدمو ميگفتم نه اين صداي ندا نيست اون عاشق منه تا كه بالاخره ميثم آوردش جايي كه من بتونم از سوراخ كليد در ديد داشته باشم وقتي رو مبل نشستن دنيا دور سرم چرخيد پایان خاطرات خوبي كه باهاش داشتم يه دفعه جلوي چشمام ظاهر شدن فقط گريه كردم عشقمو ديدم كه تو بغل دوستم نشسته و داره لباشو با شهوت ميخوره و با صداي لرزون داره بهش ميگه كيرتو در بيار ميخوام بخورمش.اين همون ندايي بود كه وقتي حرف از لب گرفتن پيشش مياومد گوشي تلفن رو قطع ميكرد يعني همش نقشه بود حالشو با ديگران ميكرد و منو واسه سرگرمي ميخواست.حالا لخت جلوي دوستم زانو زده بودو دوستم داشت خودشو آماده ميكرد كيرشو فرو كنه تو كوسش ديگه طاقت نياوردم درو باز كردمو رفتم تو اتاق و گفتم ميثم من ديگه طاقت ندارم ديدنيارو ديدم و سريع از اتاق رفتم بيرون هم ناراحت هم خوشحال از اينكه قبل از اينكه دير بشه همه چي رو فهميدم نوشته حسام

Date: نوامبر 25, 2018

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *