تام کروز (۱)

627
Share
Copy the link

سلام راستش نمیدونم از کحا شروع کنم از کی از چی چه طوری نمیدونم الان که دارم مینویسم یه حسی داره من رو خفه میکنه یه حس که ترکیبیه از عشق از شهوت از حسادت دخترا خوب میفهمن چی میگم فقط یه دختر درک میکنه این داستان رو من اسمم شیلا متولد 76 هستم تقریبا دوسالی از وردم به یکی از دانشگاه های آزاد کشور میگذره همه ی این عشق بر میگرده به دانشگاه و ورودم به اونجا من زمان دبیرستان عین اوسکول ها درس میخوندم که پزشکی قبول شم میدونم خیلی هاتون درکم میکنید الان خلاصه براتون بگم روزی که وارد کلاس شدم نه دوستی با هم بود نه رفیقی و….. تو زمان دبیرستان و…. هم هیچ پسری تو زندگیم نبوده یعنی بوده ولی فقط تو ذهن من روز اول دانشگاه یک شنبه بود سر کلاس پسر ها ته نسشته بودن بعضی هاشون با هم آشنا شده بودن بعضی های دیگه هم از قبل هم رو میشناختن منم رفتن یه گوشه ای جا پیدا کردم نشتسم و مششغول ور رفتن با گوشیم شدم سلاسمون 730 صبح بود تا اینکه پسر قصه ی ما یعنی جناب تام کروز وارد کلاس شد از تیپش بگم قد متوسط هیکل توپر هفتی لباس جذب شلوار 6 جیب موهای بلند ته ریش خلاصه کنم براتون یه پسر همه چی تموم به ظاهر چهره اش هم خوب بود یعنی نسبت به بقیه میمون های کلاس عالی بود خیلی عادی کیفش رو پرت کرد روی صندلی ردیف اول و بدون اینکه به کسی نگاه کنه رفت بیرون از کلاس خنده های یواشکی با آرنج زدن دخترای کلاس پچ پچ کردن هاشون و با هم دیگه حرف زدن هاشون و….. و از این قسمتش خیلی خوشم میاد خشم همه پسرهای کلاس شروع شد تا اینکه استاد اومد و شروع کردن به درس دادن فقط تو دلم میگفتم ای کاش حضور غیاب کنه اسمش رو بدونم کلاس هم که تموم شد اصلا انگار نه انگار که کسی هست زود تر از هم سرش رو انداخت پایین و رفت بیرون گذشت اون روز و فکر و ذکرو خیال پردازی من دوباره بعد از مدت ها شروع شد تو یه نگاه دل باخیتم (اینجا رو یادتون باشه با این علامت*) خلاصه یه مدتی از ترم گذشت کم کم یکی دوتا رفیق پیدا کردم ولی همیشه حواسم پیش تامی بود خلاصه که دلم میشکست میددم دخترای دیگه زیر چشمی نگاش میکنن یا باهاش حرف میزنن و یا حتی پیشش میشینن و باهاش قدم میزنن یه وقت هایی پسر قصه ما اینقدر آروم بود و ساکت یه وقت هایی هم شلوغ و پر هیاهو به قول یکی از دوست های نزدیکش خیلی پیچیده میزد خیلی خوب و بد ازش زیاد میشنیدم و میشنوم ولی چیزی مه دوست و دشمنش با هم توش توافق داشتن توش این بود که با بقیه پسسرا فرق میکنه رفیقاش هم هر چی پسر اسکل بود رفیق فابریکش بود یه وقت هایی هم بد میزد تو پر بقیه دخترا که من خیلی حال میکردم سر همین دیوونه بای هاش هم که بعضی وقت های پریود میشد میترسیدم برم جلو باهاش سر صحبت رو باز کنم راستش رو بخواید همه دخترا دیوونه اش بودیم که بفهمییم از کارش سر دربیاریم و یا اینکه بفهمییم با فلان دختر رله یا نه به قول خودش دوست عادی هتسن باهم خب این همه از تامی گفتم یه کم از خودم بگم قدم متوسط هیکلم هم خوب نه زیاد جاق نه استخونی سینه ها هم که 75 فیس ههمم که….. مو هامم…توی طول ترم اول تموم کار و هدف من شده بود کرفتن امار از افراد خیلی مطمئن و دهن قرص و زیر نظر گرفتن پسری که دوستش داشتم ترم اولمون تموم شد خوبی اون ترم این بود که اکثر کلاس های ما مشترک بود و حتی دیدنش هم شادم میکرد خصوصا وقت هایی که مثل اکثر اوقاتش تنها نشسته بود و دختری دورو برش نبود.اینم اضافه کنم که آدمی بود به شدت غیر قابل دسترس بود یعنی هرکسی شمارشو نداشت توی تلگرام به هرکسی جواب نمیداد جالبیش اینجا بود که خیلی دخترایی که میرفتن پی ویش رو بلاک میکرد و از همه جالب هیچ عکس ازش نبود نه تو جمع دوستاش نه توی صفحه خودش شیک پوشیش از روز اول تو چشم همه بود و سر زبون همه همیشه پیراهن و شلوارش یا با هم ست بود و یا توی تضاد مثلا زرد و قرمز (گفتم مثلا) ترم اول یه استاد بینهایت بد اخلاقی داشتیم که با هاش شوخی های خیلی بد جوری میکرد و استاده هم ناراحت نمیشد سر کلاس الکی بهش نمره میداد فقط منتظر یه بهانه بود بهش مثبت بده جالبه بدونید توی ترم های بعد این یه آپشن برای همه استاد ها بود از دربون حراست دانشگاه تا رییس دانشگاه تا کارمند های نظافتی و مراقب های امتحان حتی خانم ها و دخترای چادری حتی استاد های مردمون باهاش شوخی و بحث و…. میکردن عجیب با همه صمیمی بود حتی یادمه یه بار یه یکی از استاد هامون یه دختر جوونیه روی نیمکت نشسته بودن و داشتن هر و کر میکردن خخخ همه دخترا هارو باید میدید فکر میکردن مخ استادو زده نمره خلاصه بگم پسر عالی بود ولی نمیدونم چرا اینقدر پشت سرش بد میگفتن بعضی دخترا شاید از کون سوزیشون بود که بهشون محل نمیداد و با بقیه دخترا میپرید ترم دوم که بودیم یکی از دوست های خیلی صمیمیم که ورودی بهمن ماه بود توی همون یه دونه کلاس با هم بودیم که خلاصه فهمیدم اونم دوستش داره ولی فرق اون من این بود که خیلی تابلو خر فهم میکرد خیلی تابلو بر خلاف من که ریختم تو خودم زهرا آدمو عالمو توی اون کلاس خر فهم کرده بود که تامی دوست داره خلاصه از اون روز که فهمیدم تامی بهش محل داده و یکی دوبار با هم رفتن بیرون بد خورده بود تو حالم تو حال دخترای دیگه هم خورده بود ولی نه به اندازه من چی بگم والا خلاصه بگم که زهرا اونقدری بد همه رو خر فهم کرده بود که کل کلاس فکر میکردن این دوتا باهم لیلی و مجنون یکی دو هفته این جو سنگین حاکم بود بر اون کلاس و بچه ها و از همه بدتر حالا من بودم که داشتم خر فهم میکردم همه رو تا اینکه ثریا به دادم رسید و مچمو گرفت و داستان رو فهمید سانسور میکنم که کلی قسمش دادم که به کسی نگه و ابرومو نبره و اونم که بد پیله میخواست ما دوتا یه جوری با هم کانکت کنه ای وای چی بگم دیگه…اون دوهفته ی کوفتی که تموم شد تقریبا وسط های اردیبهشت بود که یه روز زهرا خانوم که سه هفته ازش خبری نبود یهویی به من زنگ میزنه و با کلی چس ناله و زاری میگه که تامی باهاش رل نزده خلاصه رفتم فردا پیشش و به بهونه ی دلداری و راه حل کلی ازش اطلاعات گرفتم و تقریبا یه شناخت نسبی از تامی بدست آوردم اطلاعاتی که زهرا داد یه خورده عجیب و غیرقابل باور بود اینکه پسر قصه ی ما یه بچه مایه داره (البته این رو از هر هفته یه مدل جدید لباس پوشیدنش میشد فهمید) عجیب بود آخه تو کتم نمیرفت مگه میشد پسری بنز داشته باشه ولی با مترو بیاد داشنکاه؟ اونم همیشه؟اولش فکر کردم زهرا توهم زده و داره خالی میبنده ولی بعد عکس هاش تو ماشینش رو نشونم دادم داستان از قبل پیچیده تر شد عجیب تر این بود که این پسر قصه ی ما هیچ دوست دختر نداشته این رو دیگه نمیتونستم باور کنم مگه میشه پسری که از رفتگر محلشون تا استادای دانشگاه از کیرش آویزون بودن دوست دختر نداشته باشهمگه میشه مگه داریمزهرا میگفت حتی باهاش دست هم نداده حتی بهش دست هم نزده (زهرا یه کم جنده لاشی بازی در میاورد چن میدیدم یه وقت های خودشو میمالوند بهش) وقتی خواستن از هم جدا شدن تامی بهش گفته با من راحت بودی ولی دیگه به هیچ پسری اینقدر باج نده همه مثل من نیستن.راست هم میگفت هیچ کس مثل اون نبود و نیست ترم دوم تموم شد توی تابستون غیبش زد با هیچ کس به جز یکی دوتا از دوست های فوق فابریکش که بچه های شهرستان بودن هیچ کس ازش خبر نداشت نه تلگرام نه اینستاگرام اکانت همه رو پاک کرده عین این زندانی های فراری حتی موبایلش هم خاموش بود تابستون من شده بود نشستن کنار پنچره اتاقم نگاه کردن عکس هایی که دزدکی سر کلاس وقتی هواسش نبود ازش گرفتم و رویا پردازی کردن خیلی مسخره است میدونم سر نماز همش براش دعا میکردم بعد برا خودم این حس اگه عشق نبود و نیست پس چی بود و چیه؟ زمان انتخاب واحد ترم سه همه وقتی که درس ها رو انتخاب میکردم خدا خدا خدا خدا میکردم که باهاش کلاس مشترک داشته باشم یا نه حداقل با هم توی یه روز باشیم ببینمش ولی از بد شانسی استاد یکی بود و کلاس یکی نبود خب چه میشد کرد باس میسوختم یه روز چهاشنبه حوالی آذر ماه بود که اومد تو کلاس از قضا یکی از دوستای فابریکش یه صندلی با من فاصله داشت تا اومد تو کلاس ذوق زده شدم با خودم گفتم وای الانه که بیا دبشینه پیشم و همینم شد اومد مثل همیشه جذاب و شیک ادکلن تلخش داشت خفه ام میکرد اولین بار بود که توی این یکسال و خورده از نزدیک میدیدمش اومد بالا سرم گفت میشه من اینجا بشینم منم با یه لبخند گفتم بله بفرمایید کیف و کتابو برداشتیم و اومد نشست پیشم در واقع پیش دوستش نه من سرم پایین بود لپ هام گل انداخته بود از فضولی میمردم که چی میگفت به دوستش شیطانت هاش دیوونه میکردمتم اون استادی که اون روز تو کلاسش بودیم خیلی بد اخلاق بود ولی نمیدونم چه طوری بود که مثل همه داشت با تامی شوخی میکرد بهش تامی اون روز برگشت بهش گفت+استاد یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟-باز چه سوژه یی گیر آوردی ( باخنده همه بچه ها هم میخندن)+استاد به جون ناموسم چقدر شبیه دونالد ترامپ هستید (همه بچه ها از خند میزو نیمکت رو گاز میگرفتن رحیمی هم خودش داشت از خنده غشمیکرد)-ای بی معرفت حالا من شدم ترامپ حداقل جورج کلونی یا یه کس دیگه رو میگفتی.کلاس تموم شد هم خوش حال بودم هم ناراحت تو دلم میگفتم ای کاش….. یهوی موبایلش رو دراود و گفتخانوم ببخشید شما نت دارید من یه لحظه به شرکتمون یه پیام بدم؟من با خنده گفتم بله البته صبر کنید یه چیز تعجبی دیگه برام بود که پسری که اینقدر پولداره چرا یه موبایل 400 هزارتومنی (دلار 3500 بود اون موقع) خلاصه تنها اتفاق خوب اون روز این بود که رمز هات اسپات من شماره خودم بود که گوشیشو گرفتم رمز رو دم گزینه نمایش هم زدم که ببینه کاری ندارم کارش تموم شد و رفت همش دل دل میکردم که خدایا بهم پیام بده یه بهانه چیزی جور شه بهم پیام بده ولی خبری نشد توی گروه درس همون استاده تقریبا گروه شلوغی بود من کلا تو گروه ها و…. ساکت بودم مگر اینکه میتونستم به کسی کمکی کاری کنم خلاصه من دیدم آقا آنلاینن با چند تا خانوم های گروه گرم گرفتن من هم یه پست جهت خالی نبودن عریضه دادم اینم بگم اون روز برای اینکه اسم من توی ذهنش نقش ببنده بلند فامیلمو سر کلاس گفتمبله استاد بله بله ……. من هستمکجا بودیم اها داشتم میگفتم که من یه پست گذاشتم اوون خسته بودم خوابم برده بود بعد این داستان صبح پا شدم دیدم پیام دادهسلام شما از امروز به من پهنای باند دادید؟ ( باور کنید همینطوری حرف میزنه)وای از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدک نمیدونستم باید چیکار کنم واقعا نمیدوستم خلاصه کنم که سر بحث باز کردیم هر چی بیشتر رفتیم جلو بیشتر از قبل عاشق شدم تعجب میکردم که چه ممکنه یه پسر 20 ساله اینقدر عاقل باشه اینقدر حرفای گنده تر از سنش بزنه تازه داشت حرفای زهرا و….. برام اثبات میشد حرفای قنشگی میزد * رو یادتون میاد؟ میخوام براتون یه نقل قول ازش بگم که باید با طلا نوشت این حرف رو اونم اینکه بهم گفت یه شبعشق توی یه نگاه وجود نداره توی یه نگاه آدم ها فقط به دل هم میشینن و چیزی که اسمش عشقه در اثر شناخت حاصل میشهغرق این حرفاش بودم تنها پسری که حرف و عملش یکی بود به بهانه خرید یه روز رفتیم باهم تجریش خلاصه بگم براتون یه شب عجیب رویایی مثل فیلم ها فرانسوی و تایتانیک و…. اون شب اولین بار از کافه ویوونا که اومدیم بیرون بهش گفتماجازه میدی دستت رو بگیرم؟تعجب کرد و یه پوز خند زد بهم گفت معمولا ما آقایون باید اجازه بگیریم همونطور که دستش تو جیب پالتوش بود دستمو حلقه کردم دور دستش وای چه حسی داشتم رو ابرا بودم ازش پرسیدمراسته بچه ها میگن تا حالا دوست دختر نداشتی؟ (از عشق زیاد حرف میزد)ساکت شد و گفتمردم زیاد گوه میخورن پشت آدم حالا چه فرقی داره من داشتم یا نداشتم مگه من از اونا میپرسم که با کی یا چی هستن؟منم گفتم بقیه رو نمیدونم ولی من یه کم برام فرق داره که تو کسی دوست داشته باشی یا اینکه کسی توی زندگیت باشههمونطور که راه میرفتیم تو موزه سینما (پله میخوره میره پایین) نشستیم با خنده و یه کم ناراحتی بهش گفتمجواب من رو ندادی؟-منظورت چیه؟ + از این واضح تر که یه دختر بهت ابراز علاقه کنه؟- ههه+ مسخره میکنی منو؟ میدونی چند وقته دوستت دارم؟- بس تو نیست شیلا اولیشون نیستی+ اره میدونم الهه هست سمیرا هست زهرا هست سارینا هست شقایق هست و…- نمیدونم چی باید بگم شیلا این یادت میاد اون روز تو حیات چی گفتم؟ (اینم بگم عجیب حافظه داره روز ماه سال ساعت و دقیقه همه و همه و همه و همه رو دقیق یادشه فکر کنم زمان حاملگی ننش رو هم یادش میاد)+ حرف باد هواست تامی بیخیال شو چیه خب این چه داستانیه یعنی چی با هیچ دختری دوست نمیشی؟داستان چیه؟ عشق قدیمی؟ تو که میگی همه ی این حرفا قصه و داستانه تو که میگی ادم میتونی بارها عاشق بشه- قصه ی من خیلی خیلی خیلی فرق داره با این حرفا شیلا (همین که حرف میزد باهام دستش رو میکشید روی صورتم منم با دستم دستشو گرفتم گذاشتم روی شونمو سرمو گذاشتم روش) من باکسی نبودم شیلا الانم نیستم توی چشم هام اشک جمع شده بود تو گلوم بعض من که نه دنبال ماشینش بودم نه پول باباش نه خونشون نه هیچی ناراحت بودم از دست خدا که چرا وقتی یه عشق پاک دارم دروغ نگم ها خیلی دلم میخواست بهش بدم خیلی تو کفم بودم یه چند تا نکته رو بگممن دویست قسمت نمینویسم همه رو خسته کنم گفتم شما ها و خودم یه تنفسی بگیریم.علت اینکه اسم پسر قصه تام کروزه دوتا دلیل دارم اول اینکه خودش عاشق تام کروزه دوم اینکه خیلی شبیه تام کروزه فقط ورژن سیاهش با موهای خرمایی تیره (باید وقتی موهاش تو نور خورشید تغییر رنگ میده رو ببینی) در ضمن اسم واقعی منم شیلا نیستپایان قسمت اول.ادامه…نوشته شیلا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *