تثلیث

488
Share
Copy the link

دست هام رو به بالای سرم قفل کرد و من ابرو بالا انداختم…چشم های شوخش جدی شده بود.یعنی قرار بود اینجا توی تخت تک نفره ی این اقامتگاهِ نه چندان سرپا آرومم کنه؟توی ذهنم با نیشخند یه (چه عالی)درخشان نقش بست…زندگی برای من یه قطار سریع السیر بودهنوز تنم گرم تنش نشده بود که به ضرب لبهامو به لب هاش رسوندم و عمیق دم گرفتم،بوی رقیق افترشیو و پوستش محشر بود…شاید توقع واکنش مثبت منِ وسواسی رو نداشت که ثانیه ای مکث کرد،اما مرد روزهای من ماهیگیری بلد بود.نرمش اروم لبهاش که به لبهام کشیده میشد چشم هام رو به کما برده بود و با تند شدن ضرب بوسه هاش انقباض عضلاتم اوج میگرفت…از تقلام دست هام رو رها کرد وکامل روم خیمه زد ،دست هاش موهام رو به چنگ گرفت و من بی قرار ،زیر قایق تنش موج گرفتم…ماهی های من مشتاق قلاب بودند و لحظه ای آروم نمیگرفتند…به نفس نفس افتاده بودنددست هاش که به زیر دامنم رفت لب هاش به خنده کشیده شد و بوسه هاش ریز تر…ممتد تا دکلته ی لباسم رفت و بعد در کمال تعجب مستقیما به جایی رفت که از شیطنت مخفی زیر دامنم پرده برداری شده بود …رد نفس هاش،داغی پایین تنه ام،همه چیز دیوانه کننده بود من اما پر بودم از اشتیاق های بزرگتر.._نهنمیدونم ه رو تلفظ کردم یا نفس کشیدم اما هر موجی که داشت چشمهای محمد رو به سمتم کشوند….امکان نداشت بذارم …تمام بعداظهر رو داشت با پیرسینگ نافم بازی میکرد و هنوز گردنم از رد ته ریش و بوسه های پراکنده اش مثل نقش پری،پولک پولک و سرخ بود …امکان نداشت بزارم بدون دخول ارضام کنه…صاف نشستم و دستش رو کشیدم .بدون مقاومت همراهیم کرد و دراز کشید…شلوارکشو با کمک خودش درآوردم و به سمت پایین تنه اش رفتم.جاییکه فکرش هم میتونست منو خیس و غرق کنه…به دست گرفتم و خیره به چشم ها و اخم بی دلیلش بوسیدمش و گذاشتم نور از بین پرده ی کتانی زشت و زرد اتاق،تکلیف اشتیاق من رو روشن کنه…کف وان دراز کشیده بودم و با چشم های باز خیره ی موج برداشتن گنگ آب و نقش پریشون سقف و دوش بودم.عادتم بود .اینکه برای فرار از خستگی هام خودمو غرق کنم و سعی کنم ذهنمو خالی نگه دارم.تمرینی که این روزها تو اجراش موفق نبودم.وحشت ثانیه ها دست از سرم برنمیداشتفکر کردن به ارزششون.به نقششون…به اینکه چند ثانیه ی دیگه میتونستم بعد سوزش عمیق ریه هام تحمل کنم؟پنج؟هفت؟ده؟بعدش چی میشد؟هیچتمام سیستم بدنم دست به دست هم میدادند در واکنش به نیازش منو مجبور به رفتن به دنیای بالای آب میکردند و هیولاها بیرون آب بهم لبخند میزدند…مقاومتم بی فایده بود.توانم به انتها میرسید اما افکارم ساکت نمیشدند…حالا دیگه شقیقه هام نبض میزدو انگار تک تک رگ های مغزم در تلاش برای تحمیل تصمیم خروج از آب مثل یه دژکوب به جمجمه ام میکوبیدند…بوم.بوم.بوم. قلب و مغز و گوش هام همراه شده بودند و چشم هام پرده ی سیاه اخر رو میکشیدمثل صعود یه پری تنها،نفس بریده،سرمو بیرون کشیدم و حس کردم دنیای بیرون آب ترکیبی از سیاه و قرمز با صدای کوبش یه طبل جنگیه…مثل شکل درست واقعیتدم عمیقم و اتساع ریه های گداخته ام صدای ناله ام رو بلند کرد و چند دقیقه بعد ،من حوله پیچ روی کاناپه ی عنابی خونه ی سپیده لم داده بودم و گنگ و پریشون از بالا و پایین های ذهنیم ،میون رنگ های تند و زنده ی بوهم خونه و سرخی ترنج ترمه ی آویز از صندوقچه ی قدیمی،جواب عافیت باشه ی آرامش بخش صاحب خونه رو میدادم*اینم از به لیموی شما سانی خانمی…برات موسیقی بزارم؟ارکید بود که با یه دست سینی رو روی میز وسط گذاشته بود و با دست دیگه اش گربه ی بانمکی که روی سرش یه پاپیون با نقش تیغ ماهی -که بی شک سوغاتی خودش بود -رو بغل گرفته بود…سری به نفی تکون دادم وکمی جابه جا شدم .سعی کردم لشگر شورشی افکارمو منظم کنم و واقعی تر لبخند بزنم،میدونستم که این دخترک حاضر جواب،دیرباوره….با جاگیر شدنش روی کاناپه و رسوندن دست دیگه اش به زیر تن گربه به این فکر کردم که رو چه حسابی قبل اومدنم بهش سفارش پختن بیسکوییت دادم و از اون مهمتر ،واقعا باید ازش بخورم ؟که خم شد و خرچ خرچ کنان دومین بیسکوییتشو با ادامه ی دمنوشش خورد و با چشم های بدجنسش خیره نگاهم کرددرمونده رو به سپیده برگشتم که مشغول جابه جایی لوازم بیرون مونده از ساکش بود و بعد با بیچارگی دوباره به ارکید نگاه کردم که حالا گربه رو روی زمین گذاشته بود تا نفس من رو به ته گلوم بفرسته و همزمان عامدانه رو به سپیده چرخیده بود و با یه لبخند خجول کاملا مصنوعی میگفت*سپیده جان،اووم….تو ریمل داری؟سپیده با لبخند سری به تاسف تکون داد و با ته خنده ی صداش گفت+بیا اینجا آشفته گیسو،برو بیارشون که آخرش هم من سرو سامونت میدم…سه ساعت دیگه پرواز داریم دو ساعت هم هست که داری آماده میشیارکید به قهقهه خندیدو همونطور که به شونه ام میزد تا بگه حواسم بهت هست به سمت اتاق سپیده رفت با صدایی که لحظه به لحظه دور میشد گفت*اگه اون خانم مدیره اینجا بود الان میگفت یکم به رنگ و رخت برس مادربا یادآوری مدیر انجمن خیریه مون و نصیحت هاش به ارکید و اره دادان و تیشه گرفتناشون لبخند زدم.سپیده هم خندید و بلند در جوابش گفت+فعلا که یار شما برخلاف پیش بینی مدیر، کچل هم کنی میپسندتتو من با حسرت و آروم زمزمه کردمتا کجا؟+ساناز….به چشم هاش نگاه کردم که به آرامش شب بود…به این مخمل ها میشد دروغ گفت؟+چته؟قبل از اینکه دهن باز کنم تا دروغم رو رج بندازم بلند شد و به سمتم اومد و رو به روم نشست.ساکت موندم+محمد امروز زنگ زد و گفت ظهر که برگشته تو نبودی…بهش گفتم اینجایی و حمام رفتیتشکر آرومی کردم که قانعش نکرد+رنگت پریده ساناز…تو فکری …تو سفر لافت که نیومدی نگرانت شدم ولی گلبو گفت که راحتت بذاریم…محمد میگفت اگر تعهدش به شیفت ها نبود پا میشد میومد اینجا….ناراحتت کرده سانی؟بلند شد و با شک رو به روم زانو زد و دست هامو گرفت.موج گرمای دست هاش به تن دستهام رسید و من به نقش ریز و قلب بزرگش لبخند نیم بندی زدم+اگه چیزی…_عذاب وجدان دارم…نمیدونم بعد من چیکار میکنهکلام از دستش در رفت و وحشتزده خیره به نگاهم موند.از پشت تری چشم هام نگاهش کردم و نالیم_همین یه بار،گناهشو به جون میخرم…گنگ به کلمات بی ربط من و لحن درمونده ام خیره موند و من سعی کردم سوزش ریه های بی نفسمو نادیده بگیرم و با لبخند اطمینان بخشی به سپیده که اینهمه نگرانی حقش نبود ،لرزون اما مطمئن ادامه بدم_محمد رو میخوام ..بی رحمانه ست اما فقط همین یک بار…خودخواهم سپیدهو لبخند کج و کوله ای زدم که بیشتر متعجبش کرد.نفس عمیقی کشید.شاید از آسودگی اینکه با جملات احمقانه ام برای لحظه ای به خیال اتمام رابطه ام با محمد سوقش داده بودم.لب باز کرد تا چیزی بگه که ارکید جست و خیز کنان از نیم پله پایین اومد و در حالیکه شونه و کیف آرایششو مثل یه گنج تازه استخراج شده تو دستش تکون میداد خودشو رو کاناپه پرت کرد و بعد رها کردن کیف بینوا، بیسکوییتی برداشت و در جواب نگاه های متعجب ما با لبخند گفت*من چیزی نشنیدم اما خب…..بفرمایید دهنتونو شیرین کنید راستی پیشی یه گولّه مو تف کرده…سالار گفته بود که مستقیم هوس سوپرایز نکنم.مامان و پدر مهمونی اند و مستقیم به مطبش برم….دلتنگش بودم.شب بود.کم خواب و بی حوصله بودم و نگاه چند بیمار نشسته روی صندلی به عبا و دامنم خیره مونده بود وگرنه چشم های میشی دخترک منشی میتونست برام یه لبخند صمیمی باشه…_فرمودید سرمدی؟+بلهدرحالیکه اخم میکرد و خط ابروهای عسلیشو به میشی ها نزدیک میکرد سوالی گفت_مطمئنید امشب وقت داشتید؟+خیرشاکی نگاهم کرد و سعی کرد همچنان مودب بمونه.سالار چه به سر این مجموعه آورده بود که نفس کشیدنشون هم اصولی شده بود؟…اگر ساناز قدیم بودم حسابی مانور میدادم .اما ضعیف بودم و نمیتونستم منکر این بشم که با فکر تلافی گوشی خاموش سالار منضبط کلنجار میرم …_آقای دکتر توی تایم نامتعارف ویزیت ندارن.متعارف هم دکتر سرشون…+بگید همسرشون اومدهابروهاش از میشی ها فاصله گرفت و به عسلی موهاش نزدیک شدبا تردید به قیافه ی مطمئنم نگاه کرد…خواستم تفریحم رو تکمیل کنم+بهش بگید ساناز توی چایخوری منتظره…توی بهت و بدگمانی دخترک روی پاشنه چرخیدم به سمت واحدی که با راهروی باریکی که بین دو واحد ایجاد شده بود و حکم یه پیشفرض برای رویاهای سالار و فعلا یه چایخوری و استراحت گاه کوتاه برای شب های پرکار سالار بود رفتم..سعی کردم تا جاگیر شدنم روی کاناپه های چرم مشکی از خنده نلرزم و صدالبته تا اومدن صاحبش تمومش کنمحالا که سالار با لبخند رو به روم نشسته بود و سعی میکرد قیافه ی خندونش رو با دیسیپلین همیشگیش بپوشونه، از نتیجه ی کارم راضی بودم.با قیافه ای شرور در حالیکه قهوه ی کار دست یه خانم مو شرابی رو هم میزدم خیلی جدی نگاهش کردم+حالا چرا نمیخندی؟درحالیکه دکمه های استینش رو باز میکرد نگاهم کرد و گفت_همه ی کارمندا میدونن مجردمبا بی تفاوتی شونه بالا انداختم. به قهوه لب زدم و گذاشتم رضایتم توی صورتم پخش بشه+مسلما…بالاخره باید ثبت با سند برابر باشه دیگهتو چشم هاش برق خنده پررنگ شده بود ولی با تخسی مقاومت میکرد…آخ که من دست پرورده اش بودم_ ضربه ات. خیلی دست پایین بود…و اینکه…..فکر نمیکنم برام دردسری درست کرده باشیسرمو از پشت فنجون به چپ کج کردم+بیست ساعت رانندگی کردم،تلاش برای یه تفریح سرپایی که حقمه،نیست؟با نگاه اخطاریش خیره ام شد….بعد خم شد و کیک رو برام سرو کرد و پیش دستی رو به سمتم گذاشت…با چنگالم به وسط کیک اولیه حمله ور شدم…گوشه ی چشمش از انزجار چین خورد…احتمالابعد جمله ی نامتعارفم و کیک خوردن عجیب ترم، تو ذهن این جنتلمن فقط یه چیز بود…بی نزاکتبا سر پایین و در حال کنکاش کیکم ادامه دادم+راستی بابت کمک واریزیت متشکرم.تو خود ذخیره ی طلاییمی به قول سپیده،سالار تایمبا لبخند نگاهم کرد ولی جدی و محکم گفت_اون آدم ها بخشی از مسئولیت منند،کار ویژه ای نکردم.گرچند این چاه عمیق تر از این حرفاست..سری به تایید تکون دادم.مسئولیت چیزی دردناکی بود.یه چیزی مثل ناگفته های من به محمد و وحشتم از بعدش و عذابم از حالام.مثل انگشت های زخمی سلمه کوچولو که فکر میکرد با سوزنش میتونه دنیاشو آیینه دوزی کنه.مثل ششمین کودک مجددا ناشنوای یه خونواده ی دو همسری بودن و جیغ های ارکید که اگر سالار و سپیده نمیگرفتتش پدر و خاله ی سلمه رو به یه ضربه ی کاری مهمون کرده بود…مثل بی وجدانی چشم بستن روی درد و فقر.مثل خودخواهی من برای نگه داشتن محمدبا یادآوری سلمه کوچولو و اشتهای عجیبش به کیک های سیسی،از اشتها افتادم.بشقابم رو پس زدم و برای تلطیف فضا ،فنجون به دست رو بهش گفتم+حالا چرا نمیخندی پیرمرد؟_به روت نخندیدم خانمم شدی،میخندیدم چی میشد؟با بیخیالی تابی به فنجونم دادم ازت حامله میبودمبه خونسردی های من عادت داشت،اما اینبار هضمش چندثانیه طول کشیداز موفقیتم نیشخند زدم و اون به تاسف سر تکون داد…سالار پسر مادرم از ازدواج اولش بود و همین نام خانوادگی متفاوت همیشه دستمایه ی شوخی و گاهی سواستفاده ی من بودکنار اومدنش با من حماسه های زیادی رو در پی داشت اما ته این شاهنامه، برادری بود…برای من سالار دلبستگی و عشق بودنمیدونم چطور نگاهش میکردم..رنگ نگاه طلاییش کدر شد و مویرگ های خسته ی صورتیش،سرخ تر.سیبک گلوش تو تلاش برای قورت دادن بغض هاش بالا و پایین شد و نگاهش به قهوه مات موند…درد داشت.همون موریانه ای که برگ های شاهنامه رو میخورد….درد داشتم.غم.یه سرگشتگی مکرر که توی تنم میچرخید و نمیذاشت از آخرین تکرار هام لذت ببرم.خَلاصش کردم+سالارنرم گفته بودم و این خلاف شیطنت های من بود.با صدای پایینی خشدار جواب داد_جانم؟سعی کردم لب هام رو به طرفین بکشونم اما انگار موفق نبودم+آزمایش های جدیدمو به دکتر صالحی نشون دادی؟چشم بست و نفس عمیق کشید…سنگین تر شد_اوهومچشم هام میسوخت و اشک هام پشت یه حصار صف کشیده بودند+تا بستری شدن چقدر وقت دارم ملک جوان؟مستقیم به چشم هام نگاه کرد.مثل وقتیکه بچه بودیم و به دقت به رویای ملکه شدنم گوش و دل به دل خواهر کوچولوش میداد.قسم راستمون بود…یه اخطار …که تو رو به نوستالژیهامون قسم راست بگو…کلافه نگاه دزدید و به کیک نیم خورده ام نگاه کرد._حس میکنم بی چاره ام ساناز…دست هام زیر سنگند…برات چیکار کنم؟هان؟بغض داشت .من اما سعی کردم صدام یه دست باشه.بی خش.+بگو ….باز هم سیبک گلوش بالا و پایین شد.لبهاشو به هم فشرد و چشم بست+جون ساناز بگ…_کمتر از دو ماه…اشکم چکید…لبخند زدم تا وقتی چشم باز میکنه لبخند ببینه+چه خوب…دوباره بغض سنگیمو قورت دادم و لبخند زدم.سعی میکردم طبیعی باشم و همین به شدت غیرطبیعیم میکرد+یسری کتاب باید بخونم.سپیده برای پناهگاهش یه نقشه میخواد…تازهقول دادم برای بچه ها بیست تا دریم کچر درست کنم.سلمه شب ها خواب طوفان میبینه..آخرین کلماتم رو با بغض خفه کننده ای گفتم.بلند شد و کنارم نشست.سرم رو به سینه کشید و من آخر شاهنامه رو برادرانه باریدم…نوشته ارکیده ی برفی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *