تفاهم

466
Share
Copy the link

نمیدونستم که باید خوشحال باشم یا ناراحت…نمیدونستم چجوری باید تو چشماش نگاه کنم…من تقصیری نداشتم ولی اون به من اعتماد داشت…اگه میفهمید… از کجا باید بفهمه… ‏اما من نمیتونستم هیچی نگم …-دیگه تمومه…-یاسمن از مهران خبری نشد… تا الآن باید میرسیدن دیگه…-‏ نمیدونم گوشی من خاموش شده…-اینجا شارژر هست…تو دلم گفتم نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن همه جا باید دخالت کنن… دختره فوضول خب به آرایشگریت برس…- نمیخواد الآنا خودشون میان دیگه…مثل همیشه نبود… خب البته که نباید مثل همیشه باشه… ‏امشب براش شب خاصیه… اما … ‏ اون بهترین دوست منه و فکر میکنه من بهترین دوستشم… ‏نمیدونم چجوری بهش بگم… ‏ چیرو بهش بگم؟؟؟؟… متفاوت بود اما نه اونجوری که باید باشه… ‏ اون اینجوری نباید باشه…تلفن آرایشگاه زنگ خورد…-سلام بفرمایید… بله بله … تقریبا تموم شده… عروس خانوم منتظر شمان…خب پس بهشون میگن… خداحافظ… آقا داماد بودن میگن که پایین منتظرن……دلیل این همه اصرارش رو نمی فهمیدم… با خودم فکر میکردم شاید ازم میخواد درمورد مینا براش کاری انجام بدم…چند سالی بود که می شناختمش.همکلاسی بودیم اما تا قبل از دوستیش با مینا حتی سلام علیکم با هم نداشتیم… من و مینا همیشه با هم بودیم و خب همین باعث شده بود با مهران صمیمی بشم.پسر خوش تیپ و قد بلند و… میگفت کار مهمی با من داره… اول شب جایی نزدیک خونه ما با هم قرار گذاشتیم. قبل از من سر قرار رسیده بود به ماشینش تکیه داده بود و داشت سیگار میکشید… -تا حالا ندیده بودم سیگار بکشی…-‏اولین نفری هستی که میبینی…-‏من آدم دهن لقیم…سیگارش رو انداخت بیرون و در سمت شاگرد رو برام باز کرد-نمیشه اول موضوع رو به من بگی…-‏یکم سخته گفتنش باید….‌.‌..به صورت مینا خیره شده بودم… خوشحال نبود… یه لحظه فکر کردم شاید… صورتش رو به سمت من برگردوند… نگاهش که به نگاهم افتاد تغییر چهرش رو حس کردم… لبخندی که کل روز ازش ندیده بودم رو صورتش اومد…اما… خیلی زود دوباره همون چهره اندوهگین جایگزینِ… سرش رو برگردوند… انگار…شاید واقعا…ماشین ترمز کرد… رسیده بودیم جلوی… ‏. ‏. ‏. ‏. ‏. ‏. ‏-نمیخوای بگی چی شده…-چرا..-‏خب؟ماشین رو گوشه خیابون نگه داشت. چشمام به صورت کشیدش خیره مونده بود. منتظر بودم حرفی بزنه اما انتظار شنیدن حرفی رو که زد نداشتم…-من تو رو دوست دارم یاسمن…قبل از اینکه به خودم بیام دستامو گرفت و صورتش رو نزدیکم کرد…باورم نمیشد این همون پسری که قراره فردا با مینا ازدواج کنه… اون بهترین دختری که من میشناسم رو داشت…وقتی لبهاش به لبهام برخورد کرد انگار تازه فهمیدم که داره چه اتفاقی میوفته…نفهمیدم چجوری دستامو از تو دستاش بیرون کشیدم…نفهمیدم چجوری از ماشینش پیاده شدم و …نفهمیدم چجوری رسیدم خونه ….نفهمیدم چجوری شب رو صبح کردم و…نفهمیدم چطور از صبح تا شب گذشت …فقط وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده که مینا روبروم ایستاده بود… کفش های پاشنه بلندی که هیچ وقت نمی پوشید… دامنی که هیچ موقع دوست نداشت و امروز آنقدر بلند بود که رو زمین کشیده میشد… ‏لباس سفید رنگ که همیشه ازش بدش میومد… ‏و موهایی که برخلاف همیشه آنقدر بلند بود که از کناره شال توری بیرون می ریخت… ‏امروز زیباتر از همیشه بود اگر مثل سابق لبخند به چهره داشت… ‏-میشه چند لحظه با هم تنها باشیم؟ ‏-الآن؟؟؟ ‏دست من رو گرفت تا دنبالش برم… به خلوت ترین جایی که میشه قبل از اون شلوغی پیدا کرد… چشمام به صورت گردش خیره مونده بود.منتظر بودم حرفی بزنه اما انتظار شنیدن حرفی رو که زد نداشتم…-من تو رو دوست دارم یاسمن…قبل از این که بخوام چیزی بگم من رو در آغوش گرفت و لب هاش رو روی لب های من گذاشت… ‏اینبار میفهمیدم که چه اتفاقی قراره بیوفته… ‏اینبار می دونستم که باید چیکار کنم… ‏. ‏. ‏. ‏مینا دفتر را از دستان یاسمن بیرون می کشد و به گوشه ای پرت میکند… هردو لبخند میزنند و یکدیگر را در آغوش میگیرند…سپس به روبرو خیره میشوند که مهران به سمت آنها میرود… . ‏. ‏. ‏ حتما داستان رو خونده یا نخونده نظر بدید… ‏از نظرات مثبت و منفی و حتی توهین آمیزتون ممنونم …نوشته yasamant

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *