تنها دوست واقعی من

347
Share
Copy the link

بعد از پنج روز، با انرژی وارد خونه شدم. با خوش رویی رو به ناصر که مثل اکثر موقع ها پای بساط بود؛ گفتم سلام بابایی. خوبی؟؟؟ به آرومی سرش رو آورد بالا و بهم نگاه کرد. می دونستم بدش میاد که بهش بگم بابا. منم دقیقا برای همین بهش می گفتم بابا. سرش رو به علامت جواب سلام تکون داد. شالم از روی سرم برداشتم و همراه کیفم انداختم روی کاناپه و با اخم بهش گفتم این یعنی جواب سلام الان؟؟؟ چند ثانیه با همون چشمای نسبتا جدیش بهم خیره شد و گفت چند بار دیگه لازمه بگم که منو اینجوری صدا نزنی؟؟؟ کلیپس موهام رو باز کردم. با تکون سرم و کمک دستام، موهام رو از هم باز کردم. نگاهم رو شیطون گرفتم و بهش گفتم چیه عارت میاد من دخترت باشم؟؟؟ هیچ جوابی نداد. سرش رو انداخت پایین. شروع کرد دود گرفتن. مانتوم رو درآوردم و انداختم کنار کیف و شالم. رفتم جلوش و کمی دولا شدم. با لحن خاصی گفتم یعنی می خوای بگی تو این دنیا هیچ پدری عاشق دخترش نیست؟ البته نه از اون عشق پدر و فرزندیا ها. از اون یکی عشقا. از اونایی که خودت می دونی آخرش چی میشه. مثل من و تو…بدون اینکه نگام کنه؛ گفت من پدر تو نیستم… پوزخند نا خواسته ای زدم و گفتم از نظر من تو پدرمی. منم دخترتم. حالا مگه چه عیبی داره… حرفم رو قطع کرد. بهم نگاه کرد و با لحن جدی تری گفت من پدر تو نیستم شیوا… از اینکه موفق شدم کمی عصبیش کنم، خوشحال شدم. لبخند زنان برگشتم. اون روز تصمیم داشتم اتاقی که با ناصر قرار گذاشته بودیم، فقط برای من باشه رو بچینم. داشتم می رفتم سمت در که گفت وایستا کارت دارم…برگشتم و بدون اینکه چیزی بگم، منتظر موندم تا بگه چیکارم داره. سرش دوباره پایین بود و تو همون حالت گفت لباساتو در بیار… یه پوف طولانی از دهنم بیرون دادم و گفتم هم اینکه از صبح بیرون بودم و خسته ام. هم اینکه می خوام برم اتاقمو مرتب کنم. حسش نیست پدر عزیزم… سکوتش یعنی باید همچنان دستوری که داده رو اجرا کنم. سعی کردم جدی باشم و گفتم می شنوی چی… باز حرفم رو قطع کرد و گفت درشون بیار…وقتایی که ناصر اینقدر جدی میشد و لحنش دستوری، ازش می ترسیدم. چند دقیقه قبلش هم که رو مخش رفته بودم. همیشه دوست داشت به آرومی لباسام رو در بیارم. تاپم و شلوار جینم رو در آوردم. تعجب کردم که اصلا بهم نگاه نمی کنه. شلوارم تو یه دستم بود و با دست دیگه ام دست به کمر شدم. بهش گفتم خب… انگار زیر چشمی حواسش بود و بهم گفت همه شو در بیار… شلوارم رو مثل تاپم انداختم روی زمین. به آرومی شورت و سوتینم رو در آوردم. ترجیح دادم دیگه هیچی نگم. چند دقیقه همینطور وایستاده بودم. هنوز سرش پایین بود. یه پک عمیق از بافورش زد و گفت بشین…درک نمی کردم رفتارش رو. نا خواسته دلشوره بهم دست داد. اومدم روی کاناپه بشینم که گفت جلوی من بشین… اومدم دو زانو بشینم که گفت چهار زانو بشین… یه نفس عمیق کشیدم. به خاطر دردی که توی سوراخ پشتم داشتم، به سختی چهار زانو نشستم. سرش رو به آرومی آورد بالا و گفت عینکتو بردار. موهاتم از جلوی سینه هات بزن کنار…تو چشماش خیره شدم. فکر می کردم می خواد باهام سکس کنه. اما هیچ اثری از شهوت نبود. اونم به چشمام خیره شده بود. نگاه منم دیگه اون نگاه پر از اعتماد به نفس چند دقیقه قبل نبود. به آرومی عینکم رو برداشتم. موهام رو هم از روی سینه هام بردم پشت سرم… از جعبه دستمال کاغذی جلوش، یه دستمال کاغذی بهم داد و گفت سایه و خط چشمت رو پاک کن…توی دلم خالی شد. ترس و استرس همه وجوم رو گرفت. حالا دیگه منظور این رفتار و درخواستاش رو متوجه شدم. چند ثانیه چشمام رو بستم. سعی کردم تمرکز کنم. با دستای نسبتا لرزونم از سر استرس، دستمال کاغذی رو ازش گرفتم. سایه و خط چشمم رو پاک کردم…با دقت بیشتر به کبودی خفیف پای چشمم خیره شد. بعدش نگاهش رفت سمت کبودی زیر سینه سمت چپم. دوباره سرش رو انداخت پایین و شروع کرد دود گرفتن. بعد از چند تا دود پشت هم؛ بهم گفت درد داری؟؟؟ پیش خودم حدس زدم از هیچی خبر نداره. فقط می خواد علت این کبودی ها رو بپرسه. با سرعت شروع کردم توی ذهنم یه داستان منطقی درست کردن. تو همین حین سعی کردم خونسرد باشم و گفتم درد؟ چرا باید درد داشته باشم؟؟؟ همونطور که سرش پایین بود، پوزخند خفیفی زد و گفت پس چرا به سختی نشستی و الانم اصلا راحت نیستی… بعد از کمی مکث گفتم خب ازم خواستی لخت روی فرش بشینم. اونم چهار زانو. مشخصه آدم راحت نیست…بازم بدون اینکه بهم نگاه کنه؛ گفت حوصله بازی ندارم شیوا. به زبون خوش تعریف می کنی یا نه… استرسم هر لحظه بیشتر میشد. امکان نداشت ناصر جریان رو بدونه. اما جوری رفتار می کرد که انگار می دونه. اومدم داستانی که تو ذهنم ساخته بودم رو تعریف کنم که بهم نگاه کرد و با عصبانیت گفت من همه چی رو می دونم. یه کلمه بهم دروغ بگی از این خونه پرتت می کنم بیرون. همینجوری… به چشمای هم خیره شدیم. نگاه ناصر مصمم بود. شبیه نگاهی نبود که بخواد بهم یدستی بزنه. با صدای لرزون گفتم تقصیر من نبود… لحنش کمی آروم تر شد و گفت ازت خواستم تعریف کنی. کامل…آب دهنم رو قورت دادم گفتم پنجشنبه خودت ازم خواستی برم پیش پدرام… یه لحظه مکث کردم. هر لحظه بیشتر از چشمای مصمم و عصبانی ناصر می ترسیدم. ازم خواسته بود کامل تعریف کنم. این یعنی باید همه چی رو با جزییات بگم. دیگه برام مهم نبود چطوری فهمیده. فقط باید از شرایطی که توش بودم سالم بیرون می اومدم. دوباره چشمام رو بستم. فعلا چاره ای نبود و باید هر چی می گفت گوش می دادم. یه نفس عمیق کشیدم. چشمام رو باز کردم و به آرومی گفتم وقتی رفتم خونه ی پدرام، برادرش پرهام هم اونجا بود. البته به غیر از دوستاش. یعنی فکر می کردم که مثل دفعه قبل فقط پدرام و دوستاش هستن اما ایندفعه پرهام هم بود. وقتی رفتم توی اتاق لباس عوض کنم، اومد پیشم. ناراحت بود. یعنی در اصل عصبی بود. داشتم لباسم رو عوض می کردم. نشست گوشه اتاق. به حالت طعنه بهم گفت خوب تیکه ای شدی امشب. بهشون حسابی خوش می گذره… به حرفش توجه نکردم. لباسم رو پوشیدم و خواستم برم توی هال که بلند شد و دستم رو گرفت…ناصر پرید وسط حرفم و گفت چی پوشیدی… اگه نیم ساعت قبلش بود با تمسخر بهش می گفتم یعنی مهمه چی پوشیده بودم… اما الان جرات تمسخر و جواب دیگه ای رو نداشتم. بهش گفتم یه تونیک طلایی براق. از همون چسبونا و لختیا که پدرام دوست داره. موهام رو هم اون شب باز درست کرده بودم. آرایشمم هم نسبتا غلیظ بود. همونطوری که تو ازم خواسته بودی. سلیقه پدرام…ناصر هیچ جوابی نداد. سکوتش یعنی باید ادامه می دادم. دوباره آب دهنم رو قورت دادم و گفتم نمی دونم پرهام چش شده بود. همش طعنه میزد. بهم گفت دوست داری جندگی داداشمو بکنی؟؟؟ منم بهش گفتم من برای دوست داشتن اینجا نیستم… با حرص من رو طرف خودش کشید و گفت پس پول جندگی رو دوست داری؟ من بهت دو برابرشو میدم. فقط لازم نیست پاتو توی هال بذاری… تو جوابش گفتم بس کن پرهام. اگه ناصر بفهمه من زیر آبی میرم، از خونش پرتم می کنه بیرون… بعدشم خودم رو ازش جدا کردم و رفتم توی هال. اون شب دو تا دختر دیگه هم تو مهمونی بودن. از شانس گند من، پدارم که همیشه مثل دختر دهاتیا باهام رفتار می کرد، اون شب محبتش گل کرده بود. ازم خواست که برم پیشش بشینم. بهم توجه می کرد. اینقدر مست نشده بود که بگم به خاطر مست شدنه. حتی نوازشم می کرد بهم می گفت عزیزم. گلم. عشقم پرهام هم گوشه هال نشسته بود و با عصبانیت من رو نگاه می کرد. هر لحظه نگاهش سنگین تر میشد. نمی تونستم درکش کنم…ناصر باز حرفم رو قطع کرد و گفت مطمئنی نمی تونستی درک کنی؟؟؟ دوباره توی دلم خالی شد. جوری که حس کردم ضعف دارم. به آرومی گفتم میشه برم یکمی آب قند بخورم. فشارم افتاده. چند روزه قرصام هم نخوردم… ناصر به حرفم توجه نکرد. از پشت بالشت بزرگی که بهش تکیه داده بود، دفترچه یادداشت من رو برداشت. شروع کرد به آرومی ورق زدن…چشمام گرد شد که دفترچه یاداشتم پیش ناصر چیکار می کنه. این باید تو کیفم باشه. چند ثانیه با تعجب به ناصر نگاه کردم. یادم اومد که تو هفته گذشته اصلا سر وقت دفترچه یادداشتم نرفتم و اصلا دقت نکردم که توی کیفم نیست. البته بیشتر شبیه دفترچه خاطرات بود. حرفای دلم رو مختصر و کوتاه داخلش می نوشتم…رفت روی صفحه مورد نظرش. شروع کرد به خوندن از پرهام خوشم اومده. درسته که یه پسر پولدار و خودخواه و عوضی و نامرده. عین برادر آشغالش. اما بهش حس خوبی دارم. پسر باهوشیه. می تونه بهم خیلی چیزا یاد بده. اینقدر که دیگه کسی بهم نگه دختر دهاتی. اینقدر که دیگه کسی شبیه این دخترای اُمُل نگام نکنه…ناصر چند صفحه رو رد کرد. دوباره خوند رقص. رانندگی. پاسور. این سه تا فعلا تو اولویته. چند تا چیز دیگه هم هست که بعدا ازش می خوام یادم بده…دیگه چیزی نمونده بود گریم بگیره. چقدر بی احتیاط و احمق بودم. چطور همه چی رو تو اون دفترچه نوشته بودم. اونم دفترچه ای که اینقدر راحت در دسترسه. ناصر رفت یه صفحه دیگه و خوند از این دختره که داره بهم رقص یاد میده خوشم نمیاد. دختر مغروریه. اما کارش درسته. پرهام میگه دختر خاله شه. باورم نمیشه دختر خالش باشه. اما مهم نیست. فقط برام سواله که چرا هر جلسه تو پایان مراحلی که داره باهام کار می کنه، پرهام بهم خیره میشه و پلک هم نمی زنه…باز هم چند صفحه رد کرد و خوند از رانندگی اصلا خوشم نیومد. اما باید یاد بگیرم. اونم نه شبیه این دختر ترسوها که مثل منگلا دو دستی فرمومن رو می چسبن. می خواستم عین پرهام خونسرد رانندگی کنم. راحت تکیه بدم به صندلی و اصلا از رانندگی نترسم. با اینکه دوست نداشتم اما حس می کنم پیشرفتم عالیه. تا شیش ماه دیگه هجده سالم میشه و می تونم گواهی نامه بگیرم…هیچ حرفی نداشتم که به ناصر بزنم. لبام به لرزش افتاد. یعنی چه تصمیمی می خواست بگیره. دیگه کارم تموم بود. ناصر چند لحظه به چشمای لرزونم خیره شد. رفت رو یه صفحه دیگه. لحنش خاص تر شد و خوند یه حس عجیبی بهم دست داده. انگاری پرهام داره بهم حس پیدا می کنه. یا شایدم پیدا کرده. اما امکان نداره. پرهام یه عوضی به پایان معناست. یه کثافت خالصه. کلی دوست دختر داره. اون روزی که فهمید ناصر چند روز نیست و خونه ش کامل در اختیار منه، ازم خواست که شرایطو جور کنم تا دوست دخترشو بیاره. وقتی آورد فهمیدم دختره بدبخت از همه جا بی خبره. پرهام آورده خفتش کنه و ترتیبشو بده فقط. باهاش تیریپ عشق و عاشقی برداشته بود و بلاخره تونسته بود مخشو بزنه و بیارش تو خونه. بهش گفته بود اینجا خونه خودشه. دختره وقتی فهمید جریان چیه مثل ابر بهار گریه زاری می کرد. پرهام به زور بردش تو اتاق. دختره ضجه میزد. از من خوشگل تر بود. همین باعث شد بهش حسادت کنم. برام مهم نبود که داره چه بلایی سرش میاد. نمی دونم چه تماسی با پرهام گرفتن. یه مورد اورژانسی براش پیش اومد. بهم گفت دختره رو توی اتاق زندانی کن. تا یه ساعت دیگه میام… فردای اون روز یه بازی مهم داشتم. تو مسابقات اوپن شطرنج شرکت کرده بودم. موقعیتم تو جدول جوری بود که شانس پنجمی داشتم. این یعنی یه تو دهنی بزرگ به ناصر که می گفت من حتی جز ده تا هم نمی تونم بشم. گریه زاری ها و التماسای دختره عصبیم کرد. در اتاق رو باز کردم. با عصبانیت بهش گفتم خفه میشی یا نه؟؟؟ قیافه ش وحشت زده بود. از ترس رنگش پریده بود. مثل ابر بهار گریه زاری می کرد و بهم گفت تو رو خدا بذار برم. بهت التماس می کنم بذار برم… برای یه لحظه دلم براش سوخت. چون بهتر از خودش شرایطش رو درک می کردم. انگار که متوجه تردید توی چشمام شد. شدت التماسش بیشتر شد. چشمام رو بستم. اگه می ذاشتم بره، پرهام رو از دست می دادم. اگه پرهام رو از دست می دادم دیگه کسی نبود که اینقدر پایه باشه و هر چی که می خوام رو یادم بده. و یاد گرفتن این چیزای به ظاهر ساده و مسخره، شروع چیزی بود که می خواستم. من دیگه نمی خواستم یه دختر اُمُل و دهاتی به نظر بیام که هیچی سرش نمیشه. پرهام داشت راه و رسم امروزی بودن و دنیایی که واردش شده بودم رو یادم می داد. و از همه مهم تر می خواستم بشم نگین پایان دوستای ناصر. بشم اونی که ناصر ازم می خواست. پس برای هدفم باید به طور کامل اون شیوای ضعیف و احمق رو دفن می کردم. اگه می ذاشتم دختره بره یعنی هنوز اون شیوای منگل و ضعیف که همه تو سرش می زدن، زنده ست. چشمام رو باز کردم. خودم رو عصبانی گرفتم. چنان محکم زدم تو گوش دختره که دست خودم هم درد گرفت. تا اومد به خودش بیاد با یه دستم موهاش رو گرفتم و با دست دیگه ام مرتب توی گوشش می زدم. سرش جیغ زدم من دارم تمرین می کنم. ضجه های حال به هم زنت تمرکز منو بهم زده. اگه یه بار دیگه تمرکز منو به هم بزنی، به جای پرهام زنگ می خانمم چند تا گنده بک بیان و مثل سگ بکننت… اینقدر تهدیدم محکم بود که از ترس خفه شد. خودشو خیس کرد. دیگه دیر شده بود و موکت اتاق رو هم کثیف کرده بود. یه دونه زدم تو سرشو بهش گفتم کثافت آشغال. خونه رو به گند کشیدی. فقط دعا کن یه بار دیگه صدات در نیاد… به جای یک ساعت، سه ساعت گذشت. دیگه غروب شده بود. پرهام زنگ زد و گفت شیوا بدجور گیر کردم. فعلا نمی تونم بیام. دختره رو بفرست بره. خرشانس قِسِر در رفت… وقتی در اتاق رو باز کردم و به دختره گفتم می تونه بره، به پام افتاد و با گریه زاری ازم تشکر کرد. برای اینکه کثیفم نکنه پسش زدم و گفتم امروز روز شانست بود. فقط برو گورتو گم کن… پرهام آخر شب اومد. اعصابش از اینکه دختره به این راحتی از دستش لیز خورد، داغون بود. دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و گفتم به درگ که لیز خورد. من که هستم… حس می کنم نباید اون جمله رو می گفتم. از اون شب نگاه پرهام بیشتر عوض شد. حتی رفتارش هم عوض شد. انگار داره بهم وابسته میشه. اصلا حس خوبی به این احساسش ندارم. اگه ناصر بفهمه، برام دردسر میشه…ناصر چند صفحه دیگه ورق زد و رو بهم گفت لازمه بقیه شو بخونم؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم نه… پوزخند خفیفی زد و گفت حالا درک می کنی یا نه… دیگه دقیق متوجه شدم چرا ناصر ازم خواست کامل تعریف کنم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم من همیشه بهش می گفتم رابطه ما هیچ چیزی توش نیست. هنوزم میگم درک نمی کنم. چون پرهام یه نامرد هرزه ست. حتی از برادرش هم عوضی تره. نمی تونم درک کنم که یه بچه ی لوس و خودخواهی مثل پرهام چطوری می خواد به من وابسته بشه. اون تو قلبش هیچی نداره. فقط دنبال کثافت کاریاشه. هر چیزی ازش خواستم هم مفتی بهم یاد نداد. به تو چیزی نگفتم چون ترسیدم مخالفت کنی. و مخالفت هم می کردی قطعا. چون طرف حساب تو پدرامه فقط. پرهام با برادرش مشکلات عمیقی داشتن و دارن. بیشتر دشمن هم هستن تا برادر. چند شب قبل از اون مهمونی هم یه دعوای ناجور کرده بودن. باباشون فقط حرف پدرام رو قبول می کنه. پرهام هیچ اعتباری پیش پدرش نداره. و اون شب هم من رو توی دستای پدرام می دید. اونم پدرامی که از شانس گهی من مهربون شده بود. منی که همیشه از خدام بود با دوستای عوضیش نخوابم، اون شب فقط دعا می کردم که آخرش من با یکی از دوستاش برم طبقه بالا و از جلوی چشمای این روانی پرهام گم شم و با برادرش نخوابم. اما…ناصر دفترچه رو انداخت جلوم و گفت اما چی؟؟؟ به آرومی گفتم اما اونشب… ناصر خیلی جدی گفت اون شب چی شیوا… وقتی آهنگ گذاشتن و شروع کردیم به رقصیدن، پدرام در گوشم گفت امشب با چشمای خودش می بینه که از چه جنده لاشی ای خوشش اومده…اومدم مدل نشستنم رو عوض کنم که ناصر گفت همونطوری بمون شیوا… درد سوراخ پشتم تو این وضعیت هر لحظه بیشتر اذیتم می کرد. خونه گرم نبود اما عرق کرده بودم. ناصر منتظر بود ادامه بدم. برای چندمین بار یه نفس عمیق کشیدم و گفتم اون لحظه تازه فهمیدم جریان چیه. علت این همه مهربون بودنای پدرام رو فهمیدم. حتی علت دعوای اخیرشون رو فهمیدم. پدرام فهمیده بود که من و برادر کوچیکترش با همه رابطه داریم. و فهمیده بود که بهم وابسته شده. و من رو مقصر اصلی می دونست…فکر می کردم دیگه لازم نیست تعریف کنم و خود ناصر متوجه شده بعدش چی شده. اما ناصر با اینکه اینقدر تیز بود که بقیه ماجرا رو حدس بزنه اما گفت بعدش… یه قطره اشک از چشمم افتاد روی پام. بغض خفیفی صدام رو گرفت و گفتم همیشه روال این بود که آخر شب هر کسی با دوست دختر خودش می رفت تو یه اتاق. ظهر هم که بیدار می شدن هر کی می رفت پی کار خودش. اما اون شب به اون دو تا دختره گفتن که برن…نمی دونم چرا سخت بود برام گفتنش. فشاری که از داخل روم بود هر لحظه بیشتر میشد. حالا نوبت ناصر بود. با خونسردی گفت مگه نمی گی دختر منی. مگه دخترا با باباشون درد و دل نمی کنن. مگه دختر من قدیما باهام درد و دل نمی کرد. یادته روزای که سرتو می ذاشتی رو شونه مو باهام درد و دل می کردی. راحت باش. خیلی دقیق و واضح بگو که چه اتفاقی افتاد…یه قطره اشک دیگه از چشمم افتاد روی پام. با همون صدای بغض کرده گفتم ازم خواستن لخت بشم و براشون لختی برقصم. پدرام حتی اسم دختری که بهم رقص یاد داده بود رو می دونست. و حتی می دونست بهم چه مدل رقصایی یاد داده. من به پرهام هیچ حسی نداشتم. اما دلم براش سوخت. پرهام با همه بدی هاش هیچ وقت بهم بدی نگرده بود. با من همیشه خوب بود. درسته که همه چی بین ما یک معامله بود اما منصفانه و دوستانه بود. با سرم به پدرام اشاره کردم که نکنه این کارو…ناصر حرفم رو قطع کرد و گفت اون دختره چی؟ اون مگه بهت بدی ای کرده بود؟ چرا دلت برای اون نسوخت. اگه اون روز پرهام به موقع بر می گشت چی؟ فکر کردی سر دختره چه بلایی می اومد؟؟؟ تو همون حالت ناراحتیم، لبخند تلخی زدم و گفتم یعنی می خوای بگی برات سرنوشت یه دختر بی پناه و تنها مهمه؟ دوست نداشتم دلم برای دختره بسوزه. دوست نداشتم به این فکر کنم که چه بلایی سرش میاد و بعدش چی میشه. دیگه سرنوشت هیچ دختر و زنی برام مهم نیست. از همه هم جنسام متنفرم. چون اون مادر هرزه و آشغالم مسئول این زندگی نفرین شده ی منه. ما دخترا و زنا مسئول همه بدبختی هایی هستیم که سرمون میاد. به درک که بهش تجاوز می کرد. به درک که پارش می کرد. به درک که بعدش اگه دختره جنده لاشی میشد. همین الانم اگه بازم پیش بیاد، همون تصمیم رو می گیرم. اصلا بذار تک تک دخترای این ممکلت جنده لاشی بشن. مگه مهمه؟ مگه برای کسی مهمه؟ بذار همه ما دخترا بشیم آلت بازی شما مردا. جنس اول. جنس برتر. مگه ما نیومدیم که تهش زیر شما باشیم؟ حالا چه فرقی می کنه زیر چند نفرتون و با چه عنوانی باشیم. اما آره دلم برای پرهام سوخت. چون اون لحظه فهمیدم که منم تو این مدت بهش عادت کردم. همینطور که به توی عوضی عادت کردم. همونقدر که الان مثل سگ ترسیدم و نمی دونم آخر این صحبت چه بلایی قراره سرم بیاری. چون تهش به خاطر تو بود که به اونجا رسیدم. چون می خوام بهت ثابت کنم که من دیگه بچه نیستم. دیگه یه دختر اُمُل نیستم. دیگه تو سری خور نیستم. می تونی رو من پا به پای بقیه دوستات حساب کنی. همونقدر برات ارزش داشته باشم. همونقدر بهم توجه کنی. چون دیگه دوست ندارم مثل یه دختر بچه باهام رفتار کنی و فقط یه تیکه گوشت برای تخلیه آب کمرت باشم. اینجوری بقیه دوستات هم بهم احترام می ذارن. برای اونا هم دیگه فقط یه تیکه گوشت نیستم…حالت صورت ناصر حتی یه ذره هم تغییر نکرد. چند لحظه بعد از تموم شدن حرفم؛ گفت بعدش چی شد… با دو تا دستم قسمتی از موهام رو که توی صورتم اومده بود رو عقب زدم و گفتم پدرام صدای موزیک رو کم کرد و بهم گفت پرهام جون مگه بهت رقص یاد نداده. مگه خر حمالی تو نکرده که برای من بهتر جندگی کنی. من پول امشبتو حتی از قراری که با ناصر گذاشته بودیم، بیشتر بهش دادم. شروع می کنی یا نه؟؟؟ دیگه هیچ راه فراری نداشتم. شروع کردم به رقصیدن. فقط دعا می کردم که پرهام بره گورشو گم کنه و نبینه. اما هنوز مثل احمقا اون گوشه نشسته بود. به آرومی شروع کردم براشون رقصیدن و هم زمان لخت شدن. نمی دونم چقدر گذشت. فقط می دونم برای من دیر می گذشت. پدرام بلند شد. شیشه شراب قرمز رنگ رو اول ریخت روی سرم و بعدش ریخت روی بدنم و سینه هام. کُل شیشه رو روی من خالی کرد. از پشت محکم بغلم کرد و شروع کرد با دستاش سینه هام رو با مالیدن. همه سینه ام رو می خواست شرابی کنه. بعدش دوستاش بلند شدن و شروع کردن خوردن سینه هام. شیش تا دست بود که همه جای بدنم کار می کرد. بعدش پدرام روم رو کرد سمت برادرش. پرهام چشماش کاسه خون بود و داشت نگاه می کرد. اون از اولش می دونست من فقط برای برادرش هستم. همیشه خبر داشت بین ما چه خبره. حتی خودش همیشه تاکید می کرد که اگه برادرش بفهمه قاط می زنه. اما حالا همه چی براش عوض شده بود. تقصیر من بود. همش تقصیر من. نمی دونم چرا گریم گرفت. باورم نمیشد که دارم برای یه عوضی ای مثل پرهام گریه زاری می کنم. فقط تونستم سرم رو به علامت نه براش تکون بدم. پدرام من رو به آرومی برد سمت پرهام. جلوی پرهام دولام کرد. جوری که سرامون دقیقا جلوی هم قرار گرفت. پرهام هیچ عکس العملی نشون نداد. مثل مجسمه ها بی حرکت بود. برای حفظ تعادلم مجبور شدم دستام رو بذارم روی شونه ها و گردنش. اون پدرام عوضی کیر لعنتیش رو در آورد و تو همون حالت از پشت کرد توی کُسم. با هر تلمبه ای که میزد، محکم می خوردم به پرهام. پایین چشمم کوبیده شد توی استخون گونه پرهام. تصمیم داشت جفتمون رو تحقیر کنه. موفق هم شده بود. جوری می کرد که بهم صدمه بزنه. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن، از موهام چنگ زد و مجبورم کرد دمر جلوی پرهام دراز بکشم. منم کنترلم رو از دست دادم و گفتم بس کن آشغال عوضی. این برادرته… کفش پاش بود. با لگد زد به پهلوم و گفت اتفاقا چون برادرمه این براش لازمه. می خوام دوستام با چشم خودشون ببین که برادر احمق من از چه آشغال بی ارزشی خوشش اومده… یه لگد دیگه زد تو پهلوم. فکر می کردم پرهام ازم دفاع می کنه. اما هیچ کار نکرد. براش مهم نبود که برادرش داره بهم صدمه می زنه. پدرام خوابید روم و فرو کرد تو پشتم. خیلی وقت بود از پشت نداشتم. وحشیانه می کرد. جوری که فقط بهم صدمه بزنه. بعدشم که خودشو خالی کرد، از دوستاش خواست همونجا جلوی پرهام منو بکنن. پرهام بلاخره اومد بلند شه بره که پدرام با تهدید بهش گفت اگه از جات جُم بخوری کاری می کنم پدر از همه چی محرومت کنه… وادارش کرد تا تهش نگاه کنه. اونم مثل یه آدم بُزدل نشست و فقط نگاه کرد. علاقه و وابستگیش فقط در حد یه نگاه عصبانی بود…دیگه بغض نداشتم. حس می کردم سبک شدم. انگار ناصر راست می گفت. حس می کردم براش درد و دل کردم. فقط یه درد و دلی که معلوم نبود سرنوشتم چی میشه بعدش. به ناصر نگاه کردم و با یه لحن آروم گفتم پدرام بهم گفت هیچی به تو نمیگه چون هنوز منو لازم داره. منم حرفشو باور کردم. فقط چند روز جلوی تو پیدام نشد که کبودیام بهتر بشه. اما انگار همه چی رو بهت گفته…ناصر به آرومی گفت پدرام چیزی بهم نگفته. اتفاقا برای هفته دیگه هم تو رو می خواد… نا خواسته سرم رو از سر تعجب کمی خم کردم و گفت پس از کجا… ناصر گفت پرهام باهام تماس گرفت. ازم خواسته دیگه تو رو دست برادرش ندم. چون برادرش فهمیده تو می ترسی از فهمیدن من. و می خواد هر بار اذیتت کنه و خیالش راحته به من نمی گی…نمی دونستم این تماس پرهام رو چی باید حساب کنم. می خواسته بهم کمک کنه. یا خواسته کار برادرش رو اینجوری تلافی کنه. رفتم تو فکر که ناصر گفت در ضمن خواسته بهت پیغام بدم که برای همیشه فراموشش کنی و دیگه طرفش نری…چند دقیقه سکوت محض بینمون بود. به ناصر گفتم می تونم برم؟؟؟ سرش رو به علامت تایید تکون داد. وقتی از جام بلند شدم، پاهام خواب رفته بود. سوزش پشتم هم دوباره بیشتر شد. چون پام خواب رفته بود، لنگ زنان خودم رو به اتاق رسوندم. وقتی وارد اتاق شدم، دیدم که ناصر برام یه تخت تک نفره خریده. تُشک و رو تختی هم داشت. هم تخت و هم رو تختی بنفش بادمجونی بود. همون رنگی که عاشقش بودم. پیش خودم گفتم اینو قطعا قبل از فهمیدن این جریانا خریده. خودم رو رسوندم به تخت. روش دراز کشیدم. این قطعا اولین و آخرین باری بود که روی این تُشک نرم و دوست داشتنی می خوابیدم. بالشت روی تخت رو بغل کردم و مُچاله شدم. هیچ احساسی نداشتم. نه دیگه بغض داشتم. نه ناراحت بودم. فکر می کردم دیگه کارم تمومه. شبیه یه دستگاهی بودم که از بیخ برقش رو قطع کردن و خاموش شده. تو اون لحظه هیچ احساسی تو من زنده نبود…متوجه ورود ناصر شدم. اومد نشست روی تخت. من پشتم بهش بود. آماده بودم که بهم بگه بساطم رو جمع کنم و برم. دستش رو کشید توی موهام و با مهربونی گفت از تختت خوشت اومد؟؟؟ از لحنش تعجب کردم. سرم به علامت تایید تکون دادم. به آرومی دستش رو برد سمت بدنم و پهلوم و بعدش گذاشت روی کونم. گرمای دستش حس خوبی بهم داد. دوست نداشتم دستش رو برداره. لباش رو آورد نزدیک گوشم و گفت دوست داری تختتو افتتاح کنیم دختر خوشلگم…از ذوق می خواستم جیغ بزنم. این یعنی ناصر من رو بخشیده بود. یعنی فهمیده بود که من چه درسی از این جریان گرفتم. فهمیدم که نتیجه حتی یه ذره حس چی میشه. فهمیدم که تو این مسیر حس چقدر می تونه بد باشه یا حتی خطرناک باشه. این یعنی که حالا می تونم بشم همون شیوایی که می خواستم. همون آدمی که حالا میشد مثل یک آدم بالغ روم حساب کنه. و این بهترین درسی بود که از رابطه ام با پرهام گرفته بودم. نه اون چیزای مسخره ای که فکر می کردم لازمه…با لبخند برگشتم سمتش. دستش رو گذاشتم روی کُسم که به خاطر همون چند ثانیه لمس کونم، کمی خیس شده بود. بعدش هم دستام رو حلقه کردم دور گردنش و شروع کردم ازش لب گرفتن. می دونستم ناصر بعد از کشیدن تریاک، به همین راحتیا ارضا بشو نیست و قراره کُلی توی کُسم تلمبه بزنه. صبرم نبود که زودتر لُختش کنم و روی خودم بکشمش. حالا سکس و سکس و سکس تنها احساسی بود که اون لحظه داشتم…یه مغازه لوازم تحریری بزرگ و کامل بود. سرم همینطور داشت می چرخید که یکی از فروشنده هاش بهم گفت دنبال چی می گردین خانم؟؟؟ بهش گفتم یه دفتر خاطرات. می خوام صفحه هاش ضخیم باشه. یعنی به همین راحتی پاره نشه… فروشنده که یه مرد میانسال بود، بهم گفت متوجه شدم… رفت سمت دیگه مغازه و چند لحظه بعد برگشت. یه دفتر عین همون چیزی که می خواستم دستش بود. بهم داد و گفت این خوبه؟؟؟ یه لبخند رضایت زدم و گفتم عالیه. همینو می خواستم. فقط لطفا کادوش کنین. یه کارت تبریک تولد هم روش بچسبونین و اینو روش بنویسین لطفا. می خوام با دست خط خودم نباشه… بهش یه تیکه کاغذ دادم که همون رو روی کارت تبریک تولد بنویسه…روی تختم نشسته بودم. کادوی تولد هجده سالگیم که برای خودم خریده بودم رو باز کردم. خیره شدم به دفتر خاطرات جدیدم. به آرومی بهش گفتم تو از این به بعد تنها دوست واقعی منی. تنها کسی هستی که تو دنیا احساساتمو می شنوی و می بینی و می فهمی. جوری که حتی اگه دست کسی هم افتادی، اصلا متوجه نمیشه چی بین منو تو گذشته. بهت قول میدم تا آخر عمرمون با هم باشیم و هرگز از هم جدا نشیم…پایاننوشته ایلونا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *