جزای دختر بودن (۱)

2
Share
Copy the link

سلاماسم من ملیسا هست و 27 سال سن دارم 179 قد 61 وزن .میخوام از زندگی (درد) خودم براتون بگم که خودم هم نمیدونم چه گناهی این وسط مرتکب شدم.برمیگردم به 11 سال پیش که دوم دبیرستان بودم و دوستان زیادی داشتم.در اون زمان تمایلات جنسی نداشتم و اصلا فیلم مستهجن نگاه نمیکردم.داستان از اونجا شروع شد که یک حس جدید توی وجودم حس کردم….عشق.آره من شده بودم دلباخته یک پسر جوون و خوشتیپ به نام کامران .اون در نزدیکی کوچه ما زندگی میکرد و به علت نزدیکی دو مدرسه دخترونه و پسرونه ،ارتباط با جنس مخالف خیلی آسون بود.من هم که حس میکردم میتونم یه شونه برای تنهایی هام داشته باشم ، کامران رو مال خودم میدونستم .کامران خیلی گوشه گیر و منزوی بود و بارها دیدم که با بقیه پسرا مشکل داره و به گونه ای یه پسر خاص و تنهاست.دخترای زیادی هم بهش توجه نمی کردن.اما واسه من اون همه چیز بود.شبها با فکر اون خوابم میبرد و همش از خدا می پرسیدم که اون هم چنین حسی ب ه من داره یا نهما هر دو توی تیم بسکتبال نوجوانان شهر بودیم .اون تیم پسران من دختران و یجورایی به هم شناخت داشتیم…یک روز که از سالن خارج شدم اون رو در اون نزدیکی دیدم که تیپ کرده بود و خیلی تنها یه گوشه نشسته بود.من هم خیلی برام عجیب بود که توی روز بانوان(آخه سالن های ورزشی یک روز درمیون عوض میشه مثلا شنبه پسران و یک شنبه دختران)اون رو میدیدم و اون روز فکر کنم سه شنبه بود…….خب بگذریم.وقتی که اونو و خودمو یه بعد ظهر خالی از هیچ کس دیگه ای رو دیدم دلم رو زدم به دریا و رفتم سمتش و گفتم این جا توی تایم خانم ها چیکار میکنی؟یک دفعه برگشت با خنده گفتفکر کن اومدم دنبال تو …..درست حسم رو توی اون لحظه به یاد نمی یارم ولی فقط میدونم کار قلبم شده بود تپشالبته اون کلا پسر عجیب و باحالی بود و این حرف از طرفش عجیب نبود منم به شوخی و طعنه گرفتم و جواب دادمآدم قحط بود منتظر من باشی برگشت گفتآره قحطه ولی مگه تو آدمیخیلی بهم برخورد از درون شکستم فقط تونستم بگم مگه نیستم؟؟اونم خیلی آروم گفت اگه فکر کنی منظورم حیوون یا موجود بی خودیه سخت در اشتباهی ،آخه فرشته هم آدم نیست دیگه…..بعد سرشو آورد بالا یه نیم نگاه به من انداختخیلی واسم سخت بود باور کنم نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم و فقط با لرز گفتمیعنی به نظر تو من فرشته ام؟یک دفعه گفت زیاد خوشحال نشو آخه فرشته مرگ هم داریممن که دیگه دیوونه شده بودم از حرفاش آخه گفته بودم که پسر عجیب و خاصیه و من هم مجذوب همونش بودم..من هم اولین بار بود که میخواستم دلبری و مخ زنی بازی در بیارم نمکم گرفت و گفتم پس بترس یه وقت نکشمت با خونسردی گفتمگه مرگ همیشه بده؟بعضی ها از برق خوشگلی بقیه میمیرن که تو الان فرشته مرگ منی و الهه فرشته وحی منبا حرفاش قلبم داشت میترکید انگار واقعا به من حس خاصی داشت ولی وقتی اسم الهه(دوست من و دختر خاله اون)رو شنیدم جا خوردم و گفتمفرشته وحی دیگ چیه؟الهه چه ربطی به وحی دارهگفتفرشته وحی کسیه که خبر های مهم رو میرسونه اونجا بود که فهمیدم قضیه عشق من رو که با الهه مشورت کرده بودم برای زدن مخ کامران رفته خودش گذاشته کف دستش و همه چیو لو دادمنم گفتم پس بگو از کجا این همه خودت رو آمادی این صحبتا کردیاونم جواب دادخب حالا…..حاضری با هم باشیم؟……………………………ادامه ماجرای بیچارگی یک دختر دبیرستانی در ادامه…………………….نوشته ملیسا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *