دانلود

جنده معروف توی استخر کوس میده

0 views
0%

جنده معروف توی استخر کوس میده

“چون خود کصخلم بودم که همه این اتفاقات رو نوشتم!”

خطاب به اسکلت گفتم و بعد تندتند تمام ماجرا رو با سرافکندگی, از پیدا کردن اون پست اینستاگرام تا ایده گرفتن ازش برای نوشتن داستان و جابجا کردن جنسیتِ کاربرها, بی کم و کاست تعریف کردم و در حالیکه دل به کَرَم و بخششِش دوخته بودم سرم رو بلند کردم اما با صحنه ی ترسناکی روبرو شدم!
اسکلت با چشایی که رگای قرمزشون زده بود بیرون داشت غضبناک بهم نیگا میکرد. تخم نمیکردم چیزی بهش بگم! بدون اینکه پلک بزنه یا حتی چشم ازم برداره نفس پر حرصی کشید و گفت:”نفمیدم، توی کونکشِ جقیِ ریدمان دقیقاً چه گوهی خوردی؟!”
بی اختیار و از سر ترس یه قدم به عقب برداشتم: “خودتو کنترل کن اسی، آروم باش، چرا همیشه زود جوش میاری؟ باور کن همش یه داستان بود مثل بقیه، اصلا فک نمیکردم حقیقت پیدا کنه!”
همونطور که با خشم تند تند قدم ورمیداشت و ممه‌هاش بالا پائین میشد به سمتم اومد, انگشتهای دستش رو با حالتی هوس برانگیز شکست و بعد با لحنی ترسناک گفت:”عجب!… چرا زود جوش میارم? داستان تو دقیقا کاری با کیر و خایه های من کرده که جمهوری اسلامی سال ۵۸با سفارت امریکا کرده…
جلوتر اومد و لبهاش به لبخندی شیطانی باز شد. وقتی دیدم اوضاع خیطه تعلل نکردم, فرار رو بر قرار ترجیح دادم و با بیشترین سرعتی که در توان داشتم دویدم و هرچند ثانیه یکبار هم پشت سرمو میپاییدم! اسکلت هم نایستاد تا فرار کردن منو ببینه, جیغی کشید و دنبالم راه افتاد: “چنان کونی ازت پاره کنم که…”
اما از خوش شانسی همین که قدم دوم رو برداشت, پاش به دامن بزرگش گیر کرد و با مخ نقش بر زمین شد: “ای کیرم …ببخشید، کصم دهنت”.
سرخوش از دیدن این صحنه “هار هار” خندیدم ولی خوشحالیم فقط ثانیه‌ای طول کشید, چون بمحض پیچیدن از سر کوچه, چیزی محکم از پشت به پس کله ام اصابت کرد, تعادلم رو از دست دادم و بعد نقش زمین شدم, قبل از بیهوشیِ کامل شنیدم که کسی بالای سرم گفت: “مرد نیستم اگه خپلعلی رو از حلقومت نکشم بیرون!”.
…..

وسط یه جنگل بزرگ و مخوف و درست در تاریکترین نقطه ی اون, قصری بزرگ ساخته شده از مرمر سیاه قرار داشت. دیوارهای قصر به وسیله ی پیچکهای وحشی پوشیده شده بود و مجسمه های مرمرینی از موجودات عجیب و غریب که به دنیای تاریکی تعلق داشتند در حیاط دیده میشد.
سالهاست که بین مردم عادی شایعه شده قصر طلسم شده و هیولایی ترسناک درونش زندگی میکنه! هیولایی بس مخوف و خونخوار که از گوشت آدمیان تغذیه میکرد اما اون روز…برخلاف همیشه که پر ابهت دیده میشد و صدای نعره های پیروزمندانه ش به گوش میرسید, آه و ناله و فغان سر میداد و با ترس و اضطراب در طول اتاقش قدم برمیداشت.
قدش نزدیک به سه متر بود و تمام بدنش از مو پوشیده شده بود. لباس های تنش که تنگ شده بود از چند جا پاره شده بود و دندانهای نیشِ بزرگش هم, از دو طرف دهانش بیرون زده بود.
هیولا در حالی که هنوز نمیتونست بلایی که سرش اومده بود رو هضم و باور کنه برای هزارمین بار جلوی آینه ی قدی ایستاد و با لحنی گرفته و مستأصل نالید:” ” خدای من.. این چطور ممکنه؟!… من چرا انقد زشت شدم؟!… این حتما یه خوابه!… آره یه خوابه…. یه خوابه.. یه خوابه.. یه خوابه!”..با حرص آرواره های بزرگش رو بهم میسابید و مدام تکرار می کرد. نمیتونست باور کنه سیلی محکمی در گوش خودش خوابوند طوری که از شدت درد فریادش به آسمان رفت, نه! این هر چه بود یه خواب نبود! خیره به چهره ی کریه ش درون آیینه, با قلبی آکنده از اندوه زمزمه کرد:”
“چرا همچین شده ام…؟
شد چرکین بدنم…
جایِ بی‌پشمِ تنم ناپیداست…

من یه دیوم واقعا؟!
دو تا شاخ و دو تا نیش و زلفِ زشت و بد و ژولیده…
بر سرم روئیده…

مرمرایم پس کو؟
چیز بی‌مو و تمیزم را نیست!

“ای وای”
این دم و این دستگاه ?!?!
من یه مَردَم جدااااا?!?!

آه و واویلا…
“ماهِ پنهان” قمرِ خوشگلِ شهوانی کوووو?!”

و با دیدن اون حجم بزرگِ کیر و خایه ی سیاه وسط دو پاش, برای هزارمین بار نعره ی بلندی کشید و از حال رفت…
……

با صدای پچ پچی گُنگ و همینطور احساس درد و سوزشی شدید پشت سرم, چشمامو به زحمت وا کردم و خودمو توی همون کوچه ای که با اسکلت پناه گرفته بودیم دیدم. روی زمین تکیه به یک گاری شکسته دراز کشیده بودم و بمحض دیدن اسکلت و موفو که روبروم نشسته و گرم صحبت بودن , دوباره چشمامو بستم. تو دستای موفو یه چماق بود و احتمالا با همون زده بود تو سرم. نمیخواستم که بفهمن بیدار شدم, مطمئن بودم با این وضعیت طلوع صبح فردا رو نمیدیدم. توی ذهنم دنبال یه نقشه برای فرار بودم که شنیدم موفو خطاب به اسکلت گفت:
“سایز پستونات چنده اسی؟ چه بلوری هم هست میگم یوخده بلرزونش ببینیم چجوری میشه. اسی یه تکون، اسی دو تکون، اسی هندونه‌ها رو بتکون. اخماتو وا کن دامنتو بزن بالا یه نیگا بندازم لاپات ببینم شیارت چطورس… روش مو داره؟ ناز تاجدار داری یا کلوچه‌ای؟ نازت لواشکاش بزرگه یا کوچیک؟ رنگ غنچه‌ش روشنه یا تیره؟ وای وای که عجب دافی شدی!”
اسکلت که مشخص بود برآفشته‌س و اعصاب نداره، بی‌حوصله گفت:”تو هم میلف خوبی شدی! کصکش حالا بجا این کصگویی کردنا بیا مخامونو به کار بندازیم تا مینیم چه میشود کرد. دو دیقه از حشریات بکش بیرون.”
موفو یه آه عمیق کشید: “چه کنیم دیگه ما یه Pervert مادام العمریم, مادرفاکر بالفطره‌ایم حالا هم انقدر حرص نخور شیرت خشک میشه ممه‌هاتم چروک میشه قربونشون برم، قربون اون تاج موی نازت بشم, بیام نازش کنم برات؟ بمالمش تا از این حال و هوا دربیای؟ لیسش بزنم؟ بخورمش؟ البته که میدونی اینا همه مقدمه‌س که بعدش جنگ تن به تن رو از جلو و عقب باهات شروع کنم!”
اسکلت خندید: “زکی! خخخ مث که هنو نفمیدی جریان چیست! یه دس به لاپات بزن تا یادت بیاد خلع سلاح شدی بعد واسه استراتیژی جنگی نخشه بکش…”
بلافاصه صدای خش خش پارچه, وادارم کرد که یکی از چشمامو تا نیمه وا کنم! حدسم درست بود, موفو دامن کهنه و پینه بسته لباسش رو بالا زده بود و با کصش ور میرفت! “بهه! روزگارو ببین همین دیشب به فتح یه کس فک میکردما! حالا یه ناز و خوشگلش بین پاهای خودمه!”
تا این جمله رو شنیدم, چشمامو وا کردم و عین برق گرفته ها پریدم و گفتم: “همینه همینه”. این بهترین موقعیت برای توجیه کارم بود. اسکلت و موفو لحظه اول با پریدن یهویی من جا خورده بودن, اما ثانیه ای بعد انگار که چیزی یادشون اومده باشه چشم غره ای بهم رفتن و به سمتم هجوم اوردن! موفو چماقش رو بالا گرفته بود و هرآن ممکن بود بزنه, فورا دستامو به علامت تسلیم بالا گرفتم و گفتم: “صبر کنید صبر کنید, یه لحظه گوش بدین لطفا! من این داستانو نوشتم, درسته؟ خب پس خودمم میدونم راه بازگشت به شهوانی چیه, نگران چی هستین؟ اینا همش موقتیه , چرا نیمه پر لیوانو نمیبینید؟ چرا تا اون موقع از وضعیتتون لذت نمیبرید?!”. با دست به سینه های موفو اشاره کردم و ادامه دادم: “به خودت نگاه کن, درسته خپلعلی رفته ولی بجاش یه صغری اومده و یه کبری, هردو هم گرد و قلمبه و تپل و سفید, پایینم که یه نازی کوچولوی پشمکی داری! دیگه چی از خدا میخوای ? منت دخترارو هم نمیخواد بکشی دیگه!”
سکوت کردم تا تاثیر حرفم رو توی چهره شون ببینم! موفو کمی نرم شده بود و حتی داشت با یکی از ممه هاش, امتحانی, ور میرفت که همین امر هم باعث خمار شدن چشماش شده بود! اسکلت اما, همچنان بدبینانه بهم نگاه میکرد و با همون حالت گفت: “خب حالا بنال مینیم راه بازگش به شهوانی چیست…”

دستامو اوردم پایین! نفس سختی گرفتم و گفتم: “باید اول کل اعضا رو پیدا کنیم! بعد…پرنسس‌ها رو به پارتنراشون برسونیم تا…باهم سکس کنن…اون موقعس که میتونیم برگردیم…”
هنوز جمله ام کامل تموم نشده بود که دیدم چماقِ موفو, چرخ خوران توی هوا به سمتم می‌اومد و ثانیه‌ای بعد, قبل از هرگونه عکس العملی از جانبِ من, زارت کوبیده شد وسط پیشونیم و جز یه احساس درد شدید و سنگینی زیاد توی سرم, دیگه چیزی نفهمیدم…

آروم و بیخیالِ غم دنیا, توی حوض مرمرینِ پوشیده از گل رز دراز کشیده بود, تا چونه زیر آب فرو رفته بود و درحالیکه چشمهاش رو بسته بود با کیری که تازه یک روزه بین دوپاش سبز شده بود مغرورانه بازی میکرد.
با تصور اینکه چکارها که میتونست با اون کیر بکنه, لبخند شیطانی زد و زیر لب با صدای بم و خشدارش گفت:” همه رو زخمی میکنم! بذار راه برگشت به شهوانیو پیدا کنم بعد به همه نشون میدم شیوا کیه”. باورِ چنین اتفاقی سخت بود. حتی توی خواب هم نمیدید ولی حالا که مطمئن شده بود خواب و رویا نیست, مثل همیشه خودش رو با شرایط, هر چند سخت و ناممکن وفق داده بود!
چنگی به خایه ها و پشمهای پر پشتش کشید و درحالیکه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید سعی کرد کیرش رو اندازه بگیره تا درآینده ای نه چندان دور به بقیه فخر بفروشه, درحال وجب کردن کیر سیخ شده ش بود که ناگهان در حمام به ضرب باز شد. حس کرد خایه هاش تا زیر گلوش اومده, خواست به مزاحم بتوپه که دید نگهبان داخل اومد و سراسیمه گفت:” سرورم رَدّ اون دختری رو که لنگه کفشش توی مهمونی جا مونده و دستور داده بودین پیداش کنیم, زدیم! سربازارو فرستادیم سراغش.”
لبخندی شیطانی کنج لبهاش نشست و دستی به سر کیر عزیزش کشید:” عالیه!”
….
بهوش اومدن و چشم وا کردنم اینبار با ناله ای خفیف همراه بود که همین ناله, اون دو قسی القلب رو متوجه بیدار شدنم کرد. بی معطلی اومدن بالای سرم و من با خیال اینکه یه کتک دیگه در راهه چشمامو بستم و خودمو جمع کردم, اما اینطور نشد و شنیدم که موفو گفت: “نترس بچه خوشگل کاریت نئریم! البته فعلاً!… پاشو بینم مث بچه آدم توضیح بده! گفتی پرنسسا, یعنی ما, باید با پارتنرمون سکس کنیم؟”
خب الحمدلله که انگار بین خودشون حلش کرده بودن! البته فعلا…به زحمت نشستم و سرمو با درد تکون دادم: “اره مثلا تو که سیندرلایی باید با پارتنر خودت ینی شاهزاده رامیرو سکس کنی!”
موفو پوزخند مسخره ای زد: “دهه! مادر نزاییده هرکی بخواد منو بگاد باس قبلش غزل خدافظی بخونه. من از اون مردای لات قدیمم کسی تخم نکرده حتی چپ به کونم نیگا کنه از بدو تولد فاکر به دنیا اومدم کون عالم و ادم گذاشتم تو مدرسه و دبیرستان همه رو کردم.آقا ما یه همکلاسی داشتیم یه بار به شوخی انگشتم کرد گرفتیم به شونصد روش سامورایی و آنگولایی کونش گذاشتیم از اون به بعد معروف شد به ممد رتیل. آخه کونش پاره شده بود پاهاشو عریض باز میکرد گشاد گشاد عین رتیل راه میرفت. ما خدادادی فاکریم تنها کسی که از دست ما در رفته کونش نذاشتیم ملکه انگلیس بوده ولی باسواد و تحصیلکرده‌ایم معلومات داریم اندازه پشمای کونت کتاب خوندیم مرام و مردونگی هم تا دلت بخواد داریم..
موفو همینطور داشت نطق پراکنی میکرد که با اعتراض اسکلت روبرو شد:” کم کص بگو کصمیخ , برو سر اصل مطلب!”
موفو “آهانی” گفت و خیره به من پرسید:” حالا این شاهزاده‌ی کونی از بچه های سایت خودمونه؟ باس یکی از دخیا باشه دیگه؟ کدومشونه؟”
دوباره سرمو تکون دادم و گفتم: “اره, از دخترای سایته که مثل تو داستان پسر شده! ولی الان چون دوبار زدی تو سرم درد دارم و یادم نمیاد به کی, کدوم شخصیت رو دادم!”
دروغ گفته بودم, کامل میدونستم کی نقش کیو بازی میکنه ولی فعلا نخواستم بهشون بگم که داستان نشه! دیگه تحمل خوردن یه چماق دیگه رو نداشتم! موفو پیروزمندانه بادی به غبغب ش انداخت, لبخندی زد و همینطور که سینه سپر کرده بود و ممه های درشتش رو بالا داده بود, سر کلفت چماقش رو به طرف من گرفت و گفت: “درسته که خپلعلی رو ندارم, اما اون شاهزاده رو گیر میارم و با همین چماق ترتیب کونشو میدم! گفتی سکس با پارتنرمون مارو برمیگردونه دیگه? اوکی! دارم برای اون دختر پسرنما!”
نگاهمو دادم به سرِ کلفت چماقِ موفو و در دل برای شیوای بیچاره دعا کردم. اسکلت که تا اون لحظه در سکوت نظاره گر مکالمه ما بود , بی‌حوصله گفت: “بلخره هیشکودومتون نظری نداره که چگونه میشود از این وض خلاص شد؟”
فورا جواب دادم: “گفتم که برای بازگشت به شهوانی, همه ی زوجا باید بهم برسن! خب برای اینکار واجبه که اول همه پرنسسا رو پیدا کنیم , چون شاهزاده ها به هرحال میان سراغشون!
موفو سر چماق رو پایین گرفت, دامنش رو با وسواس مرتب کرد و نیم نگاهی به من انداخت: “موقعی که داشتم از دست سربازا فرار میکردم شنیدم که اونا از قصر عجیبی اون طرف جنگل حرف میزدن, که داخلش پرنسسی به خواب ابدی فرو رفته…”
اسکلت سراسیمه گفت: “عع! زیبای خفته رو میگه؟” بعد بلافاصله رو کرد به من و پرسید:” کی نخش زیبای خفته رو بازی میکنه؟”
یه نگاه به هر دو نفر انداختم و با بدبختی گفتم:”کاپیتان…جک اسپارو…!”
…..

تقریبا نیمی از جنگلِ سیاه و مخوف و انبوه از دارو درخت رو طی کرده بودیم که خستگی امانمون رو برید و وادارمون کرد ساعتی رو به استراحت بگذرونیم! دلم بحال موفو و اسکلت می‌سوخت. طفلکیا با اون لباسای گل و گشاد و پر چین و کفشای پاشنه میخی به سختی راه میرفتن و این بین, موفوی بیچاره فقط یه لنگه کفش بپا داشت و از درد اون یکی پاش گاییده شده بود…البته ناگفته نماند که منم بی نصیب نمیموندم و هر چند ثانیه یبار بخاطر بوجود اوردن این وضعیتِ اسف بار , سنگی چوبی فحشی چیزی نثارم میشد.
همگی با فاصله دور اتیش نشسته بودیم و قارچای وحشی ای که بین راه پیدا کرده بودیم رو به سرِ چوب زده و کباب میکردیم که ناگهان یه سایه به هیبت یه آدم جیغ زنان , عین رعد, از کنارمون گذشت. ثانیه اول چیزی نگفتیم و فقط سوالی بهم نگاه کردیم به این مفهوم که “اون چی بود?”. هوا کم کم داشت تاریک میشد و صدای زوزه گرگ ها هم دراومده بود, ترس رو میشد تو چهره همه مون دید! اسکلت هراسان گفت: “این گرگه تو داستان شنل قرمزی بهمون حمله نکنه یه وخ؟!”
خواستم جواب بدم که دوباره همون سایه جیغ زنان بهمون نزدیک شد و اینبار به دلیل انعکاس شعله های آتیش تونستم واضح تر ببینمش و…خدای من چطور ممکنه?!!اسکلت و موفو مات و مبهوت خیره ی اون هیبت بودن! موفو با مکث گفت: این دیگه چی‌چیه؟ شبیه یه موجود ناقص‌الخلقه‌س ولی شکل و شمایلش چقد برام آشنا میزنه انگار خیلی باهاش خاطره دارم!
اسکلت هم در تایید حرف موفو, اضافه کرد: بعله یه کص گنده‌ی متحرک! میتونیم دوتایی با کلّه بریم توش اتراق کنیم یوخوده گرم بشیم بعد راه بیفتیم! نظرت چیست؟
حق با اسکلت بود. اون موجود یه کُص بود به قد و قواره خودمون که داشت روی دو پا راه میرفت, البته فرار میکرد! یه کصِ از هم وا رفته ی شُل و ول که پشم هم داشت! بیچاره بالا و پایین میپرید و با یه صدای ریز و تیز و گوشخراش مدام میگفت “چه شد که من اینگونه گشتم؟ اینجا کجاست؟ کی منو اورده اینجا؟”
آه دردناکی کشیدم و خطاب بهش با لحنی ملتمس گفتم: “ببخش حسین همش تقصیر منه!”
موفو فورا رد نگاهش رو به من داد: “میشناسیش?!”
سری تکون دادم و گفتم:”آره, کیر ابن آدمه, یا بهتر بگم کص بنت حوا”
کصه همینجور داشت بالا و پایین میپرید و به من بد و بیراه میگفت:” عمریه محاسنم رو در زیر لوای کیر سفید کردم, آخر عمری عزت منو خدشه دار کردی!”. اسکلت حیرت زده خطاب به من گفت:” کصمیخ باشی مگه چه تصوری از این بدبخ داشتی که اینجوری دراوردیش؟”
-: هیچی دیگه! یه کیر که روی دوخایه ش بلند شده و فعالیت میکنه, باالطبع توی داستان برعکس میشه! تازه اگه دوتا تخم گُنده دیدین که پرواز میکردن هم تعجب نکنید, اون بابی بوب لاوره! اونجا عاشق ممه س و اینجا عاشق خایه…
وقتی نگاه متعجب موفو و اسی و کص بنت حوا رو دیدم, سری به نشونه تاسف تکون دادم و آهسته بلند شدم تا به راهمون به طرف قصر قبل از تاریکی هوا, ادامه بدیم. به همون حالت گفتم:” تازه هنو اولشه! کجاشو دیدین!”.

هوا کاملا تاریک شده بود و تنها شانسی که آورده بودیم این بود که مهتاب کامل بود و میتونستیم با استفاده از نورش, مسیر رو پیدا کنیم! تقریبا تا نزدیکی قصر قدیمی رسیده بودیم که تو دل تاریکی, لابلای بوته ها صدایی شنیدیم! صدای یه مرد بود! اولش با خیال اینکه سرباز باشن و در تعقیبِ موفو, یا اون مرده که دنبال اسکلت افتاده بود, وحشت زده پشت درختا قایم شدیم و در سکوت حرکاتش رو زیر نظر گرفتیم! کمی که گذشت شنیدم که گفت : “ای قربووونت برممم خوشگل موطلائی ! مامانی فدات…اها نه..بابایی فدات شه عزیزممم!”
با شنیدن این جمله ها, فهمیدم هرکی که هست کصخله و یه تخته ش کمه! پس نیازی به قایم شدن نبود! با احتیاط از پشت درخت بیرون اومدم و به سمتش قدم برداشتم. دقیقا پشت بوته ها بود, با دست, کمی شاخ و برگش رو کنار زدم و اونجا بود که دیدمش! یه پسر جوان که لباسهای فاخری هم به تن داشت, روی زمین نشسته, شلوارش رو تا روی زانو پایین کشیده و درحالیکه کیرش رو دودستی سفت چسبیده بود در تلاش بود لبهاش رو به سرِ کیرش برسونه! نتونستم حیرتم رو کنترل کنم با تعجب پرسیدم: “داری چکار میکنی?”
اینو که گفتم از ترس هِنی کشید و فورا از جاش بلند شد و رودر روم ایستاد. شلوارش پایین بود و کیر و خایه هاش درست مقابل چشمام قرار داشت! اسکلت و موفو و کص بنت حوا هم نزدیکتر اومده بودن! اسکلت فورا پرسید: “این کیری دیگه کیه؟ شلوارش چرا پایینه؟!”.
پسر که از رد نگاهش مشخص بود ماتِ سینه های بزرگِ موفو و اسی و سر و شکل کص بنت حوا شده, آب دهانش رو حریصانه قورت داد و جالب اینجا بود که کیرش مقابل چشم های حیرت زده ی ما به تکاپو افتاد و در کسری از ثانیه سیخ شد و خودش با دیدن این وضعیت بیشتر از همه شگفت زده شد. هر دو دستش رو روی گونه هاش گذاشت و با ذوق کودکانه ای گفت:” واااای خدای من اینجارووووو, هنوز باورم نمیشه که این کیر منههه, مال خود خودمه…”.
با شنیدن این جمله و همچنین یادآوری اینکه الان کجاییم و اومده بودیم دنبال کی? حدس زدن برای اینکه این شخص کی میتونست باشه چندان سخت نبود. شاهزاده فیلیپ بود که مثلا اومده بود زیبای خفته رو از خواب بیدار کنه! آهی از ته دل کشیدم و گفتم : “حالا نیاز نیس اینهمه ندید بدید بازی دربیاری سپیده۵۸! یه کیره فقط… چرا انقده ذوقمرگ شدی?!”.
نیم ساعت بعدی به خوش و بش و چاق سلامتی با سپیده گذشت. انگار اومده بودیم خونه خاله! این بین حواسمم به موفو بود که با چه حسرتی به کیر سپیده خیره شده بود. قشنگ معلوم بود چقدر دلتنگ خپلعلی شده! گرم صحبت و تعریفِ کامل ماجرا بودیم که یهو اسکلت برافروخته از جا بلند شد: “بسه دیگه کونکشا! کمتر کص بگید، پاشید بریم اوضا رو راس و ریس کنیم.”…
همگی بلند شده بودیم که با صدای ذوق زده سپیده متوقف شدیم:”قبلش یه فکری به حال من بکنید!” با دست به کیر سیخ شده ش اشاره کرد و با خجالت گفت: “تازه یه روزه که کیردار شدم بلد نیستم باش کار کنم.” اسکلت چشماشو تو کاسه گردوند و کف دست راستشو بالا آورد: “هرکاری میکنم انجام بده!”. سپیده سری به نشونه تایید تکون داد. اسکلت یه تف انداخت کف دست راستش و بعد پنجه‌هاش رو خم کرد:” کصم دهنت روح کصمخ با این وض شخمی که درست کردی” بعد رو کرد به سپیده و گفت: “کف دس راستتو اینجوری بذا رو کلّّه‌ش… حالا یجوری که انگار سوئیچ ماشینو داری میچرخونی رو کلّه‌ش ورز بده!”.
همین لحظه کص بنت حوا معترضانه پرید وسط و با صدای نازک و زیرش گفت: “اسکلت جان با کمال احترام ولی چی کص‌کص میکنی واسه خودت؟ این چه طرز جق‌آموزیه؟ داری توهین میکنی به جامعه مجلوقین! بذار اینجانب بعنوان یه جقی کارآزموده آموزش بدم” اینو با تشر گفت و با بازوی راستش اسکلت رو کنار زد و روبروی سپیده ایستاد: “به من نگا کن سپیده! همونطور که شاعر میگه گر جق بزنی از کفِ دست کس سازی! الا ای و حال قبل از هرکاری یه ضربه دوانگشتی بزن به خایه‌هات تا تحریک شن… بعد قامت شکوهمند حضرت کیر رو پناه بده کف دستت بالا و پائین کن و به افق خیره شو حس بگیر تا بیاد.”
کص بنت حوا داشت تکنیک جق زدنِ خودش رو آموزش میداد که یهو اسکلت پرید وسط حرفاش و گفت: “الا ایو حال و کیر خر! نخست این‌که این سبک و سیاق جق‌زنی سنتی‌ست و انرژی بیهوده تلف میکند، حال‌اینکه با روش مدرن خودم؛ تلاقی مستقیم و مداوم کف دس با عصبهای کلاهک هسه‌ای، انرژی‌ای به مراتب قوی‌تر تولید کرده و حشراندوزی را دو‌چندان میکند و اینچنین تا حد زیادی صرفه‌جویی نیز در زمان و کالری‌سوزی میشود.”
کص بنت حوا گفت: “الا ایو حال شما کمتر این وسط گوه بخوری هم به نوبه‌ای صرفه‌جویی محسوب میشه!”
اسکلت که حسابی فاز دانشمند حشرپژوهانه گرفته بود با این حرفِ کص, از کوره در رفت وحشی شد و پرید پشمای کص بنت حوا رو کشید و حالا نزن کی بزن! دیگه چیزی ندیدیم فقط گردوخاک بود و مشتایی که به هوا میرفت و جیغ های زنانه ی اون دوتا! موفو یه گوشه ایستاده بود و درحالیکه سرخوشانه داشت ممه‌هاش رو میمالید خطاب به اسکلت با صدایی حشری و لرزون گفت:”کلیتوریسشو گاز بگیر داش اسی!”. کاملا مشخص بود که داره با خودش و اندام جدیدش حال میکنه!
سپیده هیجان زده, هرکاری که اسکلت و کص گفته بودن تکرار کرد و ثانیه ای نگذشته بود که آه و ناله ش بلند شد”: آااااخ اوووف, ژووون”. هرچند ثانیه یکبار هم برمیگشت و نگاهی حریصانه به سینه های بزرگِ موفو و کص بنت حوای بیچاره مینداخت و با یه “جووون” کشدار به حرکت دستش سرعت میبخشید. چشماش از شدت حشر سرخ و رگه دار و صورتش خیس عرق و رگ پیشونیش برآمده شده بود. درنهایت پاچید و باران رحمت بر سر همه‌مون بارید…
دعوا و جروبحث که پایان گرفت, اسکلت بی اختیار قدمی به عقب برداشت و با سر به سپیده ی حشری کیردراز اشاره کرد:” نکنمون”
فورا دستشو گرفتم, اطمینان بخش فشردم و با لحنی محکم گفتم:” نترس خودم هواتو دارم..”
کامل جمله م رو ادا نکرده بودم که با اون یکی دست, محکم زد پس کله ام و شاکیانه گفت:” گوه نخور مرتیکه لاشی هرچی میکشم زیر سر توئه”

بحمدالله, جق زدن سپیده که تموم شد , به راهمون ادامه دادیم و وارد قصر خالی از سکنه و حتی بدون نگهبان و خوم و حشم , شدیم! قضیه کمی مشکوک بود اما وقت نداشتیم بهش اهمیت بدیم! موفو به ظاهرِ ترسناک قصر و درو دیوارهای بلندش نگاهی انداخت و گفت:”میگم مطمئنین کپتنمون اینجا خُسپیده؟!”
با اینکه هیچ از ظاهر قصر و این سکوتِ خوف آورش خوشم نمی اومد ولی چاره ی دیگه ای نداشتیم:” طبق داستان که باید اینجوری باشه… حالا بریم تو!”. اما هیچ کس از جاش تکون نخورد. همین لحظه کص بنت حوا معترضانه غرید:” “سپیده جان میشه یه لطفی بکنی این کیرتو از تو کون ما بکشی بیرون؟”
سپیده فورا خجولانه جواب داد:” اخ ببخشید, دست خودم نیست, هنو روز اولمه نمیتونم کنترلش کنم.”… اینو گفت و با کف دستش آروم به سر کیرش زد:” بی تربیت نباش دیگه پسرم!”
اسکلت متفکرانه به کص بنت حوا نگاه کرد:”زکی! مگه کص متحرک به تنهایی هم کون داره و ما نمیدونسیم؟”. بعد بلافاصله با سر به من اشاره کرد و ادامه داد: “هرچن از تراوشات مخ معیوب این کصمیخ هیچی بعید نی!”
سری به نشونه تاسف تکون دادم و خودم جلوتر از همه به طرف پله ها قدم برداشتم اما با شنیدن جیغِ بلندی که از داخل قصر به گوش رسید سریع عقب پریدم:” یا پیغمبر این صدای چی بود?!”
چند لحظه خیره بهم, در سکوت صبر کردیم و بعد وقتیکه دیگه صدایی به گوش نرسید درحالیکه بازوهای همدیگه رو چسبیده بودیم همگی باهم از پله ها بالا رفتیم و قدم به داخل اون قصر بزرگ و ترسناک گذاشتیم. داشتیم عین بید میلرزیدیم!
عجب غلطی کرده بودم, بگو مرد حسابی نونت کم بود آبت کم بود, داستان نوشتنت چی بود دیگه!? از راهروی بلند و باریکی که به دیوارهاش تابلوهای نقاشی سکسی و اروتیک نصب شده بود گذشتیم, یکی یکی درب اتاق خوابها رو باز کردیم تا اینکه در انتهایی ترین گوشه ی سالن, وقتی درب اتاق رو باز کردیم و داخل رفتیم , روی تختخوابی از تشکِ پر قو دختری رو دیدیم که دراز کشیده و در حالی که موهای بلندش روی سینه اش ریخته بود و لباس خواب بلند ابریشمی ای به رنگ صورتیِ روشن تنش بود, به خواب عمیقی فرو رفته بود!
سکوت سنگینی فضای اتاق رو احاطه کرده بود, چند لحظه به همین منوال گذشت تا اینکه اسکلت به حرف اومد :” “عع! این کپیتن جکولِ کونکش خودمونه؟!”. صداش میلرزید. در سکوت سری به علامت تایید تکون دادم. اسکلت ادامه داد: “خب چرا حامله‌س اون وخ؟!”
آهی کشیدم و خیره به شکم برآمده جک اسپارو گفتم:” مگه نسخه اصلی داستان زیبای خفته رو نخوندی? تو نسخه اصلی به دختره توی خواب تجاوز میشه اونم دوقلو باردار میشه!”
موفو حیرت زده پرسید:” ینی الان این دوقلو بارداره?!”

اره متاسفانه…

ادامه دارد…

Date: دسامبر 29, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *