دانلود

جنده واسه خودش اسم رسم پیدا کرده

0 views
0%

جنده واسه خودش اسم رسم پیدا کرده

خواهرزن
سلام خدمت دوستان خاطره امروز کامل واقعیه و هیچ دروغی درش نیست من حدود سال ٨٨ نامزد کردم از سمت همدان زن گرفتم اما خودم ساکن قم بودم نحوه اشنایی ما با زنم تلفنی بود.خلاصه این که ما برای خواستگاری رفتیم همدان اونجا متوجه شدم که خانواده زنم چهار تا خواهرن و برادراشونم یه کوس ناز هر کودوم دارن از همون روز اول کیر شقه گرفتم .البته من زنم از نظر بدنی و هیکل بیسته باسن بزرگ با سینه های بزرگ خلاصه باب کیر خودم بود .روز نامزدی رسید نامزد کردیم و شب هم همونجا موندیم چون مهمون زیاد بود نزاشتن من بغل زنم بخوابم یعنی جا نبود صبح که شد مامانم گفت زنتو بیدار کن باید ز
ود بریم قم یه چند روزی با ما میاد تو کونم عرسی بود منم سریع رفتم تو اتاق دیدم خوابیده دلم نیومد بیدارش کنم گفتم بزار بوسش کنم پتورو کنار زدم دیدم با یه تاب و شرت خوابیده زیر گلوشو ماچ کردم یه دستم از شهوت گذاشتم رو باسنش تازه اونحا متوجه شدم که یه خال بزرگ زیر گلوشه بخودم اومدم دیدم خواهر زنمه خیلی شبیه همن خب .دیدم زول زد تو چشمام از ترس داد زد مامان منم سریع گفتم ببخشید رفتم بیرون خدارو شکر کسی نفمید .البته اینم بگم خواهر زنم هم اون موقع با پسر خالش نامزد بود.اینطور بگم که از اون روز اون باسن اون ماچ از ذهن من خارج نشد.حتی وقتی با زنم سکس می کردم به کوس
و کون خواهر زنم فکر میکردم .من با زنم به اختلاف خوردیم یه مدت کوتاهی بخاطر خونواده من تنها کسی که منو این وسط همایت کرد همون خاهر زنم بود .اونقدر وسط مشاجره با زنم به هش فهش داده بودم که وقتی اشتی کردیم گاهی تو سکس اسم خواهرشو می اوردم اوایل خیلی ناراحت و عسبی میشد اما کم کم براش عادی شد .تا این که خواهرش چند مدت حدود بیست روز اومد خونه ما موندش .پیش من راحت بود شلوار ساپورت تنگ لباس یقعه باز میدیدم اما دیونه میشدم .یه بوتیک داشتم همراه زنم میرفتن بوتیک منم فقط میتونستم جق بزنم براش. یادم رفت بگم که زنم از من چهار سال بزرگتره و خواهرش هم پنج سال از زن من ک
وچیک تره اما خیلی پخته تر ه در مواجه با مشکل .چون تازه ازدواج کرده بودم طبقه بالای خونه بابام اینا ساکن بودم اتاق خواب نداشتیم شب تو سالن با هم البته با فاصله می خوابیدیم . من خیلی حشریم یه ده روزی بود که خونه ما بود و منم با زنم سکس نکرده بودم.

شب به زور زنمو قانع کرد باهاش سکس کنم هی می گفت مریم بیدار میشه زشته آبروم میره گفتم مریم خوابه اروم سکس میکنم اصلا میزارم لاش قبول کرد .گفته بودم زنم باسنش خیلی سکسه میشه باهاش جق زد چه برسه بکونیش. دمر خوابید منم فقط شلوارشو به اسرار تا زانو در اوردم .اما خودمو کامل لخت کردم افتادم روش اروم داشتم میزاشتم لاش که مریم یه چرخی خورد زنم متوجه نشد چون زیر من بود باورتون نمیشه دیدم مریم از زور گرما شلوارشو در اوره با شورت خوابیده اما خودشو پیچونده به ملافه که دیده نشه پااهاش تا باسنش از ملافه بیرون بود داشتم دیونه میشدم سرعتمو بیشتر کردم زنم صداش دراومد گفت نکن بیدار میشه اما به زور گفتم نمیشه اونم به احبار فبول کرد.هی میکردم نگاهم به رونش پاش بود دیونه کننده زنم متوجه شد گفت پدرسگ چشو چالتو جم کن گفتم برای این که زود ابم بیاد نگاه کردم و این حرفا تا دو باره خوابید و منم افتادم روش .کمرم سفته دیر ابم میاد وسط سکس احساس کردم زنم شل شد گفتم ارضا شدی گفت اره خوابم میاد گفتم پس من چی گفت من میخوابم تو هم ابت اومد شلوار منو بده بالا خودتو جمع جور کن بگیر بخواب منم تز خدام بود برگشتم دیدم مریم قمبل کرده خوابیده ملافه کامل از روس افتاده چه باسن سفیدی داشت هیف که نمیشد حتی لمسش کنم به تلمبه زدن خودم ادامه دادم و چشمامو بستم و تجسم کردم که مریم زیرم خوابیده .داشتم ارضا میشدم که چشمامو باز کردم نگاهم افتاد به مریم دیدم خودشو جمع و جور کرده احسا کردم تو اون تاریکی داره زیر چشمی نگاه میکنه منم یه کم شل کردم که دیر ابم بیاد کیرم بزرگه و اقعا کلفت گفتم قراره ببینه بزار کیرمو درست ببینه اما اصلا تابلو نکردم که فهمیدم بیداره خلاصه ابم اومد و با دستمال پاک کردم گرفتم خوابیدم از زور خستگی .نکنه مریم بنده خدا یه دستشویی داره دیده داریم سکس میکنیم صداش در نیومد .چند دقیقه بعد نگاه کرد به منو خواهرش دید خوابیدم بلند شد شلوارشو پوشد رفت دستشویی. از اون شب من حسم بهش بیشتر شد تا این که یه روز با زنم دعواش شد دیدم چشماش پر شد از اشک رفت اشپزخونه پشت اوپن نشست منم یه چشم غره رفتم به زنم کیفشو برداشت رفت بیرون من دارم میرم مغازه. منم از خدام بود سریع از موقعیت استفاده کردم رفتم پیش مریم دیدم داره چه جور اشک میریزه شدم قهر مان داستان دستشو گرفتم بهش گفتم عیب نداره خواهرته عصاب نداره به خاطر من ببخش من معذرت میخوام خدایشم حوری گریه میکرد که اصلا فکر کردنش از ذهنم پرید دستشو گرفتم بلندش کردم سر پا برای اولین بار صورتشو لمس کردم اشکاشو پاک کردم سرشو به شونم فشار دادم اروم شد بردم کنار روشویی که. دستو صورتشو بشوره ابو باز کردم مشتمو پر کردم از اب پاشدم روصورتش یه لحطه انگاه تب رو تیش شد به خودش اومد دبدم داره ازم فاصله میگیره . منم زنگ زدم به زنم گفتم بیا خونه مریمو تنها نزار . داشتم جورابمو می پوشیدم مه برم بیرون دیدم صدا زد اقا رضا گفتم چیه مریم چیزی می خوایی اومد جلو گفت من خیلی خاطرتو میخوام مثل داداشم دوستدارم بخدا یه لحظه کلا هنگ کردم پیش خودم گفتم من میخواسم اینو بکونم بهمون گفت داداش منم خئدمو جمع جور کردم گفتم تو هم مثل خواهر نداشته منی خیلی دوستداشتم یه خواهر مثل تو داشتم .بلاخره روز موعود سر رسید شوهرش که تهران کار میکرد گچ کار بود بهش گفت من دارم میرم همدان فردا بیا خونه.مریم گفت احمد داره میاد منم باید امروز برم خیلی تز رفتنش حالم گرفته شد نه بخاط این که میخوام بکنمش بیست روزی که خونه ما بود بهش وابسته شده بودم .بعد از ظهر بردمش سوار اتوبوس بکنم که بره باورتون نمیشه خداحافظی کرد که سوار بشه لشک از چشمام کاملا بی صدا جاری شد برگشت گفت چی شده اقا رضا منم گفتم هیچی خواهرم داره میره منم ناراحتم یه دستمال از کیفش داد بهم فقط تو چشمام نگاه کرد هیچی نگفت رفت سوار شد . زمانی که رسیدم خونه ….

اد

Date: December 15, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *