جندگی که توبه نداره

0 views
0%

این چند روزه حالم به شدت بد بود. خاطرات بد گذشته… دلتنگی… بیچارگی… غم… و هزار و یکی حس دیگه که گاهی حتی اسمی براشون ندارم، کلافه ام کرده بود و تا سر حد جنون گاهی پیش میرفتم. خاطراتی که مثل سرطان از داخل از بین میبرتم… ذره ذره… میدونی؟ بچگی زمان خودسازیه… شاید خیلیها فکر میکنن ماییم که بچه ها رو میسازیم و شکل میدیم… شاید هم حق با اونها باشه شایدم یه ترکیبه… اما وقتی قوانین رو بزرگترها وضع میکنن، کوچکترها موظفن که رعایتش کنن… نه؟ میخوام یه واقعیت برات تعریف کنم تا بفهمی منظورم چیه… و تمامش رو از روی تجربیات خودم میگم…دنیای بچگی دنیای آروم آروم تجربه کردنه… و با خود آشنا شدن… هم جسمی هم روحی… کلماتی رو که زیاد میشنوی ملکۀ ذهنت میشن… و خواه و ناخواه یه اثر در تصمیمات آیندۀ تو خواهند گذاشت. و این آروم تجربه کردن و با خویشتن خویش آشنا شدن باید اصولی باشه… روش فکر بشه… یه بچه باید بدونه اطلاعاتی که در درون مغزش جمع آوری میشه چه زمانی به دردش خواهد خورد؟ در فرهنگ ما همیشه فشار بیشتر روی دخترا بوده تا پسرها. کلمۀ جنده لاشی یا قحبه یا روسپی، خارترین و پایین ترین لقبیه که ما به یه دختر یا خانم میدیم… و بهش به دیدۀ تحقیر نگاه میکنیم… همه پایان تلاششونو میکنن که حتی اگه شده با ظاهرسازی هم این حرف و لقب پشت اسمشون نباشه… چیزی که میخوام برات تعریف کنم در مدح اهلی کردن آدمهاست…راستش بچه که بودم دور و برمون خیلی شلوغ بود. انواع و اقسام پدر بزرگ و مادربزرگ به دلایل مختلف با ما زندگی میکردن. پدر و مادر پدرم که میگفتن خونۀ پسرمونه و حقمونه… مادر مادرم هم شوهرشو میذاشت تو دهشون و می اومد از خونه زندگی دخترش محافظت کنه… مادربزرگ و پدربزرگ مادری هم اوایل ساکن تهران بودن اما کم کم چون پدربزرگم آسم و مرض قلبی گرفت بیشتر میرفت ده پدریش… که مثلا هواش پاک بود و خونۀ کوچیکی که بهش ارث رسیده بود… مادرم هم اونموقع ها بدجوری عصبی میشد. پدرم هم که هیچوقت نبود. سال تا سال پیداش نمیشد بیاد خونه. گاهی مامانمو گیر مینداختم که تو انباری داشت گریه زاری میکرد. الان حدس میزنم دیوونه اش میکردن. دوستی خاله خرسه از طرف مادرش… قوم مغول از طرف شوهرش… عاشق مادرم بودم اون موقع ها… قیافه اش هنوزم جلوی چشمامه… برای همونم الان میفهمم بدبخت دپرس بوده… دپرشن حاد داشته… نمیدونم چی بگم… پس فقط میگم… شاید تو فهمیدی منظورم چیه…مادربزرگ و پدربزرگ پدری ساکن ده بودن. الانشو نمیدونم اما چهل سال پیش دهات واقعا دهات بود. وقتی میرفتیم خونه اشون یه رادیوی قدیمی باطری خور بود پدرم می افتاد به جونش و با صدای فرکانسهای خشششششش و غغغغغژژژژ میرفت رو اعصاب. و مادرم هم دادش بعد یه مدت میرفت هوا و دعواشون میشد… من و برادر کوچیکه ام میرفتیم تو حیاط و با مرغ و جوجه ها و بوقلمونها بازی میکردیم. بوقلمونها اونموقع از من بزرگتر بودن. بالهاشونو که باز میکردن اونقدر بزرگ میشدن که میریدم تو شلوارم و د بدو که در رفتی… اما مرغها که جوجه هاشون تازه سر از تخم در آورده بودن و زرد، هر چی نوکم میزدن می ارزید… فکرشو بکن یه جوجۀ زرد خوشگل و نرم تو دستت باشه. کف دستام از جوجه ها کوچیکتر بود و باید دودستی میگرفتمشون.اما علیرغم بچگی متوجه فرقی که بین من و عمۀ همسنم وجود داشت میشدم. وقتهایی که من بازی میکردم زری باید میرفت طویله و به حیوونها غذا میداد. بهش میگفتم بیا بریم بازی کنیم؟ از مامانش که میپرسید مامانش داد میزد-قحبه مگه من به تو نگفتم به آب و دون مرغها برس؟سر همونم من از مادربزرگه خیلی میترسیدم و بدم می اومد. و البته بگم کار کم نبود اونجا. یعنی دختر شیش ساله اندازۀ خواهرای بزرگترش کار میکرد. من نمیدونستم سبزی چیه اونوخ زری با خواهراش سبزی پاک میکرد. و سر حیف و میل کردن کتک میخورد. یا چه میدونم نخود لوبیا و برنج. یه طویله داشتن که توش دو تا گوسفند نگه میداشتن و یه گاو ماده…گاهی وقتها که صبح ها از خواب بیدار میشدم دنبال مادر بزرگه میرفتم تا وقتی فیش فیش شیر گاوو میدوشید کنارش باشم. کار حوصله سر بر و کسالت باری بود. مادربزرگم چمپاتمه کنار خانوم گاوه مینشست پستونهای گاوه رو میگرفت تو دستاش و میدوشیدش. ماشالله گاوه عجیب شیر میداد. هر صبح بیشتر از نصف اون سطل مسی پر میشد و ما باهاش صبحونه میخوردیم. همه کارها دست دخترای خونه بود. همه چیز هم خونگی بود. ماست چکیده… کره… پنیر… و نون ها رو هم خود مادربزرگم و خاله های بزرگم که اونموقع نهایتا شیش هفت سال از ما بزرگتر بودن. نونها رو تو تنور خونگیشون میپختن. زیاد نمیذاشتن بریم تو اون اتاق تنور مگر اینکه خودشون هم بودن. میگفتن می افتی توش میسوزی. اما اون اتاقک واقعا جای موندن نبود. اونقدر که گرم میشد. بیرون تابستون و این تو هم که گرم میشد واقعا خفقان آور بود. همه فقط حفظ کرده بودن اینجا منطقۀ سردسیره و بر مبنای اون هیچکس تو خونه اش نه کولر داشت نه پنکه… اگر هم خدای ناکرده یکی از دستش در میرفت و یه دونه پنکۀ سقفی داشت، اگه میگفتی لطفا روشنش کن، زهره ترک میشدن… انگار فحش ناموسی داده باشی سگرمه هاشون میرفت تو هم… وای نه سرده تو اون گرما اینا سردشون بود حساب بکن… یه آدم چقدر میتونه وابسته به حفظیاتش باشه که حتی گرمای تابستون رو هم حس نکنه… ببین بدبختی تا کجاس…تابستونها رو دوست نداشتم. همیشه دو هفته تابستون پدرم میذاشت که بریم ده دیدن پدر و مامانش و وقتی میرفتیم خونۀ مادربزرگم اینا پدر پدرم، هر چی از دهنش در میومد به پدرم فحش و بد و بیراه میگفت. سر چیشو نمیدونم اما توهین زیاد میکرد به بابام… فکر میکردن من بچه ام و نمیفهمم اما من میدیدم که پدرم مورد توهین و تحقیر واقع شده… از پدربزرگم متنفرم میشدم که چرا داره بابامو اذیت میکنه… میدونی؟ بین دو نسل بچه ها فقط پدر و مادرشونو رومانتیک دوست دارن… شاید اگه پدر بزرگ و مادربزرگم با مادر و پدرم مهربون بودن احساسم بهشون متفاوت میشد اما با اون رفتاری که اونها میکردن نه… چندین جا بابامو گیر انداختم تو اتاق تنور یا جای دیگه که گریه زاری میکرد… از پدربزرگم بیشتر متنفر میشدم… حالا فرض کن کسایی که ازشون متنفری بخوان بیان و با تو زندگی کنن…وقتی ده ساله شدم گویا یه شب در نبود خانوادۀ پدربزرگم، یه سری از اهالی میریزن خونه اشون و خرابکاری میکنن… بعدها مادربزرگم میگفت که گاو بدبختو آتیش زده بودن زنده زنده. میگفتن گاوه نجسه… چون گاوه صاحبش اقلیت بوده پس خودش هم اقلیته… نباید زنده بمونه… یادمه مادربزرگم وقتی داستان شهادت گاوه رو با چشمهای پر تعریف میکرد، پدربزرگم میگفت در عوض الان جاش بهشته… هنوزم که هنوزه یادم می افته از خریت ملت خنده ام میگیره. با همون مغز ناقص بچگونه هم نمیتونستم بفهمم برای چی باید به چیزی که مال تو نیست دست بزنی و خرابش کنی؟ مگه دزدی حساب نیس؟ مگه دزدی کار بد حساب نمیشه؟ اما الان میبینم که خدا رو شکر مردم خیلی پیشرفت کردن… با اومدن اینترنت و موبایلهای آیفون با دنیای بیرون از کشورشون آشنا شدن… نوع زندگی بقیۀ کشورها رو دیدن و سطح تفکرشون بالاتر رفته… الان به جای آتیش زدن گاو همدیگه، میشاشن رو کتاب همدیگه و با افتخار تو اینترنت شر میکنن… به به یعنی گاها حض وافر میبرم از اینهمه پیشرفت و تحول فکری در سال ۲۰۱۸…خلاصه… بعد شهادت گاوه که هیشکی نفهمید کار کی بوده مادربزرگ و پدربزرگم جول و پلاسشونو جمع کردن و کلهم اجمعین اومدن خونۀ ما. که باعث شناخت بیشتری شد متاسفانه. خونۀ ما هم که میگم یه خونۀ اجاره ای بود و ۸۰ متری. ما که سه نفر بودیم. مادر و دو تا بچه… مادربزرگ و پدربزرگم اینا هم که سه تا دختر جوون و نوجوون داشتن پنج نفر. اونها که می اومدن مادر مادرم هم هر چی داشت و نداشت ول میکرد و د بدو میاومد حواسش به زندگی دخترش باشه. با اون میشدیم نه نفر. تقریبا میشه گفت رو هم رو هم میخوابیدیم. جا نبود خوب. پدرم هم براش سرشکستگی بود که پدر و مامانش برن خونۀ داماد یه مدت… بعدشم نمیتونستن دیگه تو ده بمونن. پدرم میگفت دختر دم بخت داریم تو خونه یه وخ میریزن بی آبرومون میکنن… بیاین تهران خونۀ من… هیشکی عقلش نمیرسید پدر یه دونه خونۀ مجزا بگیرید هر کی بره برا خودش… اما خوب… پولش هم نبود دیگه… و بدبختیها شروع میشد… ما بچه ها که با هم دعوا میکردیم هیچ… بزرگترها از ما بچه ها بدتر بودن… دو تا مادربزرگها خانم قدیمی بودن به قول خودشون. هر دو شونم افتخارشون این بود که زبون تندشونو از پدرشون به ارث بردن… و از حق نمیگذرن… مادر منم میموند وسط… نمیدونست طرف مادر خودشو بگیره یا هوای مادرشوهرشو داشته باشه. بین دو تا بیشعور نفهم که خودشونو علامۀ دهر میدونستن گیر می افتاد…-هٔعییییی زمونه تف به روت بیاد… دختر بزرگ کن قاتق نونت بشه، قاتل جونت میشه… آره دیگه… شوهر زیر دندون مزه میکنه مادر خودتم میفروشی…بابای منم اخلاق ماشالله تحفه یعنی واقعا مادر من از شوهر خیلی شانس آورده بود. از اونطرفم مادر شوهره مینالید-ای باعث و بانی اونی که میاد و پسر آدمو از چنگ آدم در میاره…یه وضعی بود. از اینا گذشته، این پدربزرگ ما عجیب عشق آبگوشت داشت. و به جز آبگوشتهای خودشم که توی یه دیگ بزرگ سنگی که با خودش از دهات آورده بود، هیچ چیزو نمیپسندید. اما چون دیگه سنگین بود و نمیشد گذاشتش روی بخاری، به همون قابلمۀ کوچیک قناعت کرد. چون گوشت کم بود در نتیجه بقیه اشو با نخود لوبیا پر میکردن… اونموقع ها بیشتر به صرفه بود که یه گوسفند میخریدن و خودشون میکشتن و از جگر و همه چیش استفاده میکردن. یه چند تیکه گوشت بود و بقیه اش هم دنبه… تا خرخره هم پرش میکردن از نخود و سیب زمینی… از بس پدر بزرگه هول بود، پخته نپخته آبگوشته رو سریع میکوبیدش و یه پیاز هم با مشت له میکرد و… تا خود صبح از بالا و پایین بمب شیمیایی…مادر پدرم که ما نوه ها بهش خانجان میگفتیم، خانم خیلی مقیدی بود. همیشه مثل این ژاپنیها دو زانو مینشست. و مراقب. خاله هام هم همینطور. اما مادر مادرم نه. پاهاشو دراز میکرد مینشست چون زانو درد داشت. که البته از چشم اون یکی مادر بزرگه دور نمیموند. گاهی خیلی پیش خودم فکر میکردم آخه یه پیرزن هشتصد و پنجاه ساله چه چیز محرکی میتونه داشته باشه که مجبوره اینقدر مقید بشینه؟ یعنی تو این سن تو از چی میترسی؟ دختر کوچیکه رو که همسن من بود و ده ساله همچین وشگونش میگرفت که جاش تا یه هفته کبود بود. حالا سر چی؟ جنده لاشی خانوم تو چه جوری حیا نکردی و موقع آوردن چایی یه ذره اش ریخته شده توی نلبکی… همیشه اسم خاله کوچیکه رو گهبه صدا میکرد… مونده بودم برای چی باید فحش بده؟ مگه نه اینکه یه دختر نجیب پایان تلاششو میکنه که با پسرها رابطه نداشته باشه که خدای نکرده بهش نگن جنده… و جالب این بود که از دهات مادربزرگم اینا دختر سیزده چهارده ساله زیاد فرار میکرد با پسرا… دینشم فرقی نداشت… فقط و فقط دلیلش این بود که از بس بهشون جنده لاشی گفته بودن یا به قول خودشون گهبه، که قبح کلمه ریخته شده بود… دختره پیش خودش فکر میکرد من که در هر صورت سر همه چی قراره جنده لاشی باشم… لاقل برم پی زندگیم و اونی که بهم یه ذره محبت میکنه… مادر بزرگم همیشه میگفت امروز دخترو نزنی فردا به زانوت میزنی…علاوه بر اون هنرنماییهای دیگه هم داشت. زبون فارسی رو خیلی به سختی حرف میزد و ما باید باهاش ترکی حرف میزدیم اونوخ کتاب مناجات فارسی از دستش زمین نمی افتاد نمیدونم چرا… گویا در زمانهای قدیم یه کلاس اکابر رفته بوده. یه بار ازش پرسیدم که چرا میخوای دعا رو به زبونی که نمیفهمی بخونی؟ جوابش فقط یه تو دهنی خیلی محکم بود با پشت دست. نزدیک بود دندونام بریزه تو حلقم-اصل کار معجزۀ این کلمه هاس دختر همینه دیگه… همینه دخترو نزنی فردا به زانوت میزنی بیا… ببین چه جوری داره بی احترامی میکنه به دعا مناجات… توف به روت…هنوزم که هنوزه یه بار نتونستم بهش بگم خدا بیامرز، چون همیشه وقتی یادش میوفتم متعجب میشم و متنفر… این خانم قبل اون حادثۀ شهادت گاوه، وقتی می اومد خونۀ ما فقط یه بار در سال می اومد اما اقامتش ۳۶۰ روز طول میکشید… یک پنج روزی وقت داشتیم برای استراحت و دوباره دیدار بعدی کارای خونه رو تو ده دخترا میگردوندن… یه عادت بدی هم که داشت و عجیب لج منو در میاورد، این بود که هر اشتباهی که من میکردم محکم یه دونه میزد سمت چپ صورتش… همیشه با نصف صورت قرمز دیده بودمش… یه ور سرخ مثل لبو و اون طرف صورتش رنگ پریده… اونموقع ها که بچه بودم و از لجم دوباره همون کارو تکرار میکردم. اونم جون داشت و مثلا جوون بود، میذاشت دنبالم. اصولا هم اینجوری بود که من اشتباهو میکردم که مثلا دویدن تو خونه بود… یا دامن پوشیدن یا با صدای بلند خندیدن یا مثلا دعوا کردن و کتک کاری با برادرم بود و یا با جیغ و داد بازی کردن… این خانجان یک عدد ننم هههههههییییی غلیظ میگفت و یکی میزد تو صورت خودش… به مادر مادرم که اونم از قضا اومده بود حواسش به مادر من باشه که مبادا در جنگ بین مادرشوهر و عروس بازنده بشه، میگفت همینه امروز دخترتو نزنی فردا به زانوت میزنی اینو از الان جمعش نکنی فردا جنده لاشی میشه میره بی آبرومون میکنه وقتی با یکی فرار کرد بهتون میگمبه مادر مادرم هم کلی متلک ترکی و غیره که تو هم دخترتو بد تربیت کردی که نمیتونه دخترشو خوب تربیت کنه… منو ببین چه خوب نصف صورتم همیشه سرخه؟ منم خوب اونموقع ها عاشق مادرم بودم. سر همونم همون کارو دوباره تکرار میکردم که بازم خودشو بزنه… اما خوب… کم کم هر چی سنم بالاتر رفت آروم تر شدم… هر چی سنم بالاتر رفت همونقدر بیشتر دیدم و حس کردم چیزی برای تقلا وجود نداره… شدم نوۀ مورد علاقۀ خانجان. هر چقدر یه دختر ساکتتر همونقدر نجیب تر. نمیدونست من تو دنیای خیال با مرد مورد علاقه ام چه غلطها که نمیکنیم. سکس؟ خلاف کوچیکه بود.آرزو به دلم مونده بود خونه تنها باشم. تو خونه آرامش باشه… یه بار بشینم یه کتاب بخونم… ببینم من کی هستم؟ علایقم چیه؟ طرز تفکرم چیه؟ چه قابلیتهایی دارم؟ به چه دردی میخورم؟ اما پایان آموزش و پرورشمون خلاصه شده بود در جلسات دینی… که داستانی بود برای خودش… میدونی؟ یه چیزو فهمیدم راجع به ایرانیها… مسلمونی؟ مسیحی؟ اقلیتی؟ یهودی؟ حتی بی دین؟ از دم پیله ایم قربونمون برم… کار نداره دینمون یا اعتقادمون چی باشه… یه جوری شورشو در میاریم که خدا میدونه… حالا من به جلسات دینی بقیۀ ادیان خیلی آشنایی ندارم اما مال خودمون رسما پیله بود اول از همه ضیافت نوزده روزه بود که همیشه مینداختنش جمعه شب. میگفتن احبا یه جوری تشریف بیارن که ما هفت و نیم شروع کنیم… نشون به اون نشون که خود ناظم ضیافت قبل هشت ونیم نه پیداش نمیشد. این از وقت شناسی یه عالمه هم دعا ومناجات و پیام و ذکر و اذکار… راحت قبل از دوازده نصفه شب تموم نمیشدیم… صبح هم که باید صبح زود میرفتیم مدرسه… سر همون روزی بیشتر… شب تو تهران حسابتو بکن کی میرسی خونه… ساعت یک به زور میرسیدیم و از پنج صبح هم الواح و مناجات پدربزرگ و مادربزرگ… کورس گذاشته بودن بی انصافها… خوابشون نمیبرد و پیر شده بودن، سر همونم دعا و مناجات… از شیش هم که پاشو مدرسه دیر شد… بعد از اون حیات عائله بود. یکشنبه ها برگذار میشد. همون برنامه های ضیافت بود فقط زمانش یه کم کوتاهتر بود. به جای صد ساعت، فقط نود و نه ساعت مینشستیم… بعد از اون جلسات دعا بود. که روزش تغییر میکرد و هر شبی ممکن بود بیوفته… بعد کمیسیون جوانان بود روز دو شنبه… بعد از کمیسیون نوجوانان بود چهار شنبه شب… صبح های جمعه هم هشت و نیم درس اخلاق میذاشتن. اونم باید از شیش بیدار میشدیم… یعنی یک روز ما استراحت نداشتیم… قبل از درس اخلاق هم که جوونها میگفتن جلسۀ مشرق الاذکار بذاریم برای بقیۀ احبا که در زندان به سر میبرند. گاهی قسم میخورم من روزی سه تا جلسه میرفتم باورت میشه؟ اینم از در آوردن شور مسائل… تازه بعد اینهمه سال یه سری از جلسه ها اسمشون یادم نمیاد… وگرنه به همین چند جلسه ختم نمیشد…از جلسه هم که برمیگشتیم خونه دعوا و مرافعه بود. هیشکیو با یه من عسل نمیشد خورد. دو تا مادربزرگها پریده بودن به هم که آی به ساحت مقدس من توهین شده… آی به من فلان حرف زده شده… بین نیمه بود دعوای مادربزرگها… میرفتیم وسطش ضیافت و یاد میگرفتیم که قلبمون رو باید پاک و منزه نگه داریم… وقتی برمیگشتیم خونه، بقیۀ دعوا… نیمۀ دومش.من از همون اولش هم نمیفهمیدم اینهمه جلسه برای چیه؟ وقتی قرار نیس چیزی ازش یاد بگیریم؟ لاقل یه کم بکپ که خلقت بیاد سر جاش بیچاره راستش تو پایان این جلسات اگه نمیرفتم تو هپروت فقط یه فکر تو سرم چرخ میزد… خوش به حال گاوه که زود رفت… الانم هر وقتی یاد گذشته میوفتم، اون نیروی نداشته ام هم ته میکشه… به هر گوشه کناری از خاطراتم چشم میندازم، دریغ از یه ذره محبت که ازش نیرو بگیرم… در عوض فقط حس حقارت میکنم و بی وجودی… حس نفرت… هر وقت به ایران فکر میکنم یادم می افته به ما بچه های انقلاب میگفتن… و منم عاشق امام خمینی بودم و دهۀ فجر… بچه بودم… نمیدونستم عشق یه سره اس… تو عاشق دولت و ملت باش و اونها هم ازت متنفر… کم کم متوجه شدم خیلی از عشقهای من به خیلیها، عشق یه سره اس… پدربزرگ و مادر بزرگت دوستت ندارن چون جنده لاشی ای… پدرت روت حساسه و بهت اعتماد نداره چون جنده لاشی ای… مادرت هم همینطور… برادرتم همینطور… الان که فکرشو میکنم برای اینکه نرم و بمونم فقط یه ذره محبت لازم بود… یه ذره احترام به حقوق شهروندی و انسانیم بود… نه پول میخواستم نه ثروت نه هیچ چیز دیگه… اما تنها چیزی که منو فراری داد همون بی محبتی بود. و بی عشقی… همون کتکها بود… همون دامنی که همیشه کثیف بود و حتی با آب زمزم و کوثر هم تمیز نمیشد. چون دامن یه خانم بود… که جندگیش توبه نداشت…پایاننوشته ایول

Date: می 14, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *