جنگ، عشق و كمی کس و شعر

955
Share
Copy the link

مادربزرگ موهای حنازده و كم پشتشو شونه میكرد،اشك چشماش وقت و بی وقت روی منافذ ریز و درشت صورتش میچكید و پوست لطیفش رو میسوزوند.به قول خودش هنوز مشرف نشده بود مكه ولی به حرمت چین و چروكای صورتش تو محل حاج خانم صداش میكردن.خیلی از اسیرای جنگ بعد از چند سال آزاد شده بودن،یادمه حجله ی خیلیاشون سر پامنار مدت ها به پا بود، ولی خدا خواسته بود و از اون محشر زنده و سالم پیش خانواده هاشون برگشته بودن.دایی یونس اما چشم های بی رمق مادربزرگو سالها به در خشك كرد و نیومد، مفقود الاثر بود، بعد از پونزده سال نه خودش برگشت نه هیچ خبری ازش رسید.طفلكی حاج خانوم با آزادی سری جدید اسرا نور امید تازه ای تو دلش روشن شده بود.انبوه روزنامه های كهنه رو كه باهاشون پایان شیشه های مهمونخونه رو تمیز كرده بودم جمع كردم.كمرم از خستگی تا شده بود.حاج خانوم اصرار داشت دستی به سر مهمون خونه بكشم كه وقتی دایی برگشت سور و ساتی تو خونه به پا كنه.آسمون از همیشه آبی تر بود، نور خورشید وسط اتاق افتاده بود و گلهای قالی خرسك های مهمون خونه از همیشه رنگ و رو رفته تر بودن.به پشتی های گل برجسته تكیه دادم،دوباره به پونزده سال قبل پرت شدم، زمانی كه جنگ لعنتی شروع نشده بود،دایی یونس خاطرخواه دختر آمیرزا بود و قرار بود همون روزا شیرینی خورونشون باشه.روزایی كه ته دلم بدجوری واسه ی محمد میلرزید.همه محل میدونستن چقد خاطر منو میخواد.روز بله برونمون وسط همین پنجدری رو خوب یادمه، آفتاب همینقد گرم و عمود میتابید،حال و هوای خونه خیلی فرق داشت.همه چیز قشنگ و پر رنگ و لعاب بود.من یه دختر هفده ساله ی تپل و سرخ و سفید با چشمهای درشت عسلی و گیس های طلایی كه با حجب و حیای خاصی زیر چادر سفیدِ دست دوز پنهون شده بودم و محمد یه جوون خوش سیما با قد و قواره ی بلند و چهارشونه، چشمهای مشكی و نافذ و احساسات ناب و خاص بود.هركدوم یه سر این سالن توی دور ترین فاصله از هم نشسته بودیم كه صیغه ی محرمیت بینمون جاری شد.هنوز تصور لمس دستای مردونه ش پایان بدنمو مور مور میكنه.اولین باری كه جلوی محمد روسری حریر صورتیمو از سرم برداشتم و با خجالت چشم هامو روی زمین دوختم،دستهای كوچیكمو توی دستش گرفت و با ملایمت گفت؛ خجالت نكش خانومم ما محرم همیم،هم خواست خداست هم پیغمبر خدا.آروم سرمو بالا آوردم و توی چشمهای بی مرزش غرق شدم.همین برای من هم دنیا بود هم آخرت.اون شب شومی كه رفت شب محرم بود،من و فاطمه تو پشه بند وسط حیاط جا انداخته بودیم، فاطمه و مادرم و حاج خانوم هنوز از روضه برنگشته بودن. آقا جون و دایی یونس هم رفته بودن هیئت واسه ناهار ظهر عاشورا و برادر كوچیكمو به من سپرده بودن.شب آروم شد و صدای جیرجیركا دراومد، روسریمو درآوردم و با بلوز و دامن گشاد آبی وسط رختخواب ولو شدم. مثل همیشه با رویای آغوش محمد بالشتمو بغل كرده بودم.چشمام هنوز گرم نشده بود كه تقه ای به در خورد.چادر گلدارمو سر كردم و خودمو به در رسوندم، صدای یاالله گفتن محمد بند دلمو پاره كرد. صورتم سرخ شده بود، دلم میخواست درو باز كنم و خودمو همون لحظه تو آغوشش حس كنم.چهره ی آروم و خونسردش با پیرهن مشكی از پشت در پیدا شد، با صدای بم مردونه ای كه برام خیلی خواستنی بود گفت سلام هنگامه خانوم، میتونم بیام تو؟ میخواستم چند كلامی باهات صحبت كنم.چند لحظه ماتم برده بود،به خودم اومدم و دستپاچه گفتم بفرمایید خواهش میكنم .چادر هنوز روی سرم بود، هر دو كنار حوض نشستیم، اون شب ماه قرص كامل بود. محمد میگفت ماه میخواد با گردی صورت من رقابت كنه ولی برنده ی واقعی منم.دلم از حرفاش قنج میرفت و صورتم گل مینداخت.دستامو از زیر چادر بیرون كشید و توی دستش گرفت._هنگامه، خانومم…شاید آخرین بار باشه كه آبشار طلایی موهاتو میبینم. بردار چادرو از روی سرت نزار حسرت به دل بمونم.چادرو از روی سرم سر دادم، موهای بلند و طلاییم مثل حال دلم پریشون بود؛ + آخرین بار؟ تو رو خدا محمد، دلمو نلرزون. مگه كجا میخوای بری؟ نگو توام مثل دایی هوایی جبهه شدی. محمد تو رو به جدت قسم میدم منو تنها نزار.بغض گلوشو فشار میداد، اشك توی چشمهاش جمع میشد و سعی میكرد دردشو پنهون كنه.ولی من راحت و بی پروا اشك میریختم.چشمهاشو بست و برای اولین بار لبای داغشو روی لبام فشار داد.نفسم تو سینه حبس شده بود. دلم میخواست زمان همونجا وایسه و دیگه هیچی عوض نشه.دستاشو توی موهام برد و منو به آغوش مردونه ش چسبوند.سینه های سفت و تازه جوونه زده م به سینه ش چسبیده بود و حس شهوت وحشتناكی آمیخته با عشق زیر پوستم میدوید.زیر باسنمو گرفت و بلندم كرد،منو توی رختخوابم گذاشت و خودش تو رختخواب فاطمه دراز كشید.توی صورتم نگاه نمیكرد، كلامش پر از خواستن و التماس بود.-هنگامه، قسم خوردم كه تا شب عروسی بهت دست نزنم ولی نمیخوام این حسرتو به گور ببرم.+محمد، همه چیز من مال توا ولی تورو خدا منو تنها نزار.من به امید تو زنده م، به عشق شبی كه مال تو بشم میخوابم.اشكام ناخودآگاه به سرعت روی بالشت میریخت و محمد با پایان توان سعی داشت آرومم كنه.هیچ درك نمیكردم چی میگه و از آرمان هاش چیزی نمیفهمیدم… برای مملكت برای اینكه دست دشمن به ناموسش نرسه… اینا برای من قصه بود من فقط محمدو میخواستم، حتی اگر دشمن وسط همین حیاط حاج خانوم دور تا دور پشه بند من و فاطمه با تانك محاصره مون میكرد، میخواستم تو بغل محمد بمیرم.دستاشو آروم روی سینه هام گذاشت، پستونای كوچیكم تو حجم دستش گم میشد.بدن داغمو با ملایمت نوازش میكرد، كم كم از كش دامنم پایین تر رفت و انگشت اشاره شو وسط شیار كسم كشید.خون توی رگهام منجمد شده بود، چشمهامو بسته بودم و فقط همین لحظه رو تا ابد میخواستم.از موهای كم پشت روی كسم خجالت میكشیدم.محمد تضاد شرم و خواستنمو میفهمید.پیشونیمو بوسید، لمس تنمو رها كرد.منو محكم بغل كرد و قول داد كه برگرده…………غرق در افكار محمد و گذشته بودم كه دختر كوچیكم نرگس صدام زد؛ مامان، مامانبلند شو پدر اومده دنبالمون.گفته حاج خانومم ناهار ببریم خونه كه تنها نباشه.سرم گیج میرفت، چی شد كه محمد دیگه برنگشت، چرا زیر قولش زد…كی خواهرای حسن آقا دورمو گرفتن و گفتن آب از آب تكون نخورده، عقد كرده كه نبودی رو دست بمونی، بیا و خانم حسن آقا شو، دو دهنه مغازه داره، برو بیا داره، خوشبختت میكنه.خدای نكرده اگه شوهر نكنی زبونم لال فكر میكنن بین تو و اون خدابیامرز چیزی بوده.جاش تو بهشت باشه ما كه میدونیم چیزی نبوده خواهر ولی در دهن مردمو نمیشه بست.به فكر آبروی آقات باش خوبیت نداره والا.چرا دو دهنه مغازه خوشبختم نكرد؟چرا آبروی آقام اینطوری باید حفظ میشد؟ چرا تو این ده سال شبایی كه بغلم میكنه و با عشق و علاقه لختم میكنه هیچوقت نتونست روح منو فتح كنه؟اون شب كه حسن سراغم اومد، مثل همیشه چشمامو بستم تا شرمم از اینكه تو بغل مرد دیگه ای بودم كمتر شه…طفلك همیشه فكر میكرد از حجب و حیا و خجالت دلم میخواد تو تاریكی رابطه داشته باشیم و چشمامو میبندم.وقتی كیر كلفت و داغشو توی كسم فرو میكرد قلبم از درد تیر میكشیدو ناله میكردم، حسن با مهربونی میگفت جوووون خانومم قربون كس داغت برم جوووون ناله كن دوست دارم ناله هاتو عزیزم، حال بده به شوهرت گلمممم.كاش وسط سكس اینقد حرف نمیزد، كاش هر بار یادم نمی آورد دارم چیكار میكنم و عذابم نمیداد.تو سی و دو سال عمری كه از خدا گرفته بودم بارها شكستم و خورد شدم، ولی هیچوقت، حتی شبی كه محمد رفت و هرگز برنگشت به اندازه ی روزی كه دوباره چشمم به محمد افتاد نشكستم.وقتی با موهای جو گندمیش بین اون همه آدم و سلام و صلوات و دود اسپند چشمش فقط به من افتاد كه گوشه ی چادرمو با دندون چسبیدم و یه دستم زنبیل خریدامه و یكیش توی دستای نرگس…كمر محمدم به اندازه ی پونزده سالی كه من خورد شدم خم شد…بعد از سالها اون شب دفتر خاطراتمو باز كردم، اشكام روی اثرات خودكار میریخت و كلماتو پهن میكردبلافاصله چشمم به این کس و شعر افتاد؛دروازه های قلب بی دفاع من، پذیرای چكمه های بی رحم عشق توست…ای ابر قدرت همه جنگهای جهانی………..حالا سی و شش سال از جنگ گذشته، بعد از برگشت محمد از جبهه ما برای همیشه از اون محل رفتیم،چون واسه حسن آقا صورت خوشی نداشت چپ بره و راست بیاد چشمش تو چشم نشون كرده ی سابق ناموسش بیفته.حاج خانوم از دنیا رفت، دایی یونس هیچوقت برنگشت، دختر آمیرزا پارسال پسرشو دوماد كرد…و اسم محمد هرگز از لوح وجود هنگامه پاك نشد..پایاننوشته مانیا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *