حباب روی آب

0 views
0%

دوباره شروع شد .. خانوم دوباره با شوهرش ، ینی نه ببخشید شوهر جونش اومده بود شهرستان تفریحهیچ وقت یادم نمیره چطور انگشترمونو پس فرستاد که به اون آقای دکتر یا همون آقای اسکل جواب مثبت بدهتقصیر خاله نبود. تقصیر خودش بود . اگه بخاطر اینکه رو حرف خاله چیزی نگه قبول کرده بود ، دلم نمیسوخت. ازین میسوزم که نشناختم چقدر جاه طلب بود.البته وضع منم همچین بد نی. یه مغازه فروش فرش دستباف و صنایع دستی دارم ، که اگه هرروز ده صبح تا به تازگی ام با دختر همسایه مون نامزد کردم.علقه ای بش نداشتم ولی اون دوسم داشت … مام گفتیم خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد ، خواهان کسی باش که خواهان تو باشدالانم راضی ام. دوسش دارم .چرا که نه .. مگه غیر از یه خانم خاطر جمع و یه خونه که خستگیام توش در بره چی میخوام؟ راضیه ام همیشه میگه همینکه دوسم داشته باشی کافیهبله میگفتم…. خانم با آقای متخصص اومده شهرستان و چه کاروانسرایی بهتر از خونه ننه ما _ احمد امشب زود بیا .. خاله تم هست زشته خانم مشتری رو حواله دادم به فرشای جلوی مغازه تا خودش ببینه خیال میکرد امشب واسه اینکه ریخت نحسشو نبینم دوباره میرم پیش راضیولی چون دقیقا دیروز شکراب شده بودیم راهی بجز خونه رفتن نبودکتونیای مشکیمو جلوی جا کفشی کنار دو جفت کفش ست قرمز دراوردم و یه ضربه به در چوبی هال و رفتم توهمه به کنار… برگشتن سرش و خیره شدن یه حفت چشم توسی گربه ای به طرفم یه ورنه… طرف از نظر هیکلی ام حتی از من سر بود . واقعا حس کردم ریختم حس باب اسفنجی بودن بهم دست داد . منم بش دست دادم -)… عینکی بود اما برعکس بقیه دکترا کچل نبود .کتشم که هنوز تنش بود با جورابای سفید نشسته بود رو مبل و منو که دید بعد ازینکه چیزی دم گوشش گفت و من فکر میکنم این بود الان باید پاشی دست بدی ، بلند شد سلام کرد و دست داد .اینقدر شل که حس کردم نباید دستشو اونقدر الکی میفشردم. بالاخره دکتر مملکت بود . پرستیژی داشت واسه خودش.لباساشون با هم ست بود . یه بچه ام بغل خاله بود که احتمالا حاصل جفت گیریشون بود . بگذریم ، بعد یه ماچ و بوسه ی طولانی با خاله خانم ، رفتم تو اتاقم واسه عوض کردن لباس.هنوزم خیلی قربون صدقه ام میرفت خاله .. هعیدوش گرفتم و بیرون که اومدم داشتم خودمو خشک میکردم که کسی از پشت بغلم کرد . مادرم نبود ، دستای راضیو شناختمدستاشو باز نمیکرد و سرشو از پشت چسبونده بود به کمر لخت و مرطوبم.. این همونه ؟بوی رقیب شنفته بود . یا مادرم گفته بود نمیدونم ولی بالاخره دهنم سرویس بود انگار. کی همونه ؟با دستایی که اومده بود جلوی چربی کوچولوی شکمم پیچِ حوله رو گرفت و گفت_ خودتو نزن به اون راه … احمدسرمو آوردم پائین… بله اگه یکم دیگه ادامه میداد و اینطوری احمد صدام میکرد رسما خل میشدم و رئیس از چاک حوله میپرید بیرون و شاید راضی فکر میکرد هَوَلم.دستشو پس زدم و رفتم سمت کمد دیوار ی که بازش کنم ، دنبالم اومد … خندم گرفتهمینکه برگشتم چیزی بهش بگم در اتاق باز شد و …خوش بود .سرخ شد … سرشو انداخت پائین و با حرص گفت _ کیفمو کنار چوب لباسی میدین؟راضیه ، ایشششش گویان کیفشو داد دستش ، درو قفل کرد و دوباره اومد طرفم.لبخندم شل شده بود و انگار سرحال شده بودم تا واسم دلبری کنه ..خودمو شل گرفتم و هولم داد تا پشتم چسبید به کمد دیواری و اومد تو بغلمخودشو رو بدنم کشید تا بیاد کنار گوشم ، همونجا که مورمورم میشد گفت_ من سر ترم یا اون؟و همزمان دستشو کشید جایی که نباید میکشیدسرمو خم کردم رو گردنمو و خمار فقط نگاش کردمنرمی پایین گوشمو گرفت تو دهنشو با زبونش خیسش کرد .آب دهنمو قورت دادم… لال شده بودم. اینجور وقتا حرفم نمیومدکمر حوله شل شده بود . تنشو تو دستام گرفتم و هولش دادم سمت ردیف پتویی که کنار دیوار و زیر تکیه ها انداخته بودیم ..دامن تنش بود … ما یبار بعد عقد رابطه داشتیم و کاری که نبایدو کرده بودیم قبلا این دومین بار بود … با تحریک خودش ، بدجوری خل شده بودم.منو نشوند و خودش نشست رو پامیکم خودشو جابجا کرد و درست نشست روی رئیسدوباره گفت_ نگفتیچشماش ازین فاصله صورتشو شبیه یه بره آهو میکرد .اینکه هشت سال ازم کوچیکتره و اینطوری تو بغلم جا شده دیوانم میکردبوسیدمش … تند و بی مقدمه.. اینطوری دوست داشت ، میدونستم اینو از فیلم مورد علاقه اش فهمیده بودم ازین نوع بوسه خوشش میاد ..به خودم که اومدم دیدم داره خودشو روم بالا پائین میکنه و لپاش سرخ شدهقبل ازینکه سرب مذابم بیاد تو بدنش ، صدای گریه زاری بچه از بیرون اومد و مادر صدام کردزودی پرید پائین وای آبروم رفتگردنمو دادم عقب و زیر لب گفتم سگ تو روحتنگران گفت _ چی شد؟چشمای خامش میگفت نفهمیده منم اصراری نداشتمحال تخمیمو توضیح بدم.هنوز نرفته بود بیرون که صداش زدم و بیحال یه ماچ هوایی واسش فرستادم..با یکم تجسم تنش رو تنم ، جریان ماگما هم اومد و راحت شدم.هم خستگیم در رفته بود و شارژ شده بودم هم مفتی مفتی آشتی کردیم با هموقتی آماده شدم برم بیرون یه پاف اسپری زدم رو تیشرتم .سینی چای رو من بردم گرفتم جلوشون که با لبخند تلخی برداشت و نگاهی مظلومانه هم به راضی انداخت که چارچشمی زوم کرده بود اینوروقتی داستیم میوه میخوردیم و فیلم میدیدیم ، بچه هه دوباره زرتی گریه زاری کرد . بچه رو دادن دست آقای دکتر که ساکتش کنهبچه هه تا دم مرگ رفت تو دستان بیحرکت اقا که راضی گرفت ارومش کرد . میگم شاید شیر خشکش بهش نمیسازهاینم اظهار نظری بود که بالاخره نومزدین ما باید میکرد .بعضی وقتا که من تیکه میپروندم به بازیگر تلویزیون همه میخندیدن ولی آقای اسکل فقط خیره به تلویزیون همچنان میوه پوست کنده تناول میکرد و این وسط راضی از هیچ کاری واسه دلبری از من فروگذار نمیکرد و منو به خنده مینداخت.شب با اینکه دلش نمیخواست بره خونشون فرستادمش بره بماند که دم در تو حیاط با اینکه میدونست طرف داره نگامون میکنه پرید بغلم و لپمو بوس کرد.شب ، اقای دکتر رفت واسه بچه دارو بخره .. جل و پلاسمو برده بودم پشت بوم چون خونه یه خوابه بود تو اتاق من راحت باشن .. به عنوان اخرین وسیله بالشمو زدم زیر بغلم با بشقاب هندونه راهی پشت بوم شدم.وسط راه پله ها نمیدونم چطور ریسک کرد و خودشو به من رسوند گفت اینکه زجرم بدی بهت لذت روحی میده؟نمیفهمیدم چی میگه .. منگ بودم. با یه پیراهن بلند و یه شیشه شیر تو دستش وایساده بود جلوم چرت میگفتبا بشقاب زدمش کنار گفتم برو کنار شر درست نکنرفت کنار ولی همینکه به پاگرد رسیدم خودشو بهم رسوند و گردنمو گرفتبرگشتم ، صورتمو گرفت و لباشو گذاشت رو لبام.یک ثانیه نشد که در هال باز شد و خاله ازون پائین ، مات و مبهوت همه چیو دید .خودمو کشیدم عقب اونم یکم رفت عقب تر و خاله گفت_ خیلی بیشرفی احمدمنم دخترشو با بشقاب هندونه هل دادم سمت دیوار و از پله ها که میرفتم بالا ، آخرین چیزی که خاله و دخترش دیدن پوزخند تلخم بود و آخرین صحنه ای که تو ذهن من بود ، یه جفت چشم بی گناه بود که با پلاستیک شیر خشک از تو حیاط ، خیره بود به پنجره ی باز پاگرد …در پشت بومو کوبوندم و بی توجه به گریه زاری های بی امانش ، دلم به این خوش بود که آقای اسکل همه چیو دیده.رمز تلگرام گوشیو زدم و رفتم تو پی وی کسی که سه سال فقط واسه همچین لحظه ای شمارشو نگه داشته بودم.نوشتم خوشبختی به خوب حرف زدن و خندیدن نیست به وفادار موندنه.بعدم کلا از گوشیم پاکش کردم چون بدجوری از چشمم افتادرفتم تو پروفایل راضیِ خودم.. که حتی بخاطر من دانشگاه نرفت.. بخاطر تعصب الکی من بیشتر که بهش فکر میکردم بیشتر عاشقش میشدم.. اصلا شاید خودم پیشنهاد بدم دوباره بره دانشگاه.یکی از عکسای دوتائیمونو گذاشته بود .. واسش نوشتم تو سر تریهواشو کردم دوباره.. نمیشد الان برم پیشش و دوباره داشتم داغ میکردم.چشمامو بستم ، هندزفریمو گذاشتم تو گوشم و بی توجه به صدای استارت ماشین کسی تو حیاط خودمو واسه یه صبح شلوغ آماده کردم.عشق ، لهیب دو نگاهه نمیدونمیا اینکه حدیث یه گناهه نمیدونمعشق تمنای دو قلبه نمیدونمیا اینکه رفیق نیمه راهه نمیدونمعشق سوال بی جوابه تقصیر پیاله ی شرابهدر سینه نشوندنش ثوابهیا اینکه حباب روی آبهنمیدونم .. نمیدونمنوشته NASOOT

Date: مارس 23, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *