دانلود

حس زن بودن

0 views
0%

ساک زدن مرد به جای زن

من شهرام هستم تو دانشگاه حسابداری خوندم اما خانوادگی تو کار واردات بذر هستیم و تو ایران در حرفه ی خودمون بسیار شناخته شده هستیم.
اگه از خصوصیات ظاهری خودم بخوام براتون بگم یه پسر لاغر با کمی شکم که همیشه ریش پرفسوری دارم و لباس های رسمی میپوشم.
به واسطه ی کارمون من سفر های متعددی به قسمت های مختلف جهان داشتم و با فرهنگ ها و ملل مختلف آشنا بودم و به این دلیل که گرایش اسلیو داشتم میسترس های مختلفی هم داشتم که بسته به دستورات میسترس من نوع زندگیم رو مشخص میکردم؛یعنی اگر میسترس دستورش بر این بود که من تکپر باشم حتما تکپر بودم و اگر براش مهم نبود منم گاهی قلاده ام رو به دست خانم های دیگه میسپردم.
اکثر پسر هایی که گرایش به بردگی برای خانم دارند اگر در فمدام مطالعه و تحقیق کرده باشند میدونن که در مرز کشور چک یه کشوری تاسیس شده به نام owk که مخفف پادشاهی دنیای دیگر هستش و پرچم و قوانین شدیدا زن سالارانه خودش رو داره و حتی در این شهر تمامی مردها برده هستند و در وسط خیابان بسیار علنی این روابط انجام میشه و همه براشون جا افتاده هستش.
من با تلاش هایی که کردم تونستم ویزای چند روزه ی owk رو بگیرم اول با یه پرواز به چک رفتم و از اونجا یک ماشین اجاره کردم و رفتم به سمت owk فاصلش تقریبا بهتون بگم مثل نوشهر تا محمود آباده و جاده اش هم به همون اندازه سرسبز و زیباست وقتی به مرز رسیدم مدارکم رو نشون دادم و ازم پرسیدن که میخوای ارباب اختصاصی داشته باشی یا میخوای برده ی عمومی و آزاد باشی و توسط هرزنی خواست تصرف شی گفتم مورد دوم اما بازم بهم یه کارت دادن و گفتن هر وقت نخواستی برده ی عمومی باشی اینو بنداز گردنت وگرنه میتونی هرجا تصرف خانمی در بیای که تورو دیده انداختم گردنم و وارد شدم شهر جالبی بود خانم ها رو میدیدی که سوار درشکه هان و مردها جای اسب درشکه رو میکشن یا خانم هایی که سوار مرد ها بودن یا خانم هایی که مردی رو با قلاده میکشیدن تو همون حس و حال که میرفتم کارتم رو از گردنم در آوردم و خواستم مثل یه موجود ضعیف بهم تعرض بشه تو مرکز شهر میرفتم که یوهو حس درد کردم تو کمرم از درد و سوزش افتادم زمین که صدای خنده اومد چنتا خانم که بعدا فهمیدم دوتاشون صربستانی و یکیشون روسه اومدن سمتم و دورم کردن دستشونم یه شوکر بود متوجه شدم که شکار اونا شدم خیلی خانم های زیبایی بودن یه خانم روس با موهای طلایی و چشمان آبی و صورت پر از کک اما جذاب و دو خانم صرب که یکیشون مو های مشکی کوتاه و دیگری خرمایی از پشت بسته داشتن خانم روس اومد سمتم و انگلیسی بهم گفت که میخوایم دو سه روزی در خدمت ما باشی گفت من کاترینا هستم و با دوستام جانا(مو کوتاهه) و مالینا(موبلنده) صاحبای تو هستیم قلاده رو انداختن گردنم و حرکت میکردیم تو شهر تا به یک ویلا تو یک محوطه ی سرسبز رسیدیم که خیلی فانتزی بود رفتیم تو خونه منو لخت مادر زاد کردن و بستنم به یه چوب سه تاییشون با لباس سیاه و آرایش غلیظی اومدن داخل به کاترینا یکم کیرمو مالید پاهامو محکم بست و تخمام آزاد بود با جانا و مالینا به عقب رفتن و تفنگ ساچمه ای هاشون رو در آوردن خیلی استرس داشتم و میلرزیدم از ترس جانا خندید و شلیک کرد به تخمم جیغ زدم و خانما میخندیدن مالینا شلیک بعدیو کرد خورد به وسط دودولم که نفسم در اومد و کاترینا زد وسط تخمم دوباره اشک میریختم ده دقیقه به تخمم با تفنگ ساچمه ای ضعیف شده شلیک کردن تخمام و کیر پر جای قرمزی بود کاترینا سیگارشو روشن کرد ودکارو سرکشید و با شلاق میزن رو تن و بدنم زار میزدم و اشک میریختم با تمام وجودش میزد انگار یه سگو میزد سادیسم تو وجودشون بود مالینا شمع روشن کرد و گرفت رو گلوم و سینم پوستم میسوخت و گریه میکردم اما فایده نداشت سه تاییشون اومدن سمت کیرم کاترینا تخمامو فشار داد و یه چیز درازیو کرد تو سوراخ کیرم مالینا درگوشم گفت اگه تکون بخوری کیرت پاره میشه تکون نمیخوردم و اشک میریختم خانما میخندیدن و میگفتن درد رو حس کن برده ی حقیر از سوراخ کیرم درش آوردن سه تایی دیلدو بستن و گذاشتن دم سوراخ کونم دستامو پاهامو بستن اما از چوب بازم کردن به حالت سجده خوابوندنم جانا دیلدو رو گذاشت دم کونم و کرد تا ته تو کونم که قشنگ جر خوردم کاترینا دیلدو رو کرد تو حلقم و مالینا با شلاق میزد رو کمرم مثل سگ گاییدنم و شلاق زدن منو دیلدو تا ته تو کونم بود پاهامو بالا دادن کاترینا کرد تو کونم و جانا دستای مالینارو گرفت بعد با کف پاهاش وایساد رو صورتم قشنگ داشت صورتم زیر کف پاهای قوی و عرق کرده ی یه خانم سادیسمی صرب له میشد و کونمم که در حال تلمبه خوردن یه لحظه ولم کردن جانا پیک هاشون رو پر کرد یه شات دو شات سه شات با خنده و غرور نوش جان کردن با ناخنای تیزشون روی کمرم میکشیدن و من پاره شدن تنم رو حس میکردم و اشک میریختم منو بستن و یه لوله بردن تو دهنم که وصل بود به یه کاسه مانند که هرچی از بالا توش میریختن میومد تو لوله اما یه در داشت که درش رو بسته بودن و تا باز نمیشد چیزی پایین نمیومد جانا تلفنش رو برداشت و با دوتا از دوستاشون که اروپایی بودن تماس گرفت نیم ساعت بعد دوتا دختر که یکیشون پوست سفید و چشمای سبز داشت و موهاش استخونی بود و اسمش تیفانی بود و اون یکی یه دختر مو قرمز فرفری به اسم اولیویا بود که با یه برده اومدن داخل که اسمش جیکوب بود جیکوب رو فرستادن غذا درست کنه و خانما پیک ها و سیگاراشون رو برداشتن و هر چند دقیقه تو اون کاسه که به دهنم وصل بود میریخت بعد نیم ساعت کاسه پر از تف بود که اولیویا اومد و در کاسه رو باز کرد و همه خندیدن و شاید بگم دو لیوان تف ریخت تو دهنم که نصفشو قورت دادم و بقیش ریخت رو صورتم دست و پامو بستن و منو بردن تو حیاط اولیویا جانا مالینا رفتن رو صورتم با پا وایسادن قشنگ داشتم له میشدم و التماسشون میکردم که کاترینا با شلاقش شدید زد رو کونم که حسابی لرزیدم منو خوابوندن و جیکوب رو آوردن سوارمون میشدن و مسابقه ی خر سواری تمرین میکردن اون روز هم با همه ی شنکجه ها گذشت و غذایی که خانمها خورده بودن رو ریدن رو صورت من و جیکوب و بعد ما رو مجبور کردن که همو بغل کنیم فرداش اولیویا و تیفانی رفتن و من و سه تام خانم اول موندیم با جیکوب چون به کاترینا قرضش دادن بعد به مرکز شهر رفتیم جایی که کلی میسترس با پسر های برده اومدن بودن تا مسابقه بدن و جایزش هم هزار دلار بود یه خانم هلندی باور کنید دو متر بود با بردش اومده بود سایز پاهاش ۴۲ بود اومد و به کاترینا گفت که اجازه میده که صورت منو زیر پاش له کنه و برده اش رو هم در اختیار کاترینا بذاره که کاترینا قبول نکرد خلاصه اون روزم گذشت و من و جیکوب کاترینا و جانا رو یک کیلومتر سواری دادیم که از بین سیصد نفر من نفر هفتاد و هفتم و جیکوب نفر شصت و خورده ای که دقیق یادم نیست شد و اینم خاطره ای جالبی شد عصری بود اومدیم خونه و با کاترینا بهم گفت که سگ خوبی بودی و دیگه لازمت نداریم و آزادیم کردن ازشون خداحافظی کردم و اومدم تو شهر بازم به عنوان یه برده اما چون بدنم زخمی بود دیگه مثل اول ارباب ها زودی دنبال شکار کردنم نبودن یکم گذشت تا یه خانمی صدام کرد هی پاپی برگشتم و دیدم یه خانم مسن با موهای شرابی و رژ قرمز و هیکل توپر سفید بهم گفتن تو امشب مال منی قلاده رو گردنم کردن سوارم شدن و رفتیم تو یکی از باغ های اونجا فهمیدم که اسمشون ماری و انگلیسی هستن تو همون باغ یه گوی مانند رو کرد تو کونم و تند تند فشار میداد توم و میکشید بیرون بهم پس گردنی میزد و سیگارشو گاهی آروم به نوک سینم میمالید که میسوختم منو خوابوند زیر پاش و در حالی که من کف پاش رو لیس میزدم مک دونالد میخورد و میجوید و از دهنش میریخت رو زمین و میگفت بخور سگ حقیر که من میخوردم باورتون نمیشه کلی مک دونالد و سیب زمینی و قارچ خورد واقعا پر خور بود ارباب منو خوابوند زمین و گفت میخوام صورتت رو پر از عن کنم رو صورتم نشست یکم زور زد و صورتمو با عن و گه یکی کرد و پشت بندشم تند تند عن های کوچک رو صورتم ریخت خلاصه تا صبح منو گایید صبحش بهم گفت اگه میخوای بمون و بریم دفتر شهر و سگ دائمی من بشو که من گفتم ارباب باید برگردم که گفت برو عیب نداره و من اومدم با کارت تو شهر اونجا خیلی از خانم ها آگهی زده بودن برای برده ی دایمی گرفتن آگهی ها در سطح شهر پر بود اما من چون کارمون زیاد بود باید دو روز بعد میومدم ایران خیلی جالب بود تو آگهی های رسمیشون هرچی میخواستن میزدن مثلا برده با این سن و این شرایط میخوایم و… خلاصه این کشور یک بهشت واقعیه برای پسرانی که علاقه به بردگی برای خانم ها دارن تو روزنامه بخش ملیت هم داشت و سه چهار خانم ایرانی هم که ساکن owk بودن آگهی داده بودن البته از اسم هاشون فهمیدم جالب بود یکی از خانم ها نوشته بود که وکیل مهمیه در کشور چک اما چند ماه سال رو به owk میاد برای تفریح و برده داری دوست داشتم برگردم ایران و تمام سرمایم رو بفروشم و بیام owk و تا ابد برده ی یک خانم بشم و اونجا زندگی کنم باشگاه برم درس بخونم و بردگیم رو انجام بدم و آسوده نفس بکشم فارغ از اون عده آدم های قضاوت گر ایران که این تمایل و گرایش غیر ارادی من رو مسخره میکنند و هیچ درکی نسبت به شرایط من ندارند.

Date: November 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *