حس مجهول

0 views
0%

دوستان داستان دوجنس گرایی هست و سوژه جق کم دوتا اتوبوس بودیم که راهی پادگان شدیم وقتی رسیدیم بعد از تکمیل فرمی که بهمون دادن چند تا صف شدیم تا لباس بگیریم از هر شهری و از هر قومی بین سربازا بود یکی قد بلند یکی کوتاه یکی سیاه ولی بینشون پسرایی سفید و زیبا ام بودن با اینکه کچل بودن از جذابیتی که داشتن کم نشده بود دوست داشتم بگن هر کس هم تختی شو انتخاب کنه تا دوماه آموزشی مو با دوستی با یکیشون تموم کنم بعد از تقسیم لباسا به سربازایی که راه کمی تا کاشانه داشتن مرخصی دادن تا لباسا رو اندازه کنن و آماده شن واسه فردا فردایی که واسه یه تایم طولانی دل کندن از همه ی دلبستگی ها و وابستگی های نوجوونی و پا گذاشتن تو دنیای جدیدبود چون چند سالی دیر اقدام کرده بودم کمی برام سخت شده بود شنیده بودم که سربازی مرد بارت میاره اما مگه من مردنبودم، ویژگی یه مرد چی بود تو این جامعه، تو این فکر غرق بودم که زنگ گوشی منو به خودم آورد . سلام بر سرباز مفت خوره دولت، سلام ریحانه خانوم چه خبرا، کی میری واسه خدمت به وطن ؟، فردا صبح ،پس 5 بعد از ظهر بیا دنبالم، چشم تپلی، اینقد نگو تپلییییی حس چاق شدن بهم دست میده، باشه کوپولی، از حرص بدون خداحافظی قطع کرد، دختری که مثل پرنده واسه جفت تو قفسش تقلا میکرد اما رهایی از قفسی که میله هاش از جنس فراق بود امکان نداشت وقتی دیدمش تو مغازه دوستم سر لباس چونه میزد یه دختر تو پر و تپل و وارث زیبایی خاص دختری که راز زیباییش سادگیش بود، سلام محسن جان، به به علیرضا خان راه گم کردی. خودمو گم کردم داداشم،خریدش که تموم شد موقع خارج شدن از مغازه نگاهمون گره خورد از درون داغ شدم و از بیرون سوز نگاهش زمستونو برام تداعی می کرد من اما به دنبال بهاری بعد از زمستان، اوهوی کجایی پسر با صدای محسن دیدم چند دقیقه ای میشه که رفته ولی شمیم عطرش هنوز ریه هامو نوازش میداد، محسن این دختره مشتریته، نه ولی هر چند وقت میبینمش میاد خرید، خب پس آمارشو داشته باش، چیه تو که اهل دختر بازی نبودی،جوابشو ندادم وبعد یه گفتگو مختصر خدافظی کردم فکرم پیشش گیر کرده بود شاید اگه اون سرما رو بهم منتقل نمیکرد جذبش نمیشدم گه گاهی از محسن آمارشو میگرفتم ولی پیداش نبود تا اینکه یه روز محسن زنگ زد سلام علی رضا دختره آمده بود خرید و اینکه رفت، ینی چی رفت محسن، البته وسایل دوستش جا مونده ، یه شانس دیگه بودکه از انتظار دربیام واسه همین سری راه افتادم سمت بوتیک، وقتی رسیدم خبری نبود، نیومدن دنبال وسیله هاشون، سلام منم خوبم، داشتم جواب محسنو میدادم که یه خانومی از پشت سرم گفت آقا وسیله هامون اینجا مونده، صدا غریبه بود اما بوی اشنایی به مشامم خورد وقتی برگشتم صاحب صدا رو ببینم کنار هم ایستاده بودن منو که دید همون نگاه ولی اینبار از اون سرمای قبلی خبری نبود، محسن جواب دادبله خانوم بفرمایید و بهش گفت با خریدای دیگه فکر کنم نیاز به کمک داشته باشین، وسیله سنگینی نداشتن اما فرصت پیش اومده نباید میپرید، اگه اجازه بدین کمکتون میکنم منتظر جواب نموندم مطمئنن قبول نمیکردن وسیله ها رو برداشتم و راه افتادم تا ماشین راهی نبود وسیله هارو گذاشتم تو ماشین، صدای دختر همراهش بود مرسی زحمت کشیدین،سرمو بلند کردم زحمتی نبود، دوست داشتم به بهانه تشکر صدای دلنشین شو بشنوم اما ساکت بود و حرفی نمیزد دوباره نگاهمون قفل شد سعی کردم هر چی هست بریزم تو چشمام و به نوعی بهش بفهمونم دوست دارم بازم ببینمش وقتی ماشین راه افتاد امیدوار بودم که دوباره دیدنش نشونه چراغ سبز باشه برام، ریحانه تو این مرده رو قبلا دیده بودی، واسه خرید اومده بودم دفه قبل تو همون بوتیک دیدمش چطور، نگاهش به تو رم متوجه شدی، نه مگه چجوری نگاه میکرد داشتم خودمو و سارا رو گول میزدم سارا دختر خالم بود ولی حق با سارا بود بار اولی که دیدمش و چشمایی که برای بار دوم داشت باهام حرف میزد بهش نمیخورد از اینا باشه که تا یکی رو میبینن میخان بهش شماره بدن، چیه داری به مرده فکر میکنی، نه مگه دفه قبل فک کردم چی شد، دوباره رفتم تو فکر هنوز در قلبم باز بود دوست داشتم دوباره ببینمش،، خب عاشق چکار کردی هیچی وسیله هارو گذاشتم تو ماشین رفتن، همین، نه تاریخ عقدم تعیین کردیم، من دارم میرم، کجا، اومد خبرم کن، راه افتادم سمت خونه آفتاب داشت غروب میکرد و آسمون داشت روشنی شو به تاریکی میداد، تاریکی رو دوس نداشتم ولی بالاجبار حتی تو زندگیمم سایه مینداخت،،،،،ادامه…نوشته dozakhi

Date: آوریل 8, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *