حماقت (۱)

0 views
0%

سلام به همه دوستان خوب و دوست داشتنی شهوانیاین اولین باریه که دست به قلم شدم که براتون قسمتایی از زندگیمو بگم. البته خب چیزایی که میگم عین حقیقت نیست. بعضی جاها پیاز داغشو به قول معروف بیشتر کردم. ولی خب سعی میکنم بیشتر به واقعیت نزدیک باشه چون قابل باورتر برای داییم مردمه. خب برسیم به داستان زندگیمداستان زندیگمو از اونجایی شروع میکنم که شاید خیلی ها توی اون وضعیت قرار گرفتن. سال کنکورم بود. تقریبا میشه گفت درسم خوب بود. آخه مدرسم خوب بود. تیزهوشان درس می خوندم. حتما میگید بچه مثبتم و هرچی میگم چیزی بیشتر از آفریده ذهنم نیست. اشکال نداره. داساتانو بخونید و خودتون قضاوت کنید. خب بریم سراغ داستان. یکم خسته شده بودم. تو درس خوندن کم اورده بودم و افت شدید داشتم. حالم خوب نبود و فکر میکردم هرچی خوندم یادم رفته. کلا ناامید شده بودم. از طرفی هم با خانوادم زیاد خوب نبودم. نمی دونم چرا اما فکر میکردم اونا منو دوست ندارن. یعنی فکر میکردم کلا کسی منو دوست نداره. آخه خب مدرسه نمی رفتم از بعد از امتحانای ترم یک و همش تو خونه بودم و درس می خوندم. شما هم جای من بودید افسردگی می گرفتید. فقط می خواستم از خانوادم مستقل باشم. خب برای رسیدن به این هدفم سه تا راه وجود داشت. اول اینکه اگر قبول بشم خونه مجردی بگیرم. این راه رد میشد چون خانوادم نمی زاشتن. دوم اینکه برم خارج. خب اینم ریسکش زیاد بود. ممکن بود کلی وقت بزارم اما آخرش نشه. این طوری عمرمو تلف کرده بودم. فکرکنم راه سوم هم فهمیده باشید چی بود. اینکه ازدواج کنم. پیش خودم می گفتم این راه از همه راها بهتره. هم اینکه ازدواج میکنم و یه همراه دارم که دوستم داره هم اینکه از خانوادم مستقل شدم. الان می بینم خیلی بچگانه فکر میکردم. بگذریم. به همین چیزا فکر میکردم همش. اما یه مشکل وجود داشت. من می خواستم هر چه زودتر با یه دختر در رابطه باشم و از اون حس تنهایی در بیام. اما من از خونه بیرون نمی رفتم که بتونم با کسی آشنا بشم. تصمیم گرفتم تو فضای مجازی دنبال یکی بگردم. یه سری به چت روم سایت داستان سکسی زدم. قبلا زیاد نرفته بودم. فکر کنم سومین بار یا چهارمین بود که می رفتم اما با فاصله زمانی خیلی زیاد. از چیزایی که مردم می نوشتن خندم میگرفت. به فحش هایی میدادن بعضی وقتا که واقعا خنده دار بود. حالا نگم بهتره. من کاری به اونا نداشتم. من اصلا برای اهدافی مشابه اهداف اونا نرفته بودم اونجا. من برای قصد خیر رفتم اونجااین شد که می خواستم با دخترایی که اونجان آشنا بشم بلکه کسی مناسب پیدا بشه. هر آیدی دختری رو که میدیدم پیام میدادم بهش. خیلی موقع ها جواب نمی دادن.. بعضی بد برخورد بودن و…سرتون رو درد نیارم. همه جور آدمی اونجا بود. من اینکارو ادامه دادم تا اینکه عید شد. تو ایام عید بودیم و به قول مشاورا ایام طلایی عید و منم به جای درس خوندن تو چت روم بودم همش. چند روز از عید گذشته بود. دیگه از این کارم خسته شده بودم. دلم می خواست فقط بمیرم. به خودم گفتم دیگه امروز آخرین روزیه که میام چت روم. همون روز با یه دختر هم سنم آشنا شدم. اونم کنکور داشت. راجع به درسا حرف زدیمو و اینکه چرا اینجا هستیم. خب من راستشو نگفتم که چرا اونجام.فکر کنم اونم راست نگفت. حدود یک ساعت یا شاید بیشتر داشتیم حرف میزدیم. من بهش گفتم اینجا محیطش خوب نیست. میشه یه جا دیگه حرف بزنیم؟به این بهونه خواستم شمارشو بگیرم ازش. آخه به نظر دختر خوبی بود. گفت من اعتماد ندارم به کسی که شمارمو بدم به کسی.خب حق داشت. هر کس دیگه ای هم بود شمارشو نمیداد. گفتم پس چه طوری بعدا هم دیگرو پیدا کنیم؟ گفت من اسکایپ دارم. بیا اسکایپ. من اکانت اسکایپ نداشتم. بهش گفتم خب تو آیدیتو بده من اکانت ساختم بهت پیام میدم.قبول کرد. آیدیشو داد. منم با پایان سرعت یه اکانت ساختمبعد وارد اسکایپ شدمو پیام دادم بهش. یه ساعتی منتظر موندم تا جواب داد. بهش گفتم چرا اینقدر دیر اومدی؟گفت داشتم نهار می خوردم. گفتم دوتا چیز1-اول اینکه یه ساعت نهار می خوردی؟2- ساعت 4 نهار می خوری؟اینارو که پرسیدم یکم اخلاقش عوض شد. گفت اگه بخوای تو زندگی مشترک اینقدر گیر بدی من باهات ازدواج نمیکنماگفتم حالا از کجا می دونی من قصدم ازدواجه؟ گفت چون پسر ساده ای هستی و نمی تونی نیتی به غیر از این داشته باشی. گفتم تو همین یه ساعت اینارو فهمیدی؟گفت من آدمای مثل تورو خوب میشناسم. گفتم پس چرا شمارتو ندادی؟ جواب داد چون به هیچ کس اعتماد ندارم. در ضمن تا از نزدیک همو نبینیم و من بهتر و بیشتر نشناسمت هیچ کدوم از حرفاتو و قول هایی که خواهی داد رو باور نمی کنم. اونجا بود که فهمیدم واقعا دختر خوب و فهمیده ایه. منم گفتم چشم هر چی شما امر کنید. گفت از این خوشمزه بازیا هم برای من درنیار. از این کارا که فقط قبل ازدواج می کنید. بعد ازدواج همه چی یادتون میره. گفتم خب پس منو نشناختی. من اینطوری نیستم اصلا. حدود نیم ساعت چت کردیم و بعد خداحافظی کردیم. روز بعد صبح بخیر گفتم و منتظر جواب بودم. دیدم جوابی نداد گفتم برم سر درسم. دیگه وقتش بود شروع می کردم وگرنه خیلی عقب می افتادم. نزدیک ظهر رفتم اسکایپو چک کنم. دیدم نیم ساعت بعد جواب داده بود. پیام دادم و معذرت خواهی کردم که دیر جواب دادم. جوابمو داد. گفت کجا بودی؟ گفتم داشتم درس می خوندم. یکم در مورد درسا صحبت کردیمو بعد ازش پرسیدم کی میشه همو بینیم؟ گفت فعلا نمیشه. گفتم خب کی میشه؟گفت تابستون. گفتم چرا اینقدر دیر؟ گفت چون جفتمون درس داریم. سریع خداحافظی کرد و گفت کار دارم بعدش رفت. منم رفتم نهار خوردم. همش داشتم فکر می کردم خیلی دیره 3 ماه دیگه. گفتم شاید این دختره می خواد منو عاشق خودش کنه بعدا اون سه ماه اون چیزی نباشه که انتظار میرفته و دیگه نشه کاری کرد و باید باهاش ادامه بدم. ترس وجودمو گرفت. توی اون سه ماه سعی کردم قولی ندم که نتونم انجامش بدم. زیاد در مورد ازدواج حرف نزنیم. نمی خواستم عاشقش بشم. اما شدم. بسوزه پدر عاشقی. از درسام موندم. می دونستم نمی تونم کنکور قول بشم.قرارمون این بود که بعد از کنکور همو ببینیم. اون سه ماه مثل برق و باد گذشت و کنکور رسید. کنکور رو طبق انتظار خراب کردم. موقع دیدار رسیده بود. اما من آمادگیشو نداشتم. بهش گفتم نمی تونم. جملاتی رو گفتم که بازنده ها میگن. هی اومد دلداریم بده اما من مقاومت کردم. عصبی شد و گفت لعنتی من بهت نیاز دارم. گفتم خب منم نیاز دارم. اگه تو نباشی من میمیرم. یعنی باید بمیرم. چون تو کنکورتو خوب دادی و منو ول میکنی میری و با یکی دیگه دوست میشی. من بیچاره میشم. گفت احمق من تورو دوست دارم. من بهت نیاز دارم. گفتم چه نیازی داری؟من به چه دردت می خورم؟ گفت نیاز جنسی. به درد سکس می خوری. من دیگه نمی تونم تحمل کنم. اینو که گفت من جا خوردم. از چیزی که می ترسیدم سرم اومد. فکر نمی کردم هیچ وقت تا ازدواج نکرده باشیم اینو بگه. اما گفت. من گفتم نمیشه. هی می گفت باید با من سکس کنی. من گفتم نمیشه که پرده تورو من پاره کنم. باید شوهرت آیندت این کارو بکنه. گفت من پرده ندارم. با گفتن این دنیا رو سرم خراب شد. از اسکایپ اومدم بیرون. باورتون نمیشه. نشستم گریه زاری کردم. حالم اصلا خوب نبود. فردا صبحش رفتم تو اسکایپ که نفرینش کنم که به من دروغ گفته. دیدم کلی پیام داده. تهدیدم کرده. گفته بود اگه کاریو که می خوام نکنی آبروتو می برم. اون وقت مادرت علت قبول نشدنتو می فهمه. منه احمق بهش آدرس مدرسمو داده بودم. همینطور یوزر و پس قلم چی رو. می تونست خیلی راحت کارایی رو که گفته بود رو بکنه. مونده بودم که چیکار کنم. ازش وقت خواستم که فکر کنم. گفت تا فردا ظهر جواب بده. کلی فکر کردم. گفتم شاید کلکی در کار باشه. شاید بخواد بکشونتم جایی بعدا بلایی سرم بیاره و از این حرفا. گفتم این اگه هدفش سکسه باید دوست داشته باشه با دو نفر سکس کنه. ازش پرسیدم میشه با دوستم بیام؟ گفت فقط خودت. اینو که گفت بیشتر ترسیدم. گفتم خب کجا باید بریم؟ گفتم خونه دوستم. اگه خواستی می تونی اونم بکنی. داشت وسوسم میکرد. باز تا فردا فکر کردم. خیلی فکرا اومد تو سرم. اینکه اصلا چرا پرده نداره. چرا فقط می خواد با من سکس کنه. تاحالا منو که ندیده. شاید اصلا دختره همسن من نیست. شاید اصلا خانم شوهر داره تا الان دروغ گفته. با همه این وجود دیدم بهترین راه همینه که پیش نهادشو قبول کنم. کلی برنامه ریختم که اگه فلان شد چیکار کنم اگه فلان شد چیکار کنم. بهش پیام دادم باشه قبوله. ساعت و آدرسو داد. قرار شد فردای اون روز برم خونه دوستش که خودشم اونجاست. بالاخره وقتش رسید که برم. رسیدم به خونه دوستش…نوشته The Mash

Date: فوریه 12, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *