دانلود

خاله الکسیس با دوستان

0 views
0%

خاله الکسیس با دوستان

انگار یکی با نهایت قدرت با باتوم زده باشه تو سرم تعادل نداشتم… مغزم نه کار میکرد نه چیزی… با شنیدن حرفهای رضا برگشته بودم به زایمان اولم! احساس حقارتی که اون چند روز کشیدم. چیزهایی که سعی در فراموشیشون داشتم اما گویا فراموش نکرده بودم. اون درد کشنده ای که به جونم افتاده بود و خلاصی نداشتم ازش. یادمه شب ساعت ده بود که یهو دردم شروع شد… اگه تمام ویارهامو که شایان حواله ی تخم چپش کرده بود و خودم مجبور شده بودم برم بخرم یا اینکه 5 ماه آخر بارداریمو مثل آدم نخوابیده بودم و خسته بودم و کمر درد و هزار و یکی چیز دیگه رو ندید بگیرم تازه میتونم بگم که از اینجا به بعدش که دردم گرفت واقعا ترسناک بود… نمیدونم مال بقیه چه جوریه اما همین الان کافی بود فقط چشمامو ببندم تا اون درد رو با تک تک سلولهای بدنم حس کنم. میتونستم حس کنم حس خواستن خیارشورو, که مصادف میشد با فوتبال دیدن شایان… نقطه ی حساس من همیشه بازنده بود در مقابل نقطه ی حساس استقلال پرسپولیس…

یادمه اون شب با شایان دعوامون شده بود که چرا به عنوان یه مرد به خواسته هاش اهمیت نمیدم… منظورش سکس بود. واقعا جون نداشتم خیلی خسته بودم. گاهی اونقدر کلافه بودم که حتی نمیخواستم زنده باشم چه برسه بخوام به نیازهای مردونه ی آقا شایان اهمیت بدم… دکتر میگفت باید زیاد راه برم. پیاده روی خوبه… اما همونشم برام سخت بود. خیلی سنگین شده بودم نمیدونم چرا. اون شب شایان که رفت یه ذره برای خودم شام کشیدم و نشستم پای تلویزیون… قرار بود ده روز بعدش برم برای سزارین… داشتم فیلم نگاه میکردم که یهو از شکمم تا مغز کله ام یه تیر کشید طوری که نفس کشیدن از یادم رفت یه لحظه… شدت درد طوری بود که نا برام نذاشت و بیحال چند لحظه موندم سر جام وقتی به خودم اومدم دیدم بشقاب چپه شده رو زمین و فرشو کثیف کردم… وحشتزده بودم… اصلا نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته… اولش که فقط مچاله شده بودم رو مبل اما کم کم با تمام سرعتی که میتونستم رفتم سمت گوشیم… حالم طوری نبود که بخوام به چیزی فکر کنم یا چیزی یادم باشه. از شدت درد فکر میکردم تمام بدنم داره مچاله میشه بره تو شکمم… تا اینکه چند لحظه بعدش درد دست از سرم برداشت. وقتی درد لعنتی یه کم آروم شد و تو همون حالت پانیک بدو اومدم سریع شماره ی شایانو گرفتم. هزار بار فکر کنم زنگ زدم اما جواب نداد… بعدش هم گوشیش کلا از دسترس خارج شد. به مامانم اینا زنگ زدم اما اونها هم هیچکس گوشیشو جواب نداد. انگار اصلا دخترشون حامله نیست… چرا هیشکی گوشیشو جواب نمیده پس؟ تازه مغزم شروع کرد به آنالیز… کیسه آبم دکتر گفته بود پاره میشه… یعنی وقت زایمانه… اما چیزی پاره نشده بود فقط درد بود… هیچ چی نمیدونستم و همین هم بیشتر وحشتزده ام میکرد. ده روز زودتر؟ نکنه چیزی شده؟ اولین زایمانم بود… من فکر میکردم قراره برم تو اتاق عمل و بیهوشم کنن و وقتی به هوش میام بچه رو بدن دستم. برای همینم الان نمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم… تنها چیزی که میدونستم این بود که یه چیزی به شدت غلط بود. زنگ زدم به آژانس. خودم نمیتونستم برونم. اصلا مغزم کار نمیکرد. یهو یاد اون پرستاره افتادم… وقتی رسیدم بیمارستان راننده هه که یه عاقله مرد بود گفت پولشو بدم اما جفتمونم دیدیم که یادم رفته. اما احتمالا چون از جیغهای من سرسام گرفته بود گفت مهمونش باشم و عطایم را به لقایم بخشید. به سختی در حالیکه نمیتونستم تحمل کنم خودمو رسوندم به پذیرش و گفتم درد دارم… بهم گفتن که مدارک پذیرشمو باید نشون بدم. و چون نداشتم چیزی همراهم مجبور شدم منتظر بشینم تا نوبتم بشه… میگفتن دکتر کافی ندارن… یه پرستار جوون بالا سرم بود که مدام پشت چشم نازک میکرد برام. وقتی میگفتم دارم از درد میمیرم لطفا یه دارویی چیزی بهم بدین میگفت چه خبرته خانوووووم؟! بیمارستانو گذاشتی رو سرت؟ دکترمون میگه درد زایمان مثل درد پریوده… چیه هوچی بازی در میاری؟ خجالت نمیکشی جلوی مردها؟ نمیدونم چقدر موندم تا یهو از هوش رفتم… و وقتی به هوش اومدم بالاخره روی یه تخت خوابونده بودنم… چقدر منتظر شدم که ماما بیاد؟ فکر کنم صدهزار سال… بر خلاف تصور دختره و اونی که تز داده بود این درد شبیه هیچ دردی نبود که تا الان کشیده بودم چه برسه به پریود…

راست میگن! مادر شدن زیباترین اتفاق دنیاست چون تو نیستی که داری موقع زاییدن شکنجه میشی…

برگشتم به همین لحظه… از فکر اینکه دوباره بخوام تو اون شرایط قرار بگیرم عرق سرد رو تنم نشست. نگاه کردم به رضا. مثل چند لحظه قبل دیگه خیلی از رضا خجالت نمیکشیدم نمیدونم چرا. شاید جفتمونم میدونستیم اون درد برای آدم آبرو و حیثیت و غروری نمیذاره که الانم بخواد بشکنه. پس یکی بود تو این دنیا که نسبتا درد منو بدونه. اونم نه یه زن. یه مرد! کمرمو صاف کردم:
-رضا؟ میتونی بری؟
-منظورتو نمیفهمم… شقایق…
-مرسی که اومدی… و مرسی از اینکه چشم منو باز کردی…
-چرا اینجوری حرف میزنی؟ شقایق؟ حالت خوبه؟
به علامت آره سر تکون دادم. عجیب بود اما حس میکردم حالم تو تمام این سالها اینقدر خوب نبوده. انگار تازه برای اولین بار همه چیز رو داشتم میدیدم… الان متوجه شدم از اون لحظه ی اولین درد اولین زایمانم چشمام بسته مونده بوده و گیج میزدم. اما الان مثل اینکه یهو از خواب بیدار شدم.
-رضا؟… میری؟ لازم دارم یه کم فکر کنم…
-تو چرا اینجوری داری نگاه میکنی شقایق؟ حالت انگار بده؟ میخوای بریم دکت…
-… خوبم اتفاقا… برو… باهات تماس میگیرم…
رضا که انگار نگرانم بود با حالت خاصی نگاه میکرد بهم. حتی خودم هم تازه داشتم خودمو میدیدم…
-مطمئنی…؟
داد زدم سرش:
-گفتم خوبم!!!! باید فکر کنم! فکرامو که کردم بهت زنگ میزنم!
-خیله خوب… آروم! رفتم! انگار شوکه ای! شماره امو داری… هر کمکی خواستی رومون حساب کن…
اما من تازه از شوک در اومده بودم. تقریبا به زور رضا رو هول دادم بیرون و درو پشت سرش کلید کردم. رفتم یه قلم و کاغذ آوردم و دقیق شروع کردم به فکر کردن… و حساب کردن…
…………………………..
شب تو اتاق خوابمون بیدار بودم و داشتم تو تاریکی سقفو نگاه میکردم. سکسی ترین لباس خوابمو که میدونستم شایان نمیتونه خودشو با دیدنش کنترل کنه تنم کرده بودم و منتظر اومدنش. اون روز که رضا رفت رفتم و بچه ها رو آوردم خونه. تازه انگار اولین بار بود که سه تا دختر کوچولومو میدیدم… چقدر این دخترها کوچولو و لاغر بودن؟ برای اولین بار تو چشم هر سه تاشون نگاه کردم و تو چشمهاشون پر از ترس بود. دختر کوچولوهام چقدر ناز بودن و من تازه امروز داشتم میدیدمشون… حق داشتن. تمام مدت تو خونه ی ما جنگ بود. میخواستم براشون جبران کنم. به عنوان یه مادر خیلی کوتاهی کرده بودم در حقشون. نه فقط اونها. به عنوان یه زن در حق شایان هم خیلی کوتاهی کرده بودم. حق داشت ازم ناراضی باشه. حق داشت بگه شما زنها همه اتون عین همین. هیچ چی نیستین به جز یه عروسک بزک کرده ی بی مغز که پشت هم غیبت میکنین و از هم بد میگین… همتون یه مشت موجود حسود به درد نخور احمقین که فقط مثل جاسوس بلدین موبایل چک کنین… موقع سکس هم که عینهمو مرده میوفتین نه یه تحرکی نه یه…
شایان راست میگفت. کوتاهی کرده بودم. بعد از رضا یه قرص انداختم که سر دردم بهتر شه و بچه ها رو بردم پارک. چندین ساعت تو پارک بودیم. براشون همون بیرون ساندویچ گرفتم و دادم خوردن و گذاشتم تا دلشون میخواد تاب بازی و الاکلنگ بازی کنن… نذاشتم فرداش هم برن مدرسه. مهد کودک بود اما گلاره و گیلدا بهش میگفتن مدرسه. هر روز از صبح تا جایی که جون داشتن میبردمشون پارک و سینما و هر چی که دلشون میخواست انجام میدادیم… طفلکیها پول باباشون از پارو بالا میرفت اما در واقعیت شایان چیزی براشون خرج نمیکرد. هر چی میخواستن تشر میزد که تو دیگه خرس گنده شدی گلاره! عروسک چیه؟ چرا شاشیدی تو جات گیلدا؟ گیلدا شب ادراری داشت… انگار تازه الان میدیدم دختر کوچولوهام یکی از یکی کوچیکترن. موقعی که میخواستم برای گلاره یه عروسک بخرم دلم از نگاه ترس خورده و نگرانش بدجوری شکست. وحشتزده بغض کرده بود.
-مامان… نمیخوام… عروسک نخر… بابا گفت من بزرگ شدم…
-نه عزیز دلم… بابا حواسش نبوده… تو هنوز خیلی کوچولویی! ببین؟
دست کوچولوشو باز کردم و کفشو چسبوندم به کف دستم.
-ببین؟ میبینی چقد دستت کوچولوئه؟ هر وخ دستت اینقدر شد دیگه بزرگ میشی…
تو نگاهش دیدم که خیالش یهو راحت شد. محکم بغلش کردم و بوسیدمش… هر سه تا رو باهم… نمیدونستم طفل معصوم چی پیش خودش فکر میکرده. چقدر پاک و ساده ان بچه ها. برای هر کدومشون هر عروسک یا لباسی رو که خواستن خریدم. حقشون بود! چطور دعواهامونو باهاشون قسمت میکردیم و میترسوندیمشون؟ پس باید خوشیهامونم باهاشون قسمت میکردیم… یادم نمیره چشمهاشون که برق میزد. انگار تازه داشتن بهم اعتماد میکردن و قصد نداشتم به هیچ عنوان اعتمادشونو بشکنم. از امروز تا آخر دنیا! میخواستم دردی که برای هر سه تاشون کشیدم جلوی چشمم باشه تا نذارم کسی اذیتشون کنه… اونجوری که بابام و مامانم اعتماد منو به خودش شکسته بودن. گاهی برام سوال بود. زایمان مامانم چه جوری بوده؟ وقتی منو میزاییده چه حسی داشته؟ پس چرا چشمشو رو کارهای بابام بست و گذاشت جگرگوشه اشو به قول رضا به این راحتی بندازه تو آتیش؟ اما خوب… اتفاقی بود که افتاده بود و من هم سه تا دختر داشتم که به جز من هیچ دلسوز دیگه ای نداشتن… چند روز بود تمام مدت با دخترها خوش میگذروندم. بهترین قسمتشم وقتی بود که به خاطر بچه ها میتونستم برم یه فیلم بچگونه ببینم و برم تو دنیای پاک و ساده ی بچگی. خسته شده بودم از دنیای پیچیده ی بزرگ بودن… زن بودن… به جای غذا درست کردن از بیرون براشون غذا میگرفتم و بقیه اشو مینشستم با همدیگه خاله بازی میکردیم… لازم داشتم خودمو آروم آروم ترمیم کنم. نمیدونم چی بود اما یه چیزی داشت توم تغییر میکرد. دنیای بچگی بچه هام رو به سه شکل مختلف تجربه میکردم و چقدر همه چیز ساده اش قشنگ بود… چقدر ساده حرفشونو تو بازی برام میگفتن… همه چیز توضیح ساده اش خیلی قشنگه… همون چیزی که واقعا هست…تو اون چند روز حتی با شایان دعوا نکردم جلوی بچه ها. شایان هم گویا راضی بود از اینکه بهش گیر نمیدم کجایی چرا نمیای خونه… بعد از چند روز متوجه شدم یه صبح گیلدا اومد گفت مامان جیش نکردم ببین!
………………………………………
اون شب دلم خیلی برای اومدن شایان بیقرار بودم… طاقت نداشتم که برسه… دلم سکس میخواست بدجوری… سکس با شایان! بچه ها رو گذاشته بودم پیش مامان شایان. حس میکردم حالا که به دخترام رسیدم میخوام یه کم هم به شوهرم برسم. یه آرایش خیلی سکسی کرده بودم. یه عطر خیلی سکسی و منتظرش بودم بیاد. تو آرایشگاه هم موهامو صاف کرده بودم که بلندتر از همیشه به نظر میرسید و خیلی بهم می اومد… حسابی هم خودمو براش تر و تمیز کرده بودم. ساعت نزدیکهای دوازده و نیم بود که بالاخره کلید انداخت و اومد تو. منم بلند شدم و رفتم بیرون. با دیدن من تو اون لباس و اون آرایش مات و مبهوت مونده بود. انگار انتظار نداشت که بخوام بیدار باشم یا اینکه تو همچین حالتی برم به پیشوازش. اما من کوتاهی کرده بودم. شیش سال بود از شوهرم غافل شده بودم و الان میخواستم بهش نشون بدم که من هم هستم. همونطور که مات و مبهوت نگاهم میکرد رفتم جلو و رو پنجه هام بلند شدم و از دور گردن بغلش کردم و چسبیدم بهش. تازه انگار اولین بار بود شایانو بعد از اینهمه سال میدیدم. چشم ابرو مشکی و نسبتا خوش قیافه بود. عطر خوش بویی زده بود. موهای مجهد مشکی داشت و صورت مهتابی رنگ. قدش هم از من یه کم بلندتر بود و خوش هیکل. یه چند لحظه نگاه کردم تو چشمهای مشکیش و چشمهامو بستم و آروم لبامو گذاشتم رو لباش و بی ملاحظه لب پایینشو کشیدم بین دندونام و یه گاز ملایم ازش گرفتم. صدای افتادن سامسونشو از دستش شنیدم… آخ پر از شهوتی از بین لباش داد بیرون و محکم پهلوهامو چنگ زد. دردم گرفت اما خوشایند بود.
-چه خبره امشب؟
-دلم یه سکس داغ میخواد شایان! امشب اصلا بهم رحم نکن!
-ای جوووووون! پاره ات میکنم!
منو کشید بالا تو بغلش و منم در حالیکه پاهامو دور کمرش حلقه کرده بودم با هم به سمت تخت خواب رفتیم. مثل همیشه وحشی شده بود. منو انداخت رو تخت. خودش هم روم بود. عادت داشتم. محکم داشت گردنمو میخورد و گاز میگرفت. میدونستم قراره کبود کنه گردنمو. با خشونت دکمه های پیراهنشو پاره کردم. تعجب صداش کاملا واضح بود اما ناراضی نبود:
-انگار امشب بدجوری آتیشت تنده! جوووون!!!!
-اینجوری وحشیمو دوست داری؟
-جوووون!!! دقیقا همون زنی هستی که میخوام!
-مگه همیشه نبودم؟
-زن باید وحشی باشه! واسه کیر شوهرش له له بزنه…. مث جنده ها!
با خجالت نالیدم پورن دیدم! با شنیدن حرفم انگار دیوونه شد!
-تو؟! پورن؟!
-خوب مگه چیه شایان؟ میخواستم واسه ات یاد بگیرم… میخواستم بدونم جنده ها چه جوری ان…
-جوووووون! زنه تو فیلمه چیکار میکرد؟
-مثل زنه باشم یعنی؟
یه غلت زد و خودش اومد زیرم و منو کشید رو خودش. با تمام قوا همدیگه رو میبوسیدیم… تازه میفهمیدم شایان چقدر قویه… حس خوبی بود که بدونی مردت قویه… که تحملش بالاس!
-اونجوری باید کفشهای پاشنه دارمو پام کنم…
-اووووووخ… بدو!!!! بدو که کشتی منو!
رفتم و پاشنه بلند ترین کفشمو که مشکی هم بود پام کردم. کمر درد میشدم با کفش پاشنه بلند اما ایراد نداشت. چند دقیقه رو میتونستم به خاطر شایان تحمل کنم. لباس خواب توری مشکیم حالا تو آینه که دیدم با کفشها بیشتر به چشم می اومد. برگشتم سمت شایان که مات و مبهوت از رفتار من روی تخت دراز کشیده بود و در حالیکه آلتشو آروم از رو شلوارش میمالید نگاهم میکرد. صداهای پر از شهوتی که ایجاد میکرد بهم میفهموند که آماده اس.
-زنه دیگه چی کار کرد شقایق؟
صدامو تا جایی که میتونستم حشری کردم:
-آخه من دستبند ندارم که شایان…
-خدا بگم چیکارت نکنه جنده! خوب میگفتی از یکی از دوستام قرض میکردم! جوووون! خوب ایراد نداره! جنده هه مرده رو بسته بود؟
قرمز شدم. اولین بار بود از این کارها میکردم تو کل زندگیم یا حتی حرف زدنم… عادت نداشتم. اما برای هر چیزی یه اولین باری هست همیشه. میخواستم بهش نشون بدم منم میتونم:
-آره…
-اوووووف! برو طناب بیار! موضوع کینکی شد! بخورمت تو رو جنده خانوم! برو طناب بیار…
تختمون بالاش جوری نبود که بتونیم دستهای شایانو بهش ببندیم.
-آخه ما که لوازم پورن خارجیها رو نداریم شایان…
-فردا اصن یه دونه میخرم… یه لحظه ساکت بذار ببینم کجا میشه منو بست… ها!
انگار خیلی دلش میخواست بدونه زنه تو فیلم چیکار کرده. معلوم بود حشرش زده بالا و حالش بده. خودم هم حالم خراب شده بود و میخواستم هر چه سریعتر شروع کنم. شایان رفت و دراز کشید کنار شوفاژ روی زمین.
-اینجا آخه؟ رو زمین؟ کمردرد نمیشی؟
-خیلی طول نمیکشه! بدو از تو انباری بیار طنابارو اونروز خودم گذاشتم…
-آخه با اون طناب پلاستیکیها دستت زخم میشه بشر…
-سر و جان فدای سکس! بدو!
دور مچ دستهای شایانو به پیشنهاد خودش پارچه بستیم و از روی اونها هم با طناب بستیم. حالا دیگه با نگاه مشتاق داشت نگاه میکرد. منم بالا سرش ایستاده بودم. در حالیکه شورتمو با قر و عشوه براش در میاوردم زمزمه کردم:
-آماده ای عشقم؟
آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود:
-اوووووف! بیا که مردم از شق درد!
کفشهامو از پام در آوردم و آروم کنارش ایستادم و تا اومد به خودش بیاد یه دونه لگد محکم زدم تو پهلوش. وحشتزده به طرف من چرخید و خوابید رو پهلوش.
-چی کار میکنی بابا؟!!!! یواشتر!!!!!
-چیه؟ خوشت نیومد عزیز دلم؟ ؟ به اولین سی و شیش ساعت زایمانت خوش اومدی!
مونده بود و انگار نمیفهمید چی میگم… نفسش از درد بند اومده بود:
-چه … زا… یمانی؟… چی میگی تو؟! دیوونه … شدی؟
-که چیکار کردم ها؟ که تو خیلی خسته شدی اما من از صبح تا شب فقط تو خونه ام دیگه نه؟ که اگه بلد نیستم از زنهای دیگه یاد بگیرم نه؟ که من فقط یه عروسک بزک کرده ام که مغز نداره نه؟
دستهاشو طوری محکم بسته بودم از بیخ به میله های شوفاژ که نمیتونست علیرغم تقلاهاش خودشو آزاد کنه… سرش هم گاهی میخورد به تیزی شوفاژ. میخواستم یه لگد دیگه بزنم.
-چیکار میکنی حیوون؟ روانی!
-ششششششش… عزیزم این اولین درد اون شب بود که خونه نبودی…
دوباره محکم زدم تو شکمش. از چهره اش معلوم بود حسابی درد داره. کلافه و خشمگین فریاد زد:
-بازم کن!
-مشترک مورد نظر درد دسترس نیست…
-چرا کسشر میگی زنیکه ی روانی؟ میگم بازم کن روانیه جنده!
-شرمنده… نیم ساعت دیگه دوباره عین همین لگدو میزنم تو شکمت… فقط گفتم بدونی…
-بازم کن کس کش!
-مشترک مورد نظر…
-شقایق! به امام میکشمت!
-بالام جان؟ تو خیلی وخته منو کشتی خبر نداری!
چهره اش از درد به شدت تو هم کشیده شده بود و سرخ. انگار تازه میفهمید رفتار من غیرعادیه… خونه ویلایی بود و مثل اونشب که من دردم گرفته بود و جیغ میزدم صداش به هیچ جا نمیرسید.
-منم اونشب خیلی ترسیده بودم گلم… دقیقا مثل همین حال الان تو… نمیدونستم دقیق چی قراره سرم بیاد… تو هم که نبودی… چرا نبودی؟ چی گفتی قبل رفتن؟ بذار… گفتی من بهت نمیرسم؟
-یادم نمیاد!!!!! بازم کن آشغال!!!!!!!بذار گیرم بیوفتی تیکه تیکه ات میکنم!
-تو شاید یادت نباشه عزیز دلم اما من خوب یادمه… میدونی؟ شنیدم تو خارج یه سیستم دارن که مرد با زن میره تو اتاق زایمان و تو تمام مراحل زایمان طبیعی با خانومشه…
بهت زده و ناباور داشت نگاهم میکرد.
-حالا که تو سی و سه ساعت اول گلاره و چهل ساعت دوم گیلدا و بیست و شیش ساعت سوم گیسو زایمانهای منو از دست دادی من برات بازسازیش میکنم… قراره درد باشه… خون باشه… و قراره بوی گند گوه باشه… 99 ساعتت که تموم شد بی حساب میشیم…
-تو یه روانی هستی!
داشت تقلا میکرد خودشو باز کنه اما بدجور بسته بودمش و نمیتونست. البته پیشنهاد خودش بود همه اش. من تقصیری نداشتم:
-راستش میخوام ازت طلاق بگیرم… اما مهریه امو نمیخوام… میدونم داری بدی… اما مهریه نمیخوام… 99 ساعت زایمانمو ازت میگیرم و با هم بی حساب میشیم… بعدش میتونی بری با همون زن اونروزی که دوستت داشت واسه زنش آهنگ سلکت میکرد… بعد از این 99 ساعت آزادی… اما! اینا به این معنی نیست که قرار نیس سکس داشته باشیم آقا شایان… قراره یه عالمه سکس از کون داشته باشیم…
وا رفت… انگار تازه میفهمید چه کلاهی سرش رفته. این دقیقا همون حسی بود که موقع دیدنش با اون زنیکه بهم دست داده بود. دیدن قیافه ی رودست خورده اش برام جالب بود. رفتم تو آشپزخونه و یکی از خیارهایی رو که هم سایز آلت خودش بود و با دقت دستچین کرده بودم برداشتم و برگشتم پیشش. نمیخواستم کوچکترین بی انصافی در حقش بکنم چون گناه بود… اصلا قصد نداشتم اذیتش کنم خدا رو خوش نمی اومد. فقط قصد داشتم تمام دردهای خودمو بریزم تو جونش. اونجوری اگه بعد از طلاق بچه ها رو ازم میگرفت موقع طلاق حداقل دلم نمیسوخت چون میدونستم اونم برای هر سه تا دخترش زحمت کشیده… خیارو تو دستم تکون و نشونش دادم. ناباورانه داشت یه نگاه به من و یه نگاه به خیاره میکرد. یاد حرفش افتادم که بهم میزد و منم تکرارش کردم:
-کون دادن فقط لذته شایان! اما اولش باید کونو خوب آماده اش کرد…
یه تف زدم به خیاره و یه کم سرشو با کف توفی دستم مالیدم و آماده گذاشتم کنارش. اونم زانوهاشو به هم گره زد. وقتی داشتم کمربند شلوارشو باز میکردم نمیتونست جلومو بگیره چون کنارش نشسته بودم. به سختی شلوار و شورت وجوراباشو در آوردم. انگار میخواست از انسانیتم استفاده و منو پشیمون کنه اما من بدجور حشر جلوی چشممو گرفته بود و درخواستهاش رو نادیده میگرفتم. دلم خیلی سکس از کون میخواست.
-نکن! شقایق!
-شششش… شششش… عزیز دلم! لذت سکس از کونو نچشیدی! مال منو ببین چه شکلی شده… شل کنی فقط لذته عزیز دلم!
-تو رو خدا شقایق! تو چرا اینجوری شدی؟
یه دونه از لگدهاش خورد به شکمم. دیگه داشتم عصبی میشدم.
-مگه میخوام چیکارت کنم؟ کون دادن همه اش لذته! آروم… باش! می… گم آ… روم… فلان فلان شده!
بلند شدم و رفتم یه مقدار دیگه طناب آوردم و مچ پاهاشو بستم چون بیش از حد تقلاهاش رو اعصابم بود. اما تازه نوک خیار رو که کشیدم رو سوراخش فهمید این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. عضله های کونش مقاومت میکرد اما من تصمیم گرفته بودم فرو کنم.
-نکن شقایق! درد… میکنه! آخخخخخخخ! بی… شرف! نک…کن!
-شششش… آروم! یه کم صبر کن الان خوب میشه دردش… سعی کن لذت ببری!
بی ملاحظه شروع کردم به کردنش و حرفهایی رو که بهم میزد براش تکرار کردم و شایان هم از شدت درد گاهی جیغ میزد:
-آخ!!! جوووووون!!!!! عجب کونی!!!! اوووووف!!!!! حال میکنی؟ جون!!!! بالاخره کونی خودم شدی…
یه نگاه کردم بهش که چشمهاشو بسته بود و در نهایت درد داشت گریه میکرد. این جمله رو که بهم میگفت همیشه خیلی احساس حقارت میکردم. نمیدونم کی بهشون گفته هر چی رکیک تر با زن حرف بزنی و بهش بگی کونی بیشتر قراره عاشقت بشه:
-نگران نباش… همه اش ده دیقه مونده… جووووون!
-خفه شو! بذار از اینجا بلند شم… نا… مردم … اگه… سره…تو… گوش… تا گوش… نبرم!
ادامه د

Date: December 3, 2018
Actors: alexis texas

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *