خاله ی مذهبی و خواب

9275
Share
Copy the link

مقدمه اولا اگه با محارم مخالف هستین لطفا نخونین بعد بیاید بد و بیراه بگید. دوم این که این ماجرا واقعی هست و توش سکس اتفاق نمیفته ولی اتفاق هایی که برام افتاده لذت بخش بودن و خواستم برا شما هم تعریف کنم شاید برای شما هم جالب باشه سوما اینکه این یه داستان کوتاهه و اگه به داستان های بلند علاقه دارین، خوندنشو توصیه نمیکنمخانواده ما یه خانواده مذهبی محسوب میشه و همه اهل قرآن و نماز و اینجور چیزا هستن. معمولا هم بچه های این جور خانواده ها از نظر جنسی سرکوب میشن و یه جورایی عقده ای بار میان. و امیال جنسیشون هیچ حد و مرزی رو نمیشناسه. من هم طبق روال همه ی اینجور بچه ها ، یه جورایی عقده ای شدم و علایق جنسی متفاوتی داشتم. در ضمن دوست دختر داشتم ولی جایی نداشتم که باهاش رابطه داشته باشم و تجربه هیچ رابطه جنسی نداشتم. از خالم بگم که یه خانم 45 ساله با هیکل کاملا متوسط نه چاق و نه لاغر، (اصصلا سکسی و خفن نبود.) ولی یه کون خیلی بزرگ و سینه های متوسط داشت و قد کوتاه. علاقه من به خالم از روزی شروع شد که من دانشگاه قبول شده بودم و مادرم همه ی فامیل رو دعوت کرده بود خونمون. همه ی خاله هام و دایی هام هم توو خونه ی ما جمع شده بودن. شب موقع خواب شد، چند تا تشک وسط هال پهن کردیم و قرار شد من و دو تا پسر خالم و دو تا از خاله هام توی هال بخوابیم. جای من وسط بود، طوریکه دو تا پسرعمه هام سمت راستم بودن و سمت چپم همین خاله خانوم و اونطرفش هم اونیکی خالم بود. من زیاد خوابم نمیومد و نمیتونستم بخوابم و داش تم با گوشیم ور میرفتم. ولی برعکس من مهمون هامون خیلی خسته بودن چون از شهرستان اومده بودن و همه زود خوابیدن. نصفه شبی داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهو چشمم به خالم افتاد که توو فاصله نیم متری من خوابیده بود. به شکم خوابیده بود و کونش معلوم بود . بلیز آبیِ بلندش از روی کونش بالاتر رفته بود و کون بزرگش معلوم بود. یه شلوار نخیِ نازک سفید با گل های قرمز تنش بود. اول زیاد توجه نکردم و دوباره سرم رو بردم توو گوشی. ولی بعد توجهم بیشتر جلب شد. اول به دور و برم خوب نگاه کردم ببینم همه خوابن یا نه. که دیدم همه توو خواب هفت پادشاهن. خیالم راحت شد و یکم رفتم جلوتر (توو همون حالت درازکشیده)، تا کون عممو بهتر ببینم. واقعا کون بزرگ و خوش فرمی داشت، برعکس قیافش و سینه هاش که زیاد خوب نبود، کون واقعا خوبی داشت و مثل ژله میموند. خواستم دست بزنم که خیلی ترسیدم بیدار بشه و آبروریزی بشه . خاله ی منم که مذهبی… . تصمیم گرفتم یکم به پاهاش دست بزنم سطح هوشیاریشو بسنجم. رفتم پایینتر، (من توو خواب زیاد اینور اونور میرم، واسه همین، جوری حرکت میکردم که انگار توو خواب دارم تکون میخورم و دراز کشیده حرکت میکردم تا اگر احیانا کسی بیدار شد یا اتفاقی افتاد، وانمود کنم که خوابیده ام و مثل همیشه حرکاتم توو خواب بوده)، دستمو گذاشتم رو عضله پشت ساق ش که خیلی نرم بود، (من واقعا از پا و فووت فتیش هم خیلی خوشم میاد) ، واسه همین از این کار لذت میبردم. یکم اون قسمت پاشو آروووم آروووم مالیدم تا واکنششو ببینم، دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد و همون حالت موند. منم خیالم یکم راحتتر شد و جراتم بیشتر. به خودم جرات دادم و یکم دستمو آوردم بالاتر پشت زانوش رسیدم و بعدش پشت روون پاش. با لمس کردن و مالیدن اون قسمت از پاش واقعا داشتم لذت میبردم و کم کم کیرم شق میشد. خالم تکون نمیخورد و من خیلی تعجب کرده بودم. ولی از طرفی هم دلیلشو میدونستم، چون گفته بود که خیلی خیلی خسته است و خوابش میاد. همینطور که داشتم پشت روونشو میمالیدم، کم کم دستمو میاوردم باالاتر تا رسیدم نزدیکی کونش، ولی خیلی استرس داشتم و نمیدونستم باید بالاتر برم یا نه. اول یه نگاه به صورتش انداختم که ریتم نفس هاشو ببینم، دیدم که نفساش آروم و عمیقه و حدس زدم که خوابش هنوز عمیق باشه. دلو زدم به دریا و دستمو بردم روی کونش. کونش خییلی خییلی نرم بود و مثل ژله، قشنگ میتونستم حسش کنم. شلوارش نخی نازک بود و کاملا میشد بدنش رو حس کرد. دستمو آروم میکشیدم روی کون نرمش و میمالیدمش. شلوارش انقدری نازک بود که شورتش رو کامل حس میکردم و دستمو میبردم زیر لبه ی شورتش و کونشو میمالیدم، حس خییلی خییلی خوبی بود که تا حالا تجربش نکرده بودم. کون نرمش رو توی دستام میگرفتم و میمالیدم و دیگه انگار برام مهم نبود که اگه بیدار بشه چه اتفاقی ممکنه بیفته .. . حس کردم که ریتم نفس های خالم عوض شده و یه صدای کوچیک هم حس کردم که شنیدم ولی انقدرر غرق در لذت شده بودم که برام مهم نبود که بیدار بشه یا نه. من کار خودمو میکردم و اصلا توجهی نمیکردم که خالم ممکنه بیدار باشه. خالم خیلی آدم مظلوم و بی آزاری بود و هیچوقت عصبانیتشو ندیده بودم. واسه همین هم پیش خودم میگفتم که اگه بیدار هم بشه ممکن نیست سر و صدا کنه یا به کسی بگه . اینجوری به خودم قوت قلب می دادم و به مالیدن کونش ادامه میدادم. مطمئن نبودم بید اره یا نه، ولی انقدری جرات پیدا کرده بودم که دستمو آروم بردم سمت کصش . پاهاش یکمی باز بود ، واسه همین توو اون حالت میتونستم خیلی راحت و کامل به کصش برسم از پشت. دستمو آروووم گذاشتم روی کصش و شروع کردم خیلی آروم مالیدن. انگشت وسطم رو آروم میکشیدم روی کصش و میمالیدم و لذت می بردم. کصش خیییلی خییلی نررم بود و داغ. انگشتای دستم اون نرمی رو حس میکرد و لذت شدیدی وجودمو پر میکرد. نمیدونستم چرا بیدار نمیشه و چرا چیزی نمیگه. ولی تقریبا مطمئن بودم که امکان اینکه بیدار باشه زیر 1 درصده. احتمال میدادم که بیداره و چشماشو بسته نگه داشته تا بیدار نشه و حین اون کار منو ببینه و آبروریزی بشه و من به گ.. برم. چون خالم خیلی منو دوست داشت و آزارش به هیچکس هم نمیرسید. میدونستم بخاطر خجالت نکشیدن و آبروریزی نشدن هم که شده، چیزی نمیگه. منم با همین استدلال ها توو فکرم جراتم بیشتر میشد و تند تر کص نرمشو میمالیدم. دلم میخواست بدونم که آیا اونم داره لذت میبره یا نه . ولی نمیدونستم چجوری باید بفهمم. در همون حالِ مالیدن بودم که یه لحظه حس کردم دستم لزج شد. اصلا نفهمیدم برای چی، چون اصلا تجربه اینجور کارها رو نداشتم. یه ذره که دقت کردم دیدم خالم کصش خیس شده و لزج. قبلا شنیده بودم که این به معنی لذت بردن و حشری شدن زنه. توو پوست خودم نمیگنجی دم که فهمیدم خالم هم داره لذت میبره و عمدا چشماشو بسته نگه داشته . همینطور به مالیدن کصش از روی شلوار ادامه میدادم و شلوارش بیشتر خیس میشد. داشتم توو آسمون ها پرواز می کردم و از کص نرم و داغ خالم که حساااابی هم خییییسه خیییس شده بود لذذت می بردم. انگشتمو خیلی آروم از رو همون شلوار ، روی کصش فشار میدادم و صداهای آرومی مثل آه و ناله از خالم میومد. یهو یه صدایی از یکی از اتاق ها اومد و حس کردم یه نفر بیدار شده، سریع برگشتم سرِجام و خودمو به خواب زدم. پدرم بیدار شده بود و میخواست بره دستشویی. کلا حال منو خراب کرد پدرم کارش زیاد طول کشید و منم خوابم برد. فردای اون روز ک ه بیدار شدم خیلی استرس داشتم که نکنه خالم باهام بد بشه و ماجرا رو لو بده. ولی در کمال تعجبم رفتارش خیلی عادی بود .انگار نه انگار که دیشب اون اتفاق افتاده .این ماجرایی بود که توو 16-17 سالگیم (حدود 7 سال پیش) برام پیش اومده بود و خواستم تعریف کنم.درسته داستان سکس نبود ولی برای یه پسر 16-17 ساله ای که خانواده مذهبی داره، همینم خیلی زیاده. نوشته مهندس

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *