خدا هیچوقت نبخشدشون

0 views
0%

سلام.اتفاقی این سایت و پیدا کردم.من از سکس بیزارم و هیچوقت دنبال سایتای سکسی نمیرم.اما ازداستانای این سایت خوشم اومد وقتی داستان رها رو خودنم (اتفاق بد برای من و مامانم) خواستم تجربه ی تلخ خودمو بنویسم.12سالم بود.اونروز مادرم تلفن کرد به مدرسه و از مدیرمون خواست به من بگه بعد مدرسه برم خونه بابابزرگم چون مادر و پدر قراره فورا برن سفر و نمیتونن منو با خودشون ببرن بعدا فهمیدم که بخاطر فوت پسرعموی پدر مجبور شدن بدون هماهنگی قبلی برن تهران شهر ما تا تهران حدود دو ساعت فاصله داره . بگذریم . خونه بابابزرگم حومه شهر بود خونه باغ بود خونه های اطرافشم همین حالتو داشتن. منم تا یه مسیری رو با دوستام رفتم و بقیه راه رو تنها بودم وقتی رسیدم به خیابون فرعی که تا خونه بابابزرگم یه ربعی فاصله داشت ترس برم داشت نمیدونم چرا ولی خیلی ترسیده بودم تند و باعجله راه میرفتم تا برسم خونه بابابزرگم البته اون وقتا چیزی از سکس حالیم نبود از این میترسیدم که منو بدزدن و بکشن و … چیزایی که مادرم یادم داده بود همینا بود… یهو دیدم دو تا پسر از پشت سرم اومدن و کنارم راه میرفتن و با من حرف میزدن خیلی ترسیده بودم از ترس گریم گرفت حالم هزار برابر از حال الانم که دارم میلرزم و این خاطره لعنتی رو مینویسم بدتر بود یه کم دویدم آخه اصلا قدرت تصمیم گیری نداشتم نمیدونستم چیکار کنم اینقدر خونه ها بزرگ بودن که صدام به هیچکس نمیرسید تازه ظهرم بود و خلوت.اون دوتا کثافت بغلم کردن و تو یه چشم بهم زدنی بردنم تو یکی ازین خونه هاو… اینقدر گریه زاری کردم به شوک شوک افتاده بودم هم درد داشتم هم نمیدونستم چی شده. قبل اونروز پریود نشده بودم نمیدونستم خونریزی داشتنم بخاطر پرده بکارتمه البته اصلا نمیدونستم چی هست بکارت. تازگیا فهمیدم.با همون حال نزار رفتم خونه بابابزرگم.دوتا خاله مجرد داشتم یکیشون خونه بود تا منو دید پرسید چی شده منم ترسیدم تا براش تعریف کنم گفتم سگ دنبالم کرده بود. اونطرفا سگ زیاد بود همه داشتن تو خونشون. بخاطر این موضوعو بهش نگفتم چون پدربزرگم خیلی آدم آبروداریه تو شهرمون میترسیدم آبروی خانوادمون بره و یا شاید خانوادم منو مقصر بدونن و… هزارجور فکرو خیال کردم و حالمم اصلا خوب نبود خالم که دید لباسام خونیه فکر کرد پریود شدم و لباسای تمیز برام آورد تا عوض کنم بعدم مادر بزرگم شیر گرم آورد و بهم گفت استراحت کنم اما هیچ کس نمیدونست چی شده. حتی خودماین بگم که بعد اون ماجرا پریود ماهانم شروع شد و منم فکر کردم اون خونریزی هیچ ربطی به اون ماجرا نداره.روزای سختی رو تو تنهایی خودم گذروندم. از همه مردا بیزار شده بودم. میترسیدم.درسم خوب بود و دستی هم به قلم داشتم و گاهی کس و شعر گاهی داستان مینوشتم. تنهایی هامو با درس خوندن و کس و شعر و … پر کردم تا 18 سالم شد و رفتم دانشگاه.تو کلاس تنظیم خانواده یه چیزایی درمورد پرده فهمیدم ولی ذره ای شک نکردم ممکنه خودم نداشته باشم. البته میشد از دوستامم بپرسم ولی خوشم نمیومد ازین سوالها بپرسم. اگر جایی صحبتی میشد گوش میدادم تا ببینم چیزی میفهمم یا نه.تو همون گیر و دار پسر یکی از دوستای خانوادگیمون کهپدرامون خیلی با هم رابطه صمیمی داشتن و دوستای بچگی هم بودن اومدن خواستگاری. مادر پدر که جز من بچه دیگه ای خدا بهشون نداده خیلی حساسن. تا اونروز هر کسی میومد واسه خواستگاری باب میل خودشون که نبود رد میکردن ولی این یکی فرق میکرد پسر خوبی بود و از بچگی هم میشناختنشو هزار تا دلیل واسه دادن جواب مثبت داشتن. من دیوونه هم به جای این که اول موضوعو به مادرم بگم گفتم هرچی شما بگین. تا اونروز چندین بار سعی کردم موضوعو به مادرم بگم ولی نشد.اون پسرای کثافتم همسایه های بابابزرگم بودن میترسیدم اگه چیزی بگم باز یه اتفاقی بیفته.سه سال پیش دست یکیشون تو کارخونه از مچ قطع شد.شاید بخاطر اینهمه گریه زاری های من بوده…از زمان اومدن اونا برای خواستگاری تا جواب دادن ما یه سالی طول کشید.الان شیش ماهه که عقد کردم.تو کلاس مشاوره همه چیو توضیح دادن و من کاملا فهمیدم اونروز چه اتفاقی افتاده. میخواستم برم پیش خانم دکتر زنانی که دوست مامانمه ولی ترسیدم مادرم بفهمه. یه دکتر دیگه پیدا کردم و واسه معاینه رفتم پیشش گفت پردم خراش برداشته ولی خراشش زیاده و اگر برم پزشکی قانونی حتی روز و ساعت رابطمو میتونن تشخیص بدن. از اونروز هر روز آرزوی مرگ میکنم نه میتونم موضوعو به نامزدم بگم نه نمیتونم نگم چون نامردیه که اون فکر کنه باکره بودم ولی من نبودمو از یه طرفم اگه موقع عروسی بفهمه مطمئنم مادر پدرم دق میکنن.اینقدر حال و روزم خرابه که نمیدونم چیکار کنم. تو این مدت که عقد کردیم همش از نامزدم فرار میکنم که نکنه ازم چیزی بخواد. دنبال یه بهانه میگردم عقدمو به هم بزنم مادرم یه کمی شک کرده که ما مشکل داریم . بهش گفتم دوسش ندارم. ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم هر روز هزار بار آرزو میکنم دیگه فردا زنده نباشم ولی این فقط یه آرزوی محاله… خاطره ی تلخمو اینجا نوشتم تا شاید راهنمایی بگیرم یا همدردی دیگران حداقل آرومم کنه. منو مثل خواهر خودتون بدونین برام دعا کنین بخدا خیلی داغونم. نوشته مریم

Date: نوامبر 25, 2018

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *