خواهرزن شوخ من که فکرشو نمیکردم بالاخره بکنمش

0 views
0%

سلام دوستان شهوانیافشین هستم سی و هشت ساله ساکن یکی از شهرهای شمالی. چن سالیه که سایت داستان سکسی میخونم ولی به تازگی عضو شدم. عاشق داستانهای مربوط به خواهر خانم هستم. هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روزی بتونم خواهرزنمو بکنم. چند دلیل داره اول اینکه پدر خانمم یه روحانیه و بچه هاش به شدت مقید به احکام دینی. حتی یه تار موهاشونو ما ندیدیم بیرون باشه. دوتا خواهرزن دارم خانم من سومیشونه و من کوچیکترین داماد این این خونوادم. خواهرزن دومی سه سال از من کوچیکتره. از همه راحت تر و شوخ طبع تر تو خونوادشون همین خواهر زنمه به اسم جمیله. بیشترین شوخیهارو هم با من میکنه. من هم معمولا سر به سرش میذارم. همیشه دوست داشتم دید بزنم جمیله رو و لی به دلیل اینکه خیلی باحجاب و بسته ان هیچوقت نتونستم هیچ جای بدنشو دید بزنم. شاید بیشتر بخاطر شوخیهاش بوده که جذبش شدم و الا خانم من هم جوونتره ازش و هم خوشگلتر. تا اینکه امکانات موبایل اندروید و تلگرام به من این امکانو داد که در تلگرام بهش نزدیک بشم. اوایل کامنتها و پیامهای معمولی رو برا همدیگه کپی میکردیم و معمولا لایک میکردیم. تا اینکه یواش یواش در تایید و یا رد مطالب شروع به پیام دادن کردیم. آروم آروم چت کردنهای معمولی شروع شد و بعداز مدتی به هم انگار وابسته شده بودیم ولی هنوز رومون به هم باز نشده بود. تا اینکه یه بار با شوهرش یعنی باجناقم حرفش شده بود سر یه موضوعی با من درد دل کرد و من هم دلداری دادم. متوجه شدم که داره گریه زاری میکنه. من بدون اینکه قصدی داشته باشم نا خودآگاه برا اینکه آرومش کنم ناز کشیدم و قربون صدقش رفتم. اون چیزی نگفت یعنی عکس العمل منفی نشون نداد و تشکر کرد که تو این روزها کنارشم و آرومش میکنم. در واقع بدون اینکه بتونیم به زبون بیاریم به هم وابسته شده بودیم. یه بار بهم گفت که خوش بحال خواهرم که شوهر مهربونی مثل تو داره. من هم گفتم که شوهر تو هم خوبه حالا یه قضیه ای شده که چن وقته از هم ناراحتین و دلیلی نداره همه چیو ندید بگیری. شاید حالش خوب نیست. جمیله گفت که نه پدر چن ساله رابطه مون خوب نیست و فقط ظاهر حفظ میکنیم جلو بقیه. گفت که خیلی بداخلاقه و دست بزن هم داره. ففط مواقعی که نیاز به سکس داره بدون در نظر گرفتن وضعیت من مثل وحشیا میاد سکس میکنه و کارشو تموم میکنه. من واقعا از این حرف جمیله جا خورده بودم. جالب اینکه بعد دو سه سال چت کردن و حرف زدن وقتی حضوری تو خونه مهمونشون بودیم یا اونا مهمون ما و یا تو هر جمع دیگه طوری رفتار میکردیم که انگار هیچ چی بینمون نیست و دوتا ادم دیگه تو تلگرام باهم چت میکنن. هیچ علامتی و یا رفتاری که نشون بده به من علاقه داره یا من به اون ازمون سر نمیزد. تا اینکه یه روز تو چت بهش گفتم که جمیله یه چی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ اونم گفت که نه تو هر چی بهم بگی ازت ناراحت نمیشم. من گفتم که خیلی دوستت دارم و دلم میخواد همیشه حتی بیرون از چت هم بامن باشی. اونم گفت که من هم دوستت دارم ولی به عنوان یه همراز و فقط تو تل با هم باشیم. من گفتم که نمیتونم اینجوری باشم. و دلم میخواد یه بار هم شده ببوسمت. اون جا خورد و ساکت شد و بعد آفلاین شد. خیلی ترسیده بودم. ترسم از این نبود که به کسی بخواد بگه. از این بود که بخاطر این حرفم دیگه جوابمو نده. چن روز هیچ پیامی بهم نداد و من هم ندادم. روز سوم وقتی باز کردم تلگرامو دیدم که یه استیکر قلب فرستاده و نوشته کجایی تو پس چن روزه؟. من هم نوشتم سلام هستم ولی میترسیدم پیام بدم. اونم گفت به به ببین چطور عاشقمه که سه روزه یه پیام نداده و خبرمو نگرفته و یه استیکر خنده گذاشت. من جراتم بیشتر شد و گفتم جمیله واقعن یعنی قبول کردی باهم باشیم.؟. و اونم گفت بله ولی فقط توی تلگرام. من گفتم حالا که گفتی دوسم داری من دیگه قول نمیدم رودررو خودمو کنترل کنم. خندید و گفت یعنی چی؟ من خیلی میترسم و این حرفا.گفتم نترس فقط خونسرد باش. گفت باشه ولی حق نداری بهم دست بزنی هیچوقت. منم یه استیکر چشمک گذاشتمو گفتم امشب شام مهمون شماییم و زنگ بزن به آبجیت بگو. اونم گفت چشم و چی دوست داری برا شام؟ گفتم فسنجون. بالاخره شب رفتیم اونجا. حرکات و رفتار خواهر خانمم خیلی خوب شده بود و بیش از حد مهربون و پر جنب و جوش شده بود. به نظرم بهترین لباسشو سعی کرده بود بپوشه. و این در حالی بود که رفتارمون به همدیگه هنوز هیچ فرقی با بقیه روزها نداشت. از شانس خوبم باجناقم شب کار بودو قرار بود ساعت ده بره سر کار. بعد شام ساعت ده باجناقه رفت و بچه هامون که دوتا پسرای من و دوتا بچه های اون که یکیشون دختر و یکیش پسر بودن رفتن تو اتاق پای کامپیوتر و تبلت. من تلویزیون نگاه میکردم و خواهرها با هم حرف میزدن. قرار شد به اصرار بچه ها شب اونجا بخوابیم. شغل من آزاده برام مهم نبود که صبح چه ساعتی بریم برا همین قبول کردیم که اونجا بخوابیم. بچه ها همه تو یه اتاق خوابیدن خواهرا رفتن تو اتاق دیگه من هم تو حال جلو تلویزیون دراز کشیدم. خانمم زود خوابید و خواهر خانمم به بهونه آب خوردن اومد تو آشپزخونه و رد که میشد بهم گفت آقا افشین چیزی لازم نداری.؟. گفتم نه مرسی چیزی کم ندارم فقط تورو کم دارم. اونم برام اخم کرد البته به شوخی. من که نترس شده بودم بلند شدم روبروش وایسادم پایان تنم به لرزه افتاده بود و جمیله سرشو انداخت پایین . دستشو گرفتم که بیارم بالا و ببوسم نذاشت. سریع رفت تو اتاق. از تو اتاق پیام داد که داشتی چیکار میکردی. منم گفتم کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم. اونم استیکر خنده گذاشت. پرسیدم خواهرت بیداره. گفت که نه تابحال هفت تا پادشاه رو خواب دیده. گفتم جات خالیه کنارم. گفت خیلی دلم میخواد ولی میترسم. گفتم خواهرت خوابش سنگینه بیا اینطرف کارت دارم. اومد گفت جانم بفرمایید . من هم گفتم که تو هرشب با همین لباس میخوابی؟ گفت که نه امشب که تو هستی در نیاوردم. گفتم جمیله امشب که موقعیتش نیست پس فردا که شوهرت روز کاره و بچه ها مدرسه ان بگو بیام پیشت. گفت باشه خبرت میکنم. پس فردای اون روز ساعت نه صبح پیام داد کجایی. گفتم سرکارم گفت میتونی بیای من هم سریع تعطیل کردم و رفتم. درو که باز کرد سریع رفتم بالا . وااای چه لباس قرمز قشنگی پوشیده بود ولی کاملا حجابش رعایت بود. گفتم تا کی میخوای جلوم اینجوری باشی. گفت که عادتمه خیلی سختمه لباس بلز بپوشم. تا بهش نزدیک شدم سرشو انداخت پایین بغلش کردم سرشو گذاشت رو سینه ام و شروع کرد به گریه زاری و که افشین خیلی دوستت دارم و کاش گناه نبود. من گفتم که از رو عشق که باشه من گناه نمیدونم یه خورده با حرفام آروم شد و لبمو گذاشتم رولبش و خوشبختانه همراهی کرد و شروع کردیم به لب خوری. واقعن لذتبخش بود. هی تند تند از چشماش و لپاش بوسیدم. رو زمین دراز کشیدیم و وول میخوردیم تو هم. برگشت و پشتش به من بود و بغلش کردم و چسبیدم به کونش از پشت گردنشو خوردم دیدم کامل وا داد تو بغلم. دست راستم از زیر گردنش گرد کردم گذاشتم رو سینه اش و دست چپمو آروم آروم رسوندم از رو لباس رو کسش. هیکل ریزه و لاغری داره ولی کسش پف کرده و انگار دست نخورده است. آروم دامنشو دادم بالا از لای شورتش دستمو گذاشتم در کسش. داغ داغ بود. به ارامی با کس و کونش ور رفتم کیرمو گذاشتم در کسش از پشت همونجوری که کنارش درلز کشیده بودم. سرشو که گذاشتم لبه کسش از آبش لیز شده بود آروم فرو کردم یه آه نازی کشید و لرزید. فهمیدهم که ارضا شده خیلی زود. من چن ثانیه تکون نخوردم. بعد که آروم شد شروع کردم خیلی نرم تلمبه زدن . تز بس حال میکرد چشاشو بسته بود و یک کلمه هم بینمون ردو بدل نمیشد. اصلا تو چشمام نگاه نمیکرد. به صورت دمر خوابوندمشو لمبرای کونشو باز کردم شروع کردم تلمبه زدن. بدنش هیچ فرقی با بدن خانمم نداشت. دقیقا شبیه هم . فقط اینکه جمیله لاغرتر بود. چن تا تلمبه محکم که زدم از پشت تو کسش هردومون همزمان ارضا شدیم و افتادی کنار هم بی حال. جمیله یهو بلند شد گفت که آقا افشین خیلی میترسم تورو خدا زودتر برین . منم تشکر کردم و خدا حافظی. یه ساله باهم هر چن وقت که بشه سکس میکنیم. جالبترینش تو تفریح خونوادگیمون اتفاق افتاد که براتون میگم بعدا. ممنونم ازتون که خوندین. همش عین واقعیت بود. فحش ندین خواهشا. چون ممکنه برا همه اتفاق بیفته.نوشته افشین

Date: July 18, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *