خیانت عجیب (۲)

0 views
0%

…قسمت قبلنسیم لیوان شربت رو داد دستم و کنارم نشست. همینکه نشست گفتم اااه چقدر بوی بد میدی.مگه خونتون حموم نداری دختر، دستاشو تکون داد و گفت هرچه از دوست رسد نیکوست.بوی عرق رفیق هم دواست آجی و بلند ریسه رفت از خنده.گفتم رفیق نکشیمون با این دوات،پاشو برو حموم تا خفمون نکردی.گفت باشه خودمم میخواستم برم حالا بزار تو رفتی منم میرم حموم.گفتم نه بابا،ماهان زنگ زده الان میرسه.تو برو منم رسید میرم درو پشت سرم میبندم.رفتم تو اتاقش و حوله تنیش رو دادم دستش‌ و اونو راهی حمومش کردم.شیر دوش رو که باز کرد رفتم سمت در خونه کفش هامو برداشتم در رو محکم باز و بسته کردم که صداش بپیچه و بعد اروم دویدم سمت انباری. زیر راه پله یه انباری بود که نسیم خیلی ازش میترسید و هیچوقت درشو باز نمیکرد،خصوصا اکر تنها بود.هرچند انبار مرتبی بود ولی میگفت حس میکنم درو باز کنم‌کلی موش و مارمولک و سوسک و جوونور میریزن سرم.میتونستم شب توی این انبار بمونم.فقط خیلی بوی نم میداد که اونم عادت میکردم.خوبیش این بود انباره هم درست روبه روی اتاق نسیم بود و میتونستم روی اتاقش دید خوبی داشته باشم.به خودم و هوشم دست مریزاد گفتم‌ وگوشیمو دراوردم سایلنت بود ممکن بود ماهان زنگ بزنه متوجه نشم نگران بشه،اینجا هم که اینترنت خوب انتن نمیداد که با واتساپ بهم پیام بدیم سرگرم بشیم.به ماهان پیام دادم گفتم حالم خوب نیست امشب زودتر میخوابم.و شروع کردم با موبایلم کتاب خوندن.عاشق مطالعه بودم و توی گوشیم کلی کتاب df داشتم که توی وقتهای اضافه بخونمشون. الان که استرس داشتم بهترین راه برای آروم شدنم همین بود.صدای رفت و امد نسیم توی خونه میومد و من همش میترسیدم یهو درو باز نکنه منو ببینه.اگه منو میدید چی باید بهش میگفتم.دوسه ساعتی گذشته بود.خیلی گرسنم بود،داشتم به خودم فحش میدادم،یه تیکه شکلات گذاشتم دهنم که صدای موبایل نسیم اومد گوشیش رو جواب داد با هیجان گفت سلام خوبی،اره اوناکه دیشب رفتن.بدو بیا حوصلم پوکید خب. باشه عزیزم منتظرتم.الویه هم برا شام مادرم اماده گذاشته. یهو با صدای اروم و معذبی گفت نه مینا نیستش.دوسه ساعت پیش رفت.انقدر میترسیدم.میگفتم اگه نره چیکار‌کنم. یه لحظه سکوت کرد و گفت بیخیال میشه راجبش صحبت نکنیم.احساس گناه میکنم.ولی خب نمیشه بهش بگم.بیخیال پاشو بیا زودتر…تمام تنم از سرما داشت میلرزید،این کی بود که منو میشناخت.چرا عذاب وجدان.نسیم که از همه قرارها و رابطه های من و ماهان خبر داشت.اگه دوست پسر داشت که بهم میگفت. حالت تهوع شدیدی داشتم.تمام وجودم شده بود گوش که صدای طرف رو بشنوم.اگه صدای ماهان رو میشنیدم باید چیکار‌میکردم.من بدون ماهان میمیرم‌تازه فهمیدم چقدر ماهان رو دوست دارم.توهمین فکرابودم که صدای زنگ در اومد نفسم بند اومد،قلبم به شدت میتپید یهو صدای سلام اشنایی اومد.باورم نمیشد.یعنی چی.شاید دارم اشتباه میکنم.صدای خوش و بششون و حرف زدنشون که شنیدم فهمیدم اشتباه نمیکنم.باورم نمیشد.گیج شده بودم.از زیر در انباری دیدم که چراغارو تقریبا خاموش کرده بودن.اروم درو باز کردم و از لای در نگاه کردم.چراغ خواب اتاق نسیم روشن بود و هرچند نیمه تاریک بود ولی تقریبا میشد اتاق رو دید. داشت نسیم رو لخت میکرد.نسیم شورت و سوتین عروسکی صورتی پوشیده بود و موهای نسکافه ایش رو دوگوشی بسته بود.اروم گردنشو میخورد.فاصله یکم زیاد بود و دید خوبی نداشتم ولی میشد فهمید دارن چیکار‌میکنن.سوتین نسیم رو در اورد و شروع کرد به خوردن سینه هاش و انگشتشو میکشید لای کوسش صدای نسیم هم بلند شده بود،اونم داشت سینه ها و لب و گردنشو میخورد. با چشمهای از حدقه دراومده نگاهشون میکردم که صفحه گوشیم روشن شد برش داشتم یه پیام از ماهان بود،نوشته بود میدونم خوابی ولی دلم برات تنگ شده بود.همیشه سالم باش و همیشه بخند عشقم.دلم ماهانو میخواست.فکر نکنم میتونستم براش تعریف کنم چی دیدم‌.دوست نداشتم راز نسیم رو به کسی بگم حتی به خودش.یه تیکه دیگه شکلات گذاشتم دهنم و به صدای عشق بازیه نسیم و شیوا گوش دادم.نوشته کبوتر سیاه

Date: سپتامبر 13, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *