خیره

0 views
0%

صدای برخورد بدنم با بدنش برام شهوت انگیز بود. دستام رو روی باسنش گذاشته بودم و بهش فشار میاوردم. آروم آروم دستام رو سر دادم سمت شکمش. برای یه لحظه، فقط یه لحظه، ناخودآگاه چشام رو بستم. گوشام چیزی رو نمیشنیدن، از جمله ناله های بی امان مهشید رو، که تقریبا مطمئن بودم ساختگین. یه آه از ته دل کشیدم و ولو شدم روی تخت. مهشید رو کشیدم تو بغلم و سفت گرفتمش. نفسم می خورد پشت گوشش. لذت غریبی داشت در آغوش گرفتن یه خانم غریبه. شروع کردم به فکر کردن در مورد مهشید. 650 هزار تومن برای یه شب. خب با توجه به کیفیت کار مناسب بود. منو مهشید مثل دوتا عاشق کنار هم خوابیده بودیم. یعنی میشد ما عاشق هم باشیم؟ نمیدونم. بستگی داشت، به اینکه اونم مثل بقیه وقتی شبمون صبح شد، بلند شه لباساش رو بپوشه و جوری رفتار کنه که انگار من وجود خارجی ندارم یا نه. جالبه حتی عشق رو هم چن ساعتی میشه با پول خرید. حالا اگه خودش رو نه اداشو.به دیروز فکر کردم. به اون دختره که دیدمش. تو خیابون بود. اونقدر خوشگل بود که میخواستم وسط خیابون کارشو بسازم. از شانس گندم، اونشب به یه مهمونی دعوت بودم که باید میرفتم. مهمونی رئیس عوضیم به خاطر برگشتن پسر جاکشش از آلمان. خب به من چه که برگشته؟ اون رفته آلمان عشق کرده تقاصش رو من باید پس بدم؟ تو همین فکر و خیالا بودم که خوابم برد.صبح که بلند شدم دیدم مهشید داره لباساشو میپوشه. بهش گفتم بمون صبحونه بخور، بعد برو.گفت نه ممنون. باید برم.لباساشو که پوشید باقی پولش رو دادم و اونم رفت. پولشو که گرفت دیگه حتی خداحافظیم نکرد. درو که باز کرد بهش گفتم اگه جای خاصی میخوای بری برسونمت.گفت … ، نه اصلا چیزی نگفت. ساکت از لای در خزید بیرون و نرم از پله ها رفت پایین. پولشو که گرفت دیگه حتی جوابم رو هم نمی داد. از پنجره نگاهش کردم؛ دربست گرفت و رفت. ما هیچ وقت نمی تونستیم عاشق هم باشیم.امروز ظهر باید میرفتم دنبال روشنک. همسرم معاون یه مدرسه ابتدایی بود. همراه بچه ها رفته بود اردوی مشهد. ساعت 3 بود و باید راه میفتادم. هر چی استارت زدم، ماشین روشن نشد. ناچار بهش زنگ زدم. میدونستم که الآن دیگه گوشیش آنتن میده. گوشی رو برداشت سلام سلام به خانوم گلم. بفرمایید… نکنه دوباره کنار بچه هایی خجالت میکشی زبون بریزی؟ بله. امرتون؟ عزیزم ماشین خرابه. اگه می تونی خودت تاکسی بگیر بیا. من باید ماشینو درست کنم. حتما. خداحافظ گلم. خداحافظ میدونست که اگه ماشین خراب باشه فردا لنگ میمونه و مجبوره یه خرده بسلفه تا برسه مدرسه. یه خرده ای پولکی بود روشنک. ولی چه میشه کرد؟ خانمم بود.یاد دوران هنرستانم افتادم. یاد پیکان بیچاره ای که دل و رودش رو هزار بار سر کلاسا در آورده بودن. آستینمو زدم بالا و حین کار داشتم فکر می کردم به زندگیم. چه طور شدم معاون یه شرکت به این خفنی؟ ذهن داشت تو دنیای خودش سیر میکرد که صدای زنگ گوشیم منو به خودم آورد. دستام کثیف بود و به زور جوری که گوشیم روغنی نشه گذاشتم رو بلند گو. شماره ناشناس بود. گفتم بفرمایید… آقای محتشمیان هستید درسته؟ بله خودم هستم. شما؟ از بیمارستان … زنگ میزنم. همسرتون دچار تصادف شدن.بعد یه مکالمه خیلی کوتاه قطع کردم.سریع زنگ زدم به یه تاکسی. تا موقعی که بیاد لباسام رو عوض کردم و دست و روم رو شستم.به بیمارستان که رسیدم، فوری از اتاقش پرسیدم. رفتم به اتاقش. رو تخت خوابیده بود. پیشونیم رو چسبیدم به پیشونیش. دستم رو بردم رو شقیقش، بین موهاش. بیدار شد. سرمو آوردم بالا. گیج نگاهم میکرد. یه لبخند زدم و رفتم از اتاق بیرون. از پرستار حالش رو پرسیدم. گفت خوشبختانه خونریزی داخلی و شکستگی نداره. چن تا خراش و یه زخم ناجور روی بازوی چپش داره. باید یکی دو شب میموند تا مطمئن بشن زخم چرک نمیکنه. بعد از اون میتونست بیاد خونه و منم میتونستم پانسمانش رو عوض کنم.از بیمارستان زدم بیرون. تصمیم گرفتم تا خونه رو پیاده برم. ذهنم خالی خالی بود. رسیدم به یه پارک. شب شده بود. رفتم و روی یه نیمکت نشستم. شروع کردم به فکر کردن درمورد روشنک. درباره دو ماهی که به خاطر مننژیت بستری بودم و پاشو از بیمارستان بیرون نزاشت. درباره همه چیز. بعضی وقتا چن تا قطره اشک و بعضی وقتا هم یه لبخند کوچیک میشدن زینتگر صورتم. یکی دوساعتی تو خودم بودم. که یهو یه دختر کنارم نشست. نگاش کردم. همون دختر دو شب پیش بودم که تو خیابون دیده بودمش. همونی که اونقدر دلم میخواست باهاش باشم، حتی واسه یه ساعت.گفت اسم من روشنکه. اسم تو چیه؟و من همونطوره خیره نگاهش کردم.نوشته کیر ابن آدم

Date: اکتبر 16, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *