خیلی سکسی نبودیم (۲)

394
Share
Copy the link

…قسمت قبلسلامقسمت دوم داستان (خیلی سکسی نبودیم 1 )سوار ماشین شد و بعد از حرکت موزیک پلی کردم تا این سکوت مسخره و صدای موتور ماشین که انگار هیچکس توی ماشین نیست رو از یاد ببرم ، چون میدونستم که بعد از پخش یه موزیک دنسینگ سیما حتما واکنش نشون میده ، طوری سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود و به اسمون خیره بود انگار که شکست عمیقی خورده ، برام عجیب بود که به آهنگایی که بدش میومد و حتی با صدای بلند واکنش نشون نداد ، تصمیممو عوض کردم و سراغ موزیکهایی که اون دوستداره رفتم ، چندتا مازیارفلاحی اروم گذاشتم که منفورترین اهنگ ازنظرمن و زیبا ترین از نظر اون (قلب یخی) هم داخلش بود و امیدوار بودم حالش خوب بشه ، سیما همیشه از ترافیک بیزار بودو اگربه ترافیک سنگین میخوردم سرمن نق میزد که تقصیر توعه که این تایم اومدیم یا مسیر رو بد انتخاب کردی و من هم میدونستم که الان ورودی جاده چالوس ترافیکه بخاطر همین از جاده ی آتیشگاه رفتم و کیلومتر 70 جاده کرج چالوس رستوران پدر دوستم یه رستوران که اغلب دورش رو مه میگرفت رو انتخاب کردم ، این رستوران بنظر من بهترین کباب هارو میده و من هم عاشق کوبیده هستم ، و رانندگی توی جاده ی چالوس رو هم دوست داشتم ، از جاده ی اتیشگاه وارد جاده چالوس شدیم که حس کردم داره موزیک رو زیر لبش زمزمه میکنه و منم خوشحال شدم و ازکار دوستداشتنیم یعنی سبقت پرهیز کردم تا بیشتر تو راه باشیم و اون از موزیکهایی که دوست داره لذت ببره ، من طبق عادتم اونو دوست داشتم و همه ی حواسم به این بود که خوشحالش کنم و وقتی صدای اواز خوندنش بطور واضح به گوشم رسید ناخداگاه دستشو گرفتم و با لبخند نگاهش کردم اما مثل اینکه واقعا درست شدنی نبود و نمیتونست این لحظه مثل لحظه های قبلی با استقبال اون روبه رو بشه ، دستش رو از زیر دستم عقب کشید و گفت که -مگه نمیدونی از دستای خیس بدم میاد(من همیشه دستام نموره و توش عرق داره و اون موقع یه نم ریزی هم داشت). حالا ازینکه همه ی خاطره های خوشمون رو توی این جاده بیاد اورده بودمو میخواستم ازین همه حس سرد که بینمون شکل گرفته بود فاصله بگیرم و پایان تلاشمو بکنم تا اونو بیاد شبی بیارم که ماشین داییمو گل زده بودم و اون لباس عروس تنش بود و با پایان سرعت همه ی فامیلهامونو جا گذاشته بودمو مثل دوتا دیوونه توی جاده ویراژ دادیم تا بهترین نقطه ی این جاده رفتیم و تا صبح تو ماشین تو بغل هم بودیم و همه ی روزها و شبهای خوبی که تواین جاده با هم داشتیم رو بیادش بیارم ، اما با این جملش انگار که هزارتا فحش ناموسی بهم داده و دشمن درجه یک منه ، بی اختیار دیوانه وار رانندگی کردم فقط میخواستم سریع برم ( من وقتی موقع رانندگی عصبانی میشم اینکه به ماشین گاز زیادی میدم و اون زوزه میکشه ارومم میکنه ) و بعد از چند دقیقه که ارومتر شدم یه نگاه بهش انداختم مثل چوب خشک شده بودو فقط به جلو نگاه میکرد ، من هم حالا با آگاهی و برای انتقام و ترسوندنش این کار رو ادامه دادم ، ازتصمیمی که چند ساعت قبل گرفته بودم صرف نظر کردم ، حالا یه تصمیم احمقانه که مصمم بودم تا انجامش بدم ، بعد ازاون همه احساسی که از سراسر وجودم براش خرج کرده بودم و بعد از اون همه اشکی که برای اشکاش ریخته بودم و بعد از اون همه حسی که براش زحمت کشیده بودم ، دلم رو پر کرده بودم از سیما و یک لحظه غمش برام یک عمر اشک بود ، من همه ی وجودم رو به وجودش گره زده بودم و اون تنها فردی بود که میتونستم با نگاه به اون از درونم بخندم ، اون همه ی همه ی همه ی من بود ، من بدون اون هیچ چیزی برای ادامه نداشتم و حالا این من میخواست از سیما انتقام بگیره ، انتقام اینهمه وابستگی که ایجاد کرده بودو حالا با سردی و بی محلی داره من رو میکشه و من به کشته شدنم راضی بودم اگر من هم اونو میکشتم ، دلم نمیخواست که پایان حرفهای ناگفته ام ، ناگفته باقی بمونه و پشت در اخرت انتظار بکشم تا اینهارو بهش بگم ، میخواستم که بعد از تکه تکه کردن احساسم مقابل چشماش بهش بفهمونم که چاقوی اونه که بریده نه دستای من ، از طرفی میخواستم جفتمون باهم در یک لحظه ، از زمین جدا بشیم ، بخاطر همین به سرعت زیادی نیاز داشتم ، فکرش رو کرده بودم ، موقع برگشتن از رستوران به سمت کرج تو سرپایینی کندوان از یه دره که ماشین از سدهای کنار جاده گذر میکرد فرمان رو با دستهام صاف نگهدارم تا دره برای همیشه مارو از هم جدا کنه .به رستوران دونا همون رستورانی که پارسال سالگرد ازدواجمون رو اونجا گذروندیم رسیدم ، سمت راست جاده توقف کردم تا مسیر رو به رو خلوت بشه و جلوی رستوران توقف کنم ، توهمین لحظه بخاطرم اومد که یکبار تو دوران نامزدی ، صحنه ای تو فیلم بود که مرده بی هوا و سریع از دختره لب میگیره طوری که دختره میترسه ، بعد ازین صحنه سیما بهم گفت که اینکارو خیلی دوستداره ، من واقعا به اون تصمیم انتقامی که گرفته بودم علاقه ای نداشتم ، فقط حس انتقامی بهم دست داده بود که میخواستم ارضاش کنم ، ازونجا که من خیلی احساسیم ، احساسم فرصت فکر کردن رو از من گرفت و من هم مثل همون مرده صورتشو با دستمام محکم گرفتم و لبهام رو به لبهاش فشار دادم و لب پایینیشو بین لبهام گرفتم و…نوشته‌ هیچنامیادامه…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *