داستان خاله ام و مرد غریبه

2144
Share
Copy the link

روز یکشنه بود و مادرم گفت برو از خاله میترا پارچه هایی را که سفارش دادم بگیر بیار خاله میترا خانم خوشگل وخوش هیکل در حد مانکن های توپ بودمنم از خدام بود چون خیلی جذاب بود.کلید خونشو هم داشتم بهم گفته بود هروقت خونه نبودم با کلید در رو بازکن ولی من توجه نمیکردم همیشه سر زده میرفتم این بار هم رفتم ولی اینسری که در رو باز کردم دیدم خالهمیترا تنها نیست با یه مرد نشته اونم با لباس های راحت یه لحظه میخواستم بگم این مرد کیه و جرات نکردمخلاصه من زل زده بودم به اون مرده که خاله میترا بهم گفت یه خواهشی دارم گفتم چه خواهشی؟گفت برو از فلان کس فلان چیز رو بگیربیار واسه من ولی من در این شرایط نمیخواستم برم بیرون دوست داشتمببینم چیکار میکنن با اون مرد غریبه خلاصه همین جوری داشت خواهش میکرد منم مجبور شدم قبول کنم.رفتم بیرون خلاصه حس کنجکاوی مرا کشته بود و از طرفی علائم جنسی هم یکم نمی گذاشت فکرم آسودهباشد تا سر کوچه که رسیدم گفتم من که پول ندارم و این بهترین بهانه بود واسه برگشتنبرگشتم و در رو باز کردم و دیدم که خدایا…………………………….خاله میترا و اون مرد غریبه همین جوری دارن میخورن چه بخور بخوریحداقل از من خجالت بکشید ولی متوجه من نشده بودند منم آب دهنم داشت میریخت دوست داشتم منمبخورمشخدایا چی میشه منم بخورم ولی مطمئن بودم نمیشه خلاصه مجبور بودم نگاه کنم که اینها بخورن که یه دفعهاون مردد غریبه متوجه من شد وگفت پسر تو برگشتی؟میترا خودشو جمع و جور کرد و گفت یوسف چرا برگشتی؟گفتم خاله میترا پول ندارم اون مرد غریبه گفت میترا این پسر دیده بزار بیاد اونم یکم حال کنه و بخوره وای چهفرصتی اصلا باورم نمی شدرفتم نزدیک تر دیدم غذاشون پیتزاستخیلی دوست داشتم پیتزا بخورممیترا برگشت گفت بخشید یوسف جان دوتا بیشتر نخریده بودم و اینم شوهرمه از عسلویه برگشتهاون موقع 10 سالم بود و میترا خاله واقعی من نبود من همیشه از اون پارچه میگرفتم و میدادم به مادرم و مادرممیدوخت و تحویل میداد به خاله میترا.نوشته َAnonim

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *