دایی باعث شد از بچگی به گی علاقه پیدا کنم (۱)

0 views
0%

سلاماین داستان واقعی هستشاز بچگی به خونه ما رفت وامد داشتن دایی اینا چون خیلی صمیمی بود با بابا.عمو وعمه(خانومش)بچه دار نمیشدن و منو خیلی دوست داشتن وتقریبا میشه گفت بیشتر اوقات باهاشون بودم.هشت سالم بود که دیگه تو خونه اونا هم یه اتاق واسم مجزا گزاشتن وبا همه امکانات .منم خیلی وابسته بودم بهشون اما از همون موقع رفتار دایی عوض شده بود ووقتی تو بقلش بوودم شق میکرد من که اون وقتا متوجه نمیشدم .طوری شده بود که موقع خوابم که میشد خونشون بودم من باید پیششون میخابیدم معمولا یا وسط میخابیدم یاسمت دایی خیلی کم پیش خاله میخابیدم ،عمو هم که همیشه میچسبوند پشتم توی سن ده سالگی تقریبا میشد بگی یه چیزایی فهمیده بودم .چون بیشتتر وقتایی که پیششون میخابیدم تقریبا سکسشونو میدیدم وخوشم اومده بود.ده سالم بود که خاله پرستاری تو بیمارستان قبول شد ودیگه بیشتر روزا تا بعداز ظههر خونه نبود وعمو هم که شغلش ازاد بود .صبحا معمولا خودش منو میبرد مدرسه ومیومد دنبالم بعدازظهرم همینطور.از همون موقع که خاله هم نبود دیگه کلا عوض شده بود تو خونه همش بغلم میکرد ومیبوسید .منم که دیگه یه جورایی عادت کرده بودم به این کارا وخوشم میومد ،اینم بگم از همون بچگی کونم تپل بود وصورت تپلی داشتم وفیسم کلا بد نبود.تا این که یه روز که از مدرسه اومدیم خونه ورفتم سر یخچال چیزی بردارم دایی اومد از پشت سبید بهم (یازده سالم بود اونموقع)ومحکم بقلم کرد که بزرگی وکلفتی کیرشو رو شلوار حس کردم وترسیدم اول که از پششت تو گوشم گفت نترس عزیزم تو دیگه باید عادت کرده باشی واز این حرفا واقعا ترسیده بودم اما خوشم اومده بود.من از اون روز سعی میکردم کمتر برم خونه دایی اینا یا وقتی خاله اونجاس برم بمونم دایی فهمیده بود که بخاطر اونروزه تا اینکه یه روزعمه زنگ زد خونه به مادرم گفت که چرا میلاد نمیاد اینجا مگه با ما قهر کرده ،من که دیونه شدم از دوریش بچم کجاست وازاین حرفا.مونده بودم برم یا نه بالاخره تصمیممو گرفتمو بعدازظهر پدر منو برد اونجا وعمه همش قربون صدقم میرفت خاله هم که همیشه جلو من راحت بود دایی نبودش یکی دد ساعت بعد اومد تا اونموقع خاله همشبقلم میکرد وسرمو میزاشت روسینه های تپلش ولبامو میبوسید،منم دیونه شده بودمبا یه دامن کوتاه تاپ بودمنم تو بقلش بودم کیرم شق کرده بود البته اونموقع دودل بود که گفت شیطون دولت چرا اینجوری شده وازاین حرفا.از رو شلوار بوسیدش وهمش میگفت کاش دختر بودی تو .عمو اومد واونم همش قربون صدقم میرفت وشب موقع خواب من وسط خوابیدم اول که خوابنگم برده بود ،میخاستن سکس کنن منو جابه جا کرده بودن داشتن سکس میکردن که از سروصداشون بیدار شدم وفهمیدم یواشکی نگا میکردم که دایی متوجه شد فک کنم به خاله گفته بودد یا اونم متوجه شده بود.کارشون که تموم شد منو باز گزاشتن وسط منم خودمو زده بودم بخاب خاله لختلخت خوابید تا صبح من تا صبح همش تو بغلش بودم سینه هاش همش تو صورتم بود خوشم ا مده بود .عمو هم که چسبیده بود به من اما اون شورت پوشیده بود ورکابیشو خاله چون صبح زود میرفت ومیدونست خوابم البته فک میکرد دیگه سوتینشو نبسته بود ومنم تا صبح یه کیر پشتم بود ودوتا ممه ناز تو صورتم خیلی حال داد اونشب.فردا صبحش که بیدار شدم خاله رفته بود سر کار وعمو صبحونه اورد بخورم دیدم داره ممیخنده همش واومد بوسید منو گفت پدر سوخته دیشب چی دیدی که من رنگ وروم پرید و گفتم هیچی .عموشیطون شدی دیگهمنچرا دایی مگه چیشدهعمومن دیشب دیدمت بیداری عزیزم اما بروم نیاوردم گزاشتم امروز بهت بگم .میلاد جان به اون کار میگن سکس من وعمه داشتیم سکس میکردیم دیشب .منعممو بخدا منظوری نداشتم از خواب پریدم وقتی شمارو دیدم از اون کارا میکنین اول ترسیدم گفتم شاید داری عممه رو خفه میکنی اما بعدش متوجه شدم که از همون کارا که تو اشپزخونه با من کردی داری باعمه میکنی.عموخب عزیزم من خاله رو دوست دارم باهاش از اون کارا میکنم وتورو هم خیلی دوس داشتم که اونروز باهات اون کارو کردم.منشما که دیشب لباساتونو در اورده بودین از اون کارا میکردین.عمو خب اون کاری که من باهات کردم واقعیش نبود عزیزم.دیگه صبحونم نفهمیدم چطوری خوردم داشت باهام حرف میزد.اومد کنارم دستشو انداخت دور گردنم وبه پهلو خوابید پشتم.کیرش شق شده بود.عمومیلاد عزیزم دیشب از اون کار خوشت اومده بود که خوابت نمیبرد..منعمو یه چیزی بگم ناراحت نمیشیعمونه عزیزه دلم چرا ناراحت بشم تو باید همه این چیزا رو یاد بگیری.منعمو دودلت چقد بزرگ بود کجای خاله رفته بود اونجوری اروم ناله میکرد.عموپدر سوخته پس خیلی دیدی.ومیخندید،گفت دایی دودوله تو هم بزرگ میشه عزیزم خاله داشت خوشش میمومد که ناله میکردو خانم وقتی باهاش از این کارا میکنی خوشش میاد .منیه چیزی بگم دایی دایی بگو عزیزممنالان که دوازده سالم شده تازه یه چیزایی فهمیدم .فهمیدم که منو خیلی دوس داری مثه خاله واز بچگی همیشه دودولتو بهم چسبوندی.اما تو که گفته بودی مثه پسرتم.منم اونروز که اون کارو کردی ترسیدم اصلا بدم اومد ازت ودیگه نیومدم تا دیروز که خاله به مادر گفت پسر من کجاس دلم واسشیه ذره شده بود پدر منو اوریگد تا قبلی که بیای همش تو بقللش بودم سیر عممو بوسیدم .ولی دوس نداشتم وقتی ععمه نیست باهات تنها یاشم دیگه چون من پسرت نیستم.اماا دایی تو از بچگی من با من اینکارو میکردی و منم یه جورایی دیگه خوشم میومد ومیدونستم که داری چکار میکنی قبلا هم که با خاله دیده بودم از این کارا میکنی، تقریبا منظورتو از بقل کردنم میفهمیدم ،اما نه زیاد ولی بعد از اون روز دیشب که دیدم گفتم میخام تا اخرشو ببینمو خوشم اومده بود .اخرش چرا خاله یهووییی ا نجوری تکون میخورد ودندوناشو به هم فشار داد بعدشم که تو جیش کردی روش؟عمویهویی زد زیر خنده و گفت پدر س خته تا اونجا هم دید زدی.بعدش گفتعزیزم خاله ارضا شده بود اونموقع ومنم بعدش ارضا شدم اون جیش نبود عزیزم اب منی بود…….گفت از این به بعد از اینن کارا دیگه خیلی خوشت میاد عزیزم وشورتمو از پام کشید پایین و شرو کرد از پشت ماساژ دادن کونم وانگشتشوو به سوراخم میررسید فشار میداد یکم میرفت تو در میاورد که کیرم شق شد بعد از پشت دستشو کشید زیر تخمامو اروم نرم میکشید که یه جوری میشه ادم اکثرا حسشو میدونین من که تو ابرا بودم فقط داشتم حال میکردم با این کاراش چشامو بسته بودم ،که منو به شکم خوابوند اول شلوارک شو دراورد همیشه شورت هفتی میپوشید دایی کیرش توش بزرگ بود خلاصه با شورت بود خوابید رروم بار اول بود اینجوری میخوابید روم واااای خیلی حال داد یه لحظه کل بدنم یه جوری شد نزدیک به ده دیقه وقتی پاهای لختمون ببهم خورده بود واون کیر کلفت تو چاک کوونم بود واقعا بهم چسبیده دیونه شده بودم که بلند شد واز پشت گردنمو زبون میکشید اروم رفت پایین وقتی به چاک کونم رسید زبونشو که پر اب دهنش بود ریخت اونوسط وبرد دم سوراخم دو سه بار فشار داد چنان اهی کشیدم که هیچ وقت اون حس یادم نمیره وقتی اه کشیدم سریع لبشو گزاشت روی لبام من ببرا اولین بار لب پایینشو میک زدم وگفت چیشد عزیزه دلم من خمار شده بودم واون میگفت خوبه که با سر اشاره کردم ا ه باز رفت پایین سوراخمو چاک کونمو زبون میزد که یه متکا بعد گذاشت زیر کمرم دوتا پامو داد بالا وبا اشار که من با دستام پاهامو بگیرم منم گرفتم باز شرو کرد از زیر چاک کونمو سوراخمو میخورد ومن داشتم دیونه میشدم. اروم اروم اومد سمت تخمام وقتی نوک زبونشو از سوراخم رد کرد رسید بین سوراخمو تخمم دیونه شدم خیلی حال میکنم من با نقطه هنوزم همینطوریم.واااای تو فضا بودم دیگه که تخمام کرد دهنشو ولیسشون میزد داشتم میمردم که بعدش کیرمو خورد تا ته وتخمام میخورد به لباش یه حس خوبی بود داشت ابم میومد از حالتای بدنم فهمید که ول کرد من نمیدونستم که .اومد با سینه هام ور رفت وزبون زد وبعدشم چسبید بهم از جلو لبامو میخورد وقربوون صدقم میرفت منم یکم پررو شده بودم کمکش لب میخوردم حشرم رفته بود ۱۰۰۰۰۰دیونم کرده بود بلند شد سر پا که دیدم شورتش یکم جایی که کله کیرش بود خیسه تو این همه سال هنوز کیرشو دستم ندادا بود فقط حسش کرده بودم.منو بر گردوند به شکم وخوابید بغلم سرشو برد بالای چاک کونم ویکم لیس زد وبعد یه اب دهن بزرگ انداخت تو چاک کونم اروم انگشتشو میکشید لاش داشت دیونم میکرد با این کاراش اروم اروم انگشتشو فشار داد چنبار من که واکنش نشون دادم بیخیال شد وخوابید روم شورتشو در نیاورد.اما چون چاک کونم با اب دهنش خیلی خیس کرده بود خیلی باحالتر شده بود کیرش تازه اینجوری حس کرده بودم بزرگه من داشتم منفجر میشدم که دستشو خیس کرد وکیرمو تخمامو مالوند که ابم بافشاز زد بیرون وخودشم تند تند میمالید که دیدم محکم چسبید بهم وکونم لاش گرمم ششد وشورتش خیس خیس شده بود وبه چاک کونم رسیده بود.خیلی خوشم اومده بود که دایی گفت خوش گزشت عزیزم منم با سرم تایید کردم وگفت حالا کجاشو دیدی چنوقت دیگه که واقعیشو ببینی خیلی حالش بیشتره .خیلی دوس دداشتم کیرشو ببینم اما روم نمیشد بهش بگم.خلاصه جریانه بلوغمو زنگ زده بود وبه خاله ویدا گفته بود بعد اونم به مادرم ومامان به پدر خبر داده بودن.منم که اصلا تو این هر وپرا نبودم که دایی کورووش خاله ویدا عصر اومدن دنبالمو وعمه وقتی رسیدم به ماشین دیدم عقب نشسته تعجب کردم فک کردم دعواشون شده که درو وا کرد وگفت بیا بغلم ببینم پدرسوخته و رفتم تو ماشین اینقد منو بوسید لیسید که تم م صورتم از رژ لبش قرمز کرده بود ومیگفت میلی من ممرد شده ماشالله ماشالله.من که روم نمیشد سرمو بالا بگیرم از خجالت وعمه ویداوعمو کوروش همش میگفتن دیگه کی اینو بگیره که خاله گفت تادخترا دلشون بخاد پسر خ شکلم نگاشون کنه اصلا که من سرمو گزاشتم تو سیننشو وبه صبح که شوهرش مثه یه خانم باهام حال کرده بود منم واقعا لذت برده بودم گفتم دختر کدومه پدر من فعلا دارم میشم هوو واسه خخودت قربونت برم خاله جون سرم رو سینش بودد وهنوز تو فکر صبح بودم که چه حالی برده بودم.دیدمم باز منو بوسید وگفت باید زود اماده بشیم بریم خونه پدر اینا….ادامه رو قسمت بعد مینویسم عزیزان کل داستان مربوط به خود من میشه تا ۲۷سالگیم که باعث نمیدونم چی بهش بگم بدبختی ،عادت،نمیدونم ……فقط میدونم وقتی حدود بیست سال یه بارم نمیتونم بهش بگم نامرد ،بهش بگم نالوتی ،نا رفیق که با پسر بهترین دوستش به اون نارو زد ونامردی کرد.بازم دوس دارم شما کل داستانو بخونین ونظر بدینادامه…نوشته میلاد

Date: نوامبر 9, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *