دختره ساک میزنه آبشو شوهرش میخوره

2556
Share
Copy the link

دختره ساک میزنه آبشو شوهرش میخوره

بستنی خودم و دوستمو حساب کردم اومدیم بیرون، بیرون اومدنی آبجیمو دیدم که داشت از خیابون رد میشد، یک لحظه جا خوردم ولی اون داشت با موبایلش حرف میزد و متوجه حضور من تو چند قدمیش نشد. خونمون تو یک کوچه نزدیک یکی از چهارراه های شلوغ و پر رفت و آمد بود. با دوستم خداحافظی کردم و قدم هامو تند کردم تا بهش برسم وقتی نزدیکش شدم شنیدم که گفت : “عشقم، رسیدم سر کوچمون فعلا بای عزیزم” . کنار آب سردکن ایستادم و اونم پیچید تو کوچمون. سر کوچه وایسادم و نگاهش می کردم که هنوز حرف میزد تا رسید به جلو آپارتمانمون. گیج و منگ بودم از دوستاش بود یا نکنه دوست پسرشه؟!

 

بعد مدت ها این قضیه جرقه ای شد تا یک حس قدیمی تو وجودم زنده بشه. خواهرم سه سال ازم بزرگتر بود و رابطه ی صمیمانه ای هم داشتیم و این صمیمیت بخاطر اینکه من سرباز بودم و اونم تو یک شهر دیگه دانشجو بود و بخاطر مسافت خوابگاه میموند و فقط تعطیلات و آخر هفته ها خونه میومد زیادتر شده بود. حدود یک سال قبل اون روز، من تو همون دانشگاهی که خواهرم بود، قبول شده بودم ولی چون به رشته ام علاقه نداشتم ترک تحصیل کردم و بعدا سربازی رفتم. وقتی باهم تو یک دانشگاه بودیم هیچ رفتار عجیبی از خواهرم ندیدم که بفهمم با پسری ارتباط داره یا نه؟ حتی وقتی درگیر درس و کنکور بودم و اون دانشگاه بود هم ظاهرا دوست پسر نداشت. خیلی کنجکاو بودم وگرنه تو جامعه ای که زندگی میکنیم دوستی دخترا و پسرا عادی شده که منم وقتی منطقی فکر میکردم حساسیتی بهش نداشتم. وقتی میترا دوم دبیرستان میخوند و من راهنمایی میرفتم متوجه شده بودم که دوست پسر داره اما بعد حدود یک سالی رابطه شون قطع شده بود و وضع روحیش چندان خوب نبود. نمی تونستم هم ازش درموردش بپرسم. مشغله و سربازی رفتنم باعث شده بود که مدت ها از فکر خواهرم بیام بیرون اما قضیه اونروز باعث شد دوباره کنجکاو بشم و دنبال راهی میگشتم که بفهمم کی به کیه. میترا یک روز موبایلشو آورد تا اسکن کردن عکسو بهش یاد بدم، فرصت خوبی بود که رمزشو بفهمم بخاطر اون معطل کردم تا صفحه گوشیش قفل بشه، بعد که گفتم باز کن! الگوش رو که سخت هم نبود حفظ کردم. جلوی من لباس باز و تنگ و تحریک کننده نمیپوشید و من هم ضایع بازی درنمیاوردم. نسبت به کارهاش و اندامش کنجکاو بودم ولی حفظ حریم آبجی داداشیمون مهمتر بود. یک روز که طبق معمول سر ظهر از یگان به خونه برگشتم متوجه شدم یکی حمومه فهمیدم آبجیمه چون مامان رو اومدنی بیرون دیده بودم. زود سر و گوشی جنبوندم و رفتم سراغ گوشیش. از قبل نقشه کشیده بودم. با گوشی خودم با شماره ی میترا وارد تلگرام شدم که به تلگرام و پیامکش رمز اومد، زود پاکشون کردم و گذاشتم سر جاش. برگشتم و با سر و صدای مامان مامان رفتم طرف حموم که گفت کوفت! مامان رفته بیرون. گفتم گشنمه نمی دونی کوفت چی داریم و خندید گفت تو یخچاله گرم کن. خیلی خوشحال بودم میتونم پیام هاشو بخونم از طرفی استرس داشتم که لو نره، برای همین رفتم سراغ تنظیمات و … نباید پیام های جدیدشو سین میکردم. پنج شنبه بود و فردا جمعه و با هم خونه بودیم میتونستم بفهمم متوجه شده یا نه که از شانسم چیزی نفهمید، طبق معمول صبح شنبه باید میرفت دانشگاهش و تا چهارشنبه نبود. کم کم شروع کردم به بررسی تلگرامش. به جز چند پیام ناشناس و مزاحم پسری تو پی وی هاش نبود. بعد رفتم سراغ پیام هاش با دخترا. یکی که از پیام ها معلوم بود خیلی صمیمیند رو خوندم که بجایی رسیدم خشکم زد! اسم دختره سهیلا بود میون پیام ها نوشته بود: “دلم برا کون نازت تنگ شده”
میترا جواب داده بود: “نمیری فردا میام اگه مزاحمای همیشگی بذارند” بعدا متوجه شدم که منظور از مزاحم دو تا هم اتاقی دیگشونه! گیج شده بودم گفتم شاید شوخیه، رفتم عقبتر با پیام های سکسی مطمین شدم که چیزی بیشتر از شوخیه. چند روزی همه چی به ذهنم میزد در موردش، گاهی فکر میکردم طبیعیه گاهی سرزنشش میکردم گاهی حق میدادم گاهی..
هر وقت خونه میومدم میرفتم با احتیاط سراغ تلگرامش. معلوم بود که چون با سهیلا هم اتاقی بودن تا آخر هفته پیامی نباشه ولی باز میرفتم نگاه میکردم تا پیام پسری رو دیدم که اسمش رو “عشقم” سیو کرده بود. تا قبل اون فکر می کردم میترا لزه و اونیم که باهاش تلفنی حرف میزد حتما سهیلا بوده ولی دیگه فهمیدم دوست پسر هم داره. بیشتر پیام هاشونو پاک کرده بود و جز حرف های معمولی و عاشقانه چیزی ندیدم. سهیلا و میترا تو یک گروه هم بودن، بر خلاف آبجیم، سهیلا فعال بود. از پیام های شخصی نمی تونستم به چیزی برسم. برای همون یک اکانت با شماره ای که میترا ازش خبر نداشت ساختم تا بعد عضویت تو گروه برم سراغشون. آخر هفته شد و باز طبق معمول میترا برگشت خونه، سعی میکردم رفتارم طبیعی باشه تا متوجه چیزی نشه. افکار مشوشی داشتم و هرچیزی از ذهنم می گذشت، گاهی زیر اون پسره تصور میکردم گاهی با سهیلا گاهی.. ولی سرآخر میگفتم که اختیار خودشو داره، حق داره که نیازهای عاطفیش و جنسیشو برطرف کنه، فکر میکردم که من چون برادرشم برام میوه ممنوعه ست. شب بعد اینکه خوابید رفتم سراغ پیامها حتی میون حرفاش بهم فحش داده بود که چون خونم نمی تونه حرف بزنه و ویس بفرسته. معمولا خونه با هم تنها بودیم چون پدرم مهندس یک معدن بود و کارش شیفتی بود و مامانم مدیر آموزشگاه چون هردو سرکار میرفتن کمتر به جز شب ها جمع بودیم. تو میون پیام ها میترا از سهیلا پرسیده بود: “با علی چیکار کنم؟ گیر داده … ” سهیلا جواب داده بود: “خره چیزی که ازت کم نمیشه تازه حال هم میکنی” عصبی بودم که پسره قصدش سکس با آبجیمه و محبتش الکیه ! ادامه دادم خوندنو! میترا مخالف بود ولی سهیلا ول کن نبود. کیرم از خوندن پیام ها شق شده بود اما حس خوبی نداشتم چون با این کارها با اینکه احتمالشو میدادم کنار نمیومدم. میدونستم دیگه بر خلاف رفتار و ظاهر تو خونه، خواهرم شهوتیه که با کسی مثل سهیلا دوست شده. میترا پیام داده بود که علی رو دوست داره اگه رابطه سکسی بشه ولش میکنه. میگفت اگه علی بخاطر ندادنم ول کنه بهتر ازینه که بکنه بره.گفت : “نمیخوام دوباره خورد بشم”
هرچی بود سهیلا متوجه حرفش شده بود و اعتراض نکرد ولی این حرف مثل خوره افتاد تو جونم! یعنی چی؟! دوباره خورد بشم؟ یعنی قبلا چی شده؟

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *