دختر درس خون کلاس (۱)

0 views
0%

سلام خدمت دوستان. اسم من مهدیه. خاطره ای که می خوام برایتون تعریف کنم بر می گرده به چند ماه پیش در واقع ترم پیش. من دانشجوی ریاضی ترم دو ام. توی دانشکدمون یه دختری به نام مرضیه داریم. ترم اول باهاش توی هیچ کلاسی همکلاسی نبودم. اما ترم دوم باهاش توی ریاضی دو و فیزیک دو هم کلاسی بودم. یه دختر خیلی خوش فرم و البته درس خون. قدش تقریبا 175 تا 177 است و وزنش هم 70 کیلو تقریبا. با این که ترم اول باهاش هیچ کلاسی نداشتم ولی تعریف هیکلشو زیاد می شنیدم. چند باری هم که توی دانشگاه می دیدمش ، مهر تاییدی بود بر حرف هایی که از بقیه می شنیدم. اوج توجه من و البته خیلی های دیگه رو موقعی به خود جمع کرد که یه روز سر کلاس ریاضی دو ، استاد یه سوال امتیازی گفت و گفت که هر کی این سوالو حل کنه یه نمره مستقیم به نمره ی برگه اش اضافه می شه. خلاصه همه غرق حل مساله شدیم و بعد از 5 دقیقه دستشو برد بالا و گفت که حل کرده و چون تنها نفری بود که سوالو حل کرده بود ، استاد گفت نمی خواد رو برگه تحویل بدی ، بیا پای تابلو حلش کن تا بقیه هم یاد بگیرن. ما را بگی ، توی ک. ونمان عروسی به پا شد. رفت پای تخته. وایییی چه هیکلی. یه مانتو سبز کوتاه با یه شلوار لی تنگ تنگ پوشیده بود. با این که قدش بلند بود بازم یه کفش نیم پاشنه در حدود 5 سانت هم پوشیده بود. از استادمون هم بلند تر بود(البته با کفشش). کلاس در سکوت مطلق فرو رفت و همه توجه ها به سمت اون جلب شده حتی خود استاد با این که سنی ازش گذشته بود. واییییی واقعا هر چی بگم کمه. (بعد ها به گفته دوستام ، دو تا از دوستام که ردیف های آخر می نشستن خودشون رو در این حین خالی کردن. حیف که من ردیفای جلو بودم وگرنه منم …). ده دقیقه طول کشید خیلی با وقار و آرامش داشت مساله را بدون این که حرف بزنه حل می کرد. کلاس همچنان در غرق سکوت. تابلو تقریبا پر شده بود ولی مساله هنوز کامل حل نشده بود. مجبور شد از پایین تابلو استفاده کنه. موقعی که یکمی خم شد تا اون پایین بنویسه یه همهمه ای ریزی بلند شد. استاد متوجه شد و با عصبانیت گفت ساکت. خود مرضیه هم ترسید و رنگش یه دفه پرید و دستش می لرزید. در عین حال که سکسی بود یه حالت مظلومانه ای هم داشت. در نهایت موقعی که کارش پایان شد استاد تشویقش کرد و اونم با سری افتاده رفت نشست.با این که دختر مرتبی بود یه هفته نیومد دانشگاه. (بعد ها فهمیدیم که عموش توی شهرستان مرده). کلا سه نفر هستیم که سر کلاسا جزوه می نویسیم. من و مرضیه و رضا. رضا که ماشالله خودشم به سختی می تونه جزوشو بخونه. موقعی که مرضیه برگشت دانشگاه جزوه می خواست. یه بار که رفتم توی تلگرام و دیدم بعلهه، خانم با ادب فراوان آمده ان و جزوه می خوان. منو بگی انگار دنیااا رو بهم داده بودن. منم با کلی ادب و احترام از جزوم عکس گرفتم البته با بدجنسی که دو صفحه ی وسط رو از عمد عکس نگرفتم و فرستادم براش. اونم تشکر کرد. دو روز بعد دوباره اومد پی وی و بازهم مودبانه پرسید ببخشید جزوه ی شما کامل بود؟ چون که انگار وسطش ناپیوستگی بود. منم گفتم آخ ببخشید. اون قسمتش ساده بود ننوشتم (این همون چیزی بود که می خواستم). معذرت خواهی کردم و گفتم همین جوری توضیح می دم .یکمی پیچوندمش و در نهایت گفت راستش نمی فهمم شما چی می گی. منم گفتم آخه این طوری سخته اگه اجازه بدین حضوری تو دانشگاه توضیح بدم. اولش خیلی مقاومت می کرد و می گفت نمی خواد توی زحمت بیفتم ولی آخرش قبول کرد. منم فردای اون روز خیلی به خودم رسیدم و رفتم براش توضیح دادم و اونم خیلی تشکر کرد. از اونجا به بعد به هم نزدیک شدیم و هر وقت توی درسا به مشکل بر می خوردیم از هم کمک می گرفتیم به خصوص توی پایان ترم ها. ولی در کل همیشه توجهم بیشتر به هیکلش بوده. حیف که الآن تعطیلیم و گرنه روی مخش کار می کردم. امیدوارم که ترم بعد بتونم مخشو بزنم.این داستان ادامه دارد …نوشته مهدی

Date: مارس 28, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *