درس عبرت به هوس باز

0 views
0%

سلام اسم من سانازه . سی سالمه . مجردم . چون خیلی دختر زبر زرنگی هستم دوستام بهم ساناز ورپریده میگن . این خاطره مربوط میشه به یکی از سفرهام به شمال .از خودم بگم ، من و خواهرم چون برادر نداریم و سایه اش بالا سرمون نیس که کسی مزاحم مون نشه از 15 سالگی کانگ فو کار میکردیم و به جرات میتونم بگم ده نفر از شما جقی یا جلقی ها رو حریفم .بعد از تابستان چمدونا رو بستم که برم شمال آخرین ترم دانشگاه رو پاس کنم و برگردم . رفتم ترمینال بلیط گرفتم و سوار اتوبوس شدم تقریبا هوا داشت تاریک میشد که راه افتادیم . بعد از گذشت چند ساعت راننده چراغارو خاموش کرد و فقط اون لامپ قرمزا روشن موندش . پشت سره من یه الدنگه قوزمیت نشسته بود که از همون بدو ورودش نگاه هیزش رو من بود بی پدر و صندلیش هم پشت سرم .موبایلو در اوردم که یکم مشغول شم که حس کردم از پشت سر و از لای صندلی یکی داره انگولکم میکنه آخه بین صندلی ها فاصله هس . نگو این کسمشگنه پشت سریمه . یه چند بار دستشو پس زدم روندمش عقب دیدم نه حالیش نمیشه مثل اینکه خوشش اومده . حتی یه بارم گفتم بخوای ادامه بدی بد میبینی که نیشش باز شده بود فک میکرد شوخی میکنم .یکم خودشو جمع کرد ولی هر از گاهی تربیت خانوادگی شو نشون میداد .گفتم باشه به وقتش بچه کونی ازت پاره کنم تا عمر داری یادت نره . بعد از نیم ساعت رسیدیم رستوران ، گفتم ساناز الان وقتشه ، منم منتظر بودم یه جا تنها گیرش بیارم ، برای اینکه از پایان کار مطمئن باشم از ساکم نانچیکو رو هم در اوردم اگه خواست مقاومت کنه ازش استفاده کنم ، زیر مانتوم قایم کردم و پیاده شدم ، همه پیاده شدن این حیوون بی همه چیز هم رفت داخل رستوران برینه که انداختنش بیرون داخل رستوران دستشویی بود اما به شرط خوردن شام میشد ازش استفاده کرد . یعنی باید یه پرس غذا سفارش میدادی تا بتونی از خدمات دستشویی هم بهرمند بشی .یه دستشویی هم بیرون از دستشویی بود که همچین تعریفی نداشت . چون قبلا هم مسافر اون مسیر بودم آشنایی داشتم . خلاصه دیدم این مرتیکه الدنگ داره میره توالته پشت رستوران ، منم تعقیبش کردم .شب بود هوا تاریک و اون پشت هم کاملا خلوت انگار همه چی محیا بود ، آروم پشت سرش راه افتادم ، همین که نزدیک دستشویی شد از پشت چنان لگدی حواله اش کردم که با مخ رفت توو درب دستشویی برگشت ببینه کیه که یه مشت زدم توو دماغش قشنگ صدای خورد شدنه دماغش رو شنیدم ، گیج و منگ داشت دوره خودش میچرخید که مچشو گرفتم پیچوندم چسبوندمش به دیوار هنوزم گیج بود ، گفتم چیکار کنم چیکار نکنم یه فکری به ذهنم رسید ، دره توالتو باز کردم دیدم اه اه فاضلاب زده بالا ، سریع کشوندمش دم در و هلش دادم داخل با کله رفت تو گوه و شاش ، وای چی شد گفتم ساناز تا کسی نیومده بپیچ برو . رفتم جلو رستورا ن وایسادم بعد از ده دقیقه دیدم این کسخول پیداش شده داد و بیداد راه انداخته بود و مردم جمع شدن دور و برش ، داشت با فحاشی میگفت این دختره منو زده ، منم خودمو یکم مظلوم کردم گفتم چی میگی آقای محترم مواد زدی ؟ مردم نذارید بهم نزدیک بشه حتما دیوانه ای چیزیه ، از سر و وضع کثیفش معلومه . جماعت همه حرفه منو باور کردن و طرف منو گرفتن ، خلاصه راننده اومد سر و وضع گوهی اون رو دید و گفت نمیتونی سوار بشی و کیفش داد بغلش و بقیه هم سوار شدیم راه افتادیم ، اون شب چنان درسی به اون مرده ی بی حیا دادم که یادش نمیرهنوشته سانی

Date: آوریل 11, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *