در آغوش يك مرد خانم دار

4
Share
Copy the link

بعد از مدتها تو اينستاگرام پيداش كردم؛صفحه ش خصوصي بود و نميتونستم جز عكس پروفايلش چيزي ببينم،خودش بود و زنش و يه پسر كوچولو…زنش برام غريبه نبود، همون موقعي كه باهاش بودمم خانم داشت، ولي تازگيا بچه دار شده بودن حتما.داستان بابك برميگرده به سالها پيش زماني كه هجده ساله بودم،يه شكست عشقي بد خورده بودم كه تو زمان خودش بدجوري داغونم كرده بود.حس ميكردم ته خط رسيدم، محمد، عشق اول و آخرم بعد از يه رابطه ي طولاني و يه دستمالي مختصر كه از نظر من گناه كبيره بود اون زمان، ولم كرده بود.اعتماد به نفسمو به طرز عجيبي از دست داده بودم، محتاج نوازش بودم، پر از عطشِ دوست داشته شدن، اينكه يه مرد بهم بگه چقد خوشگلم… پایان چيزهايي كه محمد هيچوقت بهم نداد.الان كه اين خاطره رو مينويسم محمد هم دو ساله كه ازدواج كرده، و البته منم…منم خيلي وقته زندگي تشكيل دادم، با آرش ازدواج كردم و حالا امشب كه اون ماموريت رفته و تنهام ياد روزهاي گذشته افتادم.اون زمان، يعني دقيقا ده سال قبل،كه فيس بوك بيشتر از هر چيزي روي بورس بود، بابك براي من فقط يكي از چند صد دوست فيس بوكي ، حساب ميشد كه نهايت ارتباطمون فشار دادن يه لايك روي عكس همديگه بود.اون يكي از فاميلاي سببي خيلي دورمون بود كه فقط اسمي همو ميشناختيم.يه شب كه از سر بي حوصله گي فيس بوكو بالا پايين ميكردم عكس هاي عروسيشو ديدم.توي دلم گفتم اينم خانم گرفت، چه عروسي باشكوهي..دست در دست يه خانم دكتر خيلي باكلاس، خودشم دندانپزشك بود، بالاخره در و تخته باهم جور ميشن و پولدارا هم دنبال پولدار تر از خودشون ميگردن.اينبار ناخودآگاه به جز لايك ، زير آلبوم عكساي عروسيش نظر نوشتم مباركتون باشه،خوشبخت بشيد.تو دلم گفتم خدا بده شانس…چند ديقه نشد كه پيامي ازش رسيد ممنون انشالله قسمت خودتون بشه.جواب نظر عمومي منو با يه پيام خصوصي داد و اين اولين سنگ بناي رابطه من و بابك شد.اين چت ادامه دار شد…سوال ها و جواب ها پشت هم رديف ميشدن و بابك در عين متانت و احترام با من صحبت ميكرد،سي و چهار ،پنج سالي سن داشت و من فقط هجده سالم بود.بهم گفت تا حالا فكر ميكرده بزرگتر از اين حرفام.از حرف هاي جذابش به وجد ميومدم و ته دلم يه جورايي ميشد،زيادي بهم احترام ميذاشت و تحويل ميگرفت.حالا ديگه روزهاي زيادي به اميد پيامي از بابك آنلاين ميشدم، از فيس بوك رفته بوديم ياهو و اين صميميت بيشتري بين ما ايجاد كرده بود.يه شب بهم گفت مانيا ميشه بهم وب بدي؟مثل خرگوش جهيدم، لباسمو عوض كردم گونه هامو تند تند سرخ كردم و رژ لب كمرنگي ماليدم، در عرض چند ديقه تغيير هويت دادم.از يه دختر افسرده ي ژوليده شدم يه دختر شيك كه تو خونه هم واقعا به خودش ميرسه و وبكم رو روشن كردم.بي معطلي نوشت، چقد خوشگلي از عكساتم خوشگل تر…اين همون چيزي بود كه بهش احتياج داشتم..كم كم بهم ميگفت پرنسس…ميگفت چه موهايي آبشار طلايي، بكر و طبيعي…با اين پوست هلويي و صورتي از پشت اين مانيتور ميدرخشي و اين خيلي خواستني ترت كرده.من هر روز با بابك چت ميكردم چون به پایان تعريفاش نياز داشتم ، حتي يك روزم نميتونستم منتظر نباشم.روزي يكي دو ساعت به بهانه ي مطب ديرتر خونه ميرفت و وقتشو صرف من ميكرد.اولين بار كه از پاي تلفن صداشو شنيدم تو تن اون صدا غرق شدم، سكوت كرده بودم و ميخواستم فقط اون بگه… همون حرفا رو كه من از ته دل ميخواستم ازش بشنوم و اون به بهترين نحو بيانشون ميكرد.هيچ حس نميكردم مريم وجود داره زنشو ميگم… حتي نميگفتم خوش به حال مريم، چون حس ميكردم بابكو دارم… مال خودمه و فقط همون چيزايي كه ميخواستم واقعي باشه رو باور ميكردم.چت ها رفته رفته به سكس چت تبديل شد، ميگفت چي پوشيدي مانيا جونم،و من با آب و تاب تعريف ميكردم كه مثلا شرت و سوتين قرمز گيپور ،و شروع ميكرديم.ميگفتم بابك من تپلم تو دوس داري با دختر تپل بخوابي؟ شاكي ميشد كه خانم بايد يه پرده گوشت به تنش باشه و تو دست بياد، سينه هاش سفيد و گنده و خوردني باشه،مثل تو عروسكم.مريم پس چرا لاغر بود؟ميگفت بينيت به صورتت مياد،عمل نكني كه هرچي خوشگل باشي اخرش ميگن عمليه…نميدونم چرا مريم ولي دماغ عملي بود؟زندگيم فرق كرده بود، تو آينه خودمو نگاه ميكردم و حس ميكردم فوق العاده م.ماه به ماه حتي ياد محمدم نمي افتادم.بعد از يك سال رابطه اينترنتي يه شب شام دعوتم كرد بيرون و قرار شد بعدش بريم خونه مجرديش…به خاطر متاهل بودنش سخت ميتونست به كسي اعتماد كنه ولي مثل اينكه بالاخره بهم اعتماد كرده بود.به چشم من يه جنتلمن واقعي بود، در ماشينو برام باز ميكرد و ميبست، صندلي رستورانو عقب ميكشيد تا اول من بشينم و كيفمو از دستم ميگرفت كه يه وقت سنگين نباشه يك روز قبل از روز مادر بود، تلويزيون رستوران كليپ مادر من مادر من خسرو شكيبايي رو پخش ميكرد، يه لحظه گفتم… من عاشق اين آهنگم، فوري گفت گارسن صداشو زياد كن لطفا… فكر ميكنيد خيلي پيش پا افتاده س؟براي يه خانم اين يعني يه جنتلمن واقعي، وقتي حس ميكنه حمايت ميشه.وقتي ميگه پيرهن سورمه اي به پوست سفيدت بيشتر مياد، يا دوست دارم با ته ريش باشي و مرد عينا اجرا ميكنه…حس اينكه مهمي بعد از يه مدت طولاني كه بي اهميت بودي…لعنت به من كه هرگز فكر نكردم پس مريم چي؟ فكر نكردم كه اگر ازدواج كنم حاضرم يك لحظه شوهرمو با كسي قسمت كنم؟ حتي با يه بدبخت محتاج به توجه؟نه خدا روزيتو جاي ديگه بده، شوهر من نهولي كوتاه نيومدم، از آرزوي اينكه سكس چت ها واقعي بشه دل نكندم،وانمود ميكردم كه نه نه من نميخوام و فقط براي ديدنش به خونه ش رفتم نه چيز ديگه ولي دروغ بود.لخت شدم و تو بغل پر مو و خوش بوش رفتم،يه لحظه فكر نكردم كه به كسي تعلق داره، اين اولين تجربه ي من از سكس بود، نه اون رابطه ي پر از ترس با محمد كه واسه يه لب گرفتن استخاره ميكرديم، دو تا بچه ي هجده ساله بيشتر نبوديم.ولي حالا من بودم و يه مرد كامل و باتجربه كه راحت منو به اوج ميرسوند.نخواستم و نخواست كه باكرگيمو بگيره ولي با خوردن كسم با احساساتي كه حين ماليدنم بهم منتقل ميكرد، لب گرفتناي طولانيش، گيتار زدناي شبونه ش، و شعراي عاشقونه اي كه زمزمه ميكرد و اخرش خودمو تو بغلش رها ميكردم…اينا بود كه منو به اوج ميرسوند.وقتي ارضا ميشد و آبشو رو شكم و سينه هام خالي ميكرد حس ميكردم چقد مهمم، خواستني و قوي ام، من اينكارو باهاش كرده بودم همه ش به خاطر منهدست و پام هميشه مانيكور و پديكور شده بود، بدنم هميشه شيو بود و مو نداشتم، ميترسيدم نكنه ناگهاني بخواد باهام باشه و آماده نباشم…به خاطر شرايطش هميشه يهويي موقعيت جور ميشد ولي تو همون قرار هول هولي برام ميز ميچيد پر از شكلاتا و خوردنياي گرون قيمت و قشنگ كه به خاطر من خريده بود…فكر ميكنيد اينا عقده ست؟ نه اينا فقط نشانه ي توجه بود، يعني حاضرم برات خرج كنم و از جيبم مايه بزارم، حاضرم سليقه و وقتمو بهت بدم و برات ميز بچينم و مجموعه ش يعني تو برام مهمي عزيز منيه بار يه كارت تبريك تو كشوي تختش ديدم، نوشته بود بهترينم ، عشق زندگيم تولدت به تاريخ اسفند ١٣٩٠ مبارك… مريمِ توپرت شدم تو واقعيت، همه ي حس ها و خوشي هاي من يه دروغ بود كه در واقع به مريم تعلق داشت.مريمِ بابك، كسي كه متعلق به بابك بود.اون كارت نتونست به اون زودي منو از بابك جدا كنه ولي در نهايت نفر دوم رابطه ست كه كوله بارشو جمع ميكنه و ميره.يه بار بهم گفت اگه شوهر كردي بازم باهام ميموني؟در كمال ناباوري گفتم نه…امشب بعد از ده سال ياد بابك افتادم و عكس سه نفره ي اينستاگرام منو به اين فكر انداخت كه اگر مريم از وجود من خبردار ميشد، اين پسر كوچولوي بامزه هنوزم وجود داشت؟من با پایان وجودم از كار خودم پشيمونم، هزاران بار از خدا طلب بخشش كردم و هرگز بعد از اون برهه ي زماني و حتي قبل از دوستي با آرش ارتباطي با بابك نداشتم.اون قبل از نامزديمون هم هنوز گاهي پيگير ميشد ولي متوجه شد كه واقعا ديگه نيستم…سخن كوتاه ميكنم ولي دل كندن از بابك هم براي من در زمان خودش دشوار بود، پس وارد زندگي مرد خانم دار نشيد، ضربه رو شما ميخوريد و بس…نوشته مانيا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *