دشمن طاووس آمد پرّ او

0 views
0%

هشدار این متن دارای مایه های کم رنگ هم جنس گرایانه و دو جنس گرایانه است. دگرجنس گرایان ارجمند،به وقت و چشم نازنین خویش، آسیب نزنندساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه روز چهارشنبهمنتظرم….منتظر اومدنش.اصلاح کردم و حموم رفتم و نشستم منتظر…پسر یکی از فامیلای دورمونه.دبیرستانیه. نمی دونم کی این قرارو گذاشت که من تو درساش کمکش کنم. اصلا و ابدا هیچ منفعت طلبی و شیطتنتی تو این ماجرا نبود. میومد و کمکش می کردم. ادبیات و منطق و فلسفه و ….میشستیم تو اتاق من با لباس رسمی. درِ اتاقمُ مخصوصا باز می زاشتم که نه خودم و نه کس دیگه ای فکرای بد بد نکنه…اما کم کم قضیه عوض شد. کم کم متوجه شدم به جای اینکه موقع توضیح دادن من به کتاب نیگا کنه و سرشو تکون بده که یعنی داره می فهمه، داره به من نیگا می کنه مکثای طولانی تو نیگا کردن به چشمای من می کنه و یه جورِ مهربونی لبخند می زنه.قبلا هم دوزاریم افتاده بود که تو جذب کردن پسرای نوجوون یه مهارتایی دارم مهارتی ناخواسته و فطری. و همه ی کائنات گواهی می دن که هیچ وقت سعی نکردم از این مهارتم سوء استفاده کنم…نمی دونم جذب چیِ من می شدن…ولی می شدن. این بار اول نبود. ولی انگار جدی تر از هر دفه بود…دیگه حالیم شده بود که از من خوشش اومده. به هر بهونه ای خودشو به من نزدیک می کرد و سعی می کرد لمسم کنه. یه روز که درسمون تموم شده بود و می خواست بره، موقع خداحافظی به جای دست دادن دستمو برد بالا و بوسید یه کم متعجب شدم. فهمید. واسه همین سریع و دستپاچه سعی کرد توجیه کنه- می گن دست معلماتونو ببوسید مرسی که بهم درس می دیلبخندی زدم…ولی هم اون و هم من می دونستیم این بوسه ای نیست که یه دانش آموز به دست معلمش بزنه طولانی تر و سایت داستان سکسی تر از اون بود که بشه اون جوری توجیهش کرد…از همون بوسه بود که همه چی سریع پیش رفت. اون ظرف چند روز بعد به من حالی کرد که دوسم داره و منم نمی تونستم مقاومت کنم…کم کم بوسه ها بیشتر و بیشتر شد و به سمت لب رفت…. بعد از یه دلخوری که ازش برام پیش اومد و چند روز کاری بهش نداشتم خواهرش به هم زنگ زد…گفت از وقتی شما جواب تلفناشو نمی دین مدرسه نرفته 5 روزه مدرسه نرفته. اونجا بود که دیگه فهمیدم این علاقه مثل برفیه که سر باز ایستادن نداره و مثه بهمن داره فرود میاد….حالا چهارشنبه اس. ساعت شونزده و چهل و پنج دقیقه اس و قراره بیاد اینجا. من خونه تنهام. اونم اینو می دونه. و من حدس می خانمم قراره چه اتفاقاتی بیفتهساعت شانزده و پنجاه و پنج دقیقه روز چهارشنبهمنتظرم…هنوز نرسیده.نگران شدم. قرار بود چهار و نیم اینجا باشه. همین نگرانی منو برد به فکر و خیال. با خودم می گم اسکول چه غلطی داری می کنی؟؟ عاشق یه پسر شدی؟؟ یعنی چند دقیقه دیگه که اومد می خای لخت شی و برهنه کنارش بخوابی؟ نکنه می خای……؟مگه تو اونی نبودی و نیستی که از ده سالگی با دخترا اندامای جنسی رو شناختی؟ تو نوجوونیت دختر که از صد متریت رد می شد راست می کردی….دختری تو فک و فامیل و در و همسایه نمونده بود که وری باهاش نری یا حداقل سعیش رو نکنی…حالا چه غلطی داری می کنی؟؟؟باز با خودم می گم خب پدر شاید دو جنس گرام اینم یه گرایشه دیگه…حالا چی شد؟؟ به ما که رسید آسمون تپید؟ ملت دنیا از صب تا شب دارم می لولن تو هم….بدون اینکه جنسیت براشون مهم باشه. به ما که رسید شد اخ …شد گناه کبیره…شد ذنب لایغفر….باز می گم توجیه نکن پدر زر نزن حشر به کمر فشار اورده. واسه همین داری توجیه می کنی. می خای کار بدی دست پسر مردم.جواب می دم کدوم حشر؟؟ مگه بهش از اول میل جنسی داشتم؟؟ اون عاشقم شد…منم دل باختم بهش. همین…اگه سکسی باشه اخلاقا جایزه. چون عاشقش شدم. اونو برای بدنش نمی خام…اونقد گفتم و جواب خودمو دادم که خسته شدم. دیوونه شدم. گیج شدم….ساعت هفده و ده دقیقه روز چهارشنبهبالاخره زنگ زد….تو آیفون دیدمش. با یه دسته گل نسبتا بزرگ قربونش برم همیشه دست پر میومد. و معمولا گل میورد. گل نرگس که می دونست بوش مستم می کنه…لابد واسه همینم دیر کرده. رفته گل فروشی و اونجا معطل شده…قلبم داشت میومد تو دهنم. فاصله من با در آغوش گرفتنش و غرق بوسه کردنش فقط فشار دادن یه دکمه بود. دکمه ی آیفون…همه ی تردیدام تو یه لحظه به قلبم هجوم اوردن….بغض شدن و از قلبم به سمت گلوم راه افتادن…از گلوم راهشونو به طرف چشمم باز کردن و اشک شدن و چکیدن…اون دکمه ی لعنتی رو نزدم….درو باز نکردم….ساعت هجده روز چهارشنبهبالاخره خسته شد و رفت بعد از پنجاه دقیقه این پا و اون پا کردن جلوی در و نگاه کردن به پنجره. بعد از بیست و پنج تا تماس پاسخ داده نشده…فهمیدم که فهمیده توی خونه ام و درو باز نمی کنم. چون گل رو گذاشت جلوی درمون و رفتروی زمین ولو شدم. سیگاری گیروندم. زار می زدم….نوشته علی

Date: فوریه 17, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *