دلداده جان (۱)

0 views
0%

این داستان مناسب خود ارضایی نیست و یجور درد و دل یا صحبت از فانتزی های زنانه ستدرست وقتی 17ساله بودم،برای اولین بار قدم به خونه پسری گذاشتم که دوستش داشتم..شاید الان و فرداهای دیگه عاقلانه بنظر نیادولی خیلی از ماها از سر خامی،یه کارایی میکنیم که بعدا پشیمون میشیم..تجربه قرار دونفره مون توی خونه،برای ما دونفری که دست هم رو به سختی میگرفتیم،زیاد استرس زا نبود و فکرشو نمیکردم به تجاوز ختم بشهبرام مهم بود چه اتفاقی میفته،ولی بد تر از همه،رفتار یه ادم حین تجاوزهادمی که ازش متنفرید،خب وقتی بزور باهاتون میخوابه که تکلیف مشخصهولی ادمی که دوسش دارید،خب توقع داشتم بی فکر نباشه با وجود اختلاف سنی 7-8سالمون،اون به خامی من نبود..سرما خورده ،مریض و توی تب سوخته بودم،همینطور که اشک میریختم تهدیدم میکرد که اگر به این کار ادامه بدم اتفاقای بدتری میفته،تو بدترین شرایط روحی و بدنی قرار گرفتماین تجربه اسیبای روانی زیادی واسم داشت،من دختر بودم،ولی باکره نهاز یه خانواده نه مذهبی،اما سنتیبا اصل و نسباسترس اینکه نکنه کسی بفهمه و کُلی اما و اگر و شاید که خانمها میدونن همراهم بود3سال ازون قضیه میگذره و همچنان وقتی کسی حتی بدون منظور بهم دست میزنه،تو مراوده های عادی روزانه ،با غضب بهش نگاه میکنم و بهم میریزممن بعنوان یه دختر فعال توی اجتماع،اسیب پذیرم و در عین راحتی و پذیرفتن رابطه با انواع اقسام ادمها،دایره قرمز رنگی دارم که ارامشمو تامین میکنهتوی همین شرایط بد روحی،در حالی که از بچگی هم از وجود تکیه گاه توی زندگیم محروم بودمعاشق شدماز چهره یه مرد خوشم اومد و صریحا به دوستش گفتم نه از سر دله بودن و چیزهایی که شاید به هر دختری نسبت بدنمن دختر مستقل ،شاغل،اسیب، دیده ولی محکم و خب وقتی کسی با این خصوصیات از مردی خوشش میاد،اطمینان داره که اگر عنوانش کنه،مخاطبش نه تنها درک میکنه بلکه فکر بدی همبه سرش نمیزنه و راجب دختر قضاوت نمیکنهچند وقت بعد ازشون پیام داشتم،تا 24ساعت اول حس خیلی خیلی خاصی داشتم نسبت به این قضیه ولی بعد از روز اول،پیامهاشونو نمیخوندم،دیرتر میخوندم و یا میخوندم جواب نمیدادم و بی حوصله ای و کار رو بهونه میکردم بعد از حدود دو هفته،با بهانه اینکه شهر دیگه سرکار هستن گفتم که نمیخوام رابطمون ادامه پیدا کنه و من به حضور مجازی ادمها اعتقادی ندارمحدودا یک هفته بعد ،برگشتن شهری که بودن و اینجا ادامه دادن به کار کردنهر از گاهی همدیگه رو میدیدیم پسر اروم ،سر به زیر و تا حدودی بد قلق بود که با ادامه پیدا کردنمون تبدیل شد به یه مرد پخته مهربون و خوش اخلاق(فقط باخودم)همیشه نه،ولی گاهی اون خلا حس نیازم به تکیه گاه رو پر میکنهدومین دختریم که توی زندگیش بودهتو سه ماهه اول رابطه برای گرفتن دستم یا نوازش موهام ازم اجازه میگرفت و مدام حس میکرد ممکنه کاری کنه و باعث ناراحتیم بشهچند باری نمیدونم چرا و توی ذهنم چی میگذشت که باعث میشد دستشو تو چند صدم ثانیه با خشونت پس بزنم و نپذیرم نزدیکیش روتا چند ماه بعد و الان که نزدیک به یکساله از ارتباطمون میگذرهبراحتی نوازشم میکنه تا قبل از اولین بوسه،تصور بوسیدن برای من بی خاصیت،بی اهمیت،بی دلیل،بی فایده و حتی خیلی بد و حوصله سر بر بود..بعد از اولین بار بوسیدنش،تمام تصوراتم عوض شد،و بنظرم بهترین اتفاقی بود که بین دونفر ممکنه بیفتهمن هنوز به پایان ادمهای زندگیم واکنش منفی دفاعی دارم،ولی به یار ،نهمن به مرزی از دوست داشتن رسیدم،که دیدن ناخنهای دستش،رنگ پوستش و موهاش و جز جز بدنش باعث ارامشم میشهمن مثل نویسنده پایان داستان ها،زنی با موهای بلوند،چشمهای رنگی و لبهای قلوه ای و قد بلند نیستممن دختر نسبتا کوتاه،ساعت شنی وپُر،با صورت گرد و چشمهای درشت قهوه ایم که برچسب بانمکبیشتر از هرچیزی بهم میچسبهو اون پسری با قد بلند و چشمهای عسلی و موهای بوردوماهی هست که بهش طور دیگه ای فکر میکنم،طور دیگه ای میخوامشمثل پایان زنهایی که ممکنه به معشوقشون طور دیگه ای فکر کننما رابطه ای نداشتیم،من اسیب دیده و اون بشدت پایبند به اخلاق …ولی همین منِ اسیب دیده،چند وقتیه که هوایی شده..عطرش باعث میشه بیشتر بخوام بودنش روبجز اینجا ،هرجای دیگه ای این متن رو بذارم،حریم شخصیم زیر سئوال رفته و قضاوت میشماما شاید خیلی از خانمها،ته دلشون،همون ته که هیچکس ازش خبر نداره..بودن با مردی رو میخوان و راهی ندارن…نه رابطه انچنان عمیق،اما یوقتایی درست مثل یه نوع از خوراکی،بودنش رو هوس میکنم،با افکار خاص خودش،باعث میشه روز به روز بیشتر جذبش بشم و بودنش رو بخوام،اقا ازون مردهایین که،مبادا دلم چیزی بخواد،مبادا گشنم بشه،مبادا چیزی ناراحتم کنه،مبادا کسی اذیتم کنههمیشه همراه نیست،ولی اگه منصف باشم،وقتی قصد همراهی داره ،وقت داره،تمام حواسش هست به همه چیزتا یک ماه قبل ،تخت خوابم دونفره بود..هربار با نگاه کردن به گوشه خالی تخت،حتی بغض میکردم،من یه دخترم،با تجربه تلخ و شاید طوری که خیلیها درکش نکنن،میل و کشش دارم به بدن این مردخیلی از شبهای این چند وقته رو به گریه زاری کردن گذروندم،نیاز و جابجایی هورمون ها یوقتایی این بلاهارو سر خانمها میاره..احساس بی پناهی میکنم،احساس درک نشدن و حس نیاز شدید به معاشقه باهاش..حس خواستن شدید دارم..به ترقوه های برجسته ش،به دستای مردونه ش با موهایی که توی افتاب طلایی میشن..حتی به اختلاف قد سی و چند سانتی بینمونصحبت از فانتزی بافی و این متن و کششم،برای صمیمی ترین دوستم هم سخت بوده…پست داستان این صفحه شاید بتونه به من کمک کنه،دنیای زنونه درونمو،که حالا یا بخاطر خجالت،یا ترس از دست دادن و قضاوت مخفی مونده،با بقیه به اشتراک بذارم..نوشته دلداده شرقی

Date: مارس 28, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *