دوتا کوس سینه گنده پسر میکنه

3706
Share
Copy the link

دوتا کوس سینه گنده پسر میکنه

سلام من حیدارا هستم الان که میخوام این داستانو بنویسم 20 سالمه
داستان من یکم طولانی و میشه گفت بیشتر زندگی روزمره یه گی هست
تو داستان از سکس خبری نیست
من حیدارام 20 سالمه پوست سبزه قدمم 178 وزنمم 76 چهرم الان مردونس و خیلی افتادم ولی تو زمان این داستان یه جورایی دافی بودم
من یه گیم با افتخار میگم
قصم بر میگرده به زمانی که مادرم فوت کرد ینی 5 ساله پیش
من تو زندگیم دو نفر همیشه پشتم بودن مادرم و پذربزرگم
من بخاطر این که زیادی به گفته اطرافیانم علی الخصوص پدرم بی خاصیت بودم هیچ دوست صمیمی نداشتم
همیشه تنها میپریدم حتی پسرعموهامم بهم محل نمینداختن و بیشتر با فامیلای مادرم که ماشالله همشون دختر بودن می پریدم برا همینم یکم سوسول بودم
بعد از فوت مادرم پدرم دوباره ازدواج کرد بعد از ازدواجش دیگه اصلا توجهی بهم نمیکرد
من بودمو خودم نه دوستی نه کسی چون سوسول بودم خواهرم اذیتم میکردن
گذشت ما شدیم 16 ساله هرکی یه دوست دختری چیزی برا خودش دست و پا کرده بود منم مونده بودم سینگل همه بهم سرکوفت میزدن منم اومدم کم نیارم گفتم منم رل میزنم اینور اونور تا میومدم باهاشون حرف بزنم کم میاوردم شروع میکردم به من و من کردن
من هیچ علاقه ای به دخترا نداشتم با این که همیشه دورم زیاد بودن ولی من انگار نه انگار
خودم فک میکردم شاید هنوز شهوت ندارم شاید بچم و…
ولی برعکس علاقه عجیبی به بودن پیش پسرا داشتم مخصوصا تنها ولی بازم اتفاقی نمی افتاد.
هفده سالم شد تازه داشتم با همجنسگرایی اشنا میشدم و می فهمیدم ذلیل عدم توجهم به دخترا این بوده که به پسرا علاقه داشتم بدون این که خودم بدونم
اون موقع بود که خودمو گم کردم ینی مگه امکان داره یکی مثل من همجنسگرا باشه من اصلا امکان نداره
با ترنس ها اشنا شدم گفتم نکنه من یه ترنسم حتما ترنسم که همیشه با دخترای فامیل می گردم و سوسولم و مثل دخترا ارایش میکنمو… (البته خیلی کم بود در حد زیر ابرو رژ خیلی کم)
سنم یکم دیگه اومد بالا تازه اون موقع تبدیل شدم به یه مرد زرنگ نترس فهمیدم نه ترنس نیستم ولی بازم به همجنس خودم گرایش داشتم دیگه مطمعن شدم که یه گی هستم
18/5سالگیم رفتم دانشگاه هفته اول تو کلاس نشسته بودیم بحث ازاد شد بچه ها زر زدن زر زدن تا رسیدن به قضیه ترنس ها بسیجیا داشتن در مورد ترنس ها تر میزدن که یه پسر که از من یکم لاغرتر بود(راستی من اون موقع اینی نبودم که الان هستم اون موقع 106 کیلو وزنم بود ولی چون توپر بودم نشون نمیداد برا همین خپل بدقواره نبودم) شروع کرد به دفاع از ترنس ها منم دیدم این بسیجیا زیادی دارن تر می زنن باهاش هم کلام شدم دهنشونو با حرفای رهبر خودشون گل گرفتیم.
این شد شروع دوستیه من با سعید اولین و اخرین عشق زندگیم.
منو سعید هر موقع تو یه کلاس بودیم باهم درمورد حقوق دگرباشان جنسی صحبت میکردیم.(ما زیاد باهم تو یه کلاس نبودیم معمولا کلاس های عمومی چون رشتش با من یکی نبود.)
خلاصه با هم دوست شدیم من برای اولین بار یه دوست صمیمی پیدا کرده بودم که میتونستم باهاش راحت حرف بزنم درد و دل کنم.
خلاصه کلی صمیمی شدیم تا خال روی کون همو میشناختیم دیگه:)
یه روز که اومده بود خونه من دیدم پکره گفتم چته کونی یهو بقضش گرفت گفت یه چیز بگم قول میدی مسخرم نکنی گفته بگو گفت من گیم و ترکید
منم طبق معمول به خاطر گریه دیگران گریم گرفت.
من اومدم اینو جمش کنم یکی حالا باید منو جم میکرد.
خلاصه گریمونو کردیمو اروم که شدیم بهش گفتم تو واقعا گی هستی گفت اره گفتم گریه ات برا چیته گفت نمیدونم باید چیکار کنم گفتم مگه قراره چیکار کنی همون چیزی که همیشه در موردش حرف میزنیم.
یکم که باهاش حرف زدم و ارومش کردم بهش گفتم می خوای یه چیز بگم کف کنی گفت بگو گفتم منم گیم واقعا کف کرده بود نمی دونست چیکار کنه .
اون روز ارومش کردم گذشت یواش یواش عاشق هم شدیم ولی من خجالت می کشیدم بهش بگم اونم چیزی نمیگفت ولی کاملا از تو چشای هم می خوندیم که همو دوست داریم
تا جایی که راه داشت همیشه باهم بودیم بعضی وقتا اوضاع خیلی وخیم میشد تویه فیلمای سینمایی دیدین دو نفر عاشق همن دارن ی کاری انجام میدن صورتشون میاد روبروی هم یه حال اساسی با هم میکنن
ماله مام چندبار اتفاق افتاد ولی نمیدونم چرا هیچ کودوممون پیش قدم نشدیم همش با خنده از هم دور میشدیمو فحش میدادیم
دیگه میخواستیم کولاک بکنیم دسته همو می گرفتیم یا نشسته بودیم رو مبل سرمونو میزاشتیم روهم کنارهم میشستیم بغل میکردیم همو ولی یه چیزی نمیذاست هم دیگرو ببوسیم یا بیشتر از بوسیدن، با این که همیشه موقعیتش فراهم بود
حالااینجا مهمه/ما میدونستیم همو دوست داریم برا همین قرار گذاشتیم بعد از گرفتن لیسانس بریم دنبال بورسیه یکی از دانشگاه های کانادا برا فوق لیسانس(اینو بدونید وضع مالیه هردوی ما خوب به بالاست)
اقا زد باباش ویزای کار گرفت برا انگلستان بعدشم ویزا برا خانوادش ،اومد دنبالم با چه ذوقی بهم گفت من برم انگلیس تو هم برا فوق لیسانس بورسیه انگلیس بگیر، تو تا تموم کنی من اونجا جا افتادم بعد میای با هم اونجا زندگی می کنیم.
اقا به من خر برنخورد گفتم پس اون همه قول قرا چی بود، باهم باشیم، باهم بریم کانادا اقا یه سلیطه بازی در اوردم اون سرش ناپیدا
گفتم میمیری بمونی ایران با هم بریم
اها فهمیدم تو فقط می خواستی تا وقتی تو ایرانی تنها نباشی
گفت نه اینجوری نیست منم زدم بیرون راهمو کشیدم رفتم خونه وسایلارو جم کردم رفتم داهات
تلفن خاموش ،کات کردم ،تموم شد
اون رفت
تلفن روشن کردم هر از چندی پیام عاشقانه میداد منم اعتنا نمی کردم به خاطر حماقت و غرور بی جام
دانشگاهو ول کردم، سیل عظیم حرف و حدیث اومد طرفم بابامم که کلا از من تک پسرش خوشش نمی اومد کلی با خودم کلنجار رفتم دلم براش تنگ شده بود چند ماه گذشته بود دیگه پیام نمیداد
گریه های شبونم شروع شد
یه گلچین از اهنگای غمگین جم کرده بودم که هرکی گوش میداد درجا افسردگی میگرفت
زیر فشار روانی زیاد زیر برف رگمو زدم.
ازونجایی که تازه فهمیدم خیلی سگ جونم نمردم
بابام برا حفظ ابروش و اینکه بابا بزرگم سرویسش نکنه برگشته بود گفته بود داشت با موتورش ور میرفت که اچار در رفت دستش خورد به یه قسمته موتورش بریده شد
خوب چاخانش تابلو بود بابابزرگم دهنشو سرویس کرد(اینم بگم بابابزرگم من از همه بیشتر دوست داشت حتی از بچه های خودش من دقیق نمیدونم چرا ولی بچه که بودم بابابزرگم همیشه رون پایه راستمو بوس میکرد و البته رو رون پای راستم یه خال فوق العاده بزرگه کمرنگ دارم عمم ،همیشه میگه بابابزرگم میگفت این یه نشونس.)
فرستادنم پیش روانشناس چه روانشناسی خودش یه پا روانی بود منم بهش گفتم اره فشار روانی روم زیاد بودو اینا در مورد همجنسگرا بودنم چیزی بهش نگفتم خلاصه حالم خوب شد. به زندگیم ادامه دادم تو گروه های همجسگرایی عضو میشدم، البته فقط برا فانش وگرنه علاقه ای به برقرار کردن رابطه نداشتم،همون یه دفه برا هفت پشتم بس بود.
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم گریم میگیره،هنوزم دوستش دارم ولی چه فایده
این تازه تا 19 سالگی یه گی در ایران بود.
به هر حال این بود داستان روزمرگی یک گی در ایران
ما همجنسگراها تو ایران چه منی که دارم چه اونی که نداره همه محکوم به شکستیم
به نطرم گی ها خیلی کمن و همه اونچه تو گروه های دوستیابی میبینید گی نیستند بلکه یه سری ادمای عادین که به خاطر عقده های کودکی اومدن و همجنسبازی میکنن.
ممنون از این که خوندید خواستید بهم بگید تا بقیشم بنویسم
ببخشید طولانی شد

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *